احمد شاملو مبارز راه آزادى!
بهرام رحمانى
هرگز از مرگ نهراسيدهام،
اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود.
هراس من بارى همه از مردن در سرزمينى است
كه مزد گور كن،
از آزادى آدمى
افزون باشد.
)احمد شاملو، آيدا در آينه(
احمد شاملو(ا. بامداد) مبارز راه آزادى و شاعر مردمى ايران، پس از يك دوره بيمارى طولانى، صبح روز دوشنبه 3 مرداد 1379 در سن 75 سالگى چشم از جهان فرو بست. در مراسم تشيع پيكر شاملو، ده ها هزار نفر شركت كردند و ياد او را گرامى داشتند.
شاملو، انسانى معترض، مساواتطلب، چپ بود كه زندگى خود را وقف مسائل هنرى و نويسندگى و مبارزة فرهنگى - سياسى و اجتماعى كرد. بدين ترتيب، وى، محبوب تودة مردم گرديد. به ويژه آن بخش از اشعار او كه آرزوها و درد و رنج و عشق و علائق مردم را به زيباترين وجهى بيان مىدارد آنچنان در اعماق وجود انسانها جاى گرفته كه سانسور و اختناق نيز نتوانست مانع تودهاى شدن آنها شود. او، با تمام وجودش «همدست توده مردم» و بر عليه حاكمانى بود كه نظام و سياستهايشان را به زور سرنيزه به مردم تحميل مىكنند.
احمد شاملو، در رديف شاعران سرشناسى مانند ماياكوفسكى، ناظم حكمت، لوركا، پابلو نرودا، آراگون و... انسانى جهانى بود: درد و غم مردم زحمتكش و ستمديده را بدون در نظر گرفتن مليت، جنسيت و رنگ پوست، تصوير مىكرد، سرسختانه از حرمت انسان دفاع مىنمود و كهنه پرستى و خرافات مذهبى و ناسيوناليستى را به نقد مىكشيد. شاملو، محصول تاريخ خويش است و در اين تاريخ عليرغم سختىهاى فراوان و وجود اختناق و سانسور مطلق، آثار او، به دليل محتواى مدرن و مترقى و آرمانخواهى، در مقياس اجتماعى به خانههاى مردم راه يافت و موفقيت هاى شايانى را نيز نصيب جامعه ادبى و هنرى ايران كرد.
او نمونه برجسته و موثر در ميان كارگزاران فرهنگى است. در آثار او، از يك طرف انسانيت، عشق و مبارزة اجتماعى جايگاه ويژهاى دارد و از طرف ديگر خرافات ملى و مذهبى و بى تفاوتى نسبت به مسائل اجتماعى نيز به نقد كشيده مىشود.
شاملو، در راستاى آرمانهاى عميقا انسانى خود، همواره ستم طبقاتى، نابرابرى اجتماعى، جهالت و افكار عقب مانده و ارتجاعى را افشا مىكرد و عشق و اميد را نويد مىداد. تلاش هنرى و فرهنگى، سياسى و اجتماعى او، در «فرهنگ مردم كوچهها»، در طول چندين دهه در ميدان عمل واقعى نشان داد كه او انسانى پيگير، خستگىناپذير، حقيقتجو و سختكوش است.
مسلما، نبايد از شاملو بت ساخت، او هم، مانند هر انسان متفكر ديگرى خطاها و اشكالاتى داشت. قطعا، انسانى كه حركت مىكند و به طور مدام در مسائل گوناگون فرهنگى، اجتماعى و سياسى اظهار نظر مىنمايد مخالف و موافق خود را پيدا مىكند. به ويژه زمانى كه ابتدايىترين هدف كار منتقد بيان حقايق است و هيچ ملاحظهاى در بيان واقعيتها نبايد در كارش وجود داشته باشد. شاملو، واقعا چنين كاراكترى داشت. نقد آثار شاملو، كارىست مهم و ضرورى. به دليل اينكه يكى از راه هاى رشد جامعه بشرى و خلاقيتهاى فرهنگى و اجتماعى در نقد آثار نويسندگان بزرگ و اجتماعى است در يك فضاى سالم و آرام و به دور از هرگونه جار و جنجال و خود بزرگ بينى. آثار شاملو را هم آن طور كه شايستهاش هست بايد ديد و از موضع واقع بينانه و متواضعانه در مورد عملكردهاى او و آثارش به قضاوت نشست.
مطلب حاضر به آن بخش از چهره شاملو، مىپردازد كه بيشتر به فعاليتهاى فرهنگى _ سياسى و اعتراضى شاملو، مربوط مىشود.
او، انسانى بود كه در عرصه هاى گوناگون فرهنگى و هنرى و اجتماعى، از جمله در عرصه شعر، ترجمه، فيلم سازى، فرهنگ تودهها، روزنامه نگارى و ادبيات كودكان كار كرد و در عمل نشان داد كه توانايى و ظرفيت اين همه كار با ارزش را دارد. او، در تشريح مسائل جزئى و كلى توانائى فوق العاده داشت، شور و هيجان درونى را با تحليل رفتار و مناسبات مجسم مىساخت. قدرت تجسم حسى او، واقعا بى نظير بود. آثارش زيبا و دلنشين است. او، انسانى خود ساخته بود كه با حاصل دسترنج خود، زندگى كرد و به اوج شكوفائى و نوآورى رسيد: «تجربه من، تجربه من« است و نمىتوان آن را به ديگرى انتقال داد. زبان چيزى است كه هر شاعر بايد شخصا ظرفيتهايش را تجربه كند. متاسفانه شاعران جوان ما غالبا آسانگيرى مىكنند. چشمشان به دست ديگران است و از يكديگر تقليد مىكنند. فروغ از يك ترانه فرانسوى جمله «دستهايم را در گلدانى مىكارم» را گرفت و از آن شعرى شورانگيز و بسيار زيبا ساخت، بىدرنگ بيشتر شاعران روزگار به بيلزنى باغچه پرداختند و هر كدام هر چيزى را كه دم دستش رسيد در باغچه كاشت.(1) همانطور، گوته، شاعر بزرگ آلمانى، در بيش از يك قرن و نيم پيش گفته است: «من از ميان گذشتگان و معاصران، هنر خود را مديون هيچ كس نيستم. من جز فكر و ذوق خود استادى نداشتهام.»
شاملو، نه عقايد و باورهاى خود را به كسى، تحميل مىكرد و نه اجازه مىداد كه كسى به او زور بگويد. نه خدائى را بنده بود و نه به قلدرى حاكمان و سانسور و اختناق آنان گردن مىگذاشت. او، شاعرى بود سرشار از نشاط و توانائى كه دورة اختناق رژيمهاى ديكتاتورى شاه و اسلامى، نتوانست او را به زانو در آورد. احساس انسانى و علاقه آتشينى كه وى به زندگى داشت با باورهاى اجتماعى و سياسى او، عجين شد و در نتيجه فضاى تازهاى را در عرصه هنرى ايران، به وجود آورد. تحليل خصوصيات زندگى و دردهاى بىشمار مردم، از مشغله هاى دايمى او بود و راه حل مشكلات جامعه را در تلاش و مبارزة اجتماعى پيگير و مداوم مىديد. به همين دليل، آثار او، در خدمت «اهداف» اجتماعى در آمد. او، هرگز «هدف» را «وسيله» قرار نداد. هدف او، از هنر، تلاشى در راستاى تغيير بنيادى جهان بود نه صرفا تفسير آن. چرا كه او، هدف شعر را چنين مىديد:
شعر
رهائى است
نجات است و آزادى.(2)
شاملو، آگاهانه راه زندگى مسئوليت پذيرى و دخالت گرى فرهنگى - سياسى و اجتماعى را انتخاب كرد در حالى كه مىدانست: «شعر به قيمت زندگى و خون شاعر تمام مىشود. خودش، شعرش، ديگران و اشعار مردهشان، دژخيمها، نوازشها، اعدامها، مرگى كه در دل شاعر نشسته، مرگى كه ديگران وارد دل ها مىكنند، بشرى كه دارند سرش را زير آب مىكنند، همه يكى است.»(3)
شاملو، با جهانبينى آزاديخواهانه و مساوات طلبانه، وظيفه انسانى و اجتماعى روشنفكر مىدانست كه بر عليه ديكتاتورى و استبداد و سانسور و اختناق و هرگونه نابرابرى به مبارزه برخيزد و خود را تنها به فعاليت «هنرى» و نويسندگى محدود نكند. شاملو، روشنفكر را چنين تعريف مىكرد: «كلمه روشنفكر را به عنوان معادل انتلكتوئل به كار مىبرند و من آن را نمىپذيرم به چند دليل، و يكى از آن دلايل اين كه معادل فرنگى روشنفكر(يعنى كلمه انتلكتوئل) آن بار «سياسى و معترض» را كه كلمه روشنفكر در كشورهاى استعمارزده و گرفتار اختناق به خود گرفته است ندارد. در ايران وقتى كه مىگوييم روشنفكر يعنى كسى كه معترض است، با جزيى يا بخشى يا با كل نظام ناسازگار است و مخالفتش در نهايت امر «اجتماعى - سياسى» است. اما كلمه انتلكتوئل در غرب چنين بارى ندارد.
من معتقدم روشنفكر كسى است كه اشتباهات يا كجروىهاى نظامات حاكم را به سود تودههاى مردم كه طبعا خود نيز فرزند آن است افشا مىكند. بنابراين فعاليت او به تمامى در راه بهروزى انسان و تودههاى مردم است...»(4)
شاملو، شاعرانى را كه به مسائل اجتماعى و سياسى جامعه، اهميت نمىدادند به شكل متواضعانهاى مورد انتقاد قرار مىداد. او، در رابطه با سهراب سپهرى، مىگفت: «... سپهرى هم از لحاظ وزن مثل فروغ است، گيرم حرف سپهرى حرف ديگرى است. انگار صدايش از دنيايى مىآيد كه در آن «پل پوت» و «ماركوس» و «آپارتايد» وجود ندارد و گرفتارىها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه! من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمىكنم كه «آن كه مىخندد هنوز خبر هولناك را نشينده است» چون به واقعيت واقف شدهام كه تنها انسان است كه مىتواند بخندد و ديگر به آن خشكى معتقد نيستم كه «در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است» چون به اين اعتقاد رسيدهام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كسانى بيرون مىآيند كه از نعمت خنديدن بىبهرهاند و با ياسها به داس سخن مىگويند! قيافههاى عبوس آقا محمدخان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسى. آن كه خنده و ياس را مىشناسد چطور ممكن است به سخافت فرمان بركندن چشمهاى اهالى شهرى پى نبرد يا از برپا كردن منارى از كلهها بر سر راهى كه از آن گذشته شرم نكند! اين شعر را يك دختر بچهى كودكستانى سروده: «اين گل رنگ است/شكفته تا جهان را بيارايد/قانونى هست كه چيدن آن را منع مىكند/ ورنه ديگر جهان سحرانگيز نخواهد بود/و دوباره سپيد و سياه خواهد شد.» من يقين دارم دستهاى اين كودك در هيچ شرايطى به خون آغشته نخواهدشد، چون حرمت و فضيلت زيبايى را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج ساله را درك مىكنم و شعر سپهرى را نه.»(5)
شاملوى جوان هر چند كه فعاليت سياسى خود را با يك سازمان فاشيستى طرفدار آلمان هيتلرى آغاز كرد اما خيلى زود و شجاعانه از خود، انتقاد نمود و درست 180 درجه تغيير سياست داد و به فعاليت سوسياليستى و آزاديخواهانه روى آورد(بعد حتی حزب را هم ترک کرد و به قولش آشغالدانی کثیفی بود ). آن روزها شايد كسى تصور نمىكرد كه او بعدها سرشناسترين چهرة مدافع حقوق انسانى، مبارز آزادى بيان و قلم، اجتماعات، عرصه فرهنگى و هنرى تبديل شود. اولين بارى كه شاملو زندانى شد بسيار جوان بود. وى در تهران دستگير شد و به زندان متفقين در رشت منتقل گرديد. شاملو پيرامون فعاليت سياسى و تشكيلاتى و زندانى شدنش مىگويد: «... پسربچهاى را در نظر بگيريد كه پانزده سال اول عمرش را در خانوادهيى نظامى، در خفقان سياسى و سكون تربيتى و ركود فكرى دوره رضاخانى طى كرده و آن وقت ناگهان در نهايت گيجى، بىهيچ درك و شناختى، در بحرانهاى اجتماعى و سياسى سالهاى 20 در ميان دريايى از علامت سوال از خواب پريده و با شورى شعلهور و بينشى در حد صفر مطلق با تفنگ حسن موسايى كه نه گلوله دارد نه ماشه، يالانچى پهلوان گروهى ابلهتر از خود شده است كه با شعار «دشمن دشمن ما دوست ماست» ناآگاهانه گرچه از سر صدق مىكوشند مثلا با ايجاد اشكال در امور پشت جبهه متفقين آب به آسياب دار و دسته اوباش هيتلر بريزند! البته آن گرفتارى از اين لحاظ كه بعدها «كمتر» فريب بخورم و هر ياوهيى را شعار رهايى بخش به حساب نياورم براى من درس آموزندهاى بود.»(6)
شاملو، در اولين شماره «كتاب جمعه» در موقعيتى صداى اعتراض خود را عليه سياستهاى كشتار و سركوب و تاريكانديشى رژيم ، بلند كرد كه بسيارى از سازمانها و احزاب و شخصيتها در آن دوره به ديدار سردمداران رژيم مىشتافتند و توهم پراكنى مىكردند، نوشت: «روزهاى سياهى در پيش است... اين چنين دورانى به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زير غلتك سنگين خويش درهم خواهد كوفت. اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانى كه متحمل خواهد شد بىگمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشريون مطلقزده هر انديشه آزادى را دشمن مىدارند و كامگارى خود را جز به شرط امحا مطلق فكر و انديشه غير ممكن مىشمارند. پس نخستين هدف نظامى كه هم اكنون مىكوشد پايههاى قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستين گامهاى خود را با به آتش كشيدن كتابخانهها و هجوم علنى به هستههاى فعال هنرى و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگى كشور برداشته، كشتار همه متفكران و آزادانديشان جامعه است. اكنون ما در آستانه توفانى روبنده ايستادهايم. باد نماها نالهكنان به حركت در آمدهاند و غبارى طاعونى از آفاق برخاسته است. مىتوان به دخمههاى سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بىامان بگذرد. اما رسالت تاريخى روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمىكند. هر فريادى آگاه كننده است، پس از حنجرههاى خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.»(7) او كه سردبير كتاب جمعه بود اولين مقالهاى كه بعد از يادداشت بالا، چاپ كرد، ترجمه مقالهاى به نام «فاشيسم!» از برتولت برشت، بود. در واقع شاملو، با يادداشت خود و مقاله برشت، به جامعه هشدار مىداد كه اگر حاكمان جديد پايههاى نظام ارتجاعى رژیم خود را محكم نمايند، همان بلاى شوم تاريخى را به سر مردم خواهند آورد كه نظام فاشيستى آلمان بر سر مردم آن كشور و يا كشورهايى كه اشغال مىكرد، مىآورد؟! شاملو، درست ارزيابى كرده بود كه: «اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانى متحمل خواهد شد بىگمان سخت كمرشكن خواهد بود.» شاملو، با آيندهنگرى در شعر «در اين بست» هشدار داد:
دهانت را مىبويند
مبادا كه گفته باشى دوستت مىدارم
دلت را مىبويند
روزگار غريبىست نازنين و
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه مىزنند
عشق را در پستوى خانه نهان بايد كرد.
در شعرهاى شاملو، «اميد» و «عشق» جايگاه خاصى دارد:
روزى ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانى دست زيبائى را خواهد گرفت.
***
روزى كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براى هر انسان
برادرىست.
روزى كه ديگر درهاى خانهشان را نمىبندند
قفل
افسانهئىست
و قلب
براى زندگى بس است.
(افق روشن(
»آهسته گفتم: - مىدانيد؟ ديشب از آيدا پرسيدم: «اگر دوباره متولد بشوى حاضرى تجربه زندگى با شاملو را تكرار كنى؟» - و آيدا گفت؟ «حتا اگر امكان داشت كه هزار بار ديگر از نو متولد شد!»... و چه نكته عجيبى، مهدى: - هفت سال پيش از آن كه اين بيمارى سمج گريبانم را بگيرد خودم در شعرى از قول او - درست دقت كن چه مىگويم: از قول آيدا نوشته بودم:
- اينك درياى ابرهاست...
اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدميزاد را
تاب سفرى اينچنين
نيست!
چنين گفتى
با لبانى كه مدام
پندارى
نام گلى را
تكرار مىكنند.(8)
«سفر»، از مجموعه «ققنوس در باران»
شاملو، همواره مسائل اساسى فرهنگى و اجتماعى را نقد مىكرد و ديدگاههاى تازهاى را مطرح مىساخت. در پارهاى از اوقات بحثهاى او، با واكنشهاى جنجال برانگيز و خشم و تعصب كسانى رو به رو مىشد كه مدافع باورهاى سنتى و كهن هستند و در مقابل نوآورىها و تغييرات بنيادى جامعه مقاومت به خرج مىدهند. براى مثال، شاملو در سفرى به آمريكا، در سخنرانى خود در هشتمين كنفرانس سيرا، كه در دانشگاه بركلى (كاليفرنيا)، برگزار شده بود، عقايدش را در باره تاريخ نويسى و باورهاى كهن مطرح ساخت. او، گفت: «كشور ما به راستى كشور عجيبى است و در نتيجه، متاسفانه چيزى كه ما امروز به نام تاريخ در اختيار داريم جز مشتى دروغ و ياوه نيست كه چاپلوسان و متملقان دربارى دورههاى مختلف به هم بستهاند. و اين تحريف حقايق و سفيد را سياه و سياه را سفيد جلوه دادن به حدى است كهمىتواند با حسن نيتترين اشخاص را هم به اشتباه اندازد.» وى در پايان سخنرانى خود افزود: «انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن كار آدم جاهل بىتعقل فاقد فرهنگ است: چيزى كه نمىتواند در بارهاش به طور منطقى فكر كند به صورت يك اعتقاد دربست پيش ساخته مىپذيرد و در موردش هم تعصب نشان مىدهد. تبليغات رژيمها هم درست از همين خاصيت تعصب ورزى توده ها است كه بهرهبردارى مىكنند.»(9) او، در اين سخنرانى اسطورههاى شاهنامه فردوسى را نقد كرد، با واكنشهاى هيستريكى مواجه شد و «احساسات» و «غرور» ناسيوناليستها را، «جريحه دار» ساخت. برخى از قلم به دستان مذهبى و ناسيوناليستى در داخل و خارج ايران، فرصت را غنيمت شمردند و عليه شاملو، شوريدند. «على عبدى»، يكى از كسانى است كه مطلبى از وى، تحت عنوان «شاملو و پاسخى به سخنان او» در مجله دنياى سخن چاپ شده بود. وى مىنويسد: «مدتى بود كه سعى مىكردم صحبتهاى جنجالى اين شاعر در آمريكا راكه ضمن آن همه ارزشها و مقدسات فرهنگى ما را در قاموس خود سكه يك پول كرد، از ياد ببرم و ميخهاى زهر آلود كلماتى را كه نثار فردوسى و موسيقى ملى ما كرده است، كابوسى تلقى نمايم و از مغز خود بيرون كنم... تاكنون انتظار مىرفت كه شاملو، پس از جريحه دار ساختن غرور و احساسات ملت ايران و در يافتن واكنشى كه با آن روبرو گرديد، به خود آيد و با صداقت و شجاعت، به نحوى عذرخواهى كند. اما دريغ كه اين انتظار عبث بود... در اوج تاسفانگيز اين تناقض شخصيتى و فكرى به هر چه ارزش فرهنگى و ملى ايران اعلام جنگ داده است، مىتواند قافله سالار و يا حتى مشاور مناسبى براى كسانى باشد كه مىخواهند در عمق تمدن رو به انحطاط غرب، از اضمحلال هويت فرهنگى و ملى خود جلوگيرى نمايند؟»(10) جواب شاملو، به كسانى كه به مخالفت با عقايد او بر خاسته بودند، چنين بود: «فردوسى آقا؟ فردوسى؟ اى واى! به فرهنگ عزيز و مقدس ملى، به شناسنامه ملتى چنين و چنان از طرف شخص معلومالحالى كه دشمن هر چيز ايرانى است حمله شد!... فردى كه واپسگرا نيست و تنها به آينده مىنگرد و تمامى هم و غمش عروج انسان است، نه فقط به صورت يك وظيفه محول بل به طور كاملا طبيعى در برابر جزء جزء عناصر ميراث گذشته واكنش نشان مىدهد.» شاملو، «ميراث فرهنگ ملى بوستان، مثنوى، شاهنامه را نقد مىكند و آنها را به نقد مىكشد. به طور مثال، در شاهنامه كه زن و اژدها «هر دو ناپاك» به قلم مىروند و لايق فرو رفتن در خاك شمرده مىشوند و هر سگى به صد زن راس و آن هم نه هر زن از خدا بىخبر بلكه به طور دقيق به صد زن «پارسا» ترجيح داده مىشود. حكم فقهاللغوى در بارة زن به اين شرح صدور مىيابد كه اگر كتك زدن او كارى مكروه بود، فىالواقع: مر او را «مزن» نام بودى نه «زن»!... آيا به راستى چنين اعتقاداتى شايستگى نام «فرهنگ ملى ما» را دارد يا من از مرحله پرتم؟ واقعا اينها عناصرى از «فرهنگ ملى» است؟ آيا لقب دهن پركن «استاد سخن» جواز به ميان افكندن هر ياوة شرم آورى است؟»(11)
شاملو، در جواب مقاله «محمدرضا لطفى»، در گفتوگويى با مجله آدينه در نقد موسيقى سنتى ايرانى، مىگويد: «... چهقدر دلم مىخواست فرصتى باشد تا بتوانم روى كلمه شادى تكيه كنم و با همه وجود به مدح آن بپردازم! افسوس كه اين موسيقى موذى از درون جونده، مويهگر پايين تنههاى محروم و به انحراف كشانندة مفاهيم عميق و انسانى عشق و شادى و زندگى است! افسوس كه اين «موسيقى» جرثومه فساد و تباهى جان است!... ديوان حافظ تو هر طاقچهاى هست در دسترس هر مشدى قربانعلى و هر خاله خديجهاى. حالا من مىخواهم بدانم شما كه «موسيقى سنتى»تان را فوت آبيد هيچ به صراحت افتادهايد كه برويد از دريچه تنگ اتاقتان نگاهى هم به موسيقى ديگران بيندازيد؟ يا شما هم مثل آن خوانندة ميليونى فقط به اين اعتقاد سخيف كه «من شخصا» اهل دالاهو هستم و باخ و بتهون تحت تاثير موسيقى ايرانى باخ و بتهون شدهاند اكتفا كردهايد و چون از سرچشمه آب ميل مىكنيد ديگر به مطالعه دستاوردهاى موسيقيايى كفار احساس نياز نفرمودهايد؟»(12)
در ادامه اين جريان، روزنامه كيهان، اين ارگان رسمى شكنجهگران و آدمكشان و مدافعان سر سخت تاريك انديشى و ديكتاتورى مطلق رژيم، به سردبيرى حسين شريعتمدارى )بازجوى زندان اوين(، نيز با چاپ ياوه گويىهايى فتوا گونه و تهديدآميز «يوسف على ميرشكاك»، عليه شاملو نوشت: «... آدمى مثل شما - اگر حرفهايش را در سوئد ياد نگرفته باشد - نيازى ندارد دم به ساعت گرد و خاك راه بيندازد و حتى توى سر موسيقى نجيب اين مملكت بزند، آن هم بدون كمترين در يافتى از موسيقى شرق. (شما همان سونات مهتاب محبوبتان را استماع بفرمائيد).» نويسنده كيهان با درست كردن تاريخچهاى سراپا دروغ عليه شاملو با بغض و تهديد مىافزايد: «اما شعر خود را و خود را به غرب - قبله هميشگى طايفه روشنفكر - فروختيد و از فرط عدم اعتماد به نفس و متكى نبودن به مردم اين سرزمين خود را هميشه در آينه كدر ساكنان غروب حقيقت ديديد تا آنجا كه سر پيرى مجبور شدهايد قضاوتهاى قضاقورتكى به خورد خود و يارانتان بدهيد.»(13)
مىبينيم كه چهطور خرافه پرستان و كهنه پرستان در مقابل عقايد و باورهاى پيشرو و مدرن و انسانى مقاومت مىكنند. به قول شاملو: «انسان خرد گراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاى خود تعصب بورزد؟»
شاملو، بر عليه نابرابرى و بىعدالتى و فقر و فلاكتى كه زندگى كارگران و انسانهاى محروم را تباه مىسازد، مىشوريد. او، به عنوان يك روشنفكر آگاه، مخالف استثمار انسان توسط انسان بود. او، فرياد مىزد: «شعر، همان دانستن بهاى يك تكه نان است موقعى كه بچه هاى معدنچى دور آن نشستهاند و حساب روزهائى را كه بايد باز هم در اعتصاب بود مىكنند. شعر، آن نفسى است كه از حلق كارگر شيشهساز به شيشهها مىرسد و بلورهاى به سان قلب را مىسازد. شعر، آن بىتابى عصبهاى دختر بچهئى است كه اشكال قالى را تشنه مىنماياند...»(14)
در حمايت از اعتراض و اعتصاب كارگران مىسرود:
اكنون اين منم
و شما - بيماران كار -
كه زهر سرخ اعتصاب را
جانشين داروى مزد خود مىكنيد به ناچار.
اكنون اين منم
و شما - ياران آغاجارى!-
كه جوانه مىزند عرق فقر به پيشانى تان
در فروكش تب سنگين بىكارى.
«سرود مردى كه خود را كشته است»
شاملو، خود را در مرزهاى «ملى» محدود نمىكرد. او خود را شهروندى از جامعه جهانى مىدانست. بنابراين، در هر گوشهاى از جهان ظلم و استثمار و نابراى مىديد بدون كوچكترين تاملى بر عليه آن به پا مىخاست. براى مثال، شعر «سرود بزرگ» را به مناسبت حمله نيروهاى آمريكا به خاك كره شمالى سرود. (اكنون مردم دو كره، بعد از 50 سال، امكان ديدار همديگر را پيدا كردهاند) اين شعر به روشنى افكار انترناسيوناليستى شاملو، را نشان مىدهد. در بطن شعر، به «بلزن و داخاو»، دو كشتارگاه از مجموعه كشتارگاههائى كه هيتلر در سراسر اروپاى تحت اشغال نيروهاى خود برپا داشته بود. «مون واله رىين»، محلى در پاريس، كه سه تن از استادان دانشكده كارگرى اين شهر - ژاك دوكور، ژرژ پوليستر و ژاك سولومون - در آنجا توسط آلمانىها با گيوتين اعدام شدند اشاره مىكند. بخشى از «سرود بزرگ، به شن - چو، رفيق ناشناس كرهئى» چنين است:
شن - چو
بخوان!
بخوان!
آواز آن بزرگ دليران را
آواز كارهاى گران را
آواز كارهاى مربوط با بشر، مخصوص با بشر
آواز صلح را
آواز دوستان فراوان گمشده
آوازهاى فاجعه بلزن و داخاو
آوازهاى فاجعه وىيون
آوازهاى فاجعه مون واله رىين
آواز مغزها كه آدولف هيتلر
بر مارهاى شانه فاشيسم مىنهاد،
آواز نيروى بشر پاسدار صلح
كز مغزهاى سركش داونينگ استريت
حلواى مرگ برده فروشان قرن ما را
آماده مىكنند،
آواز حرف آخر را
ناديده دوستم
شن - چو
بخوان
برادرك زرد پوستم!
«قطعنامه، سرود بزرگ، به سن - چو، رفيق ناشناس كرهئى»
حريرى در گفت و گويى با شاملو، از او سئوال مىكند: «با مسئله هويت چگونه كنار مىآئيد؟ منظورم مليت و قوميت و اين مسائل است.» شاملو در جواب مىگويد: «من خويشاوند نزديك هر انسانى هستم كه خنجرى در آستين پنهان نمىكند. نه ابرو به هم مىكشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايرانى را به انيرانى ترجيح مىدهم و نه انيرانى را به ايرانى. من يك بلوچ كرد فارسم، يك فارسى زبان ترك، يك آفريقايى اروپايى استراليايى آمريكايى آسيايىام. يك سياه پوست زرد پوست سرخ پوستم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلى ندارم بلكه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستام احساس مىكنم. من انسانى هستم در جمع انسانهاى ديگر بر سيارهى مقدس زمين، كه بدون ديگران معنايى ندارم.»(15) مىبينيم كه شاملو با چه بيان شيوا و زيبايى انترناسيوناليسم را تشريح مىكند و به همبستگى انسانى ارج مىنهد.
احمد شاملو، مبارز سرسخت آزادى بيان و قلم و انديشه بود و اينها را براى همگان «بىهيچ حصر و استثنا» مىخواست. در واقع، هنرمند بايد آزاد باشد تا بىهيچ قيد و شرطى بتواند ارتقاى فرهنگى پيدا كند و اثر خود را به جامعه ارائه دهد. نويسنده و هنرمند آزاد انديش چه در رژيم سركوب و اختناق و چه در جامعه نسبتا آزادتر، نبايد براى آفريدن آثار خود، به قيد و بند رژيم گردن گذارد. در واقع، نويسندة آگاه و مردمى، هيچگاه زير بار سانسور و زور نمىرود. در تشكلهاى صنفى - سياسى دستساز رژيم و عواملاش عضو نمىشود. چرا كه ضامن حفظ حرمت و هنر و ادب، آزاد و مستقل بودن نويسنده از حكومت است. قطعا، هر گونه مانع قانونى در اين عرصه به سركوب و سانسور انديشه منتهى مىشود.
احمد شاملو، در رابطه با فعاليت مجدد «كانون نويسندگان ايران» مىگفت: «فرض را بر اين بگذاريم كه كانون به عنوان اعتراض به تعطيل آزادى و دمكراسى و فعاليتهاى سياسى احزاب و غيره، به نوعى اعتصاب، يعنى به سكوت دست زده است. منظورم اين است اگر هم جلوى فعاليتهاى كانون گرفته نشده بود، قطعا در مواجهه با وضعيت حاضر داوطلبانه در همين موقعيتى قرار مىگرفتيم كه الان قرار داريم. دليلش هم واضح است: آزاد بودن فعاليت كانون نويسندگان در شرايط فقدان آزادىهاى اجتماعى براى ديگران، جز اينكه به كانون رشوهاى داده شده باشد هيچ معنا و مفهوم ديگرى نمىتوانست داشته باشد.»(16)
شاملو، متفكرى كه در طول پنج دهه با حضور خلاق خويش در عرصه هاى فرهنگى و هنرى و اجتماعى، آثار گران بهايى، به يادگار گذاشت كه هنوز بخشى از آنها از جمله كار عظيم «فرهنگ كوچه» امكان انتشار پيدا نكرده است از ميان رفت. بدون شك، انتشار آثار چاپ نشدة شاملو، فرهنگ انسانى و آزاديخواهانه را پربارتر خواهد كرد. هر چند كه ما، با جسم او، وداع كردهايم اما آثارش و باورهاى به غايت انسانىاش، جاودان خواهد بود و سر انجام، روزى فرا خواهد رسيد كه از جمله »من درد مشتركم، مرا فرياد كن« تبديل به شعار ميليونها انسان، براى تغيير نظام موجود، در كوچه ها خواهد شد.
پانويسها:
1- ناصر حريرى، ديدگاه هاى تازه (هنر و ادبيات امروز)، گفت و شنودى با احمد شاملو، ص 45
2- از مقدمه «مرثيه هاى خاك، شكفتن در مه»، احمد شاملو.
3 - قطعنامه، ص 20، احمد شاملو.
4 - کتاب جمعه، شماره 31، ص 18
5- یک هفته با شاملو، مهدى اخوان لنگرودى، چاپ دوم 1373، ص 94 و 95
6 - محمد محمدعلى، گفت و گو با شاملو، چاپ اول 1372، ص 17 و 18
7- كتاب جمعه، شماره يك، 4 مرداد 1358
8 - یک هفته با شاملو، مهدى اخوان لنگرودى، ص 166 و 167
9- آدينه، شماره 47، تير ماه 1369
10- مجله دنياى سخن، شماره 1، شهريور ماه 1370
11- آدينه، شماره 72، مرداد 1371
12- آدينه، شماره 52، آذر 1369
13- روزنامه كيهان، دوشنبه 25 ارديبهشت 1368
14- قطعنامه، ص 32
15- «گپ»، گفت و شنود ناصر حريرى با احمد شاملو، «دفتر هنر»، ويژه احمد شاملو، سال چهارم، شماره 8
16- ناصر حريرى... ص 129
برگرفته از کتاب «چنین گوید بامداد شاعر» ویژه نامه بامداد به یاد احمد شاملو، سردبیر بهرام رحمانی، انتشارت آرش - استکهلم، پاییز 2000

