شاملو و مسئلهى حماسه
مهدی استعدادی شاد
مجموعهى "مدايح بىصله"، آخرين كتاب از شعرهاى احمد شاملو است. چاپ اول اين كتاب توسط انتشارات آرش به تاريخ بهار 1371در سوئد به بازار آمده است.
بيشتر شعرهاى اين گزينه را قبلا يا در نشريات داخل و خارج ديده و يا بر برگههاى دستنويس و زيراكسى خواندهايم. اشعارى كه به دليل استقبال عموم از شعر شاملو، بىترديد، خوانندگان بىشمارى داشته و نقل محفلها و زمزمهى تنهايىها بوده است.اكنون چاپ اين شعرها در يك مجموعه، به دليل توالى منظم سرايش شعرها، امكان نگاه دقيقترى را به آفرينش هنرى و شاعرانهى شاملو در دهههاى گذشته فراهم كرده است. شاملو، حتا تنها با همين مجموعه شعر يك دههاى خود، براى چندمين بار پياپى ثابت مىكند كه در تحول شعر ناموزون، حماسى و كلام ضربآهنگدار پيشگام مانده است. او هنوز به لحاظ فضاسازى، تصوير و واژگان در شعر از كليهى دست اندر كاران "شعر شاملويى" جلوتر است.
"شعر شاملويى" به لحاظ ويژگىهايش، كه يكى از آنها عموميتيابى شعر فردى شاعر است، همواره دلربايى و فريفتارى را همزمان داشته تا ديگرانى را به سرايش در فضاى خود بكشاند. گر چه تاكنون، هيچ شاعرى را نمىتوان سراغ گرفت كه به سربلندى او از اين فضاى شعرى بيرون آمده باشد.اين گرايش ويژه در شعر معاصر، هم به لحاظ سرايندگان و طرفداران شعرى، در قياس با شعر شاعران نسل بعد از نيما و هم به لحاظ اين كه شاملو خود يكى از بارزترين چهرههاى آن مانده، نمونهاى كمنظير است.برجستگى شاملو در اين ميان به پشتوانهى توفيق او در چند دورهى مختلف شعرى است. او در ميان شاعران نسل خود، يعنى هوشنگ ابتهاج (سايه(، اسماعيل شاهرودى و...، تنها كسى است كه سوار بر موجهاى دوره شعرى دهههاى مختلف با رشادت ابتكارى و آزمايشى فرا روييده است. سرودههاى پُر ارج "مدايح بىصله" خود گواه اين مدعا است.
شعر شاملو هموند شخصيت فردى سرايندهاش است. اين هموندى باعث رابطهى ميان شعر و شاعر با محيط و مخاطبان شده است. شاملو و اعتراض نهفته در شعر و حرفش، جدلبرانگيز بوده است. اين هماوردجويى او مغشوشساز خواب و خيال غولهاى بى شاخ و دم سنت و محافظهكارى است. ناخشنودىِ بر زبان آمدهى او از دست "زمين و آسمان" به مخاطب فرصت و رخصت بىتفاوت ماندن را نمىدهد. او پذيراى زيستنى خنثا در محيطى بىتفاوت و بىعار نبوده است. بر همين زمينه نيز شعرش نمىتواند به زندگى آرام و بىدغدغه در فضاى شعر دلخوش كند. او معيارهاى جا افتاده را در هم مىريزد تا معيارى جديد بر پا كند. "مدايح بىصله" نمونهاى از عملكرد او است در اين راستا، كه چيزى جز ارزشگذارى جديد و ايجاد يك گفتمان (ديسكورس) تازه نيست.
اين مجموعه شعر، با اين كه شاعرش در ايران به سر مىبرد، مىتواند به مثابه ادبيات تبعيدى به حساب آيد؛ زيرا چاپ اولش در خارج بيرون آمده و ناهمنوايى شعرهاى او با "ايدههاى حاكم" در وطن آشكارتر از آنست كه نيازى به شرح داشته باشد. با اين حال اين مجموعهى شعر را مىتوان، و بايد، كه فرآوردهى "آن جا" نيز به حساب آورد. زيرا سرايندهاش بر اين تأكيد دارد كه «چراغم در اين خانه مىسوزد«؛ و در مقابل تحميل مهاجرت از سوى متوليان امور مىايستد و به جاى تنها گذاشتن «سيد على با حوضش» مىگويد: «من اينجاييم.» بدين ترتيب "مدايح بىصله" خطابهى اعتراضى است كه در تداوم آثارى چون "ابراهيم در آتش" و "دشنه در ديس" انتشار مىيابد.كتاب اخير شاملو در مجموع پنجاه و يك شعر دارد كه با چاپ برجستهتر برخى از عنوانها به بيست و دو بخش متفاوت تقسيم شده است. تقسيمى كه به نوعى گاهشمار حوادث اجتماعى است.
دفتر شعر با اشاره به ادبيات زيرزمينى كه "توطئهى گسستن زنجيرها" را اشاعه مىدهد، شروع مىشود: «مگر نه قرار است/ كه خون بيايد و / چرخ چاپ را بگرداند؟» سپس برگهاى دفتر ايام با روايت حركت و در راه شدن تودهى مردم و سپس اقتدا به پيشوا، بدجورى ورق مىخورد. آن گاه روزهاى پُر تلاطم سر مىرسند و "روزنامهها" با پخش شبانه و مخفى خود اهميت مىيابند. سيل يورش و حمله به دگرانديشى جارى مىشود و وقت از بين بردن اسناد و قطع رابطهها و سر به نيست كردن كتابهاى "ضاله" مىرسد. در اين حين پارهاى زير پيگرد و در پى تدارك "ضد تعقيب"اند. در اين ميان شاعر حساس به دگرگونى اجتماعى، نه دور از صحنه، مىسرايد: «عجبا!/ جست و جوگرم من/ نه جست و جو شونده./ من اينجايم و آينده/ در مشتهاى من.» آينده اما چگونه مىتواند در مشتهاى او باشد، بى آن كه حساب هر مسئلهاى را از مسئله ديگر جدا كند. اين درسآموزى تاريخى كه نفى تجربى پوپوليسم يا عوامزدگى آزادىخواهان است، اين گونه زبان شعرى مىيابد كه در همدستى با تودهى زنجيردار، برادرى نمىشناسد: «ناكسى كه به طاعون آرى بگويد و...» نقد فرهنگ تودهى مردم، كه اسير تحميق شده و جانب واپسگرايى را گرفته، دستاورد نگاه آيندهبين "مدايح بىصله" است.
دفتر شعر با رويدادها ورق مىخورد. در اين ورق خوردن ايام، سرمشقها و درسهاى شاعرانه بيان مىشوند. كاروان رويدادها به "ماجراى تركمن صحرا" مىرسد و در تقابل با حملهى "مركز به پيرامون"، شاعر پيغامى براى "مختومقلى" تركمن دارد. "پيغامى" كه لبريز از عطوفت، احساس همبستگى و نفرت از كينه است: «پسر خوبم، ماهان/ پا شو/ برو آن كوچهى پايينى./ خانهاى هست كه سكو دارد/ پيرمردى لاغر مىبينى/ روى سكوى دم خانه نشسته است./ با قباى قدكِ گلنارى/ غصهى عالم بر شانهى مفلوكش/ پندارى...» در آن ميدان تخاصمها، شاعر با اعتماد به نفس و با صلابت پيام تفاهم و همدردى را پيشكش همزبانان خود مىكند. به واقع شعر "پيغام" بيانيهى اعتراض ناخشنودان اجتماعى است در وقت حمله به تركمنها و براى مقابله با ستم مركز بر پيرامون: «تو/ غمين و مأيوس/ مىنشينى ساعتها/ سر سكو/ جلو خانهى تاريكت/ غرق انديشهى بىحاصلىِ اين همه سال/ كه چه بيهوده گذشت؛/ و من/ اين گوشه/ در اين فكر عبث/ كه بيابم جايى همنفسى:/ غمگسارى كه غمى بگذارم با او/ بارى از دل بردارم با او.»
انگارى در اين بيانيه پيشبينى اوضاع دههى آينده نيز نهفته است. اوضاعى كه تخاصمهاى قومى در آن نقش محورى مىيابند. در مقابل اين بيدادِ اختلافهاى قومى، شاعر از لزوم جهان ديگرى مىگويد. بايد فرصتى بيابيم براى دور شدن از كشمكشهاى ديرينه و زورگويى در جهانى كه هست. شاعر با تكيه بر قدرت تفاهمبخش زبان و نيز با پشتوانهى خِرَد انسانگرايانه مىنويسد: «جهان را من آفريدم!» آن هم جهانى «به لطف كودكانهى اعجاز!» جهانى با چنين لطافت پاك و كودكانه و متكى بر منطق زبان شعر و ارج گذاشتن به تفاهم، در هماوردى با جهان فرتوتان است. در اين جهان ديگر جايى براى هراس و وحشت نيست. از همين روست كه در گفت و شنود با "مختومقلى" تسويه حساب خود با جهان فرتوتان را اين چنين بيان مىدارد: «شب نهادانى از قعر قرون آمدهاند/ آرى/ كه دل پر تپشِ نورانديشان را/ وصلهى چكمهى/ خود مىخواهند...» شاملو در همين سروده است كه در چند جمله بعد شگرد اعجازِ معجزهكاران اساطيرى، فاتحهاى بر فاتحهخوانان خوانده است: «من هراسم نيست،/ چون سرانجام پر از نكبت هر تيرهروانى را/.../ مىدانم چيست/ خوب مىدانم چيست.»
از اين "پيامها و پيغامها" در سرودههاى پِر ارج "مدايح بىصله" بسيار مىتوان يافت. سرودههايى كه تركيب دو كلمهى عنوانش، خط بطلانى بر كل تاريخ تذكرهنويسى و مديحهسرايى مىكشد و سرايندگان و نويسندگانى اين چنينى را در كنار صاحبان زر و سيم و جاه و مقام رسوا مىكند. پيام اصلى سرودهها، همانا، دعوت مخاطبان به آزادگى و ناهمنوايى است و وداع با "همرنگ جماعت شدگان". مخاطب و خوانندهاى كه اين پيام را، به جدّ نگيرد و فرو گذارد، معذب خواهد شد. عذاب از احساس ننگى است كه شعر در شعور و وجود همرنگ جماعت شدگان ايجاد مىكند. به واقع، در فرادى تغيير اوضاع، چه ترحمبرانگيزند اين همرنگ جماعت شدگان و به قدرت تكريم كنندگان! گر چه ترحم، خودش كارى ناانسانى است؛ زيرا انسانباورى و انسانيت فقط همبستگى مىشناسد.
اين هشدار شاملو، كه به صورت نمونهاى از رفتار اخلاقى عمل مىكند و زمينهساز معنويتى جديد است، پلى ميان دو بخش متفاوت از مجموعه سرودههاى "مدايح بىصله" است. از اين دو بخش، يكى هماوردى است با قدرت و سر سلسلهى قدرتمداران و ديگرى، شرح حال اين هماوردى. هماوردى كه قهرمان پيروزش، شاعر است: «نمىتوانم زيبا نباشم/ عشوهاى نباشم در تجلى جاودانهاى./ چنان زيبايم من/ كه الله اكبر/ وصفىست ناگزير/ كه از من مىكنى./ زهرى بىپادزهرم در معرض تو.»
يكى از ويژگىهاى شعر اجتماعى شاملو كه با مرگ و مير و ذلت شعر حزبى - ايدئولوژيك ارج و قربى دو چندان يافته، ارزشى است كه از موضوعهاى خود مىگيرد و به دام قشريت جانبدار نمىافتد. اين دورى از آن تلقى و برداشت منحرف كه شاعرانگى شعر را فداى شعارهاى گذرا مىكرد، شعر شاملو را به طور بىواسطهاى در برابر ذهنيت حاكم قرار مىدهد. در اين درگيرى كه در صحنهى شعر انجام مىگيرد، گرهها و بغرنجىهاى زندگى اجتماعى به طور آشكار - به رغم شاعرانه بودن روايت نمايش - بازتاب مىيابند.
دههى شصت سالهاى اعمال زور دوبارهى جماعتى است كه منورالفكران صدر مشروطه و روشنفكران متجدد آنها را با عوام و اُمّل خواندن طرد و سرزنش كرده بودند. اين دوران، دوران تكبيرگويى عوام است. شاعر در برابر پريشانى روان جمعى مىسرايد: «بر بال ظلمت بيمار/ آن كه كسوف را تكبير مىكشد/ نوزادى بى سر است.»
مارينا تسييوا ) - (Marina Zwetjewaشاعره روسى كه اغلب با بزرگ شاعرهى هموطن خود آنا اخماتوا قياس مىشود - گفته كه شاعر، خود پاسخ است. شاملو، خود پاسخ بودن خويش را با چنين بيانى توضيح مىدهد، وقتى از لحظهى رو در رويى خود با سيل سرازير مىسرايد: «ما با نگاه ناباور/ فاجعه را تاب آورديم. / هيچ كس برادر خطابمان نكرد/.../ تنهايى را تاب آورديم و خاموشى را، / و در اعماق خاكستر/ مىتپيم.»
در اين شعر، شاملو، حال تنهايان بسيارى را مىسرايد كه در برابر كميت اجتماعى - يعنى بىشمار تودهى بىچهره در صحنه - كيفيت بهتر زيست اجتماعى را قربانى نكردند. گر چه آن كميت بىشمار چشماندازى جز پايان دنياى مادى را پيش رويمان نگستردانده است، اما مگر مىشود انتظار داشت كه شعر واقعيت پيش رو را فداى دلخوشكنكهاى گذرا كند. بر همين زمينهى ياد شده، شاعر با شناختى از ژرفاى جامعه كه چشمانداز آخرالزمان را گسترانده، به همنوايان نهيب مىزند. نهيبى از سكوى خطابهى اخلاق و روشنگرى: «آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نيست/.../ چندان كه آفتاب تيغ بركشد/ او را مجال درنگ نيست./ همين بس كه ياريش مدهى/ سواريش مدهى.» ناگفته روشن است كه مخاطبان اين شعر را نه در ميان تودهى مردم، كه در ميان "خواص" بايد جستجو كرد. روشنفكران، تحصيلكردگان، تكنوكراتها و... به واقع مخاطبان اصلى اين سرودهاند. پيام شعر، حاوى هشدارى ضمنى است به اين قشر اجتماعى؛ كه به جاى خدمت به جامعه، "عملهى ظلم" نشود. زيرا كه تبهكارى را به هيچ صورت نمىتوان توجيه كرد.
مخاطبان شعر اجتماعى، همين طور كه تاكنون يادآور شديم، همواره گوناگون بودهاند. پيامهاى آن به آدرسهاى گيرندههاى متفاوتى ارسال مىشود. از يك سو، شاعر براى ترسيم دقيق چهرهى مفتش، پى واژگانى تازه است. بر بار منفى مفاهيم زننده مىافزايد تا تصويرش با دهشتناكى واقعيت مورد نظر بخواند: «كريه اكنون صفتى ابتر است» . شاعر معترف است كه كراهت به تنهايى از پس ترسيم «مفتخوارگى و خودبارگى حاكم» برنمىآيد. مىكوشد تا به مرزهاى گفتن ناگفتنىها برسد. از سوى ديگر مجبور است مدام در پى تثبيت خود به منزلهى انسان، در جهان زبان و انديشه باشد: «كجا بود آن جهان/ كه كنون به خاطرهام راه بر بسته است؟ - آتشبازىِ بىدريغِ شادى و سرشارى/.../ ليكن خداى را/ با من بگوى كجا شد آن قصر پر نگار به آيين/ كه اكنون / مرا/ زندانِ زنده بيدارىست/.../ كجايى تو؟/ كهام من؟/ و جغرافياى ما/ كجاست؟»
راه تثبيت شاعر روى آوردن مدام به عشق است. دوست داشتن و از دامچالهى نفرت و خصومت فرا رفتن، هدف است: «به سودهترين كلام است/ دوست داشتن./ رذل/ آزار ناتوانان را/ دوست دارد/ لئيم/ پشيز را و/ بزدل/ قدرت و پيروزى را.» در تصوير درماندگى انسانى كه بر تعداد گلهى توحش آدميان مىافزايد، شاعر همواره درماندگى يك نظام را بازتاب مىبخشد. گر چه تمايل اصلى شاعر، با در نظر گرفتن وضعيت ياد شدهى گلهى توحش آدميان، نمىتواند چيزى جز پيوستن به سكوت باشد. چنانچه در شعر "تنها اگر دمى كوتاه آيم..." مىسرايد: «چون تنديسى بىثبات بر پايههاى ماسه/ به خاك در مىغلتى/ و پيش از آن كه لطمهى درد در هَمَت شكند/ به سكوت/ مىپيوندى.»
پاول سلان، شاعر اهل رومانى، يهود نژاد و آلمانى زبان در ارزيابى خود از شعر امروز جهان، تمايل به سكوت را وجه بارز شاعر مىخواند. وجه بارزى كه با در نظر گرفتن ميزان همهمهى سرسامآور دور و بر بسيار مشروع جلوه مىكند. بىمورد نيست كه با مضمون "سكوت" در "مدايح بىصله" چندين بار متفاوت روبرو هستيم كه در نمونهى برجستهاش، شاعر چنين مىسرايد: «انديشيدن/ در سكوت./ آن كه مىانديشد/ به ناچار دم فرو مىبندد/ اما آن گاه كه زمانه/ زخم خورده و معصوم/ به شهادتش طلبد/ به هزار زبان سخن خواهد گفت.»
در جهانى كه از حقيقت عارى است، ساختن و كشف حقيقت تنها بر دوش انسان انديشهور است. گر چه همواره همنوعانى در پى نابودى حقيقت انسانساز بودهاند. شاعر به منزلهى يكى از حقيقتسازان جهان انسانى، در شرمسارى خود از دست همنوع ويرانگر، شعر را همچون سرچشمهى شناخت عرضه مىدارد. پايان مقال را به شعرى كه در ضمن روايتى از نبرد و شعر و زندگى در دههى شصت ما است، وا مىگذاريم: «و شاعران/ از بىآرشترين الفاظ/ چندان گناهواره تراشيدند/ كه بازجويان به تنگ آمده / شيوه ديگر كردند،/ و از آن پس/ سخن گفتن/ نفس جنايت شد.»
"مدايح بىصله" در تداوم شعر شاملويى يكى از مهمترين اثرهاى دههى شصت در زمينهى ادبيات فارسى به شمار مىآيد. اثرى كه جمعبندى از يك دهه زندگى يك كشور را در فضاى شعر به دست مىدهد.
منتها در همين چالش و هماورد مهم كه شعر برابر قدرت از خود نشان مىدهد، اين امكان نيز هست كه در بازنگرى سرايش شاملو مسئلهى حماسه و توصيف حماسى انسان را همچون اصلىترين محور شعر او در نظر بگيريم و در رابطهاش تأمل كنيم. در رابطه با نقش حماسه در شعر شاملو و نيز اشكال مختلف توصيف حماسى انسان در سرايش او نكات مختلفى ابراز گشته است. از جمله آن بررسى زنده ياد محمد مختارى ("انسان در شعر معاصر") كه سه نوع انسان (عام، خاص و خود شاعر) را در چارچوب وصف حماسى شاملو واكاويده است. اما شايد به خاطر احترام به شاعر يا ابهت وجود او، مختارى از تعميق بخشيدن نگاه نقادانه به ضعفهاى حضور لحن حماسى در متن سرايش مدرن شانه خالى كرده است. 1در تداوم چنين بررسىهايى از شعر شاملو، اما همواره يك سؤال مهم پيرامون چگونگى توجيه نقش حماسه غالبا از نظر دور مانده است.
اين امر آن نكته است كه در دوران تجدد كه انسان همچون عنصرى معلق و بريده از بندها و تكيهگاههاى سنتى مىشود، ديگر حماسه همچون يك نوع ادبى جايى و نقشى ثابت نمىيابد. 2آيا ارائهى حماسه (اگر نخواهيم از تحميل آن صحبت كنيم) همچون ژانرى پيشامدرن در فضاى سرايش مدرن و جا انداختن آن در اين زمينه كارى نيست كه فقط از عهدهى شاعران بزرگ برمىآيد؟ به واقع فقط شاعران بزرگ هستند كه بر خلاف معيارها و اميال رايج دوران عمل مىكنند و ارادهى خود را چون مهر و نشانهاى بر تارك دوران مىكوبند.
منتها در مورد عملكرد شاملو، نقد مدرن به رغم تحسين جسارت او نمىتواند بر درستى تأثير آن اراده صحه گذارد. زيرا دريافت امر تجدد نشان مىدهد كه انسان آن امكاناتى را ندارد كه حماسهآفرين باشد. چون حماسهآفرينى همواره مشتقى از امر مطلق است كه وارد كارزار عمل و رفتار مىشود. در نگرش سنتى، امر مطلق، همانا خدا بود كه به هر كارى قادر بود. اين كه امروزه يا در واقع در اولين مرحله از دوران روشنگرى و به توسط فيلسوفانى چون فيخته و شاگردش شلينگ، انسان به حد امر مطلق ارتقا داده مىشود، سخن آن تحول ناكاملى از گذشته به نو را به ميان مىكشد كه، بر مبناى آن در حين جا به جايى خدا و انسان، امر مطلق بدون هر گونه سنجش انتقادى به حيات خود ادامه داده است. اين امر بايستى به صورت مطلقگريزى در فكر و رفتار جريانهاى اجتماعى و عدالتخواه جامعه تثبيت گردد. يكى از وظايف آتى آزاديخواهان و دگرانديشان اين خواهد بود كه به ميراث گذشتهى خود كه چيزى جز شورش عليه استبداد و انسانستيزى و امتيازات قرون وسطايى نيست، با فاصله و نگاه انتقادى بنگرد. بخشى از اين عملكرد پذيرش محدوديتهاى انسان است. محدوديتى كه ديگر از پس حد نصابهاى حماسى در عهد عتيق و قرون وسطا برنمىآيد و تحولات انسان را فقط در چارچوب نسبىگرايى ممكن مىكند. بدين ترتيب شعر و زبان شعرى شاملو اگر چه مىتواند ما را هنوز به خود جلب كند، اما در قرائت و خوانش امروزى، آن حماسهآفرينى قهرمانانش ديگر قابل باور نيست.
مهدی استعدادی شاد
مجموعهى "مدايح بىصله"، آخرين كتاب از شعرهاى احمد شاملو است. چاپ اول اين كتاب توسط انتشارات آرش به تاريخ بهار 1371در سوئد به بازار آمده است.
بيشتر شعرهاى اين گزينه را قبلا يا در نشريات داخل و خارج ديده و يا بر برگههاى دستنويس و زيراكسى خواندهايم. اشعارى كه به دليل استقبال عموم از شعر شاملو، بىترديد، خوانندگان بىشمارى داشته و نقل محفلها و زمزمهى تنهايىها بوده است.اكنون چاپ اين شعرها در يك مجموعه، به دليل توالى منظم سرايش شعرها، امكان نگاه دقيقترى را به آفرينش هنرى و شاعرانهى شاملو در دهههاى گذشته فراهم كرده است. شاملو، حتا تنها با همين مجموعه شعر يك دههاى خود، براى چندمين بار پياپى ثابت مىكند كه در تحول شعر ناموزون، حماسى و كلام ضربآهنگدار پيشگام مانده است. او هنوز به لحاظ فضاسازى، تصوير و واژگان در شعر از كليهى دست اندر كاران "شعر شاملويى" جلوتر است.
"شعر شاملويى" به لحاظ ويژگىهايش، كه يكى از آنها عموميتيابى شعر فردى شاعر است، همواره دلربايى و فريفتارى را همزمان داشته تا ديگرانى را به سرايش در فضاى خود بكشاند. گر چه تاكنون، هيچ شاعرى را نمىتوان سراغ گرفت كه به سربلندى او از اين فضاى شعرى بيرون آمده باشد.اين گرايش ويژه در شعر معاصر، هم به لحاظ سرايندگان و طرفداران شعرى، در قياس با شعر شاعران نسل بعد از نيما و هم به لحاظ اين كه شاملو خود يكى از بارزترين چهرههاى آن مانده، نمونهاى كمنظير است.برجستگى شاملو در اين ميان به پشتوانهى توفيق او در چند دورهى مختلف شعرى است. او در ميان شاعران نسل خود، يعنى هوشنگ ابتهاج (سايه(، اسماعيل شاهرودى و...، تنها كسى است كه سوار بر موجهاى دوره شعرى دهههاى مختلف با رشادت ابتكارى و آزمايشى فرا روييده است. سرودههاى پُر ارج "مدايح بىصله" خود گواه اين مدعا است.
شعر شاملو هموند شخصيت فردى سرايندهاش است. اين هموندى باعث رابطهى ميان شعر و شاعر با محيط و مخاطبان شده است. شاملو و اعتراض نهفته در شعر و حرفش، جدلبرانگيز بوده است. اين هماوردجويى او مغشوشساز خواب و خيال غولهاى بى شاخ و دم سنت و محافظهكارى است. ناخشنودىِ بر زبان آمدهى او از دست "زمين و آسمان" به مخاطب فرصت و رخصت بىتفاوت ماندن را نمىدهد. او پذيراى زيستنى خنثا در محيطى بىتفاوت و بىعار نبوده است. بر همين زمينه نيز شعرش نمىتواند به زندگى آرام و بىدغدغه در فضاى شعر دلخوش كند. او معيارهاى جا افتاده را در هم مىريزد تا معيارى جديد بر پا كند. "مدايح بىصله" نمونهاى از عملكرد او است در اين راستا، كه چيزى جز ارزشگذارى جديد و ايجاد يك گفتمان (ديسكورس) تازه نيست.
اين مجموعه شعر، با اين كه شاعرش در ايران به سر مىبرد، مىتواند به مثابه ادبيات تبعيدى به حساب آيد؛ زيرا چاپ اولش در خارج بيرون آمده و ناهمنوايى شعرهاى او با "ايدههاى حاكم" در وطن آشكارتر از آنست كه نيازى به شرح داشته باشد. با اين حال اين مجموعهى شعر را مىتوان، و بايد، كه فرآوردهى "آن جا" نيز به حساب آورد. زيرا سرايندهاش بر اين تأكيد دارد كه «چراغم در اين خانه مىسوزد«؛ و در مقابل تحميل مهاجرت از سوى متوليان امور مىايستد و به جاى تنها گذاشتن «سيد على با حوضش» مىگويد: «من اينجاييم.» بدين ترتيب "مدايح بىصله" خطابهى اعتراضى است كه در تداوم آثارى چون "ابراهيم در آتش" و "دشنه در ديس" انتشار مىيابد.كتاب اخير شاملو در مجموع پنجاه و يك شعر دارد كه با چاپ برجستهتر برخى از عنوانها به بيست و دو بخش متفاوت تقسيم شده است. تقسيمى كه به نوعى گاهشمار حوادث اجتماعى است.
دفتر شعر با اشاره به ادبيات زيرزمينى كه "توطئهى گسستن زنجيرها" را اشاعه مىدهد، شروع مىشود: «مگر نه قرار است/ كه خون بيايد و / چرخ چاپ را بگرداند؟» سپس برگهاى دفتر ايام با روايت حركت و در راه شدن تودهى مردم و سپس اقتدا به پيشوا، بدجورى ورق مىخورد. آن گاه روزهاى پُر تلاطم سر مىرسند و "روزنامهها" با پخش شبانه و مخفى خود اهميت مىيابند. سيل يورش و حمله به دگرانديشى جارى مىشود و وقت از بين بردن اسناد و قطع رابطهها و سر به نيست كردن كتابهاى "ضاله" مىرسد. در اين حين پارهاى زير پيگرد و در پى تدارك "ضد تعقيب"اند. در اين ميان شاعر حساس به دگرگونى اجتماعى، نه دور از صحنه، مىسرايد: «عجبا!/ جست و جوگرم من/ نه جست و جو شونده./ من اينجايم و آينده/ در مشتهاى من.» آينده اما چگونه مىتواند در مشتهاى او باشد، بى آن كه حساب هر مسئلهاى را از مسئله ديگر جدا كند. اين درسآموزى تاريخى كه نفى تجربى پوپوليسم يا عوامزدگى آزادىخواهان است، اين گونه زبان شعرى مىيابد كه در همدستى با تودهى زنجيردار، برادرى نمىشناسد: «ناكسى كه به طاعون آرى بگويد و...» نقد فرهنگ تودهى مردم، كه اسير تحميق شده و جانب واپسگرايى را گرفته، دستاورد نگاه آيندهبين "مدايح بىصله" است.
دفتر شعر با رويدادها ورق مىخورد. در اين ورق خوردن ايام، سرمشقها و درسهاى شاعرانه بيان مىشوند. كاروان رويدادها به "ماجراى تركمن صحرا" مىرسد و در تقابل با حملهى "مركز به پيرامون"، شاعر پيغامى براى "مختومقلى" تركمن دارد. "پيغامى" كه لبريز از عطوفت، احساس همبستگى و نفرت از كينه است: «پسر خوبم، ماهان/ پا شو/ برو آن كوچهى پايينى./ خانهاى هست كه سكو دارد/ پيرمردى لاغر مىبينى/ روى سكوى دم خانه نشسته است./ با قباى قدكِ گلنارى/ غصهى عالم بر شانهى مفلوكش/ پندارى...» در آن ميدان تخاصمها، شاعر با اعتماد به نفس و با صلابت پيام تفاهم و همدردى را پيشكش همزبانان خود مىكند. به واقع شعر "پيغام" بيانيهى اعتراض ناخشنودان اجتماعى است در وقت حمله به تركمنها و براى مقابله با ستم مركز بر پيرامون: «تو/ غمين و مأيوس/ مىنشينى ساعتها/ سر سكو/ جلو خانهى تاريكت/ غرق انديشهى بىحاصلىِ اين همه سال/ كه چه بيهوده گذشت؛/ و من/ اين گوشه/ در اين فكر عبث/ كه بيابم جايى همنفسى:/ غمگسارى كه غمى بگذارم با او/ بارى از دل بردارم با او.»
انگارى در اين بيانيه پيشبينى اوضاع دههى آينده نيز نهفته است. اوضاعى كه تخاصمهاى قومى در آن نقش محورى مىيابند. در مقابل اين بيدادِ اختلافهاى قومى، شاعر از لزوم جهان ديگرى مىگويد. بايد فرصتى بيابيم براى دور شدن از كشمكشهاى ديرينه و زورگويى در جهانى كه هست. شاعر با تكيه بر قدرت تفاهمبخش زبان و نيز با پشتوانهى خِرَد انسانگرايانه مىنويسد: «جهان را من آفريدم!» آن هم جهانى «به لطف كودكانهى اعجاز!» جهانى با چنين لطافت پاك و كودكانه و متكى بر منطق زبان شعر و ارج گذاشتن به تفاهم، در هماوردى با جهان فرتوتان است. در اين جهان ديگر جايى براى هراس و وحشت نيست. از همين روست كه در گفت و شنود با "مختومقلى" تسويه حساب خود با جهان فرتوتان را اين چنين بيان مىدارد: «شب نهادانى از قعر قرون آمدهاند/ آرى/ كه دل پر تپشِ نورانديشان را/ وصلهى چكمهى/ خود مىخواهند...» شاملو در همين سروده است كه در چند جمله بعد شگرد اعجازِ معجزهكاران اساطيرى، فاتحهاى بر فاتحهخوانان خوانده است: «من هراسم نيست،/ چون سرانجام پر از نكبت هر تيرهروانى را/.../ مىدانم چيست/ خوب مىدانم چيست.»
از اين "پيامها و پيغامها" در سرودههاى پِر ارج "مدايح بىصله" بسيار مىتوان يافت. سرودههايى كه تركيب دو كلمهى عنوانش، خط بطلانى بر كل تاريخ تذكرهنويسى و مديحهسرايى مىكشد و سرايندگان و نويسندگانى اين چنينى را در كنار صاحبان زر و سيم و جاه و مقام رسوا مىكند. پيام اصلى سرودهها، همانا، دعوت مخاطبان به آزادگى و ناهمنوايى است و وداع با "همرنگ جماعت شدگان". مخاطب و خوانندهاى كه اين پيام را، به جدّ نگيرد و فرو گذارد، معذب خواهد شد. عذاب از احساس ننگى است كه شعر در شعور و وجود همرنگ جماعت شدگان ايجاد مىكند. به واقع، در فرادى تغيير اوضاع، چه ترحمبرانگيزند اين همرنگ جماعت شدگان و به قدرت تكريم كنندگان! گر چه ترحم، خودش كارى ناانسانى است؛ زيرا انسانباورى و انسانيت فقط همبستگى مىشناسد.
اين هشدار شاملو، كه به صورت نمونهاى از رفتار اخلاقى عمل مىكند و زمينهساز معنويتى جديد است، پلى ميان دو بخش متفاوت از مجموعه سرودههاى "مدايح بىصله" است. از اين دو بخش، يكى هماوردى است با قدرت و سر سلسلهى قدرتمداران و ديگرى، شرح حال اين هماوردى. هماوردى كه قهرمان پيروزش، شاعر است: «نمىتوانم زيبا نباشم/ عشوهاى نباشم در تجلى جاودانهاى./ چنان زيبايم من/ كه الله اكبر/ وصفىست ناگزير/ كه از من مىكنى./ زهرى بىپادزهرم در معرض تو.»
يكى از ويژگىهاى شعر اجتماعى شاملو كه با مرگ و مير و ذلت شعر حزبى - ايدئولوژيك ارج و قربى دو چندان يافته، ارزشى است كه از موضوعهاى خود مىگيرد و به دام قشريت جانبدار نمىافتد. اين دورى از آن تلقى و برداشت منحرف كه شاعرانگى شعر را فداى شعارهاى گذرا مىكرد، شعر شاملو را به طور بىواسطهاى در برابر ذهنيت حاكم قرار مىدهد. در اين درگيرى كه در صحنهى شعر انجام مىگيرد، گرهها و بغرنجىهاى زندگى اجتماعى به طور آشكار - به رغم شاعرانه بودن روايت نمايش - بازتاب مىيابند.
دههى شصت سالهاى اعمال زور دوبارهى جماعتى است كه منورالفكران صدر مشروطه و روشنفكران متجدد آنها را با عوام و اُمّل خواندن طرد و سرزنش كرده بودند. اين دوران، دوران تكبيرگويى عوام است. شاعر در برابر پريشانى روان جمعى مىسرايد: «بر بال ظلمت بيمار/ آن كه كسوف را تكبير مىكشد/ نوزادى بى سر است.»
مارينا تسييوا ) - (Marina Zwetjewaشاعره روسى كه اغلب با بزرگ شاعرهى هموطن خود آنا اخماتوا قياس مىشود - گفته كه شاعر، خود پاسخ است. شاملو، خود پاسخ بودن خويش را با چنين بيانى توضيح مىدهد، وقتى از لحظهى رو در رويى خود با سيل سرازير مىسرايد: «ما با نگاه ناباور/ فاجعه را تاب آورديم. / هيچ كس برادر خطابمان نكرد/.../ تنهايى را تاب آورديم و خاموشى را، / و در اعماق خاكستر/ مىتپيم.»
در اين شعر، شاملو، حال تنهايان بسيارى را مىسرايد كه در برابر كميت اجتماعى - يعنى بىشمار تودهى بىچهره در صحنه - كيفيت بهتر زيست اجتماعى را قربانى نكردند. گر چه آن كميت بىشمار چشماندازى جز پايان دنياى مادى را پيش رويمان نگستردانده است، اما مگر مىشود انتظار داشت كه شعر واقعيت پيش رو را فداى دلخوشكنكهاى گذرا كند. بر همين زمينهى ياد شده، شاعر با شناختى از ژرفاى جامعه كه چشمانداز آخرالزمان را گسترانده، به همنوايان نهيب مىزند. نهيبى از سكوى خطابهى اخلاق و روشنگرى: «آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نيست/.../ چندان كه آفتاب تيغ بركشد/ او را مجال درنگ نيست./ همين بس كه ياريش مدهى/ سواريش مدهى.» ناگفته روشن است كه مخاطبان اين شعر را نه در ميان تودهى مردم، كه در ميان "خواص" بايد جستجو كرد. روشنفكران، تحصيلكردگان، تكنوكراتها و... به واقع مخاطبان اصلى اين سرودهاند. پيام شعر، حاوى هشدارى ضمنى است به اين قشر اجتماعى؛ كه به جاى خدمت به جامعه، "عملهى ظلم" نشود. زيرا كه تبهكارى را به هيچ صورت نمىتوان توجيه كرد.
مخاطبان شعر اجتماعى، همين طور كه تاكنون يادآور شديم، همواره گوناگون بودهاند. پيامهاى آن به آدرسهاى گيرندههاى متفاوتى ارسال مىشود. از يك سو، شاعر براى ترسيم دقيق چهرهى مفتش، پى واژگانى تازه است. بر بار منفى مفاهيم زننده مىافزايد تا تصويرش با دهشتناكى واقعيت مورد نظر بخواند: «كريه اكنون صفتى ابتر است» . شاعر معترف است كه كراهت به تنهايى از پس ترسيم «مفتخوارگى و خودبارگى حاكم» برنمىآيد. مىكوشد تا به مرزهاى گفتن ناگفتنىها برسد. از سوى ديگر مجبور است مدام در پى تثبيت خود به منزلهى انسان، در جهان زبان و انديشه باشد: «كجا بود آن جهان/ كه كنون به خاطرهام راه بر بسته است؟ - آتشبازىِ بىدريغِ شادى و سرشارى/.../ ليكن خداى را/ با من بگوى كجا شد آن قصر پر نگار به آيين/ كه اكنون / مرا/ زندانِ زنده بيدارىست/.../ كجايى تو؟/ كهام من؟/ و جغرافياى ما/ كجاست؟»
راه تثبيت شاعر روى آوردن مدام به عشق است. دوست داشتن و از دامچالهى نفرت و خصومت فرا رفتن، هدف است: «به سودهترين كلام است/ دوست داشتن./ رذل/ آزار ناتوانان را/ دوست دارد/ لئيم/ پشيز را و/ بزدل/ قدرت و پيروزى را.» در تصوير درماندگى انسانى كه بر تعداد گلهى توحش آدميان مىافزايد، شاعر همواره درماندگى يك نظام را بازتاب مىبخشد. گر چه تمايل اصلى شاعر، با در نظر گرفتن وضعيت ياد شدهى گلهى توحش آدميان، نمىتواند چيزى جز پيوستن به سكوت باشد. چنانچه در شعر "تنها اگر دمى كوتاه آيم..." مىسرايد: «چون تنديسى بىثبات بر پايههاى ماسه/ به خاك در مىغلتى/ و پيش از آن كه لطمهى درد در هَمَت شكند/ به سكوت/ مىپيوندى.»
پاول سلان، شاعر اهل رومانى، يهود نژاد و آلمانى زبان در ارزيابى خود از شعر امروز جهان، تمايل به سكوت را وجه بارز شاعر مىخواند. وجه بارزى كه با در نظر گرفتن ميزان همهمهى سرسامآور دور و بر بسيار مشروع جلوه مىكند. بىمورد نيست كه با مضمون "سكوت" در "مدايح بىصله" چندين بار متفاوت روبرو هستيم كه در نمونهى برجستهاش، شاعر چنين مىسرايد: «انديشيدن/ در سكوت./ آن كه مىانديشد/ به ناچار دم فرو مىبندد/ اما آن گاه كه زمانه/ زخم خورده و معصوم/ به شهادتش طلبد/ به هزار زبان سخن خواهد گفت.»
در جهانى كه از حقيقت عارى است، ساختن و كشف حقيقت تنها بر دوش انسان انديشهور است. گر چه همواره همنوعانى در پى نابودى حقيقت انسانساز بودهاند. شاعر به منزلهى يكى از حقيقتسازان جهان انسانى، در شرمسارى خود از دست همنوع ويرانگر، شعر را همچون سرچشمهى شناخت عرضه مىدارد. پايان مقال را به شعرى كه در ضمن روايتى از نبرد و شعر و زندگى در دههى شصت ما است، وا مىگذاريم: «و شاعران/ از بىآرشترين الفاظ/ چندان گناهواره تراشيدند/ كه بازجويان به تنگ آمده / شيوه ديگر كردند،/ و از آن پس/ سخن گفتن/ نفس جنايت شد.»
"مدايح بىصله" در تداوم شعر شاملويى يكى از مهمترين اثرهاى دههى شصت در زمينهى ادبيات فارسى به شمار مىآيد. اثرى كه جمعبندى از يك دهه زندگى يك كشور را در فضاى شعر به دست مىدهد.
منتها در همين چالش و هماورد مهم كه شعر برابر قدرت از خود نشان مىدهد، اين امكان نيز هست كه در بازنگرى سرايش شاملو مسئلهى حماسه و توصيف حماسى انسان را همچون اصلىترين محور شعر او در نظر بگيريم و در رابطهاش تأمل كنيم. در رابطه با نقش حماسه در شعر شاملو و نيز اشكال مختلف توصيف حماسى انسان در سرايش او نكات مختلفى ابراز گشته است. از جمله آن بررسى زنده ياد محمد مختارى ("انسان در شعر معاصر") كه سه نوع انسان (عام، خاص و خود شاعر) را در چارچوب وصف حماسى شاملو واكاويده است. اما شايد به خاطر احترام به شاعر يا ابهت وجود او، مختارى از تعميق بخشيدن نگاه نقادانه به ضعفهاى حضور لحن حماسى در متن سرايش مدرن شانه خالى كرده است. 1در تداوم چنين بررسىهايى از شعر شاملو، اما همواره يك سؤال مهم پيرامون چگونگى توجيه نقش حماسه غالبا از نظر دور مانده است.
اين امر آن نكته است كه در دوران تجدد كه انسان همچون عنصرى معلق و بريده از بندها و تكيهگاههاى سنتى مىشود، ديگر حماسه همچون يك نوع ادبى جايى و نقشى ثابت نمىيابد. 2آيا ارائهى حماسه (اگر نخواهيم از تحميل آن صحبت كنيم) همچون ژانرى پيشامدرن در فضاى سرايش مدرن و جا انداختن آن در اين زمينه كارى نيست كه فقط از عهدهى شاعران بزرگ برمىآيد؟ به واقع فقط شاعران بزرگ هستند كه بر خلاف معيارها و اميال رايج دوران عمل مىكنند و ارادهى خود را چون مهر و نشانهاى بر تارك دوران مىكوبند.
منتها در مورد عملكرد شاملو، نقد مدرن به رغم تحسين جسارت او نمىتواند بر درستى تأثير آن اراده صحه گذارد. زيرا دريافت امر تجدد نشان مىدهد كه انسان آن امكاناتى را ندارد كه حماسهآفرين باشد. چون حماسهآفرينى همواره مشتقى از امر مطلق است كه وارد كارزار عمل و رفتار مىشود. در نگرش سنتى، امر مطلق، همانا خدا بود كه به هر كارى قادر بود. اين كه امروزه يا در واقع در اولين مرحله از دوران روشنگرى و به توسط فيلسوفانى چون فيخته و شاگردش شلينگ، انسان به حد امر مطلق ارتقا داده مىشود، سخن آن تحول ناكاملى از گذشته به نو را به ميان مىكشد كه، بر مبناى آن در حين جا به جايى خدا و انسان، امر مطلق بدون هر گونه سنجش انتقادى به حيات خود ادامه داده است. اين امر بايستى به صورت مطلقگريزى در فكر و رفتار جريانهاى اجتماعى و عدالتخواه جامعه تثبيت گردد. يكى از وظايف آتى آزاديخواهان و دگرانديشان اين خواهد بود كه به ميراث گذشتهى خود كه چيزى جز شورش عليه استبداد و انسانستيزى و امتيازات قرون وسطايى نيست، با فاصله و نگاه انتقادى بنگرد. بخشى از اين عملكرد پذيرش محدوديتهاى انسان است. محدوديتى كه ديگر از پس حد نصابهاى حماسى در عهد عتيق و قرون وسطا برنمىآيد و تحولات انسان را فقط در چارچوب نسبىگرايى ممكن مىكند. بدين ترتيب شعر و زبان شعرى شاملو اگر چه مىتواند ما را هنوز به خود جلب كند، اما در قرائت و خوانش امروزى، آن حماسهآفرينى قهرمانانش ديگر قابل باور نيست.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 20:23 | لينک ثابت |

