
طرف ما شب نيست
صدا با سكوت آشتي نمي كند
كلمات انتظار مي كشند
من با تو تنها نيستم، هيچ كس با هيچ كس تنها نيست
شب از ستاره ها تنهاتر است . . .
طرف ما شب نيست
چخماق ها كنار فتيله بي طاقتند
خشم كوچه در مشت تست
در لبان تو، شعر روشن صيقل مي خورد
من ترا دوست مي دارم، و شب از ظلمت خود وحشت مي كند
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 12:41 |
لينک ثابت
|
دختران ِ دشت! دختران ِ انتظار! دختران ِ اميد ِ تنگ در دشت ِ بيکران، و آرزوهای بيکران در خُلقهای تنگ! دختران ِ خيال ِ آلاچيق ِ نو در آلاچيقهايي که صد سال! ــ
از زره ِ جامهتان اگر بشکوفيد باد ِ ديوانه يال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را آشفته کرد خواهد...
□ دختران ِ رود ِ گِلآلود! دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود! دختران ِ عشقهای دور روز ِ سکوت و کار شبهای خستهگي! دختران ِ روز بيخستهگي دويدن، شب سرشکستهگي! ــ
در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ در رقص ِ راهبانهی شکرانهی کدام آتشزدای کام بازوان ِ فوارهيي ِتان را خواهيد برفراشت؟
□
افسوس! موها، نگاهها بهعبث عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک ميکنند.
دختران ِ رفتوآمد در دشت ِ مهزده! دختران ِ شرم شبنم افتادهگي رمه! ــ
از زخم ِ قلب ِ آبائي در سينهی کدام ِ شما خون چکيده است؟ پستان ِتان، کدام ِ شما گُل داده در بهار ِ بلوغاش؟ لبهایتان کدام ِ شما لبهایتان کدام ــ بگوييد! ــ در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسهیي؟
شبهای تار ِ نمنم ِ باران ــ که نيست کار ــ اکنون کداميک ز شما بيدار ميمانيد در بستر ِ خشونت ِ نوميدي در بستر ِ فشردهی دلتنگي در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان تا ياد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ بدرخشاند تا ديرگاه، شعلهی آتش را در چشم ِ باز ِتان؟
□
بين ِ شما کدام ــ بگوييد! ــ بين ِ شما کدام صيقل ميدهيد سلاح ِ آبائي را برای روز ِ انتقام؟
۱۳۳۰ ترکمنصحرا ـ اوبهی سفلي |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 15:49 |
لينک ثابت |
رانه تاريک
|
بر زمينهی سُربي صبح
و يال ِ بلند ِ اسباش در باد
|
|
| |
پريشان ميشود.
|
□
خدايا خدايا سواران نبايد ايستاده باشند هنگامي که حادثه اخطار ميشود.
□
کنار ِ پرچين ِ سوخته
و دامن ِ نازکاش در باد
|
|
| |
تکان ميخورد.
|
خدايا خدايا دختران نبايد خاموش بمانند هنگامي که مردان
نوميد و خسته
|
|
| |
پير ميشوند.
|
۱۳۵۲ |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 15:43 |
لينک ثابت |
اکنون مرا به قربانگاه ميبرند گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشستهايد و در شماره، حماقتهاي ِتان از گناهان ِ نکردهي ِ من افزونتر است!
ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخيي ِ انتظاري بيانجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آنچنان به دوزخ ِ

خوفانگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين، آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابهئي گوارا بهسرکشند.
چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته است نفرت ميکنم: از فرزندان و از پدرم از آغوش ِ بويناک ِتان و از دستهاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانيي ِتان و از خويشتنام که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...
من از دوري و از نزديکي در وحشتام. خداوندان ِ شما به سيزيف ِ بيدادگر خواهند بخشيد من پرومتهي ِ نامرادم که از جگر ِ خسته کلاغان ِ بيسرنوشت را سفرهئي گستردهام
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس کنم.
نيش ِ نيزهئي بر پارهي ِ جگرم، از بوسهي ِ لبان ِ شما مستيبخشتر بود چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز بهناراستي نشنيدم.
و خاري در مردم ِ ديدهگانام، از نگاه ِ خريداريي ِتان صفابخشتر بدان خاطر که هيچگاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به بردهي ِ خود نبود...
از مردان ِ شما آدمکشان را و از زنان ِتان به روسبيان مايلترم.
من از خداوندي که درهاي ِ بهشتاش را بر شما خواهد گشود، به لعنتي ابدي دلخوشترم. همنشيني با پرهيزکاران و همبستري با دختران ِ دستناخورده، در بهشتي آنچنان، ارزانيي ِ شما باد! من پرومتهي ِ نامُرادم که کلاغان ِ بيسرنوشت را از جگر ِ خسته سفرهئي جاودان گستردهام.
گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشستهايد به تماشاي ِ قربانيي ِ بيگانهئي که منام ــ : با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.

۱۳۳۵ |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 1:20 |
لينک ثابت |
|

لعنت |
در تمام ِ شب چراغي نيست. در تمام ِ شهر نيست يک فرياد.
اي خداوندان ِ خوفانگيز ِ شبپيمان ِ ظلمتدوست! تا نه من فانوس ِ شيطان را بياويزم در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ پنهانيي ِ اين فردوس ِ ظلمآئين، تا نه اين شبهاي ِ بيپايان ِ جاويدان ِ افسونپايهتان را من به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين، ــ ظلمتآباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روي ِ من بازنگشائيد!
در تمام ِ شب چراغي نيست در تمام ِ روز نيست يک فرياد.
چون شبان ِ بيستاره قلب ِ من تنهاست. تا ندانند از چه ميسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بستهست. راه ِ من پيداست. پاي ِ من خستهست. پهلواني خسته را مانم که ميگويد سرود ِ کهنهي ِ فتحي قديمي را.
زخم ِ پُردردي به جا ماندهست از شمشير و، دردي جانگزاي از خشم: اشک، ميجوشاندش در چشم ِ خونين داستان ِ درد; خشم ِ خونين، اشک ميخشکاندش در چشم. در شب ِ بيصبح ِ خود تنهاست.
از درون بر خود خميده، در بياباني که بر هر سوي ِ آن خوفي نهاده دام دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود ميزند فرياد:
«ــ در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ دشت نيست يک فرياد...
اي خداوندان ِ ظلمتشاد! از بهشت ِ گند ِتان، ما را جاودانه بينصيبي باد!
باد تا فانوس ِ شيطان را برآويزم در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ اين فردوس ِ ظلمآئين!
باد تا شبهاي ِ افسونمايهتان را من به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين!»
۱۳۳۵
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 1:5 |
لينک ثابت |

افسوس اي فسردهچراغ ! از تو
ما را اميد و گرمي و شوري بود
وين کلبهی گرفتهی مظلم را
از پَرتو ِ وجود ِ تو نوري بود.
دردا ! نماند از آن همه، جز يادي
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سايه کز هياکل ِ ناپيدا
گردد به عمق ِ آينهيي معلوم...
يکباره رفت آن همه سرمستي
يکباره مُرد آن همه شادابي
ميسوزم ــ اي کجايي کز بوسه
بر کام ِ تشنهام بزني آبي؟
|

انتظار |
|
از دريچه با دل ِ خسته، لب ِ بسته، نگاه ِ سرد ميکنم از چشم ِ خوابآلودهی خود صبحدم بيرون نگاهي:
در مه آلوده هوای خيس ِ غمآور پارهپاره رشتههای نقره در تسبيح ِ گوهر... در اجاق ِ باد، آن افسردهدل آذر کاندکاندک برگهای بيشههای سبز را بيشعله ميسوزد...
من در اينجا ماندهام خاموش |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 3:23 |
لينک ثابت
ناگهان
|
|
| |
عشق
|
|
| |
آفتابوار
|
|
| |
نقاب برافکند
|
و بام و در
|
|
| |
به صوت ِ تجلي
|
|
| |
درآکند،
|
شعشعهی آذرخشوار
|
|
| |
فروکاست
|
و انسان برخاست.
۵ ارديبهشت ِ ۱۳۷۶
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 2:42 |
لينک ثابت |
|
تارهای بيکوک و کمان ِ باد ِ ولانگار
باران را گو بيآهنگ ببار!
غبارآلوده، از جهان تصويری باژگونه در آبگينهی بيقرار
باران را گو بيمقصود ببار!
لبخند ِ بيصدای صد هزار حباب
باران را گو بهريشخند ببار!
□ چون تارها کشيده و کمانکش ِ باد آزمودهتر شود و نجوای بيکوک به ملال انجامد، باران را رها کن و
خاک را بگذار
|
|
| |
تا با همه گلويش
|
|
| |
سبز بخواند
|
باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار!
۲۶ دی ِ ۱۳۵۵ رم |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 2:19 |
لينک ثابت |
چشمان ِ پدرم
|
|
| |
اشک را نشناختند
|
چرا که جهان را هرگز
|
|
| |
با تصور ِ آفتاب
|
|
| |
تصوير نکرده بود.
|
ميگفت «عاری» و
|
|
| |
خود نميدانست.
|
فرزندان گفتند «نع!»
ديری به انتظار نشستند
از آسمان سرودی برنيامد ــ
قلادههاشان
|
|
| |
بيگفتار
|
|
| |
ترانهيي آغاز کرد
|
و تاريخ
توالي فاجعه شد.
۱۳۴۹
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 2:1 |
لينک ثابت
|
همه
|
|
| |
لرزش ِ دست و دلام
|
|
| |
از آن بود
|
پروازی نه گريزگاهي گردد.
آی عشق آی عشق چهرهی آبيات پيدا نيست.
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 3:26 |
لينک ثابت |
|
به ايسای شاعر
يکي کودک بودن در لحظهی غرش ِ آن توپ ِ آشتي و گردش ِ مبهوت ِ سيب ِ سُرخ بر آيينه.
يکي کودک بودن در اين روز ِ دبستان ِ بسته و خِشخش ِ نخستين برف ِ سنگينبار بر آدمک ِ سرد ِ باغچه.
□
در اين روز ِ بيامتياز
۲۶ فروردين ِ ۱۳۷۳
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 23:46 |
لينک ثابت |
|
به هوشنگ گلشيری
قناری گفت: ــ کُرهی ما کُرهی قفسها با ميلههای زرين و چينهدان ِ چيني.
ماهي سُرخ ِ سفرهی هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
|
|
| |
متبلور ميشود.
|
کرکس گفت: ــ سيارهی من سيارهی بيهمتايي که در آن
کوسه گفت: ــ زمين سفرهی برکتخيز ِ اقيانوسها.
انسان سخني نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستيناش از اشک تَر بود. ۱۳۷۳ |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 23:2 |
لينک ثابت |
سايه رفت
| سرود براي ِ مرد ِ روشن که به سايه رفت |
|
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
|
|
| |
که در لغتي
|
با چشماني
و رُخساری برتافته
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
|
|
| |
که خلاصهی خود بود.
|
خرخاکيها در جنازهات به سوءظن مينگرند.
□
پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند تسمه از گُردهی گاو ِ توفان کشيده بود.
آزمون ِ ايمانهای کهن را
بر قفل ِ معجرهای عتيق
|
|
| |
دندان فرسوده بود.
|
بر پرتافتادهترين ِ راهها
|
|
| |
پوزار کشيده بود
|
رهگذری نامنتظر که هر بيشه و هر پُل آوازش را ميشناخت.
□
جادهها با خاطرهی قدمهای تو بيدار ميمانند که روز را پيشباز ميرفتي،
از آن پيشتر دميد
که خروسان
|
|
| |
بانگ ِ سحر کنند.
|
□ مرغي در بالهايش شکفت زني در پستانهايش باغي در درختاش.
ما در عتاب ِ تو ميشکوفيم در شتابات ما در کتاب ِ تو ميشکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
|
|
| |
که يقين است و باور است.
|
دريا به جُرعهيي که تو از چاه خوردهای حسادت ميکند.
۱۳۴۹ |
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 0:23 |
لينک ثابت |
سپيدهدمان را ديدم
که بر گُردهي ِ اسبي سرکش بر دروازهي ِ افق به انتظار ايستاده بود
و آنگاه سپيدهدمان را ديدم که نالان و نفسگرفته، از مردمي که
ديگر هواي ِ سخن گفتن به سر نداشتند دياري ناآشنا را راه ميپرسيد.
و در آن هنگام با خشمي پُرخروش به جانب ِ شهر ِ آشنا نگريست
و سرزمين ِ آنان را به پستي و تاريکيي ِ جاودانه دشنام گفت.
پدران از گورستان بازگشتند
و زنان، گرسنه بر بورياها خفته بودند.
کبوتري از بُرج ِ کهنه به آسمان ِ ناپيدا پرکشيد
و مردي جنازهي ِ کودکي مردهزاد را بر درگاه ِ تاريک نهاد.
ما ديگر به جانب ِ شهر ِ سرد بازنميگرديم
و من همهي ِ جهان را در پيراهن ِ گرم ِ تو خلاصه ميکنم.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 0:16 |
لينک ثابت |
شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست
چراغي در دست، چراغي در دلام.
زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.
آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 0:6 |
لينک ثابت |
اي همسفر که راز ِ قدرتهاي ِ بيکران ِ تو بر من پوشيده است! ــ مرا به
شهر ِ سپيدهدم، به واحهي ِ پاکي و راستي بازگردان! مرا به دوران ِ
ناآگاهيي ِ خويش بازگردان تا علفها به جانب ِ من برويند
تا من بهسان ِ کندو با نيش ِ شيرين ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس
آکنده شوم،
تا چون زني نوبار
با وحشتي کيفناک
نخستين جنبشهاي ِ جنين را به انتظار ِ هيجانانگيز ِ تولد ِ نوزادي
دلبند مبدل کنم که من او را بازيافتهگي خواهم ناميد. همبستر ِ
ظلمانيترين شبهاي ِ از دستدادهگي! ــ من او را يازيافتهگي
نام خواهم نهاد.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:15 |
لينک ثابت |
بيتوتهی کوتاهيست جهان
|
|
| |
در فاصلهی گناه و دوزخ
|
خورشيد
|
|
| |
همچون دشنامي برميآيد
|
و روز شرمساری جبرانناپذيریست.
آه پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
درخت، جهل ِ معصيتبار ِ نياکان است
و نسيم
|
|
| |
وسوسهييست نابهکار.
|
مهتاب پاييزی کفریست که جهان را ميآلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
|
|
| |
چيزی بگوی
|
هر دريچهی نغز بر چشمانداز ِ عقوبتي ميگشايد.
عشق
|
|
| |
رطوبت ِ چندشانگيز ِ پلشتيست
|
تا به خاک بنشيني و
|
|
| |
بر سرنوشت ِ خويش
|
|
| |
گريه ساز کني.
|
آه پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی، هر چه باشد
چشمهها از تابوت ميجوشند و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهاناند. عصمت به آينه مفروش که فاجران نيازمندتراناند.
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:6 |
لينک ثابت |
در زيج جستجو
استاده اي ابدي باش
تا سفر بي انجام ستارگان بر تو گذر کند.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت 17:52 |
لينک ثابت |
|
به تو دست ميسايم و جهان را در مييابم، به تو ميانديشم و زمان را لمس ميکنم معلق و بيانتها عُريان.
ميوزم، ميبارم، ميتابم. آسمانام ستارهگان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه ميبندد رقصان در جان ِ سبز ِ خويش.
□
از تو عبور ميکنم چنان که تُندری از شب. ــ
ميدرخشم و فروميريزم.
۱۹ مرداد ِ ۱۳۵۹
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه نهم فروردین 1385 ساعت 20:20 |
لينک ثابت |
در انتهاي ِ اندوهناک ِ دهليز ِ بيمنفذ، چشمان ِ تو شبچراغ ِ تاريک ِ من
است.
هزاران قفل ِ پولاد ِ راز بر درهاي ِ بستهي ِ سنگين ميان ِ ما بهسان ِ ماران ِ
جادوئي نفس ميزنند.
گُلهاي ِ طلسم ِ جادوگر ِ رنج ِ من از چاههاي ِ سرزمين ِ تو مينوشد،
ميشکفد، و من لنگر ِ بيتکان ِ نوميديي ِ خويشام.
من خشکيدهام من نگاهميکنم من دردميکشم من نفسميزنم من
فرياد برميآورم:
|
ــ چشمان ِ تو شبچراغ ِ سياه ِ من بود.
|
مرثيهي ِ دردناک ِ من بود چشمان ِ تو.
مرثيهي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زندهبهگوري که منام، من...
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 5:55 |
لينک ثابت |
|

بامداد رفت
بامداد رفت. تیتری که هرگز در رسانه های جمعی مرداد 1379 منعکس نشد.
بامداد رفت. حالا خیلی وقت است که تیرگی به ستیغ آفتاب بشارت نمی دهد چیزی را. هر آن چیزی که روزی در قطعه ی هنرمندان امام زاده طاهر کرج در خیل انبوه مردم به خاک سرده شد. کسی از کسان غیر فارسی گفته بود : .. . اگر یک ایرانی بخواهد به عزیزی هدیه ای بدهد کتابی از شاملوست...
شاعر زیبا روی ای که در آخرین سالهای عمرش همانند آن روزها که قطع نامه را سرود شاعر بود . مانند همان زمان که هوای تازه را شعر کرد.
مرگ احمد شاملو علیرغم بیماری طولانی و مزمنی که دست از سرش بر نمیداشت واقعه ای تلخ برای فرهنگ وشعر معاصر بود.شاملو علاوه بر تاثیرگذاری عظیم بر شعر وادب معاصر ذهنهای زیادی را نیز با اشعار و نوشته ها و گفته هایش به تفکر و تامل در لحظات زندگی واداشت.شاملو زندگی پر از فراز و فرودی داشت.
«زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت حرفها دارم در دل میگزم لب به سکوت دست بردار که گر خاموشم با لبم هر نفسی فریاد است....»
«نازلی سخن نگفت سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت نازلی سخن نگفت چو خورشید از تیرگی برآمد ودر خون نشست و رفت»

از مرگ ... |
هرگز از مرگ نهراسيدهام اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود. هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزمينيست
|
که مزد ِ گورکن
|
|
|
|
از بهاي ِ آزاديي ِ آدمي
|
|
|
|
افزون باشد.
| ![[]](file:///D:/chars/25a1.gif)
جُستن يافتن و آنگاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن ِ خويش باروئي پيافکندن ــ
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
|
او در مورد مرگ می گويد:
زندگی يک تصادف است و مرگ يک واقعيت.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 13:20 |
لينک ثابت |
|
کدامين ابليس
|
|
|
|
تورا
|
|
|
|
اينچنين
|
|
به گفتن ِ نه
|
|
|
|
وسوسه ميکند؟
|
|
از دام ِ کدام اهرمنات
|
|
|
|
بدينگونه
|
|
|
|
هُشدار ميدهد؟
|
ترديديست اين؟
يا خود
گامْصداي ِ بازپسين قدمهاست
که غُربت را به جانب ِ زادگاه ِ آشنائي
فرود ميآيي؟
۳۰ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 12:48 |
لينک ثابت |
بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در!
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 12:19 |
لينک ثابت |
|
محاق
به نو كردن ماه بر بام شدم با عقيق و سبزه و آينه. داسي سرد بر آسمان گذشت كه پرواز كبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چيزي گفتند و گزمگان به هياهوي شمشير در پرندگان نهادند.
ماه بر نيامد
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 3:8 |
لينک ثابت |
|
صبوحي
به پرواز شك كرده بودم به هنگامي كه شانه هايم از توان سنگين بال خميده بود، و در پاكبازي معصومانه گرگ وميش شبكور گرسنه چشم حريص بال مي زد. به پرواز شك كرده بودم من. *** سحرگاهان سحر شيري رنگي ِ نام بزرگ در تجلي بود.
با مريمي كه مي شكفت گفتم«شوق ديدار خدايت هست؟» بي كه به پاسخ آوائي بر آورد خسته گي باز زادن را به خوابي سنگين فروشد همچنان كه تجلي ساحرانه نام بزرگ؛ و شك بر شانه هاي خميده ام جاي نشين ِ سنگيني ِ توانمند بالي شد كه ديگر بارش به پرواز احساس نيازي نبود
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 3:0 |
لينک ثابت |
در انتظارت هیچگاه ننشسته ام
هردم در روح جاده ی پر پیچ و خم و طولانی اش جاری بوده ام
(عیدتان مبارک)

نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 17:22 |
لينک ثابت

|
هرگز نبوده قلب ِ من
|
|
|
|
اينگونه
|
|
|
|
گرم و سُرخ:
|
احساس ميکنم در بدترين دقايق ِ اين شام ِ مرگزاي
|
چندين هزار چشمهي ِ خورشيد
|
|
|
|
در دلام
|
ميجوشد از يقين; احساس ميکنم در هر کنار و گوشهي ِ اين شورهزار ِ ياءس
|
چندين هزار جنگل ِ شاداب
|
|
|
|
ناگهان
|
آه اي يقين ِ گمشده، اي ماهيي ِ گريز در برکههاي ِ آينه لغزيده توبهتو! من آبگير ِ صافيام، اينک! به سِحر ِ عشق; از برکههاي ِ آينه راهي به من بجو!
|
هرگز نبوده
|
|
|
|
دست ِ من
|
|
|
|
اين سان بزرگ و شاد:
|
|
در چشم ِ من
|
|
|
|
به آبشر ِ اشک ِ سُرخگون
|
خورشيد ِ بيغروب ِ سرودي کشد نفس;
|
در هر رگام
|
|
|
|
به هر تپش ِ قلب ِ من
|
|
|
|
کنون
|
بيدارباش ِ قافلهئي ميزند جرس.
|
آمد شبي برهنهام از در
|
|
|
|
چو روح ِ آب
|
در سينهاش دو ماهي و در دستاش آينه گيسوي ِ خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ ياءس: «ــ آه اي يقين ِ يافته، بازت نمينهم!»
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 14:1 |
لينک ثابت |
|
از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر از فرا سوي هفته ها به گوش آمد، با برف كهنه كه مي رفت از مرگ من سخن گفتم. و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند و به هر كجا بر دشت از گيلاس بنان آتشي عطر افشان بر افروخت، با آتشدان باغ از مرگ من سخن گفتم. *** غبار آلود و خسته از راه دراز خويش تابستان پير چون فراز آمد در سايه گاه ديوار به سنگيني يله داد و كودكان شادي كنان گرد بر گردش ايستادند تا به رسم ديرين خورجين كهنه را گره بگشايد و جيب دامن ايشان را همه از گوجه سبز و سيب سرخ و گردوي تازه بيا كند. پس من مرگ خوشتن را رازي كردم و او را محرم رازي؛ و با او از مرگ من سخن گفتم.
و با پيچك كه بهار خواب هر خانه را استادانه تجيري كرده بود، و با عطش كه چهره هر آبشار كوچك از آن با چاه سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز كه گفت و شنود جاودانه شان را آوازي نيست،
و با زنبور زريني كه جنگل را به تاراج مي برد و عسلفروش پير را مي پنداشت كه باز گشت او را انتظاري مي كشيد.
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم كه پنجه خشكش نو اميدانه دستاويزي مي جست در فضائي كه بي رحمانه تهي بود. *** و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر از فرا سوي هفته هاي نزديك به گوش آمد و سمور و قمري آسيه سر از لانه و آشيانه خويش سر كشيدند، با آخرين پروانه باغ از مرگ من سخن گفتم. *** من مرگ خوشتن را با فصلها در ميان نهاده ام و با فصلي كه در مي گذشت؛ من مرگ خويشتن را با برفها در ميان نهادم و با برفي كه مي نشست؛
با پرنده ها و با هر پرنده كه در برف در جست و جوي چينه ئي بود.
با كاريز و با ماهيان خاموشي. من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم كه صداي مرا به جانب من باز پس نمي فرستاد. چرا كه مي بايست تا مرگ خويشتن را من نيز از خود نهان كنم
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 9:54 |
لينک ثابت |

« کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی سـت
تا بلبل های بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند.
شور بختان را نیـک فرجام
بردگان را آزاد و
نو میدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک
بازیابد،
کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی سـت
تا زاهدان خاک
از تخمه ی کیـن
باز نبندد»
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 19:22 |
لينک ثابت |
|
|
آيدا در آينه
لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت با دو شيار مّورب كه غرور ترا هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بكارتي سر بلند را از رو سبيخانه هاي داد و ستد سر به مهر باز آورده م
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت اندك جائي براي زيستن اندك جائي براي مردن و گريز از شهر كه به هزار انگشت به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي كند كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها در رقص عظيم تو به شكوهمندي ني لبكي مي نوازند، و ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم كه كوچه هاي شهر حضور مرا دريابند دستانت آشتي است ودوستاني كه ياري مي دهند تا دشمني از ياد برده شود پيشانيت آيينه اي بلند است تابناك و بلند، كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي عمري دراز در آ نگريستم من بركه ها ودريا ها را گريستم اي پري وار درقالب آدمي كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد! حضور بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريائي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود
الف. بامداد
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 12:25 |
لينک ثابت
از عموهایت
نه به خاطر افتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ي بام کوچکت
به خاطر ترانه ئي کوچک تر از دست هاي تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره روشن تر از چشم هاي تو
نه به خاطر ديوارها_به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه ي انسان ها _به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا _ به خاطر خانه ي تو
به خاطر يقين کوچکت که انسان دنيايي است
به خاطر ارزوي يک لحظه ي من که پيش تو باشم
به خاطر دست هاي کوچکت در دست هاي بزرگ من
و لب هاي بزرگ من بر گونه هاي بي گناه تو
به خاطر پرستويي در باد هنگامي که تو هلهله مي کني
به خاطر شبنمي بر برگ هنگامي که تو خفته اي
به خاطر يک لبخند هنگامي که مرا در کنار خود ببيني
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک هاي تو نه به خاطر انسان هاي بزرگ
به خاطر سنگفرشي که مرا به تو مي رساند
نه به خاطر شاهراه هاي دور
به خاطر ناودان هنگامي که مي بارد
به خاطر کندو ها و زنبور هاي کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در اسمان بزرگ ارام
به خاطر تو به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک بر خاک افتادند
الف.بامداد
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 12:22 |
لينک ثابت