نام شاملو شاید بیش از هر شاعر نو سرایی دیگر با سیاست آمیخته است .بسیاری شاملو را شاعری عدالت خواه و مبارز میدانند و شاید اندیشه های جاری در شعر او را بسیار به اندیشه های چپ که شاید در دوره ی شاملو به صورت یک مد برای روشنفکری بدل شده بود نزدیک میدانند اما به نظر من به عنوان یک علاقه مند به شاملو و شعرش آنچه برای او بیش از هر چیز در شعرهایش مقدس است مفهوم بلند انسان است و شاملو در این شعر به زیبایی به ترسیم انسان کمال یافته که آن را مقدس میشمارد پرداخته است شعر او و شخصیت های شعرش زمان و تاریخ مصرف ندارد و به واقع هر انسانی که تعبیر ابرمرد اوست میتواند در جایگاه قهرمان اشعار او بنشیند شعر او روایت گر ازادگان است نه نادانسته بازیگران و ناخواسته بازیگران قدرت در هر زمان و هر مکان .ابرمرد او با بنیانهای پذیرفته شده به مبارزه بر خواسته است..
روایت انسان است در طول تاریخ انسانی که اگر خلاف جربان آب شنا کند اگر قواعد پذیرفته شده برای جامعه را نپذیرد محکوم به خاموشی است . شخصیت حماسی اسفندیار در این شعر دستمایه قرار گرفته تا شاملو از ابر مرد و ابر انسان بگوید .آوار خونین گرگ و میش ترسیم جامعه ای است که ابر مرد در آن متولد میشودو چنین جامعه ای چه محتاج است به چنین ابرمردی نه بدین خاطر که عده ای گوسفند را باخود همراه سازدبلکه زرتشت وار خواهان انکار خود از جانب پیروانش شود .
.ابرمرد شاملو در این شعر بسیار شبیه ابر مرد نیچه است جرم گفتن نه و تن زدن از فرورفتن است و شاملو مجازات را کشتن چشمهای ابرمرد میداند .آه اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی.و شاملو مایوسانه در چنین جامعه ای کور شدن را برای ابر انسان نیک میداند آنگاه که هوشیاری و دیدن غمی بزرگ میشود .
.و آنگاه زبان زبان اسفندیار میشود و فریاد او که گویی پس از کور شدن ار جان بر کشیده میشود :آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟؟؟؟او جرم خود را تنها و تنها گفتن نه میداند و این نه چه قدر شکوه مند است و چه قدر در اشعار شاملو برایش ارزشمند است نه گفتن به هر آنچه مقدس است و مطلق که مردگان در هییت زندگان را با جاودانه انسانهایی کوهوارمتمایز میسازد.شاملو تراژدی غم بار اسفندیار را شکوه مندانه تصویر کرده است که از دید او مرگ و بالای جهنم پست است وقتی که راه جستن و یافتن و به اختیار برگزیدن است..
سپس اسفندیار به روایت زندگی خویش میپردازد و در این روایت طریق کمال را بازمیگوید بودن و شدن به اختیار خویش برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن راه رسیدن به مقام بلند خدایی از دید شاملوست و اختیار است فصل تمایز انسان و گیاه همان طور که در این جا ابر مرد میگوید من بودم و شدم نه زان گونه که غنچه ای گلی یا ریشه ای که جوانه ای یعنی بودن و شدن من مانند رویش گیاه غریزی نبود انتخاب بودو اختیار که عامی مردی چنین را یه شهیدی چنان اسفندیار بدل میکند و چه جاودانه شهیدی است شهید طریق حقیقت که آسمان را نیز از دید شاملو به نماز و ستایش وا میدارد .ابر انسان راه بهشت و سعادت را خاکساری نمیداند و آنرا بزرو میشمارد و شایسته ی بزان وچهارپایان خدایگان ابرمرد توسط خود او آفریده میشود آنگاه که مخلوق خالق میشودو در جایگاه خدایگان مینشیند .
اما قسمت پایانی شعر ستایش شاملوست از ابرمرد آرمانیش که کوهوار بیش از آنکه به خاک افتد نستوه و استوار میمیرد همانند کاشفان فروتن شوکران که در برابر طوفان استاده خانه را روشن کرده و دنیا را ترک میگویند شاه بیت شهر شاملو اما جاییست که شجاعانه کشتن ابرمرد و کور کردن چشمهایش را نه کار خدا میداند و نه کار شیطان او سرفرودآوران در برابر بتان را قاتلان ابرمرد میداندو چه شبیه است پیام شاملو و محمد نمیدانم شاملو به پیام محمد باور داشت یا نه اما آنچه در شعرش از آن سخن میراند به راستی جدا از فریاد محمد بر ضد جهل و جهالت نیست.
در پایان شعر شاملو اگر سیاسی هم هست بازیچه سیاست نیست که او در تک تک کلماتش به مبارزه به قدرت نشسته است قهرمان او آزادگان تاریخند میتواند این آزاده و ابرمرد ابراهیم باشد که تبر به دست به قتل بتان دست ساز به پا میخیزد و میتواند گلسرخی باشد که دلیرانه در دادگاه قدرت فریاد نه سربت پرستان زمانه اش سر میدهد و میتواند گاندی باشد که ظلم بیگانه را برنمی تابد یا حسین که دلیرانه در مقابل کفر می ایستد و میمیرد .
شعر شاملو در ستایش انسان است و بس .

