م- ساقی

 روزی ما

 دوباره کبوترهایمان را

پیداخواهیم کرد

ومهربانی

دست زیبایی را

خواهد گرفت...

 احمد شاملو(ا. بامداد ) با شناختی که ازشعر دیروزایران داشت  و با بهره جستن ازسبک نیمایی، ازسویی شعر خود را برای همیشه ازاسارت وزن و قافیه و ردیف جدا ساخت وازسویی دیگر زمینه را برای گسترش شعرفارسی هموار نمود. تا قبل ازگشوده شدن پنجرهء شعر امروز ایران، جز درجا زدن و گردیدن  برگرد سروده های  شاعران ِکهن ، نه تنها شعر دست و رو شسته ای از ما به خارج ازدایره عرضه نشد،  بلکه روزبروز گفتنی ها و سرودنی های ما از مرز پرگهرچند محفل ادبی و هنری فراتر نرفت. شاملو شاعری بود که ازگذشته ای  دور به آینده ای  دور آمد و رفت کرد. او پیش ازخاموشیش به فردوسی و موسیقی  کلاسیک ایران انتقاد ورزید و همین بهانه ای  گشت تا مخالفینش برای کوبیدن او نه برای ِشنیدن انتقاداتش بر او شوریدند و آنهایی که بیطرف و شنونده بودند،  درانتظارپاسخهایی از سوی ادیبان و پژوهشگران نشستند. و دوست داران اوهریک به شیوه ای چه انتقادی چه سکوت از کنارآن گذشتند. خود شاملو در مصاحبه ای  با ایرج گورگین شنیدن انتقاداتش را آرزو می کرد.

همانطوریکه می دانید سخن گفتن ازشاملو وسروده هایش کار ساده و کم دردسری نیست. هرچند سخنرانیها و نوشته های بیشمار دیگر فرزانگان ادب و هنر پیش روی  ماست ولی  نا زیبا نیست  تا جایی که در توان ماست تنها به نوشته های گذشته بسنده  نکنیم  وازاو و سرودهایش سخنی تازه به میان آوریم  و من دراین نوشتارتلاش کردم تا به برداشت خود از کتاب "گزینه اشعار" او بسنده کنم.

 شعراوهم شادی است وهم درد مشترک. دردی که انسان را از بدوآفرینش با خود به اینسو و آنسو می کشاند. درد دور ماندن ازگذشته خویش  و خرد شدن استخوان های فرهنگ پاک ایرانیان زیرستم تاریخی تازیان است:

 بارها به خونمان کشیدند

بیاد آر

اعراب فریبم دادند

*

من این جا مانده ام از اصل خود به دور/ که همین رابگوییم.

و بدین رسالت/ دیری ست/ تا مرگ را/ فریفته ام.

 

شاملو شاعری است که بی پرده می سراید و به هیچ فرد و دستگاهی باج و خراج نمی دهد. او همزیستی با خونریزان وخونخواران را نمی پسندد و به سازشکاران، سرسپرده گان و خود فروختگان می شورد و آنان را افشا می کند:

 نه بسان شما / که دستهء شلاق دژخیم تان را می تراشید / از استخوان برادرتان...

ورشتهء تازیانهء جلا د تان را می بافید / ازگیسوان خواهران

 درد در کنه واژه ها وسروده هایش جریان دارد دردی  که همواره با عشق و دوست داشتن همراه بوده است. عشق به جهان هستی و هرچه  دراوست. دوست داشتن هر آنچه شایستهء دوست داشتن است:

 ومن همچنان می روم/ با شماو برای شما/ برای شماکه این گونه دوستارتان هستم / وآینده راچون گذشته می روم سنگ بردوش

سنگ الفاط / سنگ قوافی

 تازندانی بسازم ودرآن محبوس بمانم:

زندان دوست داشتن / دوست داشتن مردان / وزنان...

 شعراو بیانگراحساسات پاک انسانی،  محرومیت ومحکومیت زن درجامعه، واسیر بودن مرد درچنبرهء نرینه گی است.

 من اما در زنان

چیزی نمی بینم

گرآن همزاد را

روزی نیابم ناگهان خاموش...

 او در سرودهء زیبای "از زخم قلب آبایی" زنان رابا دیدهء دیگری  به تصویر می کشد که تا آن زمان کمتر شاعری  به آن پرداخته  بود. ا و به تشویق آ نان برای نقش داشتن درسرنوشت خویش و ازآن فراتر، آتش انتقام را دردل آنها شعله ور می سازد:

 بین شماکدام

- بگویید -

بین شماکدام/ صیقل می دهید / سلاح آبایی را

برای

روز انتقام؟

 او با برگرداندن سروده های برون مرزی  به زبان فارسی،  که با مهارت و زیبایی ویژه انجام پذیرفته است،  پابپای انقلاب ادبی سپید خود نقش بسزایی درگسترش شعرامروز در درون وبرونمرزداشته است. همانقدرکه ما ایرانیان او را دوست می داریم، افغانها و تاجیکها و دیگرخوانندگان سروده هایش در گوشه و کنار جهان نیز به او و سروده هایش عشق می ورزند. براستی نبود او زمانی بیشتراحساس می شود که داروغه های مذهبی،  بسیاری اززنده یادان ادبی وهنری ما را یا سربریده  و دق مرگ کرده اند و یا آنان را به گوشه و کنارجهان پراکنده اند. شعراو نه تنها مانند شعر دیگر نو سرایان زمانه بر ادبیات وفرهنگ ایرا ن اثر گذاشت،  بلکه با سرعتی باورنکردنی باورهای مذهبی واجتماعی را نیز دگرگون کرد تا جایی که به درون خانواده ها راه یافت و نگرش مردم را به زندگی  دیگرگونه کرد.

 مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایستهء آفرینه یی

که بنده ناگزیر را

گردن کج نمی کند...

 احمد شاملوخود را در چهارچوب حزب و گروه  و سازمان ویژه ای  محدود نمی کند ولی آرمان های  پاک آنهایی  را با راستی تمام به مبارزه  برخاسته اند ارج می نهد وبه ستایش از آنها می پردازد. او بسیارآگاهانه و خرد مندانه و بدون هراس درسروده هایش ازآزادی واستواری آزاد مردان درمقابل سرکوب و خفقان سخن می گوید و یاد وخاطرهء آنان را درتاریخ به زیبا ترین بیان ِممکن جاودان و ماندگارمی گرداند. تلاش فرهنگی او در به تصویر کشیدن فراز و نشیب های سیاسی - اجتماعی قرن گذشته، ازشاهکارهای تحسین برانگیزاوست: 

در برابرتندر می ایستند

خانه را روشن می کنند.

و می میرند.

 در شعراوبرخلاف سروده های  مهدی اخوان ثالث و نصرت رحمانی و چند تن دیگر،  ناامیدی وشکست تام  و تمام دیده نمی شود وهمچنین ازشور وامید شاعران دههء چهل مانند نعمت آذرم و شفیعی کدکنی برخوردار نیست. بلکه مانند بسیاری از دیگر شاعران بنا به شرایط سیاسی – اجتماعی،  گاه با امید و نا امیدی و غم وشادی  وگاه با پیروزی وشکست نمایان می گردد:

 من درد بوده ام همه / من درد بوده ام.

گفتی پوستواره یی / استوار به دردی...

*

من و خورشید راهنوز/ امید دیداری هست،

هر چند روز ِمن/ آری / به پایان خویش نزدیک می شود.

من فکرمی کنم/ هرگز نبوده/ دست من/ این سان بزرگ وشاد

 عشق او به مردم و آداب  و رسوم  و فرهنگ سرزمینش بسیار ستودنی است. او فرهنگ ستیزان بیابان نشین تازی را مورد حمله قرار می دهد و آنان را مشتی بی خرد ولات،  که کمر به نابودی فرهنگ کهن ایرانیان بسته بودند قلمداد می کند. قومی که نقشه ها و آرزوهای  پلیدش،  با ایستادگی و مبارزه خستگی ناپذیر مردم ایران روبرو گردیده و راه  به جایی نبرده است. هرچند بار دیگراین ننگ و پلیدی، این تباهی و ویرانی سرزمین ما را فراگرفته است. هرچند پاسداران نادانی بارها سنگ مزارش را در هم شکستند، ولی سروده های زیبا وماندگاراو،  ترجمه های باارزش و دیگرکارهای هنری وادبی اش رو درروی فرهنگ  پس ماندهء حاکم،  نشان دهندهء آن است که ایرانی برای ایرانی ماندن خویش قرنهاست که تلاش و مبارزه می کند و پیش خدای بیخردی و زور وشمشیرسرفرود نخواهد آورد.

با سرودهء کوتاهی از او یادش را گرامی می داریم:

 محاق

 به گوهرمراد

 

به نوکردن ماه

بربام شدم

باعتیق وسبزه وآینه.

داسی سرد برآسمان گذشت

که پرواز کبوترممنوع است.

صنوبرها به نجواچیزی گفتند

وگزمگان به هیاهوشمشیردرپرندگان نهادند.

ماه

برنیامد.