ميدانيم که از محسنات مطالعه و بررسي «سفرنامه»ها يکي هم اين است که با مطالعۀ آنها ميتوان به آداب و عادات و رسم و سنتهاي مرسوم در نزد مردم و ملتي که نويسندۀ سفرنامه در گذر از آن کشور، و يا مدت اقامت خود آنها را تجربه کرده و ديده، پي برد. جدا از اين مقوله، در مطالعۀ اين يادداشتهاي سفر، ميشود فرهنگ رفتاري و مناسبات اجتماعي حاکم بر آن جامعه را نيز شناخت و ديد.
از نمونههاي خوب و در دسترس، ميتوان کتاب «نگاهي ديگر به دياري کهن» را نام برد. اين کتاب مجموعۀ گزيدهاي از چهل و پنج نوشتار است و همه برگرفته از متن چندين سفرنامۀ معتبر و يادداشت و نامه و خاطرهنويسي سياحان، افراد و شخصيتهاي مختلف در گذر و ديدارشان از ايران، که سالهاي دور و تا قرن اخير را در بر ميگيرد.«سعيد رهبر» گردآورندۀ اين مجموعۀ خواندني، در مقدمۀ کتاب و چرايي جمعآوري و انتشار آن، مينويسد:
«ما ايرانيان هنگامي که ميخواهيم خودمان را به رخ جهانيان و بهويژه غربيها بکشيم، بيشتر در جلد باستانشناس فرو ميرويم و به گذشتۀ درخشان و پر افتخارمان مينازيم، گذشتهاي با عظمتي افسانهاي و غرور انگيز. . . برايشان بالاي منبر ميرويم که چه بودهايم و در جهان چهها که نکردهايم، و اين همه براي آن است که براي آينده هيچ چشماندازي نداريم و در مورد زمان حال خود نيز فکري نکردهايم.
اگر گذشته براي زندگي امروز و آيندهمان هيچ دستاورد مفيدي نداشته باشد و صرفا انگيزهاي باشد براي بيعملي و انفعال ما، از اين نازشها و ره رخ کشيدنها چه حاصل؟ تکرار مکرر اين که فرهنگ و تمدن جهاني به ما مديون است و پشت سر هم رديف کردن نامهايي چون زرتشت، کوروش، داريوش، ماني، فردوسي، خوارزمي، خيام، ابوعلي سينا، بيروني، حافظ، خواجه نصير، مولوي و دهها نام پر آوازه ديگر چه نفعي براي حال و آينده ما دارد و تا کنون چه حاصلي بهبار آورده است؟
چرا ديگران به آنچه دارند افتخار ميکنند و ما به آنچه داشتهايم يا آنچه در عالم خيال و آرزو ميخواهيم داشته باشيم؟ خود را در آينۀ زنگار بستۀ خاطر خطيرمان ملاحظه ميکنيم و فيالواقع خودمان از خودمان خوشمان ميآيد. . . »
آنچه که «سعيد رهبر» در مجموعۀ 572 صفحهاي «نگاهي ديگر به دياري کهن» گردآوری و چاپ و منتشر کرده، گسترهاي زماني از قرن پنجم پيش از ميلاد و تاريخ معروف هرودوت، تا اواخر نيمۀ قرن نوزدهم يعنی سال 1945 و حضور آمريکاييها در ايران را در بر ميگيرد.
حالا وقتي مقدمۀ «سعيد»ي ديگر که «سعيد مقدم» باشد را بر کتاب و سفرنامۀ «پيرمردي بر سقف» ميخوانيم، به تاسف ولي نيک درمييابيم که هنوزاهنوز گويا در بر همان پاشنه ميچرخد و آن حکايت همچنان باقيست. سفرنامۀ «پيرمردي بر سقف» مربوط به سالهای آغازين هزارۀ سوم يعني سال 2003 است و توسط «توماس آندرشون» و «استفان فوکوني» دو نويسندۀ سوئدي از سفرشان به ايران نوشته شده. بخش کوتاهي از اين سفرنامه که به تازگي در سوئد منتشر شده را «سعيد مقدم» به فارسي برگردانده که در سايت خبري «اخبار روز» منتشر شده است. «سعيد مقدم» در بخشي از اين مقدمه مينويسد:
«طبيعتا آنچه در طي بيش از يک قرن در اين سفرنامهها نوشته شده، بسيار متفاوت است. زيرا جامعۀ ايران در اين مدت تحول زيادي يافته. اما آنچه اين سفرنامهنويسها در مورد اخلاق و روحيات ايرانيها نوشتهاند، تشابهات شگفتي در همۀ آنها ديده ميشود. در اين زمينه آنچه برجسته است تصوير غلط و اغراق آميزي است که ايرانيان و بهويژه روشنفکران از خود دارند.
ادعاي اين که «شاملو» بزرگترين شاعر بعد از حافظ است مانند ادعاي خود شاملو است که «حافظ» بزرگترين شاعر همۀ زبانها و همۀ زمانها است. اول اين که شاملو همۀ زبانها را نميشناسد دوم اين که او همۀ شاعران همۀ زمانهاي زبانهايي را که ميداند نميشناسد. اين علاقه شديد ما ايرانيها به صفت «برترين»، ريشه در نا آگاهيامان از فرهنگهاي ديگر دارد و در اين که خودمان را مرکز عالم ميدانيم. اين «همکارِ» شاملو هم اگر بجاي بزرگترين، بهترين، مهمترين . . . ميگفت شاملو يکي از شاعران برجسته معاصر است شايد گفتههايش منطقيتر بنظر ميرسيد. . . »
بخش ديدار با «آيدا سرکسييان ـ شاملو» از کتاب «پيرمردي بر سقف»
با تاکسي کمي از تهران بيرون رفتيم. بعد از چهل و پنج دقيقه رسيديم. ظاهرا خانه در يک منطقه محافظت شده قرار داشت چون نگهبان ماشين را نگه داشت و پرسيد چه کسي را ميخواهيد ببينيد. وقتي گفتيم بيوۀ شاعر را، خنديد و اشاره کرد رد بشويم.
يک خانه ويلايي بزرگ با ديوارهاي سيماني سفيد بود که ديوار بلندي دور تا دور آن کشيده شده بود. قدم زنان از ميان باغ گذشتيم و «آيدا» درِ پشت را باز کرد. به خانۀ پرسکوتي که سراسر در اندوه فرو رفته بود وارد شديم. ما را به اتاقي که «شاملو» در آن مينشست و کار ميکرد راهنمايي کرد. صندلي چرخدار او هنوز کنار ميز کامپيوتر بود. عکسهاي استاد بزرگ در سنهاي متفاوت به ديوارها آويخته شده بود. مشخص بود که بسياري از آنها براي ستايشگرانش گرفته شده است. تمام آنها به نحوي آويخته شده بودند که استاد از بالا به بازديدکنندگانِ نشسته نگاه ميکرد. «آيدا» مدت کوتاهي بيرون رفت و با شيريني و چاي برگشت.
از وقتي تاکسي نگه داشته است دربارۀ بيماري قند سخت استاد حرف ميزند و توضيح ميدهد که هر بار مجبور شدند پايش را از قسمت بالاتري قطع کنند. همانطور که دارد ماجراهاي بيماري استاد را شرح ميدهد کوشش ميکنم اين فکر را در ذهنم بپرورانم که اين بيوه اندوهگين، همسر ـ معشوق ـ مداد تيزکنِ کامل و بيعيب و نقص استاد بوده است. يکباره با هقهق ميگويد: ارزش او خيلي بيشتر از اين چيزها بود!هقهقاش که تمام ميشود يکباره خسته و درمانده بنظر ميرسد. براي اداي احترام مدتي ساکت مينشينيم، چون مگر کار ديگري از دستمان برميآيد؟ بعد زنگ در به صدا در ميآيد و مردي که معلوم است قبلا به اين خانه رفت و آمد داشته است وارد ميشود. ظاهرا او يکي از همکاران و دوستان مرحوم است. اين "رئيس شرح حال مقدس نويسان" فورا تعزيه گردان مجلس ميشود و صحنه تغيير مييابد:
ـ صحبت بر سر بزرگترين شاعر پس از حافظ است! او بزرگترين شاعر ما در هفتصد سال اخير است! نابغهاي بزرگتر از او نميتواند وجود داشته باشد! «شاملو» قلۀ والاي شعر فارسي است، اين همه شاعر قبل و بعد از شاملو در مقايسه با او تپههاي توسري خوردهاي بيشتر نيستند!
نسبت به اين ادعا واکنشي نشان نميدهيم، اما بلافاصله، بهعنوان دو نفر سوئدي، در برابر سوال ديگري قرار ميگيريم و بايد به اين اتهام غيرمنتظره پاسخ بدهيم که:ـ چرا جايزه نوبل را به او نداديد؟
ـ خيلي از نويسندههاي خوب . . .
ـ همين کتاب کوچهاش، چنان اثر عظيمي است که براي انستيتوي يک دانشگاه معمولي يک قرن طول ميکشد تا بتواند چنين کاري را جمعآوري کند! همه چيز آماده است تا يک روز بالاخره امکان چاپش فراهم بشود! با اين همه فرصت کرد اين همه کتاب ديگر هم بنويسد، ترجمه کند و روزنامهنگارِ فرهنگي بينظيري هم باشد. حتي يک جمله او نميتواند توسط نويسنده ديگري نوشته شود. نوشتههاي او آنقدر برجسته است که امکان اشتباه گرفتن آنها با نوشتههاي ديگران وجود ندارد! و آخرش هم جايزه نوبل شما را نگرفت! هرجملهاش موسيقي است! و حالا سايت اينترنتي هم دارد. Shamloo.com اين آدرس را در کشورتان تبليغ کنيد! بياييد در اين سايت پيوسته باهم ملاقات کنيم! چرا آخرش هم «شاملو» نوبل شما را دريافت نکرد؟
ـ ما دو نفر شخصا نقشي در توزيع جايزه نوبل نداريم . . .
ـ خوبه حداقل دو بار نامزد دريافت جايزه نوبل شد!
ـ جايزه «داگرمن» را که گرفت، به هر حال فرصت کرد قبل از مرگ نوعي ستايش سوئدي را تجربه کند.
ـ هيچ شاعر ايراني ديگر به بزرگي او نميشود! هيچ شاعر ايراني تا به حال جايزه نوبل نگرفته است! منظورتان از اين جايزه نوبل واقعا چيست؟ اصلا چرا چنين جايزهاي وجود دارد که هيچ وقت آن را به ما نميدهيد؟ آن هم به بهترين ما؟ حتي «شاملو» هم نگرفت! و اگر او نگيرد کي ميخواهد بگيرد؟
مدتي آنجا مينشينيم، سرمان را تکان ميدهيم و سعي ميکنيم بگويم آنطور که او فکر ميکند نيست و قضيه را به نحو ديگر هم ميتوان ديد. به گوش دادن ادامه ميدهيم و در جواب حرفهاي او بيشتر و بيشتر سکوت ميکنيم و کمتر و کمتر توضيح و تفسير ميدهيم.
بالاخره برايمان روشن ميشود که اين بيوۀ بيزبان ديگر حوصله ما را ندارد. بلند ميشويم برويم و خانه را به اندوهاش واگذار کنيم. ديگر چيزي براي گفتن باقي نمانده است. همکار «شاملو» ما را تا دم در همراهي ميکند.
به باغ که ميرسيم احساس ميکنيم از بازديد يک جزيره کاملا متروک به واقعيت بازگشتهايم. جزيرۀ مرجاني خرد و بيآب و علفي که گويي هيچ راهي در آن وجود ندارد بجز لاينقطع گشتن دور يک درخت نارگيل. شاملو.
منبع : http://www.parand.se/ra-ayda.htm
استاده اي ابدي باش
تا سفر بي انجام ستارگان بر تو گذر کند.
| در لحظه |
|
به تو دست ميسايم و جهان را در مييابم، به تو ميانديشم و زمان را لمس ميکنم معلق و بيانتها عُريان. ميوزم، ميبارم، ميتابم. آسمانام ستارهگان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه ميبندد رقصان در جان ِ سبز ِ خويش. □ از تو عبور ميکنم چنان که تُندری از شب. ــ ميدرخشم
و فروميريزم. ۱۹ مرداد ِ ۱۳۵۹ |
در انتهاي ِ اندوهناک ِ دهليز ِ بيمنفذ، چشمان ِ تو شبچراغ ِ تاريک ِ من
است.
هزاران قفل ِ پولاد ِ راز بر درهاي ِ بستهي ِ سنگين ميان ِ ما بهسان ِ ماران ِ
جادوئي نفس ميزنند.
گُلهاي ِ طلسم ِ جادوگر ِ رنج ِ من از چاههاي ِ سرزمين ِ تو مينوشد،
ميشکفد، و من لنگر ِ بيتکان ِ نوميديي ِ خويشام.
من خشکيدهام من نگاهميکنم من دردميکشم من نفسميزنم من
فرياد برميآورم:
|
ــ چشمان ِ تو شبچراغ ِ سياه ِ من بود. |
مرثيهي ِ دردناک ِ من بود چشمان ِ تو.
مرثيهي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زندهبهگوري که منام، من...
- نه. آنكه براى مخاطب «خود» مىنويسد صاحب داعيه است. من داعيهئى ندارم و فقط براى كشف خودم مىنويسم. نانى است كه براى سفره خود مىپزم اما اگر اين نان به مذاقى خوش آيد، با آن، دوستِ همسفره هم ذائقهئى به دست مىآرم. منِ من ضمير خواننده مىشود و مرا به توها و اوها تبديل مىكند. زيبا است كه كسى با ديگران، با همه، ضمير مشتركى پيدا كند. زيباتر از اين چيزى هست؟ - اگر هدف نويسنده جز اين باشد بايد به حالش گريست. بازار خودفروشى از آن راه ديگر است.
من تمامى مردگان بودم:
مرده پرندگانى كه مىخوانند
و خاموشند،
مرده زيباترين ِجانوران
بر خاك و در آب،
مرده آدميان همه
از بد و خوب.
من آنجا بودم
در گذشته
بى سرود. -
با من رازى نبود
نه تبسمى
نه حسرتى
به مهر
مرا
بى گاه
در خواب ديدى
و با تو
بيدار شدم.
من فقط میخوام اینو موضو از قلم نیفته استاد حوس در زندگیش بی رنگ بود
به ساله
1326/1947
ـ ازدواجِ اول (با اشرف اسلاميه ـ دبير و معاون چند دبيرستان دخترانه در تهران)
1335/1956
ـ ازدواجِ دوم (با دكتر طوسي حائري ـ مترجم زبان فرانسه)
1340/1961
ـ جدايي از همسر دوم با ترك همه چيز و از آن جمله برگههاي كتاب كوچه.
3 ـ 1962/2 ـ 1341
ـ آشنايي با آيدا (14 فروردين1341).
1343/1964
ـ ازدواج باآيدا در فروردين ماه و اقامت در شيرگاه (مازندران).
دكتر ضياء موحد : " شاملو " پس از " حافظ " ، جدي ترين شاعر زبان فارسي است
تهران- خبرگزاري كار ايران

زمان ميگذرد و بسياري از كساني كه تحمل شنيدن اسم "شاملو" را ندارند به اندك چرخش روزگار از ميان مي روند و "شاملو" ميماند و نسلها با او ارتباط برقرار ميكنند .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, " دكتر ضياء موحد" در مراسم بزرگداشت "احمد شاملو" كه در دانشكده الهيات دانشگاه تهران برگزار شد، گفت:من سال 1346 كه از افسر وظيفه در بوشهر خبر مرگ "فروغ فرخزاد" را شنيدم، بسيار متاثر شدم شاعري كه به كارش اعتقاد داشتم، درگذشت . من در زمان حياتش , چيزي درباره آثارش ننوشتم. اما زماني كه دفتر زمانه "اخوان" منتشر شد , مرحوم "سيروس طاهباز" گفت : چيزي بنويس و من مقالهاي با عنوان "اخوان، شاعر حالت ها" نوشتم و "اخوان" هر بار كه مرا مي ديد , به من دست مريزاد مي گفت.
وي تصريح كرد : اين اتفاق براي شعر "شاملو" نيز افتاد, من با شعر "شاملو" بزرگ شدم و با فعاليتهاي هنري او آشنا بودم. اما در نقد شعر او ،هرگز نگاه من به او به عنوان يك روزنامه نگار , دستور زبان نويس , مترجم يا منتقد نبود، بلكه نگاه من به عنوان شاعر بوده است .
شاعر مجموعه "مشتي نور سرد" افزود: از ديدگاه من دو نوع شعر وجود دارد؛ شعر جوششي و شعر كوششي , شعري كه مي جوشد و شعري كه شاعر با كوشش ميگويد كه در اصطلاح به آن شعرهاي فرهيخته مي گويند. "شاملو" هرچه از "هواي تازه " و " باغ آدينه " فاصله مي گيرد؛ حجم شعرهاي انگيخته و شعرهاي جوششي او كم مي شود .
موحد با اشاره به سخن "بودلر" كه معتقد بود شعر بايد نتيجه الهام باشد، گفت: من شعرهاي فرهيخته "شاملو" را نمي پسندم و در دورهاي به "شاملو" پيشنهاد كردم گزيده اي از شعرهاي جوششي او را انتخاب كنم . از ديدگاه من، " هواي تازه " و " باغ آيينه " اوج قدرت و نمونه شعرهاي جوششي "شاملو" است .
وي با اشاره به مطالبي كه تاكنون به عنوان نقد بر شعر "شاملو" نوشته شده كه بيشتر جنبه تعريف و تمجديد دارد، اظهارداشت: يكي از شعرهايي كه بارها روي آن نقد نوشته شده , "ترانه آبي" است. من با اينكه بارها و بارها اين شعر را خوانده ام، اما آن را نمي فهمم. بعضي شعرهايي كه در آن ابهام است؛ نشان از اين دارد كه شاعر ضعيف عمل كرده است، اين مساله را با "حقوقي" مطرح كردم، او نيز با ابهامي كه در اين شعر به آن معتقد بودم، موافق بود .
وي افزود :" شناختنامه احمد شاملو" كه توسط "جواد مجابي" منتشر شده، در مصاحبهاي در صفحه 639 "شاملو" مي گويد : يك وقتي هست كه خودم شعر را مي فهمم، حقيقت قضيه وقتي نه , بسياري از شعرها مثل لوح گور براي خودم تاريك است، آن لحظهاي كه مي نويسم مي دانم كه چه مي نويسم. اما بعد آنقدر از آن فضا بيرون مي آيم كه برايم عجيب، نو و غريب مي شود. لوح گور، مفهوم روشن چيزهايي است كه مفهوم را روشن مي كند. اما خودش براي من روشن نيست .
موحد با اشاره به اينكه "شاملو" معتقد است شعرهايي مثل لوح گور , براي خود او نيز روشن نيست، گفت: شعرهاي آخر "شاملو" در دسته شعرهاي فرهيخته او قرار مي گيرد. شعرهاي برانگيخته در دفتر بسياري از شاعران كم است، اما شعر "ماهي" شاملو از شعرهايي است كه همواره به شاعر آن رشك برده ام. شعر" باران" نيز يكي از بهترين شعرها "شاملو" و ترجمه پذير است .
وي با اشاره به اين نكته كه "شاملو" پس از "حافظ"، بزرگترين شاعر شعر فارسي است، اظهارداشت : بسياري با اين سخن من مخالف هستند و مي گويند پس تكليف "نيما" چه مي شود، چه طور پس از "حافظ"، شاعري قدرتمند نداريم؛ اين سخن نمي تواند واقعيت داشته باشد، "نيما"، شاعري يكپارچه باهوش و زبان شناس بود ، حرف هايش حساب شده ، دانشش زياد بود و هيچ كس نتوانسته است به اندازه او شاگرد تربيت كند .
موحد با اشاره به اشتباه "شاملو" كه همه پيروانش شبيه خودش شعر مي گويند، گفت: "شاملو" در شعرهايي كه در جملات آن روز و بعدها تصحيح مي كرد , زبان خود را به شعر تحميل مي كرد و شعرهاي نيز كه به انتخاب او منتشر مي شد؛ همه تحت سيطره زبان او قرار داشتند. او خود هميشه نيما را متهم مي كرد كه شاگردانش شبيه خود او هستند، اما اين اتفاق براي خودش نيز افتاد .
.jpg)
وي افزود: بدون شك در دفتر كمتر شاعري ديده مي شود كه سطري به تقليد و تحت تاثير "نيما" گذاشته باشد، "شاملو" حتي يك شاگرد هم تربيت نكرد، اما "نيما" استاد بود . شعوري كه "شاملو" در شعر فارسي داشت، "نيما" نداشت. او با كاري كه در "هواي تازه" و "باغ آيينه" كرد، شعر نو خود را ثبت كرد .
اين انديشمند با اشاره به اينكه "شاملو" در "هواي تازه"، زبان محاوره و گستره امكانات شهر فولكلوريك را به كار برد، گفت: از شعرهاي عاميانه "شاملو" هنوز نتوانسته شاعري تقليد كند و يا شعري هم پايه اين شعر بسرايد. شعر خوب گفتن مثل آواز خواندن است، اگر صدا نداريد، دنبال آواز نرويد. به قول "گلشيري" مي توان داستان نويس درجه سه تربيت كرد، اما شاعر متوسط نه !
وي با اشاره به جنس كلام "شاملو" كه مثل مرواريد در كنار شعر "حافظ" گذاشته شده، اظهارداشت : "سعدي" و "حافظ" در يك دوره اند، اما "حافظ" از "سعدي" فراتر مي رود. همان گونه كه "شاملو" هوش فوق العاده اي دارد و از "نيما" فراتر مي رود. "شاملو" با نوشتن شعر بي وزن از مردم زمانش فراتر رفت و راه تازه اي را رقم زد. البته "هوشنگ ايراني" نيز يك سطر شعر بي وزن "شكوه شكفتن بر تو باد اي نيلوفر آشنايي" را دارد، اما او از همه شاعران هم دوره اش فراتر مي رود .
موحد افزود: "شاملو" سهم بسزايي در فرهنگ و ادب سرزمين ما دارد، اگر نام او را از پاي شعر هايش حذف كني , شعرش شناسنامه خودش را دارد. البته براي بسياري از شاعران كه در وزن آزاد شعر مي سرايند، چنين اتفاقي افتاده است. اما اگر اسم بسياري از شاعران غزل پرداز را از پاي شعرشان حذف كنيم، معلوم نيست كه اين شعر را كدام شاعر سده هاي پيش سروده است .
اين مدرس دانشگاه خاطر نشان كرد: يكبار "جواد حديدي"، مولف كتاب "از سعدي تا آراگون" از من پرسيد چرا معتقدي كه پس از "حافظ"، "شاملو" بزرگترين شاعر زبان فارسي است، با او نشستم و تاريخ ادبيات را باز كردم و در يك بررسي براي او ثابت كردم كه "شاملو" بزرگترين شاعر پس از "حافظ" است. حتي "ملك الشعراي بهار" كه سرآمدترين شاعر دوران خود بوده، شعرش با آنچه كه شاعران امروز مي گويند، تفاوت بسيار دارد .
موحد در پايان سخنانش گفت: زمان مي گذرد و بسياري از كساني كه تحمل شنيدن اسم "شاملو" را ندارند به اندك چرخش روزگار از ميان مي روند و "شاملو" مي ماند و نسل ها با او ارتباط برقرار خواهند كرد.
منبع :
http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=297083&code1=7
|
بامداد رفت
بامداد رفت. تیتری که هرگز در رسانه های جمعی مرداد 1379 منعکس نشد.
بامداد رفت. حالا خیلی وقت است که تیرگی به ستیغ آفتاب بشارت نمی دهد چیزی را. هر آن چیزی که روزی در قطعه ی هنرمندان امام زاده طاهر کرج در خیل انبوه مردم به خاک سرده شد. کسی از کسان غیر فارسی گفته بود : .. . اگر یک ایرانی بخواهد به عزیزی هدیه ای بدهد کتابی از شاملوست...
شاعر زیبا روی ای که در آخرین سالهای عمرش همانند آن روزها که قطع نامه را سرود شاعر بود . مانند همان زمان که هوای تازه را شعر کرد.
مرگ احمد شاملو علیرغم بیماری طولانی و مزمنی که دست از سرش بر نمیداشت واقعه ای تلخ برای فرهنگ وشعر معاصر بود.شاملو علاوه بر تاثیرگذاری عظیم بر شعر وادب معاصر ذهنهای زیادی را نیز با اشعار و نوشته ها و گفته هایش به تفکر و تامل در لحظات زندگی واداشت.شاملو زندگی پر از فراز و فرودی داشت.
«زنده این گونه به غم
از مرگ ... |
هرگز از مرگ نهراسيدهام
جُستن اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد | ||||||||||
او در مورد مرگ می گويد:
زندگی يک تصادف است و مرگ يک واقعيت.
|
کدامين ابليس ... |
| |
|
کدامين ابليس |
| |
|
|
تورا |
|
|
|
اينچنين | |
|
به گفتن ِ نه |
|
|
|
وسوسه ميکند؟ |
يا اگر خود فرشتهئيست
|
از دام ِ کدام اهرمنات |
| |
|
|
بدينگونه |
|
|
|
هُشدار ميدهد؟ | |
ترديديست اين؟
يا خود
گامْصداي ِ بازپسين قدمهاست
که غُربت را به جانب ِ زادگاه ِ آشنائي
فرود ميآيي؟
۳۰ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲
بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در!
آنچه مي خوانيد، تأملي زيباشناختي برفضاسازي دوشعر معاصر «عاشقانه »( بيتوته ي كوتاهي ست جهان) و« شبانه» ( مرا / تو/ بي سببي / نيستي ...) سروده "احمد شاملو" به قلم دكتر دكتر "پروين سلاجقه " استاد دانشگاه و منتقد ادبي است كه به تازه گي تازه ترين اثر خود با عنوان «امير زاده كاشي ها » نقدي بر اشعار"احمد شاملو" را به پايان رسانده و به وسيله انتشارات "مرواريد" ايران به زير چاپ رفته است.

يكي از عناصري كه در ميزان موفقيت يك اثر، نقشي سرنوشت ساز دارد، فضاسازي آن است. فضا در هر اثر هنري، مانند چتري حمايتي، اجزاء وعناصر را در برمي گيرد و به آنها امكان بقا و تنفس مي دهد و در نتيجه، عطر كلي اثر را به مشام مخاطب مي رساند. از طرفي، فضاسازي در هر اثر هنري، ويژگي خاص خود را دارد و با توجه به مقتضاي حال، قابل انعطاف است. ولي آنچه مسلم است، اين است كه اين عنصر، پديده اي خارجي نيست كه به اثر اضافه يا تحميل شود بلكه در لحظه خلق آن و همراه با اجزاء پيكر آن متولد مي شود و در نهايت بر همه چيز سايه مي افكند.
معماري فضا در آثار ادبي به وسيله واژگان و نحوه به كارگيري آنها ايجاد مي شود و با لحن، رابطه اي تنگاتنگ دارد و همچنين، تابعي است از مقتضاي حال پديد آورنده، موضوع و حال وهواي كلي اثر.در اين مقوله، گوشه هايي از شيوه فضاسازي در دوشعر احمد شاملو، عاشقانه( بيتوته ي كوتاهي ست جهان) و شبانه (مرا توبي سببي نيستي...) بررسي شده است كه نشانگر نمونه اي از شگردهاي هنري در ساخت دوفضاي متضاد (Paradoxical) با يك موضوع مشترك است.
«عاشقانه» يكي از سروده هايي است كه برخلاف نامش، لحظه هاي تلخ اندوه و دلتنگي را به تصوير كشيده است. فلسفه وجودي اين شعر، «سكوت عشق» است كه از آغاز تا فرجام آن، فضايي راكد، سنگين، تيره و تلخ را القاء مي كند. اين شعر در چهار بند سروده شده كه هر كدام از آنها، فضاي بند پيشين را تكميل و تقويت مي كند. در پي ريزي فضا در اين شعر، در بند اول، خبري كلي بيان شده است كه در كليت خويش، ازهمان آغاز، سايه خويش را بر تمامي هستي شعر مي گستراند و از آن پس، هر چه مي آيد، همه در خدمت اين خبر اسنادي و شاعرانه است. به عبارت ديگر، مي توان گفت كه بندهاي ديگر شعر براي اين بند، نوعي تفصيل بعد از اجمال به شمار مي روند:
بيتوته كوتاهي است جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي آيد
و روز
شرم ساري جبران ناپذيري ست.
آه
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزي بگوي
در آغاز بند، واژه «جهان» با كليت خويش، درصدر كلام نشسته است و ناگفته پيداست كه «جهان» يعني همه چيز و به دليل اثبات اين حكم كلي است كه اجزاء و عناصر «جهان» در بندهاي ديگر، از ماهيت طبيعي خويش تهي مي شوند و به خدمت فضاي مورد نظر شاعر درمي آيند. واژگاني كه درخدمت فضاسازي در اين شعر قرار دارند، دودسته اند: الف ـ واژگان دال بر روشني و وسعت، ب ـ واژگان دال بر تيرگي و محدوديت. بسامد دسته اول بسيار اندك است وتقريباً در همه موارد تحت تأثير دسته دوم قرار گرفته و بار منفي پيدا كرده اند و در مجموع، هر دودسته آنها بار اصلي ناپايداري، تيرگي و ناامني فضاي شعر را بر دوش مي كشند. اولين عبارت كه كلام با آن آغاز مي شود، «بيتوته ي كوتاه» است. بيتوته به معني ماندن شباهنگام در جايي است كه «شب» سمبل تيرگي است و صفت «كوتاه» بر ناپايداري دلالت دارد. انتخاب هوشمندانه شاعر در كاربرد اين تركيب در ساخت فضا، نقشي سرنوشت ساز دارد چرا كه اگر به جاي «بيتوته» واژه ديگري، مثلاً «اقامت» آورده مي شد، علاوه بر ايجاد اخلال در موسيقي كلام، به موقعيت فضا در اين مكان لطمه مي زد. همچنين دوواژه «گناه و دوزخ» علاوه بر آنكه مفهومي از درد و شكنجه را به ذهن متبادر مي كنند، هر دو نمايندگان ديگر سياهي اند كه واژه «بيتوته» را تقويت مي كنند.
همانطور كه اشاره شد، فضاي سنگين آغازين، در هر قدم بر بخش هاي ديگر سايه مي افكند. به گونه اي كه گفت وگو( ( Dialog، چه زباني و چه رفتاري در شعر جريان ندارد. مخاطب شاعر، خاموش است و از همين روست كه زمان از حركت ايستاده و در تيرگي متوقف شده است؛ و از تثبيت همين سكوت و توقف است كه كنش «خورشيد و روز» دونماد روشني، در ادعايي شاعرانه به دشنام و شرمساري مي انجامد.
مي توان گفت، مهمترين بخشي كه بار اصلي فضاسازي را در اين شعر به عهده دارد، مونولوگي (monologue) است كه در پايان هر بند به صورت ترجيح وار تكرار مي شود. اين مونولوگ، تقاضا يا گفت وگويي خاموش است كه براي آن جوابي مقدر نشده و همين خاموشي، فضاي شعر را غيرقابل تنفس ساخته است.
«غرقه شدن در اشك» نهايت اندوه، دلتنگي وعكس العمل عاطفي شاعر در اين فضاست كه معشوق را به وقوع آن هشدار مي دهد و به همين دليل است كه براي شدت بخشيدن به سياهي اين فضا، در هر بند، يك يا چند عنصر حياتبخش، از عملكرد مثبت خود ساقط مي شوند و كاربردي منفي و خلاف آمد عادت مي يابند:
درخت،
جهل معصيت بار نياكان است
و نسيم
وسوسه يي ست نابه كار.
مهتاب پاييزي
كفري ست كه جهان را مي آلايد.
«درخت، نسيم و مهتاب» سه نماد روشني در پيوند با تركيب هاي «جهل معصيت بار، وسوسه نابه كار و كفر آلاينده» از هستي روشن خويش گسسته اند و به خدمت تيرگي، كفر و آلودگي درآمده اند. از آنجا كه اين اتفاق در هر بند به شكل مبالغه آميزتري رخ مي دهد، تمناي شاعر بر شكستن سكوت معشوق و برانگيختن همدلي او، در كلام زيباي ترجيعي هر باره تأكيدي تر، ملتمسانه تر و قوي تر مي شود:
چيزي بگوي
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزي بگوي
تكرار طلب امري ـ استرحامي «چيزي بگوي» در اول و آخر بند در اين تأكيد قابل تأمل است. كوشش در تقويت اين فضا در بند بعد به حدي مبالغه آميز است كه به پارادوكسي عجيب در موضوع هستي شعر مي انجامد و در«شعري عاشقانه نام»، عشق به پلشتي متهم مي شود و زمان و قملرو شعر را از زمان مشخص و محدود، فراتر مي برد و اندوه اين لحظه را در سرنوشت شاعر (وشايد انسان نوعي) پيوندمي زند. به گونه اي كه «آسمان» كه نماد در «برگيرندگي و حمايت» است كاربردي متضاد با حيثيت خويش مي يابد و به سرپناهي خرد و حقير تبديل مي شود تا در زير آن، شاعر بر «سرنوشت خويش» گريه ساز دهد:
هردريچه ي نغز
بر چشم انداز عقوبتي مي گشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتي ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاك بنشيني و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز كني.
آه
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي،
هر چه باشد
قرار گرفتن جمله هاي «چيزي بگوي و هر چه باشد» نيز،از جهت ايجاد تأكيد، قابل تأمل است چرا كه در واقع «چيزي» مساوي است با «هرچه» و اين «هرچه» در لغزشي زباني در بند پاياني، به واژه اي تبديل مي شود كه كورسويي از روشني به زندان بسته شعر مي تاباند. اگرچه روند تهي شدن عناصر روشن از ماهيت خويش در جهت تكميل فضاسازي، همچنان ادامه دارد:
چشمه ها
از تابوت مي جوشند
و سوگ واران ژوليده آبروي جهان اند.
عصمت به آينه مفروش
كه فاجران نيازمندتران اند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن كه در اشك غرقه شوم
از عشق
چيزي بگوي!
در فضاسازي بند آخر، از شگردي هنري استفاده شده كه در نگاه اول، چندان قابل توجه به نظر نمي رسد. كاربرد دونماد روشني و انعكاس «چشمه و آينه» در اين بند، براي مضاعف جلوه دادن تيرگي فضاست. چرا كه هر چه در برابر «آينه و آب» قرار گيرد، دوبرابر مي شود واز طرفي جوشيدن «چشمه» كه نشانه «حيات» است از «تابوت» كه نشانه «مرگ» است، تلاقي ناميمون و غمگنانه زندگي و مرگ را در فضاي ساكن اين شعر اعلام مي كند كه ذكر واژه «سوگواران» تأكيدي بر اين تلاقي را پيوند است. نكته اي كه در بند پاياني قابل تأمل به نظر مي رسد، تكرار واژه «جهان» است كه در آغاز بند اول نيز، آمده بود. اين تكرار مي تواند تأكيدي بر گريزاز فضاي شخصي شعر به فضاي وسيع تر باشد و ذكر واژه «فاجران» با الف ونون جمع، اين تعميم را شدت مي بخشد. به گونه اي كه بند آخر را به بيانيه عقيدتي شاعر تبديل مي كند و اما اتفاقي كه به نظر مي رسد بر آن است تا در اين فضاي تيره وتاريك، روزنه اي بگشايد، كاربرد واژه «عشق يا سخن گفتن از عشق» است كه در معنايي متضاد با «عشق چندش آور و پلشت» بند قبلي آمده است و به نظر مي رسد كه اين عشق همان عشق خالصانه اي است كه به خاطر فقدان آن، شاعر جهان را آنگونه تيره و تار مي بيند و در پايان شعر، با طلبي چندين باره و عاجزانه سخن گفتن از آن را از معشوق تمنا مي كند و در اين ميان، سوگند به واژه مقدس و روشن «خدا» (تنها واژه روشني كه در تمامي شعر بار منفي تيرگي نگرفته است) و ذكر جمله «خامش منشين»، معني استرحام و طلب را تقويت مي كند:
خامش منشين
خدا را
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق
چيزي بگوي!
فضاسازي در «شبانه» (مرا تو بي سببي نيستي...) كه مدحيه اي است بي مانند در ستايش عشق، در تضاد كامل با فضاي تلخ، اندوهبار، تيره و بسته شعر «عاشقانه» است. فضا دراين شعر، تابعي است از يك استعاره زيبا كه مي توان آن را «ستاره بازي عشق» ناميد ودر نتيجه، بافضايي وسيع و قابل تنفس مواجه مي شويم كه نظربازي، پرتاب گل سرخ، ستاره باران و ستاره بازي، آواز و پرواز در آن، به شاعرانه ترين شكل ممكن در تكاپو و جست و خيزند. كاربرد ايجازهاي هنري واستفاده از امكانات ويژه زباني، زبان و بيان شعر را به نحوي حيرت آور بركشيده و در نهايت، فضايي شاد ولي آميخته با اندكي تلخي به جا گذاشته است:

مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
علي رغم كاربرد واژگان دال بر وسعت وانعطاف، واژگاني نظير «دريچه تاريك» و در بندهاي بعد،« پس پشت مرد مكان»، «زندان»، «درخون تپيدن» و «تلخ»، نوعي كدورت و تلخي را به فضاي شعر وارد مي كنند كه به شكلي حلقه وار، در هر سه بند شعر، اجزاء ديگر آن را همراهي مي كنند.
اولين بند شعر كه تقرير و بيان عشق را به عهده دارد، فضايي است ستاره باراني كه به «آفتاب» سلام مي دهد و در فرجام خود، با دوواژه «نگاه و نظربازي» سلام وجواب عشق دوسويه را به فرجام مي رساند. در اينجا، فضا ميدان عشق است و نظر بازي كه علاوه بر دلالت بر معشوقي نسبتاً زميني و سخت مورد نظر شاعر، از نوعي عدم انحصار نيز، برخوردار است و در آويزش با شيوه بيان كهن (archaic) و بازي زيباي واژگاني خوشا و نظر بازيا، كه نوعي ويژگي جمع و امتداد به نظر بازي مي دهد، كلام را از سطح سخن عادي فراتر مي برد. معاني ضمني كه از سخن متكلم استنباط مي شود، يكسر به شادي و بشارت و در نتيجه، رضايت كامل او نظر دارد. كاربرد «دريچه تاريك» به هيچ وجه، به فضاي وسيع و سيال عشق در اين صحنه، لطمه اي نمي زند. بند دوم شعر كه پس از نشانه اختصار () با نوعي موسيقي خاص كلامي آغاز مي شود وتقريباً، بدون انقطاع ادامه مي يابد، تكرار و تأكيد همان عشق جاري و سيال دربند اول است. رفتار واژگان در اين بند به گونه اي تنظيم شده است كه هيچ مخاطبي را سر آن نيست تا در مدت خواندن تمامي آن، مكث داشته باشد و درنتيجه، موسيقي كلام ازنطقه آغاز، بدون توقفي آشكار، به نقطه پايان مي انجامد، علاوه بر لحن استفهامي كلام، ايماژ (image) به كار رفته در اين بند از نوعي است كه به خوبي، «ستاره بازي عشق» را ترسيم مي كند. در اين ميان، واژگان فرياد، آزادي، پرتاب كردن گل سرخ، ستاره بازي و آفتاب (كه همگي براي تحقق به فضايي وسيع نياز دارند) به تقويت اين فضا كمك مي كنند:
پسِ پُشتِ مرد مكان ات
فرياد كدام زنداني ست
كه آزادي را
به لبان برآماسيده
گُل سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.
علاقه فراوان شاعر در كاربرد واژگان مترادف گونه در كنار هم، كه علاوه بر تأكيد معنايي به بار موسيقايي كلام نيز، كمك مي كنند، قابل تأمل است. به گونه اي كه گاهى، اين نوع واژگان، به «واسطةالعقد» يا هسته اي قوی و برجسته تبديل مي شوند، واژگان ديگر را در اطراف خود جمع مي كنند يا به دنبال خودمي كشانند و علاوه بر آن، نقشي مؤثر در فضاسازي، ساخت تصويرهاي ذهني وايجاد بار معنايي خاص، به عهده مي گيرند. به طور مثال، در بند دوم، به واژه «پس پشت» (كه در مرگ ناصري، يكي ديگر از سروده هاي شاعر، در موقعيتي شگرف به كار گرفته شده است) (۲) مي توان اشاره كرد كه با فراز و فرودي موسيقايي، رشته واژگان بند را به دنبال خودمي كشاند. «پشت مرد مكان» يا با تأكيدي بيشتر، «پس پشت مرد مكان»، توصيف فضايي است كه اگرچه ممكن است ذهن را به فضايي بسته و محدود متوجه كند (بويژه جايي كه يك زنداني در آن براي آزادي فرياد مي كشد) ولي در پيوندي حلقوي، «دريچه تاريك» بند پيشين را به ياد مي آورد. در اين ميان، كاربرد عبارت «پرتاب گل سرخ» وظيفه اي همانند «ستاره باران» را در بند قبل اجرا مي كند و به فضاي وسيع اثر، اجازه محدود شدن نمي دهد. يا به عبارت ديگر، كشش و كوشش اين «وسعت و محدوديت»، در نهايت به گسترش فضاي عشق منجر مي شود. چرا كه استعاره قدرتمند«ستاره بازي» چنان بر فضا حاكم است كه چيزي كم نمي آورد و يا بدهكار نيست حتي به«آفتاب». تقابل «ستاره و آفتاب» در هر دوبند، تقابلي معني دار است. در بند كوتاه بعد، كه پس از نشانه ايجاز و اختصار () آمده است، واژگان نگاه، ايمن، مؤمنانه و آواز، تأكيدي زيبا بر فضاي وسيع ساخته شده توسط عشق دارند و بويژه واژه «ايمن» يا نگاهي كه از صداي عشق ايمن مي شود، امنيت و جاودانگي اين فضا را تأمين مي كند:
نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
شايد بتوان گفت، موفق ترين بخش اين شعر، از جهات فراوان بويژه، در تحكيم فضاسازي مورد نظر، آخرين بند آن است:
و دل ات
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!
در آغاز اين بند، شاعر از تشبيهي معمولي و كليشه اي استفاده كرده كه در بطن خويش نمادي كليشه اي تر را قرار داده است: تشبيه دل به كبوتر و اراده معناي سمبوليك كبوتر كه نماد آشتي و صلح است و همچنين، «در خون تپيدن كبوتر» كه خود، تعبيري كليشه اي و معمولي است و سابقه اي ديرينه و تكراري در زبان عادي و ادب دارد، بديهي است اگر كلام در همين سطح ابتدايي باقي مي ماند، با سقوطي مرگبار، مواجه مي شد. ولي اتفاقي زباني كه كلام را از پايين ترين وضعيت خويش، بر كشيده و به آن برجستگي حيرت آوري بخشيده است، كاربرد يك واژه و آن هم، صفت «تلخ» در تركيب «بام تلخ» است. تفسير و تأويل «بام تلخ» كه ستاره وار بر پيشاني شعر نشسته، خود حكايت مفصلي است. ولي مهم اين است كه در نگاه اول، واژه «بام» در خدمت فضاي وسيع شعر است. چرا كه «بام»، نهايت ارتفاع و اوج يك بنا است. ولي فراموش نكنيم كه در ژرف ساخت خويش، بالاترين نقطه «تلخي» در تمام اين شعر نيز، هست. جايي كه «دل معشوق، يا «عشق و آشتي» در آن به خون تپيده است. همچنين اين نقطه، نقطه صعود از سكوي شخصي عشق، به عشقي فراتر و عام تر (صلح و آشتي) است و سرانجام آنچه كه فضاي كلي شعر را تكميل مي كند و در پايان، پيام ضمني شاعر را با وجود «بام تلخي ها» بشارت مي دهد، كاربرد سه واژه كليدي «بالا، بلند و پرواز» يا «پرواز بالا و بلند عشق» است.
پي نوشت:
۱ـ هر دوشعر انتخاب شده در اين مقاله از مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر يكم: شعرها، انتشارات زمانه ـ نگاه، چ دوم، ۱۳۸۰ نقل شده است/.
۲ـ از صفت غوغاي تماشائيان/ العازر/ گام زنان راه خود گرفت/ دست ها /
در پس پشت/ به هم درافكنده،/ و جان اش را از آزارگران ديني گزنده/ آزاديافت:/ «- مگر خود نمي خواست، ورنه مي توانست!». مرگ ناصري، مجموعه آثار احمد شاملو، ص۶۱۴
http://www.atiban.com/article.aspx?id=240
محاق به |
صبوحي به پرواز |
هردم در روح جاده ی پر پیچ و خم و طولانی اش جاری بوده ام
(عیدتان مبارک)


| ماهی |
|
من فکر ميکنم
احساس ميکنم
ميجوشد از يقين;
ميرويد از زمين. □ آه اي يقين ِ گمشده، اي ماهيي ِ گريز □ من فکر ميکنم
احساس ميکنم
خورشيد ِ بيغروب ِ سرودي کشد نفس; احساس ميکنم
بيدارباش ِ قافلهئي ميزند جرس. □
در سينهاش دو ماهي و در دستاش آينه من بانگ برکشيدم از آستان ِ ياءس: | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
از مرگ ‚ من سخن گفتم چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر |

« کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی سـت
تا بلبل های بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند.
شور بختان را نیـک فرجام
بردگان را آزاد و
نو میدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک
بازیابد،
کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی سـت
تا زاهدان خاک
از تخمه ی کیـن
باز نبندد»
سنگِ قبر احمد شاملو را شکستن، هر شکستنی نیست. بیحرمتی به سنگ قبر شاملو، فقط بیحرمتی نیست، آغاز وقاحتیست که دیگر صبوری را برنمیتابد، دهنکجی به میراثیست که به شعر معنایی معاصر داده است.
این روزها که سکوت راه را برای تجاوز هموار کرده، صدایمان را رسا میکنیم. این تکه سنگی در بیابان نیست که میشکند، امروز و فردای اندیشههای ماست که خش برمیدارد. نگذاریم بشکند، نگذاریم.
همصدا میشویم، حافظ میشویم، حافظه میشویم و تجاوز به میراث فرهنگیمان را محکوم میکنیم.
برای همصدا شدن، برای افزودن نامتان، ایمیلی به contact@parham.ir ارسال کنید
http://ahmadshamlu.poetrymag.info/
به کوشش آیدا شاملو
احمد شاملو ا.صبح. ا.بامداد. شاعر، نویسنده، پژوهشگر و مترجم
(تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)
شنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ (۱۲ دسامبر ۱۹۲۵) در شب سنگین برفی بیامان در خانهی شمارهی ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه تهران به دنیا آمد.
نام پدر حیدر شاملو، نام مادر کوکب عراقی شاملو و نام خواهران فروغالزمان، قمرالزمان، شمسالزمان، سرور و سودابه.
پدر افسر ارتش بود و خانواده را در مأموریتها به همراه میبرد. احمد که دومین فرزند خانواده بود دورهی خردسالی تا نوجوانی را در شهرهایی چون رشت، اصفهان، مشهد، گرگان، ارومیه و نقاط دور افتادهیی چون زاهدان، بیرجند، خاش، طبس، بم، سمیرم، آباده، نَرماشیر، سرباز، خوسف، فورک و درمیان، دَقِ پِترگان و دشتِ نا امید گذراند.
۱۳۱۰-۱۲ (۱۹۳۱-۳۴)
● کلاس اول و دوم دبستان در مدرسهی عشایری خاش
۱۳۱۳-۱۴ (۱۹۳۳-۳۶)
● کلاس چهارم دبستان در مشهد
۱۳۱۵-۱۶ (۱۹۳۶-۳۸)
● کلاس پنجم تا ششم دبستان را در زاهدان، طبس، مشهد و سرانجام در زاهدان میگذراند.
● شیوهی مراجعه به فرهنگ آنندراج را از نیای مادری خود (میرزا شریفخان) میآموزد و ضبط کلمات و اصطلاحات عامیانه را کم و بیش از همان زمان آغاز میکند.
۱۳۱۷-۱۸ (۱۹۳۸-۴۰)
● کلاس اول و دوم دبیرستان در بیرجند، مشهد و گرگان
۱۳۱۸-۱۹ (۱۹۴۰-۴۱)
● با خانواده به تهران میآید.
● کلاس دوم در دبیرستان شاهرضا
۱۳۱۹-۲۰ (۱۹۴۱-۴۲)
● کلاس سوم در دبیرستان ایرانشهر (چهارراه مخبرالدوله) و سپس در دبیرستان فیروز بهرام (چهارراه قوامالسلطنه)
● به شوق آموختن دستور زبان آلمانی، تحصیل در دبیرستان فیروز بهرام را رها میکند و به کلاس اول هنرستان صنعتی ایران و آلمان (انتهای خیابان سوم اسفند) میرود.
● در خانه به آموختن زبان فرانسوی ـ زبان بینالمللی آن زمان ـ میپردازد.
● به خاطر مأموریت پدر در گرگان و ترکمنصحرا، ناچار از تحصیل در دبیرستان صنعتی دست میکشد و در گرگان کلاس سوم دبیرستان را ادامه میدهد.
۱۳۲۱ (۱۹۴۲-۴۳)
●مقالهی ارابهی زمان {انتشار در آذر ۱۳۸۲، روزنامهی ایران؛ شمارهی۲۶۷۱}
● به خاطر فعالیتهای ضد متفقین در تهران بازداشت میشود.
● به بازداشتگاه سیاسی شهربانی در تهران و اسفند ماه به بازداشتگاه سیاسی شوروی در رشت منتقل میشود.
۱۳۲۲ (۱۹۴۳-۴۴)
● سراسر سال را در بازداشتگاه سیاسی شوروی در رشت میگذراند.
۱۳۲۳ (۱۹۴۴-۴۵)
● پس از ۲۱ ماه از زندان آزاد میشود، پاییز
۱۳۲۴ (۱۹۴۵-۴۶)
● پدر مأموریت مییابد به رضاییه (ارومیه) برود.
● در رضاییه چریکهای فرقهی دموکرات به محل سکونت آنها میآیند، او و پدرش را میبرند و دو ساعت جلو جوخهی اعدام چشمبسته نگه میدارند تا از فرماندهشان کسب تکلیف کنند.
● تحصیل را رها میکند، به تهران میآید و در کتابفروشی کار میکند.
۱۳۲۵ (۱۹۴۶-۴۷)
● بخش اول شعر «ناقوس» نیما یوشیج را میخواند و برداشتش از شعر دگرگون میشود، اول فروردین در تهران
● هفتهنامهی ادیب، سردبیر: احمد شاملو، از ۱۹ بهمن
۱۳۲۶ (۱۹۴۷-۴۸)
● ازدواج با بانو اشرفالملوک اسلامیه در تهران. فرزندان: سیاوش، سیروس، سامان و ساقی
● انتشار مجموعه شعر آهنگهای فراموش شده، به همت ابراهیم دیلمقانیان
● آشنایی با مرتضا کیوان
● شعر سمفونی تاریک را مینویسد.
۱۳۲۷ (۱۹۴۸-۴۹)
● دیدار با نیما یوشیج (اواخر سال ۲۶ یا آغاز سال ۲۷)
● شعر مرغ دریا، ۲۱ شهریور
● انتشار هفتهنامهی ادبی ـ هنری سخن نو، زیر نظر عبدالرضا ناظر و احمد شاملو، پنج شماره (دی و بهمن)
● شعر مرد مجسمه {چاپ در هفتهنامهی سخن نو؛ شمارهی ۵؛ ۱۰ بهمن}
● داستان کوتاه عنکبوت، مجلهی شمع سخن نو؛ شمارهی ۱
● داستان کوتاه لعنتزده، مجلهی شمع سخن نو؛ شمارهی ۲
● داستان کوتاه مردی که چرخ چاپ را میگرداند، مجلهی شمع سخن نو؛ شمارهی ۳
● داستان کوتاه آهنگی در سکوت، مجلهی شمع سخن نو؛ شمارهی ۴
● شعرهای بازگشت، کبود و در رزم زندگی
۱۳۲۸ (۱۹۴۹-۵۰)
● انتشار نشریهی ساعت ۴ بعد از ظهر «هنر نو»، سردبیر: احمد شاملو، سه شماره، آذر و دی ماه
● داستان کوتاه مردها و خیزرانها، نشریهی هنر نو؛ شمارهی۱؛ ۶ آذر {سال ۱۳۵۹در مجموعهی درها و دیوار بزرگ چین با نام مردها و بوریاها}
● داستان کوتاه بازگشته، نشریهی هنر نو؛ شمارهی۲؛ ۸ دی {سال ۱۳۴۰ در شمارهی ۸ کتاب هفته و سال ۱۳۵۹ در مجموعهی درها و دیوار بزرگ چین}
● شعرهای بهار خاموش، انتظار، خفاش شب، غبار، دیوارها
۱۳۲۹ (۱۹۵۰-۵۱)
● منظومهی «افسانه»ی نیما یوشیج با مقدمه و به کوشش شاملوی جوان منتشر میشود.
● آشنایی با فریدون رهنما
● شعرهای برای خون و ماتیک، بیمار، طرح، رکسانا ، تئاتر
● شعر تا شکوفهی سرخ یک پیراهن، مهر ماه
● هفتهنامهی روزنه، نه شماره، از ۱۸ بهمن
● شعر از شاعری به سربازی، هفتهنامهی روزنه؛ شمارهی ۵؛ ۳ آذر
● شعر قصیده برای انسان ماه بهمن در مرگ دکتر ارانی در زندان، بهمن ماه
● هفتهنامهی ادبی هدیه زیر نظر شاملو و فرهنگ فروهی، از اسفند ماه
● شعر مرغ باران، ۱۸ اسفند
● ماهنامهی علمی، دو شماره (اواخر سال ۲۹ و اوایل سال ۳۰)
● شعرهای رکسانا، طرح
۱۳۳۰ (۱۹۵۱-۵۲)
● مجلهی خواندنیها، سردبیر چپ در مقابل سردبیر راست آن مجله
● شعر سرود مردی که خودش را کشته است، ۳ تیر
● شعرهای برای شما که عشقتان زندگیست ، با سماجت یک الماس، ۱۳ تیر
● شعر سرود بزرگ، ۱۶ تیر
● شعر بلند ۲۳، ۲۳ تیر ماه
● انتشار شعر بلند ۲۳، در قطع جیبی
● شعر مرثیه برای نوروزعلی غنچه، مهر ماه
● شعر بادها، پاییز
● شعر الماسها و مردمکها! ۱۱ دی {سال ۱۳۳۱ چاپ در روزنامهی پایگاه آزادی}
● انتشار مجموعه شعر قطعنامه با امضای ا.صبح، به همت چوبین (فریدون رهنما)، منتخب ۴ شعر از ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰
● شعر از زخم قلب آبایی (آمانجان) در شهادت آبایی دبیر ترکمن
● شعرهای رانده، سفر، صبر تلخ، گلکو، نمیرقصانمت چون دودی آبی رنگ…، سرگذشت، غزل بزرگ
۱۳۳۱ (۱۹۵۲-۵۳)
● رایزن فرهنگی سفارت مجارستان میشود، حدود دو سال
● شعر پیوند (در اعدام سیزده تن از سران حزب کمونیست یونان در دخمههای زندان آتن)، ۳ خرداد در قرهتپه ـ گرگان
●انتشار مردی که قلبش از سنگ بود، ترجمهی فصلی از رمان (۱۸۷۳) A Man of Gold اثر مور یوکایی (Mór Jókai)
● مقالهی در معبر میمارازوچا…، روزنامهی پایگاه آزادی؛ شمارهی ؟
● شعر ساعت اعدام (لحظه)، در اعدام سرهنگ سیامک با نه تن دیگر از نخستین گروه سازمان نظامی
● شعرهای سمفونی تاریک، حرف آخر، غزل آخرین انزوا، آواز شبانه برای کوچهها، حریق سرد، شبانه (شبانه شعری چگونه…)
۱۳۳۲ (۱۹۵۳-۵۴)
● روزنامهی آتشبار، سردبیر: احمد شاملو
● داستان منظوم ویرانسرایی در زراسب، روزنامهی آتشبار؛ شمارهی ۹
● ترجمهی داستان دیوار سنگی اثر ژرژ آمادو (نویسندهی برزیلی)، مجلهی شیوه
● شعر مه
● شعرهای پریا، بودن و شبانه (یاران من بیایید…)
● انتشار مجموعه شعر آهنها و احساس به همت مشفق همدانی
● وارد حزب توده میشود که دو ماه بیشتر نمیپاید.
● به علت همکاری در روزنامهی آتشبار، تحت پیگرد قرار میگیرد و آثاری چون ترجمهی رمان طلا در لجن (Gold in theMire اثر زیگموند موریتس Zsigmond Moricz) و رمان در دست ترجمهی A Man of Gold (اثر مور یوکایی) و فیشهای کتاب کوچه ضبط میشود و از میان میرود.
● پس از چندی به استناد مادهی پنج حکومت نظامی در چاپخانهی روزنامهی اطلاعات دستگیر میشود.
● زندانی سیاسی در زندان موقت شهربانی
● شعر شبانه (شب که جوی نقرهی مهتاب…)
● زندانی سیاسی در زندان قصر (۱۳ تا ۱۴ ماه)
● شعر لالایی برای بیداری، در زندان موقت شهربانی {چاپ در مجلهی امید ایران؛ شمارهی ۱۲؛ ۳۰ مرداد ۱۳۳۳}
۱۳۳۳ (۱۹۵۴-۵۵)
● انتشار ترجمهی نمایشنامهی مفتخورها اثر گرگهئی چیکی نویسندهی مجار، ترجمه با همکاری خانم آنگلا بارانْی
● قصهی بلندی که به سیاق قصهی امیر ارسلان نوشته بود در انتقال او از زندان موقت شهربانی به زندان قصر از دست میرود.
● شعرهای شعری که زندگیست، شبانه (من سرگذشت یأسام…)، شبانه (با هزاران سوزن الماس…)، شبانه (وه! چه شبهای سحرسوخته…)، شبانه (یه شب مهتاب…)، بارون، شعر گمشده در زندان قصر
● شعرمرگ نازلی در رثای وارتان سالاخانیان، زندان قصر
● شماری از نوشتههای شاملو که نزد مرتضا کیوان بود هنگام دستگیری کیوان از میان میرود، از آن جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بیآفتاب
● نکاتی دربارهی دستور زبان فارسی در زندان مینویسد.
● در این مدت به بررسی داستانها و بافتِ زبانی شاهنامه میپردازد و نکاتی را به شماری از زندانیان میآموزد.
● شاملو که با مشاهدهی رفتارهای همبندان از آن حزب دلزده شده بود، از امضای توبهنامه سر باز میزند و شعر نامه را مینویسد.
● زمستان از زندان آزاد میشود.
۱۳۳۴ (۱۹۵۵-۵۶)
● شعر به تو سلام میکنم…، ۲ فروردین
● شعرهای تو را دوست میدارم، دیگر تنها نیستم، سرچشمه، بهار دیگر
● شعر افق روشن، ۵ تیر
● شعر راز، ۷ تیر
● شعر به تو بگویم، ۱۹ شهریور
● شعر بدرود
● پنج دفتر از نوشتههای شاملو را (شعرهای بلندی چون سرود آنکس که نه دشمن است نه مدعی و مرگ شاماهی و نمایشنامههایی چون مردگان برای انتقام بازمیگردند) نقی نقاشیان برای چاپ میبرد اما نه چاپ میکند و نه برمیگرداند.
● شعر سرود مردی که تنها به راه میرود، ۲۸ آبان
● شعر پشت دیوار، ۵ آذر
● انتشار رمان لئون مورَنِ کشیش، ترجمهیی از Leon morin و pretre اثر بئاتریس بک Beatrix Beck
● انتشار رمان زنگار، ترجمهیی از Rouille اثر هربر لوپورریه Herbert Le Porrier
● انتشار ترجمهی رمان برزخ اثر ژان روورزی
● مقالهی موضوع «مسؤولیت» و «مأموریت»! ، به جای پیشگفتار در مجموعه شعر «دیار شب» سرودهی م.آزاد
● داستان کوتاه زنِ پشتِ در مفرغی، جنگ هنر و ادب امروز؛ دفتر اول؛ اسفند ماه {سال ۱۳۳۵ چاپ درزیر خیمهی گُرگرفتهی شب و زنِ پشت در مفرغی و سال۱۳۵۲ در مجموعهی درها و دیوار بزرگ چین}
● شعرهای رنج دیگر، نگاه کن
● شعر عشق عمومی در اعدام مبارزان سازمان نظامی در سال ۳۴ـ۳۳
۱۳۳۵ (۱۹۵۶-۵۷)
● ترجمهی نمایشنامهی عروسی خون اثر فدریکو گارسیا لورکا Federico Garcia Lorca {چاپ نخست در جنگ هنر و ادبیات}
● هفتهنامهی بامشاد، زیر نظر هیأت تحریریه
● داستان سایهیی در قعر شب، هفتهنامهی بامشاد؛ شمارهی ۱
● داستان تنگه، هفتهنامهی بامشاد؛ شمارهی ۲
● داستان مستها، هفتهنامهی بامشاد؛ شمارهی ۷
● انتشار زیر خیمهی گُرگرفتهی شب و زنِ پشت در مفرغی، نیمهی اول آذر ماه
● مقالهیی به بهانهی انتشار کتاب سکهسازان (اثر آندره ژید به ترجمهی حسن هنرمندی) و مقالهیی به بهانهی اهدای جایزهی اول مجلهی سخن به کتابِ یکلیا و تنهایی او (اثر تقی مدرسی)، هفتهنامهی بامشاد؛ شمارهی۲۶؛ صفحهی از خودمان…؛ ۱۷ دی
● مقالهی دربارهی «تز» پروفسور کوئینبی بر نمایشنامهی بیلیباد (با همکاری م.آزاد) و مقالهی دنیای او!، هفتهنامهی بامشاد؛ شمارهی ۲۸
● جدایی از اشرفالملوک اسلامیه و ترک خانه و فرزندان
● انتشار مجموعه داستان نایب اول در قطع جیبی شامل ترجمهی سه داستان، نایب اول {سال۱۳۵۲ چاپ با نام سربازی از یک دوران سپریشده} (اثر رنه بارژاول Rene Barjavel)، لعنت خدا! (اثر روبر مرل Robert Merle)، و مادرم که مرد… (اثر ماکسیم گورکی)
● پیوند با بانو دکتر طوسی حائری
● شعرهای تنها…، از مرز انزوا، شعر ناتمام، لعنت
۱۳۳۶ (۱۹۵۷-۵۸)
● شعر در بسته، فروردین {سال ۱۳۳۷ چاپ در هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی ۱۵}
● انتشار مجموعه شعر هوای تازه با امضای ا.بامداد، منتخب ۶۹ شعر از سالهای ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۵، فروردین ماه
● انتشار افسانههای هفت گنبد از « هفت پیکر» نظامی گنجوی، با تلخیص و مقدمهی شاملو
● شاملو که وضع مالی مشخص و درستی ندارد، به دلیل نپرداختن نفقه چند ماهی را در زندان موقت شهربانی و سپس در زندان قصر میگذراند.
● شعر کاج، زندان موقت شهربانی
● شعر بر سنگفرش، زندان موقت شهربانی
● شعر کیفر، زندان قصر
● انتشار حافظ شیراز به کوشش احمد شاملو؛ نگاه کنید به سال ۱۳۵۴.
● انتشار هفتهنامهی آشنا، زیر نظر احمد شاملو، هفده شماره؛ ۲۸ بهمن ۱۳۳۶ تا ۲ تیرماه ۱۳۳۷
● شعر حریق قلعهیی خاموش، برای مادرم {چاپ در هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی۳ ؛ ۱۹ اسفند}
● ترجمهی بخشهایی از رمان پابرهنهها با همکاری عطا بقایی (اثر زاهاریا استانکو Zaharia Stancu)، هفتهنامهی آشنا؛ ضمیمهی رایگان
● شعر باغ آینه {چاپ در ماهنامهی صدف؛ شمارهی۳ ؛ ۱۵ آذر}
● داستان کوتاه ۳ ساعت و ۲۲ دقیقه، ۲۶ آذر
● شعرهای دادخواست، بر خاک جدی ایستادم…
۱۳۳۷ (۱۹۵۸-۵۹)
● شعر شبانه (ای خداوند! از درون شب…) {چاپ در هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی۶؛ ۱۸ فروردین}
● مقالهی حقیقت قضیه از سیر تا پیاز!، هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی۶؛ ۱۸ فروردین
● مقالهی چگونه خواستگاری مداوم خانعمو از شاباجی خانوم روزی شانزده هزار تومان برای ملت خرج برمیدارد!، هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی ۷؛ ۲۵ فروردین
● شعر پل اللهوردی خان فروردینماه در اصفهان
● مقالهی مشکل سیاوش، و اندوه معصوم و کشندهی عموهایش، هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی ۸؛ ۱ اردیبهشت
● مقالهی از حرکت تا خط، هفتهنامهی آشنا؛ شمارههای ۹، ۱۰ و ۱۲
● نمایشنامهی عروسی خون (ترجمه)، هفتهنامهی آشنا؛ شمارهی ۱۳ به بعد؛ نگاه کنید به سال ۳۵.
● انتشار رمان پابرهنهها؛ نگاه کنید به هفتهنامهی آشنا سال ۳۶.
● اطلاعات ماهانه نه شمارهی آخر، خرداد ماه
● شعر مرثیه برای مردگان دیگر، در مرگ ایمرناگی (هفت بخش: ارابهها، دو شبح، جز عشق، اصرار (سماجت)، از نفرتی لبریز، فریادی و… دیگر هیچ، فریادی…) ۲ تیر
● شعر شبانه (شب تار…) ۱۷ تیر
● انتشار کتاب ترانهها؛ منتخب ۲۹۵ رباعی از ابوسعید ابوالخیر، خیام و باباطاهر
● شعر برف {چاپ در ماهنامهی صدف؛ شمارهی ۱۲؛ شهریور ماه}
● ماهنامهی اطلاعات دانش و هنر و ادبیات با همکاری شاملو، دو شماره: شمارهی ۱ اسفند ماه، شمارهی ۲ فروردین ۳۸
● شعر سرود، ۱۳۳۷-۳۹
۱۳۳۸ (۱۹۵۹-۶۰)
● ماهنامهی اطلاعات دانش و هنر و ادبیات
● انتشار کتاب قصهی خروس زری پیرهن پری (برداشتی از نوشتهی الِکسِی تولستوی)، با تصویرسازی فرشید مثقالی
● شعر قصهی مردی که لب نداشت، تابستان
● ساخت فیلم مستند سیستان و بلوچستان، به سفارش شرکت ایتال کنسولت
● نوشتن دیالوگ فیلمنامه
● شعرهای قصهی دخترای ننه دریا، شعار ناپلئون کبیر در جنگهای بزرگ میهنی، نبوغ، مرثیه، با همسفر، از شهر سرد…، کوچه، تا شک، باران (بر شرب بیپولک شب…)، معاد، لوح گور، زن خفته، شبانه (عشق خاطرهییست…)، نیمشب، باران (آنگاه بانوی پر غرور…)، فقر، طرح، ماهی، در دور دست، غروب سیارود، شبگیر، اتفاق، کلید، مثل این است…، خواب وجینگر
۱۳۳۹ (۱۹۶۰-۶۱)
● شعر میلاد (نفس کوچک باد…)، ۱۶ اردیبهشت
● انتشار مجموعه شعر باغ آینه، منتخب ۴۴ شعر از سالهای ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۸
● شعر پایتخت عطش (دو بخش)، ۱۸ خرداد در چابهار
● شعر میان ماندن و رفتن…، ۲۸ خرداد
● انتشار کتاب افسانههای هفتاد و دو ملت ترجمهی داستانهای کوتاهی از نویسندگان مختلف جهان، در سه دفتر
● شعر سخنی نیست…، ۲۷ آذر
● شعر حماسه!، ۲۸ آذر
● تأسیس و سرپرستی ادارهی سمعی و بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفاییه و سهراب سپهری
● جدایی از دکتر طوسی حائری و ترک خانه
● شعر گریزان، یوش
● شعر انگیزههای خاموشی، ۱۵ اسفند
● شعرهای غزل ناتمام، کوهها
۱۳۴۰ (۱۹۶۱-۶۲)
● شعر رهگذران، اول اردیبهشت
● همکاری در کتاب سال کیهان، انتشار در سال ۱۳۴۱
● انتشار هفتهنامهی کتاب هفته زیر نظر دکتر محسن هشترودی، احمد شاملو و شورای نویسندگان، ۳۶ شماره؛ شمارهی نخست ۱۶ مهرماه
● از شمارهی نخست کتاب هفته بخشی را با عنوان کتاب کوچه به گردآوری فرهنگ عامه اختصاص میدهد.
● داستان بازگشته، کتاب هفته؛ شمارهی ۸؛ ۵ آذر {سال ۱۳۵۹ چاپ در مجموعهی درها و دیوار بزرگ چین}
● شعرهای شبانه (آن که دانست …)، شبانه (اکنون دیگرباره شبی…)، من مرگ را…، آذر ماه
● شعر وصل (پنج بخش)، دی ماه
● گیلگمش کهنترین حماسهی بشری، نثر فارسی: احمد شاملو، تصویرسازی: مرتضا ممیز، کتاب هفته؛ شمارهی۱۶، اول بهمن؛ نگاه کنیدبه سال۱۳۷۲.
● شعرشبانه (کوچهها باریکن…)
۱۳۴۱ (۱۹۶۲-۶۳)
● پس از انتشار شمارهی ۲۵ به ناچار از همکاری با کتاب هفته دست میکشد، ۱۲ فروردین
● آشنایی با آیدا سرکیسیان، ۱۴ فروردین
● همکاری با کتاب هفته از شمارهی ۲۹ تا ۳۶، ۹ اردیبهشت تا ۲۴ تیر ماه
● جدایی رسمی از بانو اشرفالملوک اسلامیه، ۲۴ تیر
● آشنایی با غلامحسین ساعدی در کتاب هفته
● همکاری با سینماگران و نوشتن دیالوگ فیلمنامه
● شعر آغاز، شهریور ماه
● شعر من و تو، درخت و بارون…، مهرماه
● شعر من و تو…، ۲۳ دی
● شعر از مرگ…، دی ماه
● شعر خفتگان، ۱۶ اسفند
● شعر تکرار، ۲۵ اسفند
● شعر چه راه دور…
۱۳۴۲ (۱۹۶۳-۶۴)
● همکاری با کتاب هفته از شمارهی ۶۸ تا ۷۴، ۱۲ فروردین تا ۲۲ اردیبهشت
● مقالهی یادداشتی سردستی بر کاریکاتور، کتابهفته؛ شمارهی۷۱؛ ۱ اردیبهشت
● به ناچار کتاب هفته را ترک میگوید، اردیبهشت ماه
● همکاری با سینماگران و نوشتن دیالوگ فیلمنامه
● شعر سرود آنکس که از کوچه به خانه باز میگردد، ۲۴ اردیبهشت
● شعرهای چهار سرود برای آیدا (سرود مرد سرگردان، سرود آشنایی، کدامین ابلیس…، سرود برای سپاس و پرستش)، ۲۹ و ۳۱ اردیبهشت
● مدتی با غلامحسین و اکبر ساعدی همخانه میشود
● شعر سرود پنجم (دوازده بخش)، ۱۱ تیر
● انتشار ترجمهی رمان خزه، ترجمهیی دیگر از زنگار
● شعر آیدا در آینه، بهمن ماه
۱۳۴۳ (۱۹۶۴-۶۵)
● ازدواج با آیدا، ۱۶ فروردین
● زندگی را در شیرگاه مازندران آغاز میکنند.
● در چاپ دوم کتاب هوای تازه مجموعه را به پرویز شاپور تقدیم میکند، فروردین ماه
● شعرهای میعاد و جادهی آن سوی پل، اردیبهشت ماه در شیرگاه
● نوشتن دیالوگ و فیلمنامه
● ترجمهی چند بخش از رمان بلند زارتونک (بیداری) اثر مالخاس، از زبان ارمنی با همکاری آیدا
● انتشار دو مجموعه شعر آیدا در آینه (منتخب ۱۳ شعر از ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۳) و لحظهها و همیشه (منتخب ۱۶ شعر از ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۰) در یک مجلد
● مقالهی ناقد نداریم، هفتهنامهی فردوسی؛ شمارهی ۶۶۴
● انتشار ماهنامهی «اندیشه و هنر»، ویژهی ا.بامداد، فروردین ماه (زیر نظر ناصر وثوقی و شمیم بهار)
● مقالهی شاعری، اندیشه و هنر ویژهی ا.بامداد
● مقالهی حاشیهیی بر شعر معاصر، اندیشه و هنر ویژهی ا.بامداد {این مقاله در سال ۱۳۳۹ در هفتهنامهی فردوسی نیز چاپ شده بود}
●گفتگو با شاملو از سوی ماهنامهی اندیشه و هنر؛ حرفهایی از ا.بامدادو بحثی با احمد شاملو، اندیشه و هنر ویژهی ا.بامداد
● شعر شبانه (ده بخش: قصدم آزار شماست…، دوستش میدارم…، دریغا درهی سرسبز…، عصر عظمتهای…، و شما که به سالیانی…، دریغا انسان…، ما شکیبا بودیم…، اندکی بدی در نهاد تو…، مرگ را دیدهام…، رود قصیدهی بامدادی را…)، ۶ شهریور
● شعر …و تباهی آغاز یافت، ۴ دی
● شعر شبانه (با گیاه بیابانم…)، ۹ دی
● شعر غزلی در نتوانستن، ۱۳ دی
● شعر سرود آن که برفت و آن کس که بر جای ماند، دی ماه
● شعر از مرگ من سخن گفتم، ۲ بهمن
● شعر لوح، ۱۶ بهمن
● شعر در جدال آینه و تصویر (در چهار بخش)، ۳۰ بهمن
۱۳۴۴ (۱۹۶۵-۶۶)
● شعر با چشمها…
● شعر شکاف (جادوی تراشی چربدستانه…)، ۳۱ فروردین
● همکاری با سینماگران و نوشتن دیالوگ فیلمنامه
● شعر از قفس، ۱۵ تیر
● گفتوگوی گِرداری لعل تیکو Girdhari Tikku (استاد دانشگاههای برکلی و ایلی نویز امریکا) با مهدی اخوانثالث، احمد شاملو، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و م.آزاد، همراه امین بنانی، سیروس طاهباز و حسن کامشاد، تابستان.
● مقالهی دربارهی شعر امروز (پیشنویس مقدمهی سخنرانی در دانشکدهی ادبیات تبریز) {انتشار در کتاب ارک، نشر احیا ـ تبریز، چ۲، احتمالاً سال ۱۳۵۰}
● انتشار مجموعه شعر آیدا: درخت و خنجر و خاطره! منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۴
● انتشار ترجمهی رمان ۸۱۴۹۰ اثر آلبر شمبون Albert Chambon نویسندهی فرانسوی
● شعر سفر، آذر ماه
● شعر سه سرود برای آفتاب (سه بخش: شبانه (اعترافی طولانیست)، چلچلی،…)، ۲۰ دی
● برای سومین بار به گردآوری، پژوهش و تدوین کتاب کوچه همت میگمارد.
● شعر رود، ۵ بهمن
● شعر مرگ ناصری، ۷ بهمن
● شعر نقش، ۲۱ بهمن
● شعر مرثیه در چاپهای نخست زندگان (گفتند:ـ نمیخواهیم…)، ۷ اسفند
● شعر اسباب، ۱۵ اسفند
● شعر مجلهی کوچک (شش بخش)، ۲۳ اسفند
۱۳۴۵ (۱۹۶۶-۶۷)
● گفتگوی علیاصغر ضرابی با شاملو؛ جاودانه مردی در شعر امروز؛ هفتهنامهی فردوسی؛ شمارههای ۷۵۶ تا ۷۵۹، ۲ تا ۲۴ فروردین
● گفتگو با شاملو از سوی هفتهنامهی روشنفکر؛ شمارهی ۶۵۱؛ سال۱۳؛ بر چهرهی زندگانی من آیدا لبخند آمرزش است
● شعر چشماندازی دیگر…، خرداد ماه
● شعر postumus (سه بخش) ۱۵، ۱۸ و ۲۰ مرداد
● شعر پاییز، ۲۶ شهریور
● شب شعر در انجمنِ ایران و آمریکا
● انتشار مجموعه شعر ققنوس در باران منتخب ۱۲ شعر از ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۵، آبان ماه
● انتشار هفتهنامهی هنر و سینما بارو زیر نظر شاملو و یدالله رؤیایی، سه شماره؛ شمارهی سوم با اولتیماتوم وزیر اطلاعات وقت توقیف میشود، ۱۸ آذر تا ۲ دی ماه
● فیلمنامهی کوتاه حلوا برای زندهها، هفتهنامهی بارو ؛ شمارهی۱، جمعه ۱۸ آذر {سال ۱۳۵۲ چاپ در مجموعهی درها و دیوار بزرگ چین}
● گفتگو با شاملو؛ از سوی هفتهنامهی امید ایران؛ شمارهی ۹؛ دورهی جدید؛ این بازار آشفتهی شعر محکوم به فناست!، ۶ دی
● گفتگو با شاملو از سوی هفتهنامهی امید ایران؛ شمارهی ۶۴۸؛ خاطرهی دردناک احمد شاملو از سردار شعر امروز پارسی، ۲۰ دی
● شعر مرثیه در خاموشی فروغ فرخزاد، ۲۹ بهمن
● مقالهی كتاب كوچه، بولتنِ تلویزیون ملی ایران، شمارهی مخصوص
● برنامهی تلویزیونی قصههای مادربزرگ را برای برنامهی کودک تلویزیون تهیه میکند.
۱۳۴۶ (۱۹۶۷-۶۸)
● مقالهی نمایشگاهی از كاریكاتور دربارهی اردشیر محصص، ۵ اردیبهشت {چاپ در هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۱۱؛ سال۱۲؛ ۱۷ اردیبهشت و نیز سال ۱۳۵۷ در کتاب از مهتابی به کوچه با عنوان زهرخندی که طنین گریهآلود و طعم تلخ وحشتزدگی آن حیرتانگیز است!}
● جلسهی معارفهی نویسندگان و شعرا با فرح پهلوی در روز ۲۷ اردیبهشت، به دعوت دفتر مخصوص او
● هفتهنامهی خوشه (بخش هوای تازه) ۹۰ شماره: از شمارهی ۱۴، سال دوازدهم (خرداد ماه) تا شمارهی ۴، سال چهاردهم (اسفند ۴۷ و فروردین ۴۸)
● ترجمهی قصهی سه بزغاله و نیلبک جادو برای کودکان، با نقاشیهای والت دیسنی (منتشر نشده)
● ترجمهی قصهی روباه پیر و زاغی بیتدبیر برای کودکان، با تصویرسازی ضیا جاوید (منتشر نشده)
● ترجمهی افسانهی منظوم اشک تمساح اثر آندره فرانسوا، برای کودکان (منتشر نشده)
● مقالهی گاندی سرمشق بزرگ، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۲؛ سال۱۲، ۷ مرداد
● مقالهی حقیقت مسئولیت، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۶؛ سال ۱۲، ۱۷ شهریور
● مقالهی لورکا شاعر خون اسپانیا زخمی که هنوز خونچکان است، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۷؛ سال ۱۲، ۱۲ شهریور
● با دوستان… (پاسخ سردبیر به نامهها)، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۹؛ سال ۱۲، ۲۶ شهریور
● داستان گمشدهی قرون، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۳۸؛ سال ۱۲، ۲۱ آبان
● شعر رهاییست…، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۳۹؛ سال۱۲، ۵ آذر
● انتشار گزیدهی اشعار از هوا و آینهها
● مقالهی اعجاز (دربارهی فروغ فرخزاد)، هفتهنامهی فردوسی؛ شمارهی۸۴۷ ، ۲۴ بهمن
● مقالهی شاعرهیی جستجوگر (دربارهی فروغ فرخزاد)، هفتهنامهی فردوسی؛ شمارهی ۸۴۸، ۱ اسفند
● انتشار مجموعه داستان قصههای بابام، ترجمهیی از Georgia boy اثر ارسکین کالدول Erskine Caldwell نویسندهی آمریکایی (ترجمه از متن فرانسوی)
● همکاری در تشکیل کانون نویسندگان و برگزاری جلساتی با حضور نویسندگان و شاعران
● برای سخنرانی به دانشگاه شیراز دعوت میشود اما به دلیل ممانعت ساواک سخنرانی را در مکان دیگری برگزار میکنند.
● این همه بود! ترجمهیی ناتمام از Rien que la Verite اثر یوری پیلار Iouri Pilar، هفتهنامهی خوشه؛ شمارههای ۲ تا ۱۸، سال ۱۳
● دانشجویان کرمانشاه روز جمعه ۲۳ اسفند برای شاملو شب شعر برگزار میکنند.
۱۳۴۷ (۱۹۶۸-۶۹)
● همکاری در هفتهنامهی خوشه؛ نگاه کنید به سال ۱۳۴۶.
● سفر به اهواز و دیدار با دو خواهر شاعر نوجوان، ژیلا و مهوش در نوروز
● ژیلا و مهوش خواهران شعر!، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۷؛ سال ۱۳، ۱ اردیبهشت
● انتشار کتاب غزل غزلهای سلیمان، فروردین ماه، ترجمهیی از متن فرانسوی Le Qantique des Qantiques
● انتشار کتاب عروسی خون، نمایشنامهی فدریکو گارسیا لورکا (ترجمه از متن فرانسوی)، فروردین ماه
● ترجمهی مقالهی تئاتر لورکا نوشتهی لوئی پارو، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۱۰؛ سال ۱۳، ۲۲ اردیبهشت
● دولت برای تأسیس «انجمن قلم» شاملو و نویسندگان دیگر را به همکاری دعوت میکند، شاملو نمیپذیرد.
● شعر شبانه (پچپچه را از آنگونه…)، اردیبهشت ماه
● امضای بیانیهی تشکیل کانون نویسندگان در مقابله با انتشار بیانیهی تشکل اهل قلم به امر حاکمیت
● شعر هملت، خرداد ماه
● شعر و حسرتی (شش بخش)، ۱۰ تیر
● شعر تمثیل، ۲۰ مرداد
● آغاز پژوهش بر غزلیات حافظ، مطالعه و مقایسهی ابیات غزلها و مطالعهی تاریخ عصر حافظ
● گفتگو با شاملو از سوی هفتهنامهی اطلاعات بانوان؛ شمارهی ۶۱۹؛ ۱۷ تا ۲۴ شهریور؛ گفتگوکننده: نوا؛ کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی
● مقالهی ضابطههای شعر نو (۱) و حقیقت مسئولیت [بیامضا، احتمالاً از شاملو]، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۶؛ سال ۱۳، ۲۴ شهریور
● شبهای شعر خوشه به همت شاملو و به یاری دکتر عسکری، با نام «فستیوال بزرگ شاعران»، با شرکت ۱۱۰ شاعر به مدت پنج شب در باشگاه شهرداری تهران در خیابان خانقاه برگزار میشود، ۲۴ تا ۲۸ شهریور
● خورشیدی که به ظلمت نشست در خاموشی صمد بهرنگی (۹ شهریور ۴۷) و مقالهی ضابطههای شعر نو (۲) و انسان به رقص پرداخت!، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۷؛ سال ۱۳، ۳۱ شهریور
● مقالهی ضابطههای شعر نو (۳) نظم یا شعر؟ و گفتگوی شاملو با منصوره حسینی، گفت و شنود در زمین بسکتبال!، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲۸؛ سال ۱۳، ۷ مهر
● مقالهی ضابطههای شعر نو (۴) راز بزرگ شاهنامهی فردوسی: موسیقی کلمات!، خوشه؛ شمارهی ۲۹؛ سال ۱۳، ۱۴ مهر
● انتشار قصهی هفت کلاغون کتاب کودک، با تصویرسازی ضیا جاوید، مهر ماه
● گفتگوی شاملو با صدرالدین الاهی (برای هفتهنامهی خوشه) در پاییز {دو فصلنامهی دفتر هنر (چاپ نیوجرسی)؛ شمارهی۹؛ سال پنجم؛ اسفند ۱۳۷۶}
● انتشار کتاب زیباترین شعر نو، اشعاری که در «شبهای شعر خوشه» خوانده شده بود.
● شب شعر به همت انجمن فرهنگی ایران و آلمان ( انستیتو گوته)
● انتشار شعر پریا با تصویرسازی ژاله پورهنگ برای کودکان
● شب شعر در دانشکدهی هنرهای زیبا ـ دانشگاه تهران به همت دانشجویان، دی ماه
● گفتگوی علی گلزاده با شاملو؛ جاودانه مرد شعر امروز ایران؛ مجلهی تکاپو (نشریهی ادبی دبیرستان داریوش کبیر)؛ شمارهی ۴، دی ماه
● مقالهی دردِ ندانستنِ زبان فارسی، مجلهی فردوسی؛ شمارهی ۸۶۱
● مقالهی کاریکاتوری برای دنیا، اندیشه و هنر؛ شمارهی ۱، بهمن
● گفتگوی شاهرخ جنابیان با شاملو؛ گپی جانانه با احمد شاملو شاعر امروز؛ روزنامهی آیندگان؛ شمارههای ۳۴۸ تا ۳۵۲؛ سال دوم، ۱۷ تا ۲۲ بهمن
● انتشار کتاب برگزیدهی اشعار، نشر روزن
● شعرهای شامگاهی، حکایت
● شعر در آستانه (نگر تا به چشم زرد…) برای م.امید
● یادداشتهای یک نویسنده، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۲؛ سال ۱۴، ۱۸ اسفند
● شب شعر در کرمانشاه، دومین برنامهی شبهای شعر «جوانهها» به همت کمیتهی شعر و ادب
● هفتهنامهی خوشه با اخطار رسمی ساواک توقیف میشود، شمارهی نوروز (شمارهی۴؛ سال چهاردهم)، آخر اسفند ماه
۱۳۴۸ (۱۹۶۹-۷۰)
● یادداشتهای یک نویسنده، هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۴؛ سال ۱۴، فروردین ماه {در از مهتابی به کوچه با عنوان با قامتی به بلندی فریاد}
● انتشار مجموعه شعر مرثیههای خاک منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۸، اردیبهشت ماه
● انتشار کتاب چی شد که دوستم داشتن؟ ترجمهی قصهی منظومی از ساموئل مارشاک، کتاب کودک با تصویرسازی ضیا جاوید
● انتشار برگزیدهی شعرهای احمد شاملو (ا.بامداد) با حرفهایی در شعر و شاعری، از سوی سازمان نشر کتاب بامداد، در قطع جیبی
● در تلویزیون ملی استخدام میشود و سه سال در زمینهی ساخت فیلم مستند فولکلوریک به کار میپردازد: پاوه، شهری از سنگ در دلِ تپههای سبز (مستندی ازمراسم دراویش قادری) و مستندهای فولکلوریک رقص دیلمانی، رقص قاسمآبادی و آناقلیچ داماد میشود.
● نگارش و اجرای گفتار متن فیلم مستند باد جن، کارگردان: ناصر تقوایی
● شعر سرود برای مرد روشن که به سایه رفت
● برنامهی «بحث شعر کهن و شعر نو» به همراه یدا… رؤیایی در تلویزیون ملی، زمستان
● شعر که زندان مرا بارو مباد…
۱۳۴۹ (۱۹۷۰-۷۱)
● از نو به ترجمهی رمان پابرهنهها مینشیند (از متن فرانسوی)، بهار {انتشار در خرداد ۱۳۵۰}
● انتشار کتاب ملکهی سایهها ترجمهیی بر اساس یک قصهی ارمنی، کتاب کودک با تصویرسازی ضیا جاوید
● فیلمهای مستند گیله مردی (کشتی پهلوانی گیلان؛ نگارش و اجرای گفتار متن فیلم از شاملو)، عروسی در دارابکلا و رقص ترکمن را میسازد؛ نگاه کنید به سال ۱۳۴۸.
● شعر صبوحی، رستگاران، توس خراسان
● انتشار ترجمهی نمایشنامهی درخت سیزدهم
● انتشار ترجمهی نمایشنامهی سیزیف و مرگ
● شعرهای عقوبت، فصل دیگر، پدران و فرزندان
● انتشار مجموعه شعر شکفتن در مه منتخب ۸ شعر از ۱۳۴۸ تا ۱۳۴۹
۱۳۵۰ (۱۹۷۱-۷۲)
● مقالهی نظم یا شعر؟؛ جُنگ فلکالافلاک؛ دفتر اول، فروردینماه
● انتشار ترجمهی تازهی رمان پا برهنهها در خرداد ماه
● گفتگو با شاملو از سوی روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۳۳۴؛ استادان فن جرأت نقاب برداشتن از چهرهی حافظ را ندارند!، ۱۲ اردیبهشت ماه
● شعر ضیافت حماسهی جنگل های سیاهکل (بهمن ۴۹)، بهار
● فیلمهای مستند یالانچی پهلوان، یاورسری و ورزا جنگ را میسازد؛ نگاه کنید به سال ۱۳۴۸.
● از سوی مدیر فرهنگستان زبان فارسی برای ادامهی تحقیق و تدوین کتاب کوچه (حرف آ) و استفاده از منابع به فرهنگستان دعوت میشود.
● مقالهی خاش، تابویی در پایتخت عطش، کتاب سحر {با عنوان خاش، تابوی برهوت در از مهتابی به کوچه}؛ نگاه کنید به سال ۱۳۳۸.
● مقالهی کفن به گردن و شمشیر در دست، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۳۵۶، ۶ خرداد
● مقالهی ریشهها تلخاند، تیر ماه
● مقالهی بحثی دیگر در باب تعهد و مسئولیت: مگر تعهد در قبال زبان، نیمی از تعهد اجتماعی نویسنده نیست؟ {سال ۱۳۵۱ چاپ در کیهان سال و سال ۱۳۵۸ در هفتهنامهی كتاب جمعه؛ شمارهی۱}
● گفتگوی منوچهر آتشی با شاملو؛ دیداری با شاملو و شعر او شاملو شاعر غزل و حماسه، طوفان و نیلبک؛ هفتهنامهی تماشا؛ شمارهی۴۳؛ سال اول، ۲۳ دی
● نگارش نمایشنامهی آنتیگون
● شعر شبانه (کلید بزرگ نقره)
● گفتگوی بزرگ پورجعفر با شاملو؛ روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۵۷۵، ۲۳ بهمن
● مقالهی تجدید عهد با دریغی بزرگ، روزنامهی كیهان؛ شمارهی؟؛ ۲۴ بهمن
● مقالهی شعر خوب با فکر ملت رشد میکند، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۵۹۱؛ ۱۲ اسفند
● خاموشی مادر، بانو کوکب، ۱۴ اسفند
● شعر شبانه (اگر که بیهده زیباست شب) برای اعدامشدگان اسفندماه، ۲۶ اسفند
۱۳۵۱ (۱۹۷۲-۷۳)
● شعر شبانه (در نیست راه نیست)، ۱۵ فروردین
● شعر شبانه (مرا تو بیسببی نیستی)، فروردین
● گفتگوی مهرداد شکوری با شاملو؛ برای یک کار بزرگ ملی: احمد شاملو از مردم کمک میخواهد؛ هفتهنامهی پست ایران؛ شمارهی ۵۵، فروردین ماه
● گفتگوی م.عرفینژاد با شاملو؛ رهایی در گذرگاه شعر امروز؛ هفتهنامهی تهران مصور؛ شمارهی ۱۴۹۸، ۷ تیر
● شعرهای برخاستن، تابستان، ۲۵ تیر
● شعر تعویذ، ۲۶ تیر
● مقالهی دربهدر به دنبال مرجع صلاحیتدار روزنامهی اطلاعات؛ شمارهی ۱۳۸۳۹، تیر ماه
● مقالهی ای کاش این هیولا هزار سر میداشت! در سالمرگ صمد بهرنگی، شهریور ماه
● شعر غریبانه، ۳۱ شهریور
● مقالهی هنر به اصطلاح پیشرو در زمانی «هیچ» نمیگوید که دنیا پر از صداست، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۷۶۵، ۶ مهر {با نام مفهوم «پوچی» در از مهتابی به کوچه}
● شعر واپسین تیر ترکش، آنچنان که میگویند، ۲۰ مهر
● شب شعر به همت انجمن فرهنگی ایران و آلمان (انستیتو گوته)، ۲۶ مهرماه
● شب شعر به همت انجمن ایران و امریکا، دوشنبه اول آبان
● گفتگوی فریده گلبو با شاملو؛ شما را به خدا، فقط «زن» باشید!؛ هفتهنامهی زن روز؛ شمارهی۳۹۴، ۶ آبان
● شعرهای محاق، مجال، ۹ آبان
● آشنایی با ویلیام استافورد William Stafford شاعر انگلیسی زبان
● اجرای شعر و قصه در برنامهی صبح رادیو ایران با نام «هفت روز هفته» برای کودکان و اجرای برنامهی «کتاب روز» عصرها، برای جوانان
● انتشار کتاب دست به دست، ترجمهی داستانی از ویکتور آلبا و داستانی از بلز ساندرار Blaise Cendrars {سال ۱۳۴۶ چاپ در هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۴۱}
● انتشار کتاب دماغ، ترجمهی دو داستان و یک نمایشنامه اثر ریونوسوکه آکوتاگاوا (ترجمه از متن فرانسوی)، با طرحهای مرتضا ممیز {سال ۱۳۴۶ در هفتهنامهی خوشه؛ شمارهی ۴۷}
● انتشار کتاب لبخند تلخ، ترجمهی داستانهای کوتاهی از نویسندگان مختلف (ترجمه از متن فرانسوی)
● انتشار ترجمهی افسانههای کوچک چینی (ترجمه از متن فرانسوی)
● شعر از این گونه مردن…، ۱۸ آذر
● مقالهی اشارتی، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۸۲۹، ۲۳ آذر
● شعر درآمیختن، دی ماه
● مقالهی داستان جبار قهاری به نام «چنگیزخان»، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۸۷۵، ۱۹ بهمن
● استاد مدعو برای تدریسِ مطالعهی آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه آریامهر (صنعتی) به مدت سه ترم، از اول اسفند ۵۱ تا اواخر ۵۲
● دریافت لوح جایزهی فروغ فرخزاد، چهارشنبه ۲ اسفند در سالن اجتماعات روزنامهی اطلاعات
● شعر اشارتی، ۱۴ اسفند
● آزادی، پشتوانهی فضیلت انسان، سخنرانی در مراسم اهدای جایزهی فروغ فرخزاد {چاپ در روزنامهی اطلاعات؛ شمارهی ۱۴۰۳۳}
● انتشار صفحه و نوار صوتی غزلیات حافظ با صدای شاملو، موسیقی: فریدون شهبازیان
● انتشار صفحه و نوار صوتی غزلیات مولوی با صدای شاملو، موسیقی: فریدون شهبازیان
● انتشار صفحه و نوار صوتی رباعیات خیام با صدای شاملو، آواز: محمدرضا شجریان، موسیقی: فریدون شهبازیان
● انتشار صفحه و نوار صوتی شعرهای نیما یوشیج با صدای شاملو، موسیقی: احمد پژمان، اردیبهشت ماه
● انتشار صفحه و نوار صوتی شعرهای احمد شاملو با صدای شاعر، موسیقی: اسفندیار منفردزاده
● شعر بر سرمای درون
۱۳۵۲ (۱۹۷۳-۷۴)
● نگارش سناریوی تخت ابونصر بر اساس داستان صادق هدایت برای تهیهی یک فیلم تلویزیونی، با همیاری منوچهر عسکری نسب
● مقالهی ملاحظاتی مختصر در سه پیشامد كاملاً عادی، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۹۳۶، ۶ اردیبهشت
● گفتگوی علیاصغر ضرابی با شاملو؛ بخش اول: محاکمهی احمد شاملو، بخش دوم: احمد شاملو: محکومیت آن است که عاطفه و وجدان را به پول بفروشیم، بخش سوم: احمد شاملو: هنر کابوس نیست مخدر هم نیست، مفهوم انسانیت است؛ روزنامهی اطلاعات؛ شمارههای ۱۴۰۸۵ تا ۱۴۰۸۷، ۹ تا ۱۱ اردیبهشت
● مقالهی ماجرای محاکمهی من!، روزنامهی کیهان؛ شمارهی۸۹۴۲، ۱۳ اردیبهشت
● مقالهی ادبیات کودکان را جدیتر بگیریم… (این انچوچکها به این شیوهها دیگر بزرگ بشو نیستند)، هفتهنامهی امید ایران؛ شمارهی ۱۵۰، ۲۵ اردیبهشت
● مقالهیی دربارهی غزلیات حافظ م.فرزاد، بخش اول: حافظ فرزاد، انتظاری كه فقط خستگیاش به تن ماند!، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۹۵۴، ۲۷ اردیبهشت
● چاپ قسمتی از سناریوی تخت ابونصر در روزنامهی آیندگان ادبی؛ شمارهی ۱۹۱۳، ۲۹ اردیبهشت
● مقالهیی دربارهی غزلیات حافظ م.فرزاد، بخش دوم: حافظ، آن ساعت كه این نظم پریشان مینوشت…، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۹۶۰، ۳ خرداد
● مقالهیی دربارهی غزلیات حافظ م.فرزاد، بخش سوم: قصهی گمشدگان لب دریا! روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۹۶۶، ۱۰ خرداد
● مقالهی میان گریه خندیدن…، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۸۹۷۲، ۱۷ خرداد
● شعرهای نشانه، در میدان، شبانه (مردی چنگ در آسمان افکند)
● شعر سرود ابراهیم در آتش در رثای مهدی رضایی در میدان تیر چیتگر
● شعر ترانهی تاریک
● شعر میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد (سه بخش) در شهادت احمد زیبرم
● شب شعر در سمینار دبیران ادبیات در مدرسهی عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر، پنجشنبه ۲۸ خرداد
● مقالهی حرف از شعر، روزنامهی آژنگ؛ شمارهی ۳۵۲۵، ۲۳ تیر
● شعر عامیانه، فرم و قافیه، ماهنامهی؟ جوانان؛ شمارهی ۳۵۰، ۲۵ تیر
● انتشار کتاب همچون کوچهیی بیانتها گزینه شعر ترجمه، تیرماه
● انتشار مجموعه شعر ابراهیم در آتش منتخب ۲۱ شعر از ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۲
● ترجمهی حدود دو هزار هایکو با همکاری ع.پاشایی (ترجمه از متن انگلیسی) {انتشار در سال ۱۳۶۱با نام هایکو شعر ژاپنی از آغاز تا امروز}
● مقالهی هایکو، خواهرک ژاپنی ترانههای روستایی ما!، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۹۰۲۶، ۱۸ مرداد
● انتشار صفحهی ۴۵ دور و نوار صوتی شبانه (شعرهای یه شبِ مهتاب… و کوچهها باریکن…)، خواننده: فرهاد مهراد، موسیقی: اسفندیار منفردزاده
● انتشار درها و دیوار بزرگ چین مجموعهی نوشتههای کوتاه، تابستان
● میراث (قسمت کوتاهی از رمان)، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۹۰۳۸، ۱ شهریور
● آبها که از آسیاب افتاد برمیگردم (میراث ـ۲)، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۹۰۴۴، ۸ شهریور
● …و اینک رستاخیز! (میراث ـ۳)، روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۹۰۶۱، ۲۹ شهریور
● انتشار مجموعه داستان طنز زهرخند، شامل هشت داستان کوتاه از نویسندگان مختلف (ترجمه از متن فرانسوی)، پاییز
● ترجمهی فصل اول و بخشی از فصل دوم سفر به نهایت شب اثر فردینان سلین، با همکاری شهرآشوب امیرشاهی که به زبان آرگو مدرن کاملاً آشنا بود.
● نگارش و اجرای گفتار متن فیلم کوتاه انیمیشن هفت شهر عشق، کارگردان و طراح: علیاکبر صادقی
● انتشار رمان مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل، ترجمهیی از La mort est mon Metier
● سفر به انگلیس برای جراحی آرتروز گردن، ۱۸ مهرماه (۱۰ اکتبر)
● چاپ گفتگوی منصوره پیرنیا با شاملو در لندن، روزنامهی کیهان؛ شمارههای ۹۱۰۶ و ۱۹۰۸، بخش اول: ما در ایران اصلاً روشنفکر نداریم، بخش دوم: شعر یعنی زندگی فوری، ۲۲ و ۲۴ آبان
● تحت عمل جراحی مهرههای گردن قرار میگیرد، نیمهی اول آذر ماه در بیمارستان لاری بوآزیه، پاریس
● شعر سراسر روز پیرزنانی…، بیمارستان لاری بوآزیه، پاریس
● چاپ گفتگوی مینو وزیری با شاملو، دوهفتهنامهی پیک جوانان؛ شمارهی۵؛ دورهی چهارم؛ احمد شاملو همیشه شاعر، نیمهی اول آذر ماه
● بازگشت به ایران، شنبه ۸ دی ماه
● گفتگو با شاملو از سوی هفتهنامهی فردوسی؛ شمارهی ۱۱۴۵؛ احمد شاملو: اروپا برای من قفس بود، ۱۰ دی ماه
● انتشار مجموعه داستان سربازی از یک دوران سپریشده، ترجمهی دوازده داستان از هشت نویسنده (ترجمه از متن فرانسوی)
۱۳۵۳ (۱۹۷۴-۷۵)
● مقالهی باورهای توده {چاپ در نیمهی دوم آذر ۱۳۵۶ در هفتهنامهی پیک جوانان؛ دورهی ۸؛ شمارهی ۵}
● شعر شبانه (یله بر نازکای چمن…)
● مطالبی را که پس از سالها تحقیق و مطالعه روی ده غزل حافظ گرد آورده است، تدوین میکند (با نام حواشی و یادداشتها از آن یاد شده است)
● شعر گفتی که باد مردهست…، ۸ بهمن
● شعر در شب…، بهمن ماه {باز سروده در ۱۳ خرداد ۱۳۷۴}
۱۳۵۴ (۱۹۷۵-۷۶)
● سفر به ایتالیا برای شرکت در کنگرهی نظامی گنجوی به دعوت دانشگاه رم، همراه یدا… رؤیایی
● شعر فراقی (هجرانی)، فروردین ماه در رم
● در راه بازگشت با اتومبیل رؤیایی، راننده کنترل اتومبیل را از دست میدهد و رانه به دره میلغزد. در این سانحه شاملو دچار شوک شدیدی میشود، او را با آمبولانس به بیمارستان منتقل میکنند.
● شعر شبانه (شانهات مجابم میکند…)، اردیبهشت ماه
● شعر خطابهی تدفین، ۲۵ اردیبهشت
● از سوی دانشگاه بوعلی سینا برای سرپرستی پژوهشکدهی فولکلور آن دانشگاه در تهران دعوت میشود، اول خردادماه؛ اما هیچیک از طرحها و پیشنهادات بنیادین شاملو عملی نمیشود.
● شعرهای هنوز در فکر آن کلاغم…، سمیرمی، شهریور ماه
● انتشار حافظ شیراز به روایت و با مقدمهی احمد شاملو
● شعر زبان دیگر، پاییز
● نگارش و اجرای گفتار متن فیلم مستند مشهد، کارگردان: حسین ترابی
● نگارش گفتار متن فیلم مستند اصفهان، کارگردان: حسین ترابی
● نگارش گفتار متن فیلم مستند تبریز، کارگردان: حسین ترابی
● شعر شکاف در رثای خسرو گلسرخی که همراه کرامت دانشیان اعدام شد.
● شعر بچههای اعماق در شهادت احمد زیبرم
۱۳۵۵ (۱۹۷۶-۷۷)
● نگارش گفتار متن فیلم مستند حمام گنجعلیخان برای وزارت فرهنگ و هنر، کارگردان: همایون پورمند
● نگارش و اجرای گفتار متن فیلم مستند در ستایش هنر یا دیباچهیی به حقیقت برای وزارت فرهنگ و هنر، کارگردان: همایون پورمند
● نگارش و اجرای گفتار متن فیلم مستند نفت و مدرنیزاسیون برای وزارت فرهنگ و هنر، کارگردان: همایون پورمند
● انتشار برگزیدهی اشعار، انتشارات کتیبه
● به گردهمایی «ادبیات امروز خاور میانه» (۱۸ تا ۲۱ مه / ۲۸ تا ۳۱ اردیبهشت) دعوت میشود، از سوی دانشگاه پرینستون و انجمن قلم THE AMERICAN CENTER OF P.E.N، اردیبهشت ماه
● سفر به ایالات متحدهی آمریکا
● شعرخوانی شاملو در جلسهی شعر در Public Library نیویورک، ۱۹ مه (۳۱ اردیبهشت)
● سخنرانی و شب شعر در دانشگاه MIT بوستون
● شب شعر در دانشگاه UC برکلی
● شب شعر در دانشگاه Rutgers مرکز دانشجویان در ایالت نیوجرسی، ۲۹ مه (۸ خرداد)
● بازگشت به ایران پس از سه ماه
● گفتگوی مسعود بهنود با شاملو؛ حافظ، آیینهیی که ایرانیها خود را در آن میبینند؛ روزنامهی کیهان؛ شمارهی ۹۸۹۱، ۲۷ خرداد
● شعر سپیدهدم، مرداد ماه در بهنمیر
● مقالهی دندان چرکین غرض در پس نیشخندها، روزنامهی آیندگان؛ شمارهی ۲۶۱۱، ۹ شهریور
● شب شعر به همت انجمن فرهنگی ایران و آلمان انستیتو گوته
● گفتگوی فاطمه خوشهگیر با شاملو؛ احمد شاملو: فرهنگ عوام زادهی نیاز است نه تکلف؛ روزنامهی اطلاعات؛ شمارهی ۱۵۱۳۸، ۲۵ مهر
● شاملو در اعتراض به سیاستهای رژیم و جو اختناق و فشار حاکم تصمیم میگیرد ایران را ترک گوید.
● گفتگوی علیرضا میبدی با شاملو؛ این شاملوی قرن چهاردهم هجری:!؛ روزنامهی رستاخیز؛ شمارهی ۴۵۳، ۶ آبان
● علیرضا میبدی در پایان گفتگو دستنوشتهی شعر هجرانی (فراقی) و تنها نسخهی دستنویس میراث را برای چاپِ بخشی از آن در گفتگو به رسمِ امانت میبرد اما بازپس نمیآورد!؛ همچنین نگاه کنید به آبان ۵۶.
● محمد زهرایی کتابخانهی ارزشمند ما را (شامل حدود دو هزار جلد) میبرد.
● گفتگوی سیما تقوی با شاملو؛ احمد شاملو: اظهار نظر شاعری نسبت به شاعر دیگر، کار مضحکی است؛ روزنامهی اطلاعات؛ شمارهی ۱۵۱۴۸، ۶ آبان
● گفتگوی سیمین ضرابی با شاملو؛ بخش اول: شعر چیست؟ بخش دوم: تو که ماه بلند در هوایی؛ دوهفتهنامهی پیک جوانان؛ شمارههای ۲ و ۴؛ دورهی هشتم، آبان ماه
● شعر ترانهی آبی، آذر ماه
● پیش از ترک ایران، شاملو پیگیری و نظارت بر کلیهی امور مربوط به چاپ و نشر آثارش در ایران را به ع.پاشایی محول میکند.
● از دانشگاه بوعلی سینا استعفا میدهد.
● ترک ایران در آخرین روزهای سال ۱۹۷۶ میلادی (۲۹ آذر / ۲۰ دسامبر)
● شعر ترانهی بزرگترین آرزو، دی ماه در رم
۱۹۷۷ (۱۳۵۵-۵۶)
● پرواز به ایتالیا
● در بیمارستانی در رم بستری میشود، از ۶ ژانویه (۱۷ دی)
● شعر باران (تارهای بیکوک و کمان…)، ۱۵ ژانویه ( ۲۶ دی) در رم
● شعرهای از منظر، شبانه (زیباترین تماشاست)، دی ماه در رم
● از سوی دانشگاه ناپل برای تدریس ادبیات و شعر معاصر فارسی دعوت میشود، اما این دعوت را نمیپذیرد.
● سفر از ایتالیا به فرانسه و اسپانیا با اتومبیل
(نوروز ۱۳۵۶)
● شعر نوروز در زمستان، نوروز ۱۳۵۶ و پاییز ۱۳۷۲
● سفر به ایالات متحدهی آمریکا در فروردین ماه و اقامت در آن جا به مدت یک سال
● عضو افتخاری بخش میدلیست کتابخانهی دانشگاه پرینستون میشود و در کتابخانهی دانشگاه پرینستون در ایالت نیوجرسی و کتابخانهی کنگره به کار تحقیق و گردآوری منابع کتاب کوچه و نسخههای کمیاب غزلیات حافظ میپردازد.
● به پنجمین فستیوال جهانی شعر International Poetry Festival دعوت میشود (۱۳ تا ۱۵ آوریل / ۲۴ تا ۲۶ فروردین)
● جلسهی شعرخوانی به همت دانشجویان دانشگاه پرینستون، ۶ مه (۱۶ اردیبهشت)
● انتشار برگزیدهی اشعار احمد شاملو از سوی انتشارات امیرکبیر در ایران
● امکاناتی را که بخش ایرانشناسی دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه پیشنهاد کرده بود میپذیرد، ۲۵ سپتامبر (۵ مهر)
● به دلیل شرایط حاکم در ایران از ادامهی همکاری با دانشگاه کلمبیا عذر میخواهد، ۲ نوامبر (۱۳ آبان)
● علیرضا میبدی بخش کوتاهی از میراث شاملو را با نام «جنازهی مقروض» به عنوان قصهیی چاپنشده از شاملو در ماهنامهی «بنیاد» چاپ میکند، شمارهی ۸؛ سال اول؛ ص۵۱ ـ۵۰، آبان؛ نگاه کنید به آبان سال ۱۳۵۵.
● انتشار ترجمهی شعر پریا در مجلهی RIPEH در نیویورک، برگرفته از کتاب A collection of progressive poems of Iran (نیویورک، ۱۹۷۵) برگردان Younes p. Benab
● شعر پریدن، ۲۱ آذر در دینزلِین (نیوجرسی)
● سخنرانی در خانهی ایران-نیویورک، ۲۷ دسامبر (۶ دی)
۱۹۷۸ (۵۷ ـ۱۳۵۶)
● سخنرانی در تالار کلیسای آلسولز All Souls واشنگتن به دعوت U. S. People’s Committee on Iran در ۱۲ فوریه (۲۳ بهمن)
● پیشنهاد سردبیری هفتهنامهی سیاسی ـ اجتماعی ایرانشهر (در لندن) را میپذیرد، فوریه (بهمن)
● سخنرانی در INTERNATIONAL HOUSE: احمد شاملو دربارهی مسائل فرهنگی امروز صحبت میکند. به همت سازمان دانشجویان ایرانی در فیلادلفیا CIS، در ۲۶ فوریه (۸ اسفند)
● انتشار مجموعه شعر دشنه در دیس منتخب ۱۸ شعر از سالهای ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ با شمارگان ده هزار نسخه در ایران، اسفند
● شعر هجرانی (چه هنگام میزیستهام)، ۱۵ اسفند در پرینستون
● شعر مترسک، ۲۸ اسفند در پرینستون
(نوروز ۱۳۵۷)
● سخنرانی «افق روشن» به مناسبت فرارسیدن نوروز، به همت سازمان دانشجویان ایرانی CIS (کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی) در نیویورک، ۲۱ مارس (اول فروردین)
● تجدید چاپ دشنه در دیس در فروردین ماه، با شمارگان بیست هزار نسخه در ایران
● گفتگوی نائومی بی. شالیت با شاملو؛ احمد شاملو، شاعری در تبعید؛ دوفصلنامهی ناسو Nassau Literary Review (چاپ دانشگاه پرینستون)، بهار ۱۹۷۸(۱۳۵۷)، ایالات متحده
● ترک ایالات متحدهی آمریکا به مقصد انگلستان، ۲۵ مه (۵ خرداد)
● نامهی احمد شاملو به نخست وزیر (۱۸ فروردین) و مقالهی رژیم در همهی زمینهها درمانده است؛ حتا در زمینهچینی!، هفتهنامهی به سوی آزادی؛ چاپ لندن؛ شمارهی۲، خرداد
● شعر هجرانی (تلخ چون قرابهی زهری…)، ۱۳ تیر در لندن
● انتشار کتاب شعر قصهی دخترای ننه دریا برای کودکان، با تصویرسازی ضیا جاوید؛ ایران
● انتشار کتاب شعر بارون و قصهی دروازهی بخت برای کودکان، با تصویرسازی ابراهیم حقیقی؛ ایران
● انتشار کتاب از مهتابی به کوچه (گزیدهی مقالات)؛ ایران
● اقامت به مدت یک سال در کرویدن انگلستان در جنوب لندن
● گفتگوی سوزان بلاکت با شاملو، از سوی بخش فارسی رادیو لندن بیبیسی، در بوش هاوس؛ این گفتگو هرگز از لندن پخش نشد شاملو در نامهیی خطاب به سوزان بلاکت (بیبیسی) {چاپ در ماهنامهی آدینه؛ شمارهی ۷۲، مرداد ۷۱} به شرح دلایل آن میپردازد
● انتشار هفتهنامهی ایرانشهردر لندن، سردبیر: احمد شاملو، ۱۴ شماره (شمارهی طلیعه و شمارهی نخست)، شهریور تا بهمن ۵۷
● مقالهی میکروب سانسور (سخن سردبیر)، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی طلیعه، شهریور ماه
● مقالهی خیر باشد، جناب صدراعظم!، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی۱، ۲۸ مهر
● انتشار کتاب کوچه (دفتر اول حرف آ) در ایران، مهر ماه
● مقالهی خانمها، آقایان …، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی ۲، ۵ آبان
● مقالهی بیتعارف …، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی ۳، ۱۲ آبان
●مقالهی محرم آخر! [احتمالاً از شاملو] ، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی ۶، ۱۰ آذر
●مقالهی هنوز اول عشق است… [بی امضا، احتمالاً از شاملو] ، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی ۷، ۱۷ آذر
● انتشار کتاب کوچه (دفتر دوم حرف آ) در ایران
● شعر هجرانی (جهان را بنگر…) ۲۳ آذر در لندن
● گفتگوی خبرگزاری تاس با شاملو سردبیر مجلهی ایرانشهر؛ احمد شاملو: اگر آب نمیآورید دست کم کوزه نشکنید!؛ {هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی ۸، ۲۴ آذر}
● شعرهای و چون نوبت ملاحان ما…، هجرانی (کهایم و کجاییم…) آذر ماه در لندن
●مقالهی یادداشتی از سردبیر!، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی۱۰، ۸ دی
● انتشار کتاب کوچه (دفتر سوم حرف آ) در ایران
۱۹۷۹ (۱۳۵۷)
●مقالهی فرصتی برای كوچكترین اشتباه در میان نیست!، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی ۱۲، ۲۲ دی
● شعر آخر بازی، ۲۶ دی در لندن
●مقالهی حق و دموكراسی مفاهیم متعددی ندارد!، هفتهنامهی ایرانشهر؛ شمارهی۱۳، ۲۹ دی
● از سردبیری ایرانشهر استعفا میدهد.
● شعرهای هجرانی (غم این جا نه…) و ترانهی کوچک دی ماه در لندن
● شعر هجرانی (سین هفتم…)، اسفند ماه در لندن
● بازگشت شاملو به ایران، ۳ مارس (۱۱ اسفندماه)
● انتشار بخشی از دستور زبان فارسی بدون اطلاع شاملو، انتشارات اشراقی
●گفتگو با شاملو از سوی روزنامهی کیهان و روزنامهی اطلاعات در اسفند ماه{بخشهایی از آن به همراه توضیحی از شاملو در سال ۱۳۵۸ در روزنامهی آیندگان؛ شمارهی ۳۳۲۳ به چاپ میرسد،۱۴ فروردین}
● به عنوان یکی از اعضای هیأت دبیران کانون نویسندگان انتخاب میشود
● گفتگو با شاملو از سوی روزنامهی آیندگان؛ شمارهی ۳۳۱۷؛ احمد شاملو: نیامدهام که از انقلاب سهمی برای خود دست و پا کنم، ۲۹ اسفند
۱۳۵۸ (۱۹۷۹-۸۰)
● شعر صبح، ۲ اردیبهشت
● سخنرانی در باشگاه ارامنه، اواخر آوریل (اوایل اردیبهشت)
● گفتگوی مسعود بهنود با شاملو؛ بخش اول: احمد شاملو: انگلها به جهل و تعصب مردم دامن میزنند، بخش دوم: تودهییها به دریوزگی کفی نان…، بخش سوم: وظیفهی ما این نیست که ببینیم میشود گفت یا نه، باید بگوییم!؛ هفتهنامهی تهران مصور؛ شمارههای ۱۷ تا ۱۹، ۲۸ اردیبهشت، ۴ و ۱۱ خرداد
● مقالهی رابطهی آمریکاییان خوب و فهیم با دکتر یزدی، هفتهنامهی تهران مصور؛ شمارهی ۲۱؛ سال۳۷، ۲۵ خرداد
● مقالهی برنامهی طلوع خورشید لغو شده است!، هفتهنامهی تهران مصور؛ شمارهی ۲۲؛ سال۳۷، ۱ تیر
● مقالهی ما خرِ خودمان را میرانیم اگر دلخورید پشت دوری بکشید!، هفتهنامهی تهران مصور؛ شمارهی ۲۵، ۲۲ تیر
● مقالهی و آب به هاون کوفتن و آب به سبد کردن، مشکل این است، هفتهنامهی تهران مصور؛ شمارهی ۲۵، ۲۲ تیر
● شعرهای در این بنبست، عاشقانه، ۳۱ تیر
● انتشار هفتهنامهی کتاب جمعه، سردبیر: احمد شاملو، با همکاری شورای نویسندگان؛ ۳۶ شماره
● مقالهی اول دفتر …، كتاب جمعه؛ شمارهی۱، ۴ مرداد
● از شمارهی نخست کتاب جمعه نیز بخشی را با عنوان کتاب کوچه برای گردآوری فرهنگ عامه در نظر میگیرد.
● گفتگوی منصور درویشزاده با شاملو؛ بخش اول: احمد شاملو از شعر و زندگی میگوید! بخش دوم: احمد شاملو: این طبیعی است که… دستاورد خود را انقلاب… بخش سوم: احمد شاملو: مبارزهی ملت ما برای رهایی از استعمار و وابستگانش بود؛ هفتهنامهی امید ایران؛ شمارههای ۲۷ تا ۲۹ ، ۱۵ و ۲۲ و ۲۹ مرداد
● گفتگو با شاملو از سوی روزنامهی بامداد، شمارهی ۸۰؛ سندباد در سفر مرگ از شبانهها تا هجرانیها، ۲۰ مرداد
● گفتگو با شاملو از سوی ماهنامهی ویژهنامهی هنر و ادبیات؛ شمارهی ۲؛ دورهی سوم؛ شمارهی مسلسل ۴۴؛ گفت و شنودی با احمد شاملو دربارهی دولت موقت و انقلاب، مرداد
● یادداشت سردبیر، كتاب جمعه؛ شمارهی ۴، اول شهریور
● بگذارید چنین باشیم… (یادداشت سردبیر)، كتاب جمعه؛ شمارهی ۱۴، ۱۷ آبان
● چاپ ترجمهی داستان شاهزاده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپهری Antoine de Saint- Exupery، كتاب جمعه؛ شمارههای۲۳ و ۲۴، ۲۷ دی و ۲ بهمن
● گفتگوی مسئولان نشریهی دانشکدهی علوم و ارتباطات با شاملو به عنوان سردبیر هفتهنامهی کتاب جمعه، نیمهی دوم آذر {چاپ در کتاب جمعه؛ شمارهی ۳۱، ۲۸ فروردین ۱۳۵۹}
● انتشار نوار صوتی شعر پریا با صدای شاعر، از مجموعهی نوارهای «قصههای قاصدک»
● مقالهی هنر مرتاضانه، کتاب نامهی کانون نویسندگان، شمارهی ۱
● بازگشت آیدا به ایران، ۵ اسفند
● شب شعر «کاشفان فروتن شوکران» به همت انجمن فرهنگی فرانسه در تهران، ۱۵ اسفند (۵ مارس)
● بار دیگر به عنوان یکی از اعضای هیأت پنج نفرهی دبیران کانون نویسندگان انتخاب میشود، دورهی دوم فروردین ماه
۱۳۵۹ (۱۹۸۰-۸۱)
● سخنرانی در باشگاه ارامنهی تهران به همت واراند و چند تن دیگر از شاعران ارمنی
● مقالهی طرحهای نگران، روزنامهی بامداد؛ شمارهی؟، اردیبهشت
● مقالهی در این ایلغار فرهنگی نگران همه چیز میتوان بود جز هنر، روزنامهی ندای آزادی؛ شمارهی ۴۷، ۲۷ اردیبهشت
● انتشار نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران همراه کتاب، برگزیدهی اشعار شاملو به انتخاب و با صدای شاعر، موسیقی: فریدون شهبازیان
● کاشفان فروتن شوکران ۲ مجوز انتشار نمییابد. {انتشار در تابستان ۱۳۸۲}
● کتاب جمعه توقیف میشود؛ اول خرداد، شمارهی ۳۶
● انتشار نوار صوتی داستان مسافر کوچولو (شاهزاده کوچولو) همراه کتاب (با نقاشیهای آنتوان دو سنت اگزوپری)، با موسیقی گوستاو مالر Gustav Mahler به انتخاب و تنظیم شاملو
● شعر خطابهی آسان در امید، ۲۳ تیر
● شعر شبانه (نه تو را برنتراشیدهام) ۱۷ مرداد
● شعر رستاخیز (چاپ نخست با نام در لحظههای رستاخیز در مجلهی مفید)
● شعر در لحظه، ۱۹ مرداد
● شعر عاشقانه، ۲۳ مرداد
● شعر شبانه (گویی همیشه…)، مرداد ماه
● انتشار کتاب بگذار سخن بگویم! ترجمهیی از متن انگلیسی Let me Speak اثر دومیتیلا دو چونگارا Domitila Barrios de Chungara (کارگر معدن) و موئما ویئزر Moema Viezzer (نویسندهی بولیویایی)، برگردان: احمد شاملو ـ ع. پاشایی
● انتشار مجموعهی شعر ترانههای کوچک غربت منتخب ۲۰ شعر از ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۹
● شب شعر به همت انستیتو گوته، ۱۹ مهر
● انتشار نوار صوتی ترانهی شرقی و اشعار دیگر همراه کتاب، شعرهایی از فدریکو گارسیا لورکا به ترجمه و با صدای شاملو، موسیقی: آتاهوآلپا یوپانکویی Atahualpa Yupanqui
● شعر ترانهی همسفران
۱۳۶۰ (۱۹۸۱-۸۲)
● نمایشنامهی آنتیگون، کتاب فصلنامهی کانون نویسندگان و شاعران گرگان چاپ میشود، شمارهی ۴، بهار؛ نگاه کنید به سال ۱۳۵۰.
● مقالهی این ساختن است یا ویران کردن؟، کتاب نامهی کانون نویسندگان ایران، شمارهی ۵، بهار
● انتشار نوار صوتی خروس زری پیرهن پری همراه کتاب
● شعر پیغام، ۲۰ تیر
● انتشار نوار صوتی یل و اژدهاـآهو و پرندهها همراه کتابچهی ترجمهی داستان یل و اژدها (اثر آنگل کارالیچف Anguel Karaliitchev) با تصویرسازی اصغر قرهباغی
● انتشار نوار صوتی ترانههای میهن تلخ ـ ماوت هاوزن Mauthausen همراه کتاب، ترجمهی شعرهایی از یانیس ریتسوس Yannis Ritsos و یاکووس کامپانلیس Iakovos Kampanellis، موسیقی: میکیس تئودوراکیس Mikis Theodorakis دکلمهی ترجمهی شعرها: بهزاد رحیمخانی
● عضو هیأت پنج نفرهی دبیران کانون نویسندگان ایران، دورهی سوم
● ترجمهی کتاب فرماندهی سفینه داستانی علمیـتخیلی برای نوجوانان {منتشر نشده و نزد سازمان انتشاراتی فرهنگی ابتکار است.}
● شعرهای روزنامهی انقلابی، میان کتابها گشتم…، خوابآلوده هنوز…، من همدست تودهام…، اندیشیدن در سکوت…، سحر به بانگ زحمت و جنون…
۱۳۶۱ (۱۹۸۲-۸۳)
● انتشار کتاب هایکو شعر ژاپنی؛ ترجمه با همکاری ع. پاشایی {ترجمه به سال ۱۳۵۲}
● انتشار نمایشنامهی نصف شب است دیگر، دکتر شوایتز! ترجمهی اثر ژیلبر سسبرون Gilbert Cesbron
● انتشار کتاب کوچه (دفتر اول الف)
● انتشار کتاب کوچه (دفتر دوم الف)
● چاپ کتاب کوچه (دفتر سوم الف) آبان ماه، این دفتر بهمن ماه توقیف میشود و تا سال ۱۳۷۲ در انبار ناشر میماند.
● چاپ چهارم حافظ شیراز به روایت شاملو با مقدمه، همراه ضمیمهیی از مقدمهی کتاب علل گرایش به مادیگری (تألیف مرتضا مطهری)
● انتشار کتابها را متوقف میکنند.
۱۳۶۲ (۱۹۸۳-۸۴)
● انتشار نوار صوتی سیاه همچون اعماق آفریقای خودم همراه کتاب، اشعاری از لنگستون هیوز Langston Heughes، به ترجمه و با صدای شاملو، موسیقی: کیت جارت Keith Jarrett
● شعر جهان را که آفرید؟… ، ۳ تیر
● انتشار نوار صوتی سکوت سرشار از ناگفتههاست همراه کتاب، ترجمهی اشعاری از مارگوت بیکل Margot Bickel شاعر آلمانی (ترجمه با همکاری محمد زرینبال) با صدای شاملو، موسیقی: بابک بیات
● احمد شاملو یکی از کاندیداهای دریافت جایزهی نوبل ادبیات سال ۱۹۸۳ اعلام میشود، ۶ اکتبر
● شعر نمیتوانم زیبا نباشم…
۱۳۶۳ (۱۹۸۴-۸۵)
● عیسا دیگر، یهودا دیگر! ترجمه و بازنویسی رمان قدرت و افتخار اثر گراهام گرین Graham Green (از ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۴)، مؤخرهیی نیز بر آن مینویسد.
● راست از میان گود را تدوین میکند مجموعهی مقاله، گفتگو و سخنرانیهای سیاسی (از ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹)
● شعر دست زی دست نمیرسد…، ۱۱ خرداد
● شعر در جدال با خاموشی، ۲۰ تیر
● شعر از خود با خویش، ۳۰ مرداد
● شعر پس آن گاه زمین … {تابستانهای ۱۳۴۳ و ۱۳۶۳}
● شعر شبانه (به فریادی خراشنده…)، ۸ مهر
● شعرهای نمیخواستم نام چنگیز را بدانم…، جخ امروز…، تو باعث شدهای…، همیشه همان…، سلاخی میگریست…، این صدا…، با «برونی یفسکی»، «کریه» اکنون…، سپیدهدم، میدانستند دندان برای…
● شعر غمم مدد نکرد…، ۴ دی
● شعر بهتان مگوی…، دی ماه
۱۳۶۴ (۱۹۸۵-۸۶)
● شعر حکایت، ۶ فروردین
● شعر آشتی، فروردین ماه
● شعرهای کویری، بوتیمار
● شعر غرش خام تندرهای… در معرفی ندا آبکاری، ۱۸ بهمن
● شعر کجا بود آن جهان…، ۲۵ بهمن
۱۳۶۵ (۱۹۸۶-۸۷)
● شعر ترانهی اشک و آفتاب، خرداد ماه
● شعرهای بسودهترین کلام است…، تنها اگر دمی…، تیر ماه
● شعر مرد مصلوب دیگر بار…، ۳۱ شهریور
● شاملو تصمیم میگیرد نظارت و سرپرستی بر چاپ و نشر آثار خود را به هیأتی معتمد و صاحب صلاحیت بسپرد. همچنین در نظر دارد که این هیأت تحت نام مؤسسهی بنیاد احمد شاملو با درآمد حاصل از نشر آثار جهت ارتقای فرهنگ و ادبیات و حمایت از استعدادهای خلاق نیز بکوشد؛ نگاه کنید به سالهای ۱۳۶۶ و ۱۳۷۸.
● انتشار کتاب هنر و ادبیات امروز گفت و شنودی با احمد شاملو،به کوشش ناصر حریری؛ نگاه کنید به فروردین ۷۱ و تابستان ۷۲
● گفتوگوی محمد محمدعلی با شاملو، اسفند ماه {انتشار در سال ۱۳۷۷}
۱۳۶۶ (۱۹۸۷-۸۸)
● نگارش فیلمنامهی میراث؛ نگاه کنید به سال ۱۳۵۵.
● مؤسسهی بنیاد احمد شاملو مجوز تأسیس نمییابد و به آینده موکول میشود؛ نگاه کنید به سالهای ۱۳۶۵ و ۱۳۷۸.
● آغاز ترجمهی رمان دن آرام اثر میخاییل شولوخوف MikhailCholokhov از نسخهی فرانسوی Le Don Paisible در هشت کتاب {انتشار در بهار۱۳۸۲}
● شعر جانی پر از زخم…، ۳ خرداد ماه
● شعر شب غوک، ۲۶ تیر
● به اینترلیت۲ دومین کنگرهی بینالمللی ادبیات در آلمان (۲۵ سپتامبر تا ۲ اکتبر۱۹۸۸ / ۴ تا ۱۱مهر ۱۳۶۷) دعوت میشود، ۲۴ ژوییه (۳ مرداد)
● انتشار نوار صوتی چیدن سپیدهدم، اشعاری از مارگوت بیکل به ترجمه و با صدای شاملو، موسیقی: بابک بیات
● مقالهی اندر مقولهی جستجوی نخود در کاسهی شله زرد! (پاسخ به مقالهی «کتابکوچه» علیاشرف صادقی، نقد آگاه در بررسی آرا و آثار، انتشارات آگاه، ۱۳۶۲) کتاب آینه، زمستان، سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار
● شعر ترجمان فاجعه
۱۳۶۷ (۱۹۸۸-۸۹)
● شعر در کوچهی آشتیکنان، ۹ اردیبهشت
● شعر سرود قدیمی قحطسالی، ترانهی اندوهبار سه حماسه، ۱۶ اردیبهشت
● شعر زنان و مردان سوزان هنوز…، ۱۸ خرداد
● شعر شبانه (کی بود و چگونه بود…)، ۲۰ خرداد
● شعر ما فریاد میزدیم…، ۲۱ خرداد
● شعر دوستت میدارم بی آن که…، ۲۲ خرداد
● شعر سرود آوارگان، ۲۸ خرداد
● گفتگوی ناصر زراعتی، مسعود مهرابی و هوشنگ گلمکانی با شاملو؛ کار سینمایی من کارنامهی بردگی بود؛ ماهنامهی فیلم؛ شمارهی ۶۸ ، نیمهی دوم شهریور {پاییز ۱۳۷۹ با عنوان دریغا که فقر، احتضار فضیلت است!، ماهنامهی دنیای سخن، شمارهی ۹۱}
● سفر به آلمان برای شرکت در کنگرهی اینترلیت، ۱۸ آگوست (۲۸ مرداد)؛ نگاه کنید به سال ۱۳۶۶.
● شب شعر در کللوکیوم ادبی برلین غربی LITERARISCHES COLLOQUIUM BERLIN به همت بهمن نیرومند، ۲۲ سپتامبر (۱ مهر)
● جلسهی شعرخوانی و پرسش و پاسخ با شاملو به دعوت کانون نویسندگان برلین غربی
● ۲۳ سپتامبر در راه بازگشت از آلمان شرقی در پی سانحهی اتومبیل ما را با آمبولانس به بیمارستان سالزگیتر و سپس هانوفر منتقل میکنند. شاملو بر اثر این تصادف تا ۲۷ سپتامبر از شرکت در کنگره بازمیماند.
● به علت وخامت وضع جسمانی نمیتواند به موقع در جلسهی سخنرانی روز ۲۷ سپتامبر (ساعت ۱۰ صبح در شهر ارلانگن) شرکت کند و تنها متن سخنرانی او «من درد مشترکم، مرا فریاد کن!» در کتاب اینترلیت به چاپ میرسد، برگردان به انگلیسی: کریم امامی، به آلمانی: فرهاد شوقی
● شعرخوانی در جلسهی ارلانگن (اینترلیت)، ۲۷ سپتامبر
● «شب هنر» در کالج فورت (اینترلیت)، ۲۸ سپتامبر
● شعرخوانی در جلسهی نورنبرگ (اینترلیت)، ۲۹ سپتامبر
● من درد مشترکم مرا فریاد کن! (متن سخنرانی)، ماهنامهی دنیای سخن؛ شمارهی۲۱، مهرماه در ایران
● برای برگزاری شب شعر به استکهلم دعوت میشود از سویFor Fattarcntrrum Ost، در ۱۱ اکتبر (۱۹ مهر)
● از سوی انجمن قلم سوئد THE PEN. A World Association Of Writers برای برگزاری شب شعر و دیدار با اعضای انجمن قلم به استکهلم سوئد دعوت میشود، ۱۲ اکتبر ( ۲۰ مهر)؛ نگاه کنید به ۷ نوامبر.
● بازگشت به آلمان
● شب شعر در دانشگاه گیسن Giessen به همت دانشجویان، ۲۰ اکتبر (۳۰ آذر)
● گفتگو با شاملو در یک برنامهی تلویزیونی در مونیخ
● سفر به اتریش برای برگزاری شب شعر در دانشگاه اقتصاد وین به همت خانم روترات هاکر مولر Rotraut Hacker Muller (کافکاشناس و استاد دانشگاه)، ۲۷ تا ۲۹ اکتبر (۷ تا ۹ آبان)
● شب شعر و سخنرانی دربارهی فرهنگ و رسوم در دانشگاه اقتصاد وین، ۲۷ اکتبر (۷ آبان)
● بازگشت به آلمان
● سفری کوتاه ساعته به سوئد، به دعوت انجمن قلم و دانشگاه یوتهبوری Göteborg، در ۳ نوامبر (۱۴ آبان)
● شب شعر در خانهی مردم Folkets Hus در استکهلم، ۷ نوامبر (۱۸ آبان)
● گفتگویی کوتاه با شاملو در روزنامهی EXPRESSEN، چاپ ۹ نوامبر
● دیدار با شیرکوه بیکس، شاعر کُرد
● شعرخوانی در دانشگاه اوپسالا به خواست تعدادی از دانشجویان ایرانی آنجا، ۹ نوامبر (۲۰ آبان)
● گفتگوی استیفن لیندگرین Stefan Lind gren با شاملو در روزنامهی اخبار روز (روزنامهی صبح)، ۱۰ نوامبر {چاپ ۱۱ نوامبر}
● دیدار، گفتوگو و صرف ناهار با هیأت رئیسه و اعضای انجمن قلم سوئد، ۱۱ نوامبر (۲۲ آبان)
● بازگشت به آلمان
● انتشار جلد اول مجموعهی اشعار احمد شاملو، انتشارات بامداد در آلمان غربی
● بازگشت به ایران، ۲۸ آبان
● قصههای خوب برای بچههای تُخس، عنوان برگردان قصههای کوتاهی است از ژاک پرهور Jacques Prevert به ترجمه و با صدای شاملو {منتشر نشده و نزد انتشارات ابتکار است.}
● شعر نلسن ماندلا، بهمن ماه
● گفتگوی جواد مجابی و غلامحسین نصیری پور با شاملو؛ ماهنامهی دنیای سخن؛ شمارهی ۲۵، اسفند
● گفتگوی مسعود خیام با شاملو، اسفند ماه {چاپ در شمارهی ۳۳ (نوروز ۱۳۶۸) آدینه؛ احمد شاملو: کار کتاب کوچه هیچوقت به پایان نمیرسد}
۱۳۶۸ (۱۹۸۹-۹۰)
● انتشار جلد دوم مجموعهی اشعار احمد شاملو در آلمان غربی؛ نگاه کنید به سال۱۳۶۷.
● شعر یک مایه در دو مقام، مرداد ماه
● شعرهای پرتوی که میتابد از…، حوای دیگر، ۵ شهریور
● شعر ای کاش آب بودم…، ۳۰ شهریور
● شعر تکتک ناگزیر را برمشمار…، ۲۱ آبان
● به هشتمین کنفرانس سالانهی پژوهش و تحلیل مسائل ایران «روند روشنفکری در ایران قرن بیستم» (۶ تا ۸ آوریل۱۹۹۰) دعوت میشود، از سوی مرکز مطالعات خاورمیانهی دانشگاه برکلی و سیرا CIRA (مرکز مطالعات پژوهشی ایران) برای سخنرانی در دانشگاه برکلی (کالیفرنیا)، ۱۲ نوامبر (۲۱ آبان)؛ نگاه کنید به ۷ آوریل ۱۹۹۰ (۱۸ فروردین ۶۹)
● شعر توازی رد ممتد…، ۲۸ آبان
● شعر چشمهای دیوار…، ۱۱ آذر
● شعر هاسمیک در خاموشی مادر، آذر ماه
● طی قراردادی رسمی آیدا و ع. پاشایی را سرپرستان مادامالعمر (به عمر این دو نفر) آثار خود معرفی میکند، ۲۰ اسفند
۱۹۹۰ (۱۳۶۹)
● پرواز به فرانکفورت برای رفتن به آمریکا، ۴ فروردین (۲۳ مارچ)
● سفر به آمریکا، ۴ آوریل (۱۵ فروردین) این سفر به دعوت «سیرا ۹۰» (مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران) از سوی دانشگاه UC برکلی انجام میگیرد؛ نگاه کنید به ۲۱ آبان سال ۶۸.
● سخنرانی در Wheeler Auditorium دانشگاه برکلی (نگاه کنید به ۲۱ آبان) با عنوان: حقیقت چقدر آسیبپذیر است، ۷ آوریل (۱۸ فروردین) {چاپ به صورت کتاب در خرداد ماه (ژوئن) با عنوان نگرانیهای من، بخشهایی از این سخنرانی نیز در دنیای سخن؛ شمارههای ۳۲ و ۳۳ (مرداد و شهریور ۶۹) با تیترهای بررسی اجتماعی اساطیر شاهنامه و این ملت حافظهی تاریخی ندارد آمده است.}
● جلسهی پرسش و پاسخ با دانشجویان در دانشگاه UC برکلی DwinelleHall، با حضور دکتر حمید عنایت، دکتر هما ناطق، دکترکشاورز و احمد شاملو، ۸ آوریل (۱۹ فروردین)
● دیدار با صادق چوبک و همسرشان بانو قدسی در منزل ایشان، ۹ آوریل (۲۰ فروردین)
● گفتگوی مرتضا میرآفتابی با شاملو؛ ماهنامهی سیمرغ (چاپ واشنگتن)؛ شمارهی؟
● شب شعر در UC برکلی در ASUC، در ۱۴ آوریل (۲۵ فروردین)
● گفتوگوی صدرالدین الهی با شاملو، ۱۶ آوریل (۲۷ فروردین) {چاپ نشده}
● شب شعر در دانشگاه UCLA لسآنجلس در رویس هال Roys Hall، در ۲۵ آوریل (۵ اردیبهشت)
● شب شعر در دانشگاه شیکاگو به همت دانشجویان، ۲۷ آوریل (۷ اردیبهشت)
● شب شعر در دانشگاه میشیگان شهر آنآربر Ann Arbor به همت دانشجویان، ۲۹ آوریل (۹ اردیبهشت)
● شب شعر در کالجی در بوستون به همت بنو عزیزی، ۴ مه (۱۴ اردیبهشت)
● شب شعر در Junior High School به همت دانشجویان دانشگاه هاروارد، ۵ مه (۱۵اردیبهشت)
● مقالهی موسیقی سنتی، حرفهیی سیاه، بوستون ۵ مه (۱۶ اردیبهشت) {چاپ در ماهنامهی آدینه؛ شمارهی ۵۹ ، آذر ۶۹}
● سخنرانی در اتاق کنفرانس دانشکدهیی از دانشگاه هاروارد: مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ، به همت خسرو شاکری از اساتید آن دانشگاه، ۷ مه (۱۷ اردیبهشت)
● شب شعر در دانشگاه کلمبیا نیویورک به همت دانشجویان، ۱۰ مه (۲۰ اردیبهشت)
● شب شعر در دانشگاه راتگرز Rutgers در نیوجرسی به همت دکتر هوشنگ امیر احمدی، ۱۲ مه (۲۲ اردیبهشت)
● انتشار شمارهی اول « بولتن تلویزیون ما» ویژهی احمد شاملو، زیر نظر پریسا ساعد، چاپ کالیفرنیا، سهشنبه ۱۵ مه (۲۵ اردیبهشت)
● شب شعر در ادیتوریوم لیزنر Oditorium Lizner دپارتمان ادبیات وزبانهای رومن، به همت دانشجویان دانشگاه جرج واشنگتن، ۱۸ مه (۲۸ اردیبهشت)
● انتشار کتاب نگرانیهای من از سوی مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران (سیرا)، ماه ژوئن (خرداد)؛ نگاه کنید به فروردین ماه.
● برگزاری شب شعر در مرکز فرهنگی و آموزشی ارمنیان در بوستون برای یاری به آسیبدیدگان زلزلهی رودبار، به همت دانشجویان ایرانی، ۲۶ ژوئن (۵ تیر)
● برگزاری شب شعر در دیکسون هال دانشگاه لسآنجلس برای یاری به آسیبدیدگان زلزلهی رودبار، به همت دانشجویان ایرانی، ۶ ژوییه (۱۵ تیر)
● چاپ مجموعه شعر ابراهیم در آتش در شب شعر برکلی، برای یاری به آسیبدیدگان زلزلهی رودبار، به همت توران میرهادی و خسرو قدیری
● برگزاری شب شعر در UC برکلی برای یاری به آسیبدیدگان زلزلهی رودبار، به همت دانشجویان ایرانی، ۸ ژوییه (۱۷ تیر)
● بازگشت به بوستون، ۱۴ ژوییه
● تحت عمل جراحی مُهرههای گردن قرار میگیرد University Hospital بوستون، ۱۶ ژوییه؛ جراح: دکتر اوردیا Joe Ordia زیر نظر پروفسور اسپاتز Prof. Spatz رییس بخش اعصاب، عمل اول ۱۶ ژوییه (۲۵ تیر) و عمل دوم هشت ماه بعد.
● سفر به جنوب کالیفرنیا به سنهوزه، منزل دایانا
● شعر شیهه و سمضربه…، ۱۹ آگوست (۲۹ مرداد) سنهوزه
● شعر پاییز سنهوزه، ۱ سپتامبر (۱۰ شهریور) سنهوزه
● سفر از سنهوزه به اکلند، ۸ سپتامبر (۱۷ شهریور)
● نگارش سفرنامهی طنز روزنامهی سفر میمنت اثر ایالات متفرقهی امریغ، اوکلند کالیفرنیا
● به پیشنهاد اسفندیار منفردزاده شماری از شعرهایش را برای ضبط در استودیوی منزل او میخواند، ۶ نوامبر (۱۵ آبان)
● سخنرانی در دانشگاه UC برکلی: مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ، ۳۰ نوامبر (۹ آذر)؛ نگاه کنید به اردیبهشت ماه.
● گفتگوی مسعود خیام با شاملو، ۱۹ آذر، بوستون {چاپ در دنیای سخن؛ شمارهی ۳۸، احمد شاملو: منزوی ماندن و کنار کشیدن هیچکس به نفع هیچکس نیست، بهمن ماه}
● عمل جراحی دوم روی مهرههای گردن، ۲۰ دسامبر (۲۹ آذر)؛ نگاه کنید به ماه ژوئیه.
● گفتگو با شاملو از سوی ماهنامهی پر (چاپ واشنگتنDC)؛ شمارهی؟. در بوستون به سوالات ارسالی پاسخ میدهد، ۲۹ دسامبر (۸ دی)
۱۹۹۱ (۱۳۶۹-۷۰)
● از سوی دانشگاه برکلی برای تدریس یک دورهی فشرده شعر و ادبیات معاصر فارسی دعوت میشود، ۱۵ ژانویه (۲۵ دی)
● از سوی بنیاد The fund for Free Expression در نیویورک برای دریافت جایزهی «حمایت از آزادی بیان» انتخاب میشود، ۱۶ ژانویه ( ۲۶دی)
● غزلیات حافظ را بازنگری، غلطگیری و برای چاپ مجدد آماده میکند، بهمن ماه {این اثر نزد انتشارات آرش است.}
● دریافت جایزهی «حمایت از آزادی بیان» Human Rights Watch، در ۶ مارچ (۱۵ اسفند) در اکلند کالیفرنیا
● به درخواست دانشجویان ایرانی از سوی دانشگاه مُونترئال کانادا برای سخنرانی دربارهی شعر معاصر ایران (۲۱ آوریل) دعوت میشود، ۷ مارچ (۱۶ اسفند)
● دیدار با ریاضیدان ایرانی پروفسور لطفیزاده Prof. Lotfi A. Zade (لطفی علی عسکرزاده) از اساتید برکلی و ارائه دهندهی نظریهی منطق فازی، ۱۲ مارچ (۲۱ اسفند)
● به درخواست دانشجویان ایرانی برای برگزاری شب شعر در ماه مه از سوی AFRO _ ASIATISCHES INSTITUT IN VIEN به وین دعوت میشود، ۱۹ مارچ (۲۸ اسفند)
● مقالهی روش علمی و اینجور حرفها… (نگاهی به غزلهای حافظ مصحح دکتر خانلری) {چاپ در مجلهی دنیای سخن؛ شمارهی۳۹؛ اسفند ۱۳۷۰}
( نوروز ۱۳۷۰)
● شب شعر در دانشگاه تگزاس در دالاس به همت دانشجویان، ۵ آوریل (۱۵ فروردین)
● شب شعر در دانشگاه استین تگزاس به همت تلویزیون پارسیان، ۷ آوریل (۱۷ فروردین)
● انتشار کتاب مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ (متن سخنرانی)، ماه آوریل (فروردین) نشر زمانه در سنهوزه؛ نگاه کنید به نوامبر سال ۱۹۹۰.
● برگزاری شب شعر و داستان همراه محمود دولتآبادی در UC برکلی برای یاری به آوارگان کُرد جنگ خلیج فارس، به همت انجمن فرهنگی دانشجویان ایرانی، شنبه ۴ مه (۱۴ اردیبهشت)
● برگزاری شب شعر و داستان همراه محمود دولتآبادی در دانشگاه USC لسآنجلس برای یاری به آوارگان کُرد جنگ خلیج فارس، به همت انجمن فرهنگی کردها، شنبه ۱۱ مه (۲۱ اردیبهشت)
● گفتگوی خسرو قدیری با شاملو در اکلند کالیفرنیا در منزل دکتر حمید محامدی، ۲۶ مه (۵ خرداد) {چاپ در مجلهی زمانه؛ شمارهی اول، سنهوزهی کالیفرنیا، اکتبر (مهر)}
● سفر به اتریش از سنفرنسیسکو به دعوت مهدی اخوان لنگرودی، ۲۸ مه (۷ خرداد)
● برگزاری شب شعر و داستان همراه محمود دولتآبادی در دانشگاه وین اتریش (AFROـASIATISCHES INSTITUT)، برای یاری به آوارگان کُرد عراقی، به همت انجمن فرهنگی کردها، ۳۱ مه (۱۰ خرداد)
● گفتگوی Claudia Rosengranz از روزنامهی Die Presse با شاملو در منزل خانم هاکر مولر، اول ژوئن (۱۱ خرداد)
● بازگشت به ایران، ۴ ژوئن (۱۴ خرداد)
● بازنگری ترجمهی شعرهای لنگستون هیوز و اکتاویو پاز Oktavio Paz (برگردان حسن فیاد از انگلیسی)، ۲۲ خرداد {سال ۱۳۷۲ چاپ در مجموعهی همچون کوچهیی بیانتها}
● شعرهای ظلمات مطلق نابینایی، حجم قیرین نه در… و در پیچیده به…، ۱ مهر
● مقالهی شرف هنرمند بودن، مهرماه ۱۳۷۰ {چاپ نشده}
● انتشار مجلهی «زمانه» ویژهی احمد شاملو (شمارهی نخست)، به همت خسرو قدیری در سنهوزهی کالیفرنیا، اکتبر (مهر)
● نگارش داستان منظوم گودال حیوانات را به پایان میبرد، ۲۹ مهر
● گفتگوی فرج سرکوهی با شاملو از سوی ماهنامهی آدینه، زمستان {انتشار در مرداد ۱۳۷۱؛ آدینه؛ شمارهی ۷۲؛ احمد شاملو: آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست}
۱۳۷۱ (۱۹۹۲-۹۳)
● پاسخ پرسشهای گفتگوی ناصر حریری را مینویسد، ۳ تا ۳۱ فروردین {کتاب گفتگوی حریری با شاملو نخست در سال ۶۵ به چاپ رسید. ایشان پس چند جلسه گفتگو با شاملو در سال ۷۱ این بار کتاب را به صورتی پربارتر ارائه داد (در تابستان ۷۲)}
● انتشار مجموعه شعر مدایح بیصله (منتخب ۵۱ شعر تا سال ۱۳۶۹) در سوئد، بهار
● انتشار قصههای کتاب کوچه در سوئد، بهار
● گفتگوی بروژ آکرهیی با شاملو، خرداد ماه در ایران {انتشار در ماهنامهی کهلتور KELTUR (چاپ اتریش؟)، شمارهی؟}
● تدوین دوبارهی حرف آ کتاب کوچه با همکاری آیدا، ۷ تا ۲۰ تیر
● پایان بازنگری ترجمهی کتاب دوم دن آرام، ۱۱ مهر
● آغاز بازنگری ترجمهی کتاب سوم دن آرام، ۱۲ مهر
● جستجوی ایثارگرانهی پاکی در ناپاکیها بر تابلوهای ضیا جاوید، ۱۴ مهرماه {انتشار در کتاب کادوس، بهار۱۳۷۳}
● شعر خلاصهی احوال، ۴ آبان
● شعر در آستانه (باید استاد و …)، ۲۹ آبان
● پایان بازنگری ترجمهی کتاب اول، دوم و سوم دن آرام، ۲۳ آذر
● شعر طبیعت بیجان، آذر ماه
● بازنگری عیسا دیگر، یهودا دیگر! ۱۰ دی؛ نگاه کنید به سال ۱۳۶۳.
● شعرThe Day After، در ۲ بهمن
● بازنگری ترجمهی شعرهای لنگستون هیوز و اکتاویو پاز؛ نگاه کنید به سال ۱۳۷۰.
۱۳۷۲ (۱۹۹۳-۹۴)
● شعر آن روز در این وادی پاتاوه…، ۷ فروردین
● شعر سرود ششم، ۹ فروردین
● انتشار کتاب شهریار کوچولو {چاپهای پیشین با نامهای شاهزاده کوچولو و مسافر کوچولو (نگاه کنید به سال ۵۹) و از سال ۱۳۸۰ به بعد با نام شازده کوچولو}
● پایان ترجمهی کتاب چهارم و پنجم رمان دن آرام، ۴ خرداد
● شماری از قصههای کتاب کوچه را برای انتشار به صورت نوار صوتی میخواند، موسیقی: بابک بیات، ۱۹ خرداد
● شعر قناری گفت:ـ کرهی ما…، خرداد ماه
● انتشار کتاب یکهفته با شاملو، به کوشش مهدی اخوان لنگرودی؛ نگاه کنید به سفر اتریش در خرداد ۱۳۷۰.
● نگارش مقالهیی بر بروشور نمایشگاه خوشنویسی بیژن بیژنی، ۲۲ خرداد
● انتشار کتاب گفتگو با احمد شاملو. محمود دولتآبادی. مهدی اخوانثالث به کوشش محمد محمدعلی
● انتشار کتاب کوچه (دفتر چهارم الف)
● آغاز ترجمهی حماسهی گیل گمش، ۱۷ مرداد؛ برگردان متن الواح از کتابی با عنوان Les religion du proche- orient (از متن فرانسوی) {انتشار در پاییز ۱۳۸۲}
● چاپ سوم کتاب همچون کوچهیی بیانتها، تعداد زیادی ترجمه بر این چاپ مجموعه افزوده شده است. {چاپ نخست سال ۵۲}
● انتشار کتاب دربارهی هنر و ادبیات دیدگاههای تازه، گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حریری، تابستان؛ نگاه کنید به فروردین ۷۱.
● شعر خاطره، ۱۲ شهریور
● شعر بر کدام جنازه زار…، ۱۸ شهریور
● شعر ما نیز…، ۲۲ مهر
● گفتگو با شاملو از سوی فصلنامهی ایران پژوهش (چاپ واشنگتن DC)؛ شمارهی؟؛ ۲۶ مهرماه {پرسش و پاسخ به صورت کتبی انجام گرفت.}
● بازنگری ترجمهی غزل غزلهای سلیمان {انتشار به سال ۱۳۸۱ در کتاب همچون کوچهیی بیانتها} همچنین نگاه کنید به سال ۱۳۴۷.
● مبلغ جمعآوریشده از شب شعرها برای یاری به زلزلهزدگان، به پیشنهاد بابک بیات به «انجمن تالاسمی ایران» هدیه میشود، ۸ دی ماه؛ نگاه کنید به سال ۱۳۶۹.
● گفتگوی ابراهیم زالزاده با شاملو؛ احمد شاملو: جوانی… نه، من هیچوقت جوان نبودهام؛ ماهنامهی معیار؛ شمارهی۲، دی ماه
● انتشار گزینهی اشعار احمد شاملو، انتشارات مروارید
● گفتگوی تلفنی ایران زندیه با شاملو از سوی بخش فارسی رادیو بینالملل فرانسه، ظهر یکشنبه ۲۴ بهمن (۱۳ فوریهی ۱۹۹۴) {چاپ در فروردین۱۳۷۳در ماهنامهی گردون، شمارههای ۳۷ و ۳۸؛ فضای دموکراتیک کانون نویسندگان؛ نیز در اسفند ۱۳۷۲ و فروردین ۱۳۷۳، ماهنامهی آرش (چاپ پاریس)، شمارههای ۳۶ و ۳۷ }
۱۳۷۳ (۱۹۹۴-۹۵)
● شعرهای نه عادلانه نه زیبا…، آن روی دیگرت…
● شعر شب بیداران، ۸ فروردین
● شعر یکی کودک بودن…، ۲۶ فروردین
● سفر به سوئد برای برگزاری شبهای شعر، به همت ایرانیان مقیم آنجا و به دعوت انتشارات آرش، ۱۸ مه (۲۸ اردیبهشت)
● شب شعر در شهر یوتهبوری Göteborg، در۳ ژوئن (۱۴ خرداد)
● شعر شبانه (بی آرزو چه میکنی…)، ۱۱ ژوئن (۲۲ خرداد)
● دو شب شعر در اوسهجیمنازیوم Ose gymnasium استکهلم، ۱۷ و ۱۹ ژوئن (۲۷ و ۲۹ خرداد)
● دیدار با رییس کانون نویسندگان سوئد و چند تن از شاعران در خانهی نویسندگان، به دعوت رئیس کانون نویسندگان
● به پیشنهاد انتشارات آرش شعرهایش را برای انتشار به صورت نوار صوتی در استودیویی در استکهلم دکلمه میکند، ۲۵ ژوئن (۴ تیر)
● شعر ترانه، تیر ماه
● گفتوگوی آقای عقیلی با شاملو، شبکهی ۴ تلویزیون استکهلم، برنامهی «موزاییک»، ۲۳ جولای (اول مرداد)
● بازگشت از سوئد به ایران، ۳۰ ژوییه (شنبه ۸ مرداد)
● برای اطلاع، مجلهی آرش؛ چاپ پاریس؛ شمارهی ۴۱ و ۴۲؛ مرداد و شهریور (اوت و سپتامبر۱۹۹۴) {در پاسخ به مقالهیی از اسماعیل خویی در مجلهی میهن (پاریس، خرداد ۱۳۷۳)}
● مقالهی گند عالمگیر بعض قضایا، ماهنامهی آدینه؛ شمارههای ۹۴ و ۹۵، شهریور ماه
● امضای متن «ما نویسندهایم»، نامهی سرگشادهی ۱۳۴ نویسنده، شاعر، فیلمنامهنویس، محقق و منتقد، ۲۴ مهرماه
● مقالهی درستی آموختههایمان را محکی بزنیم، ماهنامهی آدینه؛ شمارهی۹۶، آبان ماه
● مؤسسهی فرهنگی هنری ماهور پیشنهاد میدهد ده نوار صوتی از شاملو منتشر کند. ضبط صدا طی چندین شب، به همت محمد موسوی در خانهی دهکده انجام میپذیرد.
شاملو هر بار با خواندن از شاعری آغاز میکند:
● غزلهایی از حافظ، ۱۲ آذر {انتشار به سال ۱۳۷۴}
● شعرهایی از نیمایوشیج ، ۱۵ آذر {انتشار به سال ۱۳۷۴}
● غزلهایی از حافظ و شعرهایی از خودش، ۱۹ آذر
● شعرهایی از مجموعهی ابراهیم در آتش، ۲۲ آذر
● غزلهایی از مولوی، ۲۶ و ۲۹ آذر {انتشار به سال ۱۳۷۴}
● شعرهایی از مجموعهی لحظهها و همیشه، ۳ دی
● رباعیاتی از ابوسعید ابوالخیر و شعرهایی از خودش، ۶ دی
● نوزده شعر دیگر از شعرهای خودش، ۷ دی
● شعرهایی از ژاک پرهور (ترجمه)
{CD و نوار شعرهای شاملو سال ۱۳۸۲ منتشر میشود}
● شعر سفر شهود، ۷ دی
۱۳۷۴ (۱۹۹۵-۹۶)
● شعر قفس این قفس …، ۲۲ فروردین
● بازنگری کتاب پنجم دن آرام، از ۴ اردیبهشت
● شعر جوشان از خشم…، ۱۱ اردیبهشت
● گفتگوی مسلم منصوری با شاملو؛ حرفهای تازهی احمد شاملو دربارهی سینمای ایران؛ ماهنامهی سینما؛ شمارهی ۱۵۸، ۲۰ اردیبهشت
● شعر بوسه، ۱۵ خرداد
● گفتگو با شاملو از سوی مجلهی ایران خبر (چاپ واشنگتن DC)؛ شمارهی؟، مرداد ماه در ایران {پرسش و پاسخ به صورت کتبی و پستی انجام گرفت.}
● شعر گدایان بیابانی، ۲۸ مرداد
● پایان ترجمهی دن آرام، ۱۷ مهر
● کنگرهی بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا به سرپرستی انجمن نویسندگان ایرانی کانادا و انجمن ایرانی اونتاریو، ۲۱ و۲۲ اکتبر
● انتشار گاهنامهی «رویش» ویژهی کنگرهی بزرگداشت شاملو در کانادا، شمارهی۶؛ سال اول؛ چاپ اونتاریو؛ آذر۱۳۷۴ / دسامبر ۱۹۹۵
● انتشار نوار صوتی مولوی،حافظ و نیما؛ نگاه کنید به سال ۱۳۷۳.
۱۳۷۵ (۱۹۹۶-۹۷)
● تحت عمل پیوند عروق گردن قرار میگیرد، جراح: دکتر ایرج فاضل، بیمارستان ایرانمهر یکشنبه ۱۹ فروردین
● انتشار نوار صوتی شعرهای پریا و قصهی دخترای ننه دریا؛ نگاه کنید به سال ۱۳۷۳.
● پایان بازنگری ترجمهی دن آرام، ۲۰ مهر
● شعر ببر، ۱۷ آذر
● شعر نگران آن دو چشمان…، ۱۳ بهمن در بیمارستان مهراد
● شعر طرحهای زمستانی (دو بخش)، ۲۱ و ۳۱ بهمن
● شعر شرقاشرق شادیانه…
● تحت عمل پیوند روی عروق پای راست قرار میگیرد. جراح: دکتر ایرج فاضل، بیمارستان ایرانمهر، چهارشنبه اول اسفند
۱۳۷۶ (۱۹۹۷-۹۸)
● عمل جراحی پیوند عروق پای راست تکرار میشود (بیمارستان ایرانمهر)، اول فروردین
● شعر طرح بارانی، ۲۸ فروردین
● انتشار CD شعرهای پریا و قصهی دخترای ننه دریا، حافظ، مولوی و نیما؛ نگاه کنید به سال ۱۳۷۳.
● انتشار دفتر پنجم الف (با همکاری آیدا سرکیسیان)
● انتشار مجموعه شعر در آستانه منتخب ۲۷ شعر از ۱۳۶۴ تا ۱۳۷۶
● شعر میلاد (ناگهان عشق…)، ۱۵ اردیبهشت
● پای راست شاعر را که قانقاریا شده بود، از زانو قطع میکنند، جراح: دکتر ایرج فاضل (بیمارستان ایرانمهر)، ۲۱ اردیبهشت
● از رادیو فرانسه برای برنامهی بزرگداشت آراگون با شاملو تماس میگیرند، اول خرداد
● انتشار مجلهی «دفتر هنر» ویژهی احمد شاملو، سال چهارم؛ شمارهی ۸؛ چاپ نیوجرسی، مهر ماه
● انتشار متن پیام شاملو به کنگرهی بزرگداشت احمد شاملو در کانادا (۱۹۹۵)؛ «دفتر هنر» ویژهی احمد شاملو، سال چهارم؛ شمارهی ۸؛ مهر
● انتشار کتاب کوچه (دفتر پنجم الف)
● شعر با تخلص خونین بامداد، ۲۷ آذر
● انتشار کتاب در جدال با خاموشی، منتخب چهارده دفتر شعر
● انتشار مجلهی «دفتر هنر» ویژهی تقی مدرسی و شاملو، سال چهارم؛ شمارهی ۹؛ چاپ نیوجرسی، اسفند ماه
۱۳۷۷ (۱۹۹۸-۹۹)
● مصاحبهی ماریا پرسون Maria Person با شاملو، از سوی شبکهی ۴ تلویزیون ملی سوئد، فیلمبردار: کاوه گلستان، ۲۴ اردیبهشت (۱۴ مه)
● انتشار کتاب کوچه (چاپ مجدد حرف آ در یک مجلد) اردیبهشت ماه
● انتشار کتاب کوچه (چاپ مجدد حرف الف در دو مجلد) اردیبهشت ماه
● انتشار کتاب کوچه (جلد اول ب) خرداد ماه
● انتشار کتاب کوچه (جلد دوم ب) شهریور ماه
● انتشار کتاب کوچه (جلد سوم ب) دی ماه
● بازنگری ترجمهی گیل گمش و روایت پیشین آن (که در شمارهی ۱۶ کتاب هفته چاپ شده بود)؛ نگاه کنید به سال ۱۳۴۰ و ۱۳۷۲.
● انتشار کتاب شناختنامهی شاملو به کوشش جواد مجابی
● انتشار گزینهی شعر بنبستها و ببرهای عاشق، گزیننده: ع. پاشایی
● شعرهای چاه شغاد را ماننده…، چون فوران فحلمست آتش بر…
● شعر نخستین که در جهان دیدم…، ۱۲ اسفند
۱۳۷۸ (۱۹۹۹-۲۰۰۰)
● شعر نخستین از غلظهی پنیرک…، ۲۴ فروردین
● انتشار کتاب کوچه (جلد اول و دوم پ)
● انتشار مجموعهی آثار احمد شاملو، دفتر یکم: شعر ۱۳۷۶ـ۱۳۲۳ در دو مجلد (با افتادگی و اشتباههای بسیار در حروفچینی شعرها و نیز بخش حواشی و یادداشتها، زیر نظر نیاز یعقوبشاهی)
● انتشار مجموعه شعر مدایح بیصله (چاپ اول در ایران) منتخب ۵۱ شعر تا سال ۱۳۶۹؛ نگاه کنید به سال ۱۳۷۱.
● انتشار کتاب شعر قصهی مردی که لب نداشت با تصویرسازی مهردخت امینی برای کودکان
● انتشار کتاب نام همهی شعرهای تو، زندگی و شعر احمد شاملو در دو مجلد به کوشش ع. پاشایی
● جایزهی استیگ داگرمن Stig Dagerman در تاریخ ۵ ژوئن (۱۵خرداد) از سوی انجمن دوستداران استیگ داگرمن در سوئد، به شاملو اهدا میشود؛ تحت عنوان «شعر او قلب جهان را لمس میکند»
● گفتگوی تلفنی با شاملو از سوی یکی از شبکههای خبری ـ هنری تلویزیون سوئد به مناسبت دریافت جایزهی استیگ داگرمن، خردادماه.
● «هفتهی بزرگداشت احمد شاملو» از سوی شورای نهادهای فرهنگی منطقهی واشنگتن DC و بالتیمور به بهانهی دریافت جایزهی استیگ داگرمن، ۲۰ تا ۲۷ ژوئن (۱ تا ۷ تیر)
● بازنویسی خروس زری پیرهن پری برای انتشارات خانهی ادبیات، تیر ماه
● جایزهی «واژهی آزاد» از سوی «بنیاد شاعران همهی ملتها» در هلند به شاملو اهدا میشود، ۶ نوامبر (۱۵ آبان)
● شعر کژ مژ و بیانتها…
۱۳۷۹ (۲۰۰۰)
● انتشار کتاب کوچه (جلد اول ت)
● انتشار مجموعه شعر حدیث بیقراری ماهان منتخب ۲۰ شعر از ۱۳۵۱ تا ۱۳۷۸
● پایان ترجمهی سه نمایشنامه از فدریکو گارسیا لورکا (ترجمه از متن فرانسوی): عروسی خون (بازبینی مجدد) Bodas de Sangre در ۱۹۳۳، یرما Yerma در ۱۹۳۴ و خانهی برناردا آلبا la casa de Bernarda Alba در ۱۹۳۶ {انتشار در زمستان ۱۳۸۰ در یک مجلد با عنوان سه نمایشنامه}
● پایان ناگزیر دن آرام و گیلگمش؛ شاملو با دن آرام و گیلگمش زندگی میکند، دمی از آنها غافل نمیشود تا آنها را با خود به پایان میبرد.
● در گرگ و میش غروب یکشنبه دوم مردادماه در خانهی دهکده نفس سنگینِ اطلسیها را پرواز گرفت.
صبح روز پنجشنبه ششم مردادماه، هزاران شاخه گل سرخ دستادست در حالی که همصدا شعرهایش را میخواندند، پیکر شاعر را که در آمبولانس شمارهی ۹۶۸۸۹ تهران ۲۹ آرمیده بود، از مقابل بیمارستان ایرانمهر در جادهی قدیم شمیران تا خیابان میرداماد بدرقه کردند و از آنجا به سوی امامزاده طاهر کرج روانه شدند تا جسم شاعر را به خاک سپارند.
بعد از ظهر هفتمین روز (دوشنبه ۹ مرداد)، کوچهی دهکده و خانهی بامداد مملو از دوستان نادیده و همدلی بود که برای همدردی آمده بودند و با صدای شاعر که از میان چنارهای کوچهی دهکده و درختان خانه طنینانداز بود، یاد او را در کنار خانوادهاش گرامی داشتند.
|
|
آيدا در آينه لبانت
|
نه به خاطر افتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ي بام کوچکت
به خاطر ترانه ئي کوچک تر از دست هاي تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره روشن تر از چشم هاي تو
نه به خاطر ديوارها_به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه ي انسان ها _به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا _ به خاطر خانه ي تو
به خاطر يقين کوچکت که انسان دنيايي است
به خاطر ارزوي يک لحظه ي من که پيش تو باشم
به خاطر دست هاي کوچکت در دست هاي بزرگ من
و لب هاي بزرگ من بر گونه هاي بي گناه تو
به خاطر پرستويي در باد هنگامي که تو هلهله مي کني
به خاطر شبنمي بر برگ هنگامي که تو خفته اي
به خاطر يک لبخند هنگامي که مرا در کنار خود ببيني
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک هاي تو نه به خاطر انسان هاي بزرگ
به خاطر سنگفرشي که مرا به تو مي رساند
نه به خاطر شاهراه هاي دور
به خاطر ناودان هنگامي که مي بارد
به خاطر کندو ها و زنبور هاي کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در اسمان بزرگ ارام
به خاطر تو به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک بر خاک افتادند
الف.بامداد
فرازهایی از کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو
این ساختن است یا ویرانکردن؟
متأسفانه میشنویم که در پارهای محافل ما را متهم کردهاند به این که مطالب نویسندگان را «دستکاری میکنیم» و «به شیوههای خودسرانه و بدون اطلاع نویسندگان» در مطالب آنها تغییراتی میدهیم که غالباً دیدگاه نویسنده عوض میشود و غیره و غیره... اینها سخنانی سخت نامربوط است، زیرا طبیعی است که هیچ مقالة مخالفی را نمیتوان «با تغییراتی» به صورت موافق درآورد. مجله [کتاب جمعه] تنها مطالبی را منتشر میکند که مستقیماً در جهت خطوط فکری خود بیابد. ما بارها و بارها این نکته را متذکر شدهایم که در برابر زبان فارسی احساس مسؤلیت میکنیم و میکوشیم آنچه در مجله میآید تا حد ممکن از لغزشهای دستوری پیراسته باشد. بدین جهت غالباً در امر ویرایش مطالب سختگیری میکنیم و آنچه اسباب گلایة بعضی دوستان ما میشود همین است. این نکته همیشه در داخل جلد مجله نیز تذکر داده میشود که «مجله در حک و اصلاح مطالب آزاد است» و تصور درست این است که نویسندگان، با قبول این شرط است که مطلبی برای چاپ در اختیار ما میگذارند.
برای آن که خوانندگان حدود «دستکاریهای خود سرانة» ویراستاران ما را به عیان ببینند به طور نمونه به نکاتی در پیرایش یکی از اینگونه مطالب اشاره میکنیم، گهگاه توضیحی میآوریم تا امکان قضاوت عادلانه برای کسانی که احتمالاً به پیچ و خمهای زبان آگاهی حرفهای ندارند نیز فراهم آید.* * *مقالهای که برای این منظور انتخاب کردهایم با این جمله آغاز میشد:«با پذیرش این تقسیمبندی که مجموعة حیات هر جامعه به دو بخش زیربنا و روبنا تقسیم میشود، و قبول این نکته که رابطهای متقابل بین این دو عرصه از حیات جامعه برقرار است، میتوان گفت... که الخ».لطفاً یک بار دیگر این سطور جملهدرجملهدرجمله را بخوانید. ــ این جملة مطول، یک جملة مرکب شرطی است که شرط آن، خود مرکب از سه جملة کوتاه و بلند است، و جواب شرط آن هم جملة کوتاه «می توان گفت».
ویراستار برداشته آن را جمع و جورتر کرده. نخست به جای «با پذیرش این تقسیمبندی که مجموعه... به دو بخش... تقسیم می شود» گذاشته است: «اگر بپذیریم که مجموعة حیات هر جامعه[ای] به دو بخش زیربنا و روبنا تقسیم میشود...» و با این کار، هم زشتی عبارت «این تقسیم بندی... به دو بخش... تقسیم می شود» را برطرف کرده، هم به عبارت مغلق روانی بخشیده. ــ در دنبالة آن نیز به جای «و قبول این نکته که رابطهای متقابل بین این دو عرصه از حیات جامعه برقرار است...» نوشته است «و نیز این نکته را بپذیریم که میان این دو عرصة حیات جامعه رابطة متقابلی برقرار است...» که در این جا سه دستکاری انجام داده: یکی در ابتدای جمله و در عبارت «و قبول این نکته» ــ که خود غلط است و دست کم باید باشد «و با قبول این نکته» که باز، اولاً همان اشکال قبلی را دارد و ثانیاً فاقد چفت و بست لازم با جملة پیش است. دستکاری دوم «رابطهای متقابل» است که به «رابطة متقابلی» تغییرداده شده که زیاد هم به حساب سلیقة شخصی نباید گذاشت: امروزه دیگر رسم نیست که وقتی با اسم و صفتی یای نکره میآوریم نشانة نکره را به اسم بچسبانیم، مگر در شعر و آن جور نوشتهها. بنابراین حتی الامکان باید گفت رابطة متقابلی، آیندة روشن و نوید بخشی، نقش منفعلی و مجال دیگری؛ و نباید گفت آیندهای روشن و نوید بخش، نقشی منفعل، مجالی دیگر و مانند اینها. دستکاری سوم هم جابهجا کردن آن هفت کلمه است که نابهجا وسط عبارت «رابطهای متقابل برقرار است» جا خوش کرده.
بپردازیم به چند نموة کوچک تر:
*مرقوم فرمودهاند:«و ادبیات به عنوان مقولهای از فرهنگ...» که به گمان ما باید مینوشتند:«و ادبیات نیز، چون بخشی از فرهنگ...» اولاً چون عبارت به جملة پیش برمیگردد کلمة «نیز» حتماً لازم است. ثانیاً «به عنوان مقوله» یعنی چه؟ یعنی عنوان ادبیات «مقوله» است؟ آیا ادبیات مقولهای از فرهنگ است یا بخش از آن؟ چون «مقوله» دست کم سه معنی دارد: یکی «گفتار»، دیگری «دربارة»، و سومی در معنای منطقی آن ــ یعنی «مقولات عشره» ــ که ادبیات به هیچ یک از اینها نمیخورد. اما چون این نکته محل بحث بود همان «مقوله» را گذاشتیم در عبارت ایشان بماند و به همین اندک «دستکاری» اکتفا کردیم که به جای «به عنوان» بگوییم «چون» یعنی به مثابه و در مقام. آیا هیچ شنیدهاید که استاد بنا بگوید:«من، به عنوان یک بنا، میگویم این دیوار شکم داده»؟
*نوشتهاند:«در رابطه با توجیه نظام حاکم توسط نهادهای روبنایی».آه که این «در رابطه با» هم عجب واگیری دارد! کلمة «رابطه» به این شکل مبتذل «در رابطه با»، هیچ کاربردی در فارسی ندارد و ترجمة خامی از زبانهای فرنگی است، از قماش کلماتی مثل «بیتفاوت» و «نقطهنظر» به معنای «دیدگاه» یا خزعبلاتی از قبیل «خود را توجیه کردن: و مانند اینها... دیگر این که ما به جای «... توسط نهادهای روبنائی: عبارت «که کار نهادهای روبنائی است» را به صورت معترضه آوردیم... چرا «توسط»؟ «توسط» یعنی واسطه شدن، میانجی شدن، معالواسطة... شما شنیدهاید که کسی به جای «این خانه را پدرم خریده» بگوید «این خانه توسط پدرم خریداری شده»؟ــ یا میگویند «این خانه را پدرم خریده» یا «حسن توسط پدرم این خانه را خریده.»
*ایشان گفتهاند حاکمین، ما گفتهایم حاکمان.
*ایشان گفتهاند «آیا کارگرانی که مواد خام و ابزاری را که با آن کار میکنند، به هدر میدهند و خراب میکنند آدمهای درستکاری هستند؟» ما گفتهایم «آیا کارگرانی که مواد خام را هدر داده ابزار کار را خراب می کنند آدمهایی درستکارند؟» (که تازه «آدمها»یش هم زیادی است.)
*«خداوند با افراد دزد» را کردهایم «خداوند با دزدها...»
*« در مسیری مطابق منافع طبقات حاکم سوق دهند» را کردهایم «به مسیر منافع طبقات حاکم بکشانند».
*«ادبیات بازاری و عامهپسند پا به صحنه گذاردند» را کردهایم «ادبیات بازاری پیدا شد».اگر کلاس درس بود حتماً به جهت «گذاردند» یک نمره از ایشان کم میکردیم. ما در فارسی یک چنین چیزی نداریم. یا باید بگوییم گذاشتند و یا بنویسیم گزاردند (یعنی با حرف ز). یک گذاردن داریم به معنی نهادن و امکان دادن و قرار دادن. یک گزاردن داریم به معنی انجام دادن و به جا آوردن. ماضی اولی میشود گذاشتم، گذاشتی، گذاشت؛ ماضی دومی میشود گزاردم، گزاردی، گزارد. سپس اگر یک آقایی بنویسد گذاردند (با ذال) یا غلط انشائی مرتکب شده یا غلط املائی!ای، راستی: در این مورد خاص از ایشان دو نمره باید کم می شد، چون فعل را جمع هم بسته:«ادبیات پا به صحنه گذاردند!»نشانة «آت» (در کلمة ادبیات* علامت جمع نیست، علامت «جمع گروهه» است. از این گذشته غیر ذیروح را هم جمع نمیبندند. نمی گوئیم «انتخابات شروع شدند».
*«آن چنان که کمترین شباهتی...» ترجمة لفظ به لفظ از فرنگی است. در فارسی میگوئیم«هیچ شباهتی».
*«چنین مینمایانند» را کردهایم «چنین وانمود میکنند».
*«تصویر مینمایند» را هم کردهایم «تصویر میکنند». آخر نامة کارپردازی هنگ ژاندارمری که نیست. در یک انشای شسته رفتة معقول، تصویر مینمایند یعنی «خودشان را عکس جلوه میدهند» یا «نقاشی به نظر میآیند».
* «بدبینی نسبت به آینده» ــ این «نسبت به»، در کاربرد غلطش، مرض چند سال پیش بود. مثل «معرف حضور کسی بودن». آن مرض، این روزها تغییر شکل داده تبدیل شده است به «در رابطه با» و «توجیه شدن» و «عمدتاً» و «گاهاً»! ــ عبارت را کردهایم «بدبینی به آینده».
* «به دیگر سخن میتوان گفت که روبنا...» تقلیل یافته، شده است:«به دیگر سخن، روبنا...»
* «در این رابطه» (ای امان!) شده است «در این نسبت»
* «بیگفته پیداست» (جلالخالق!) شده است: «ناگفته...»
* «برآن تحکیم بخشید» شده است «آن را تحکیم بخشید». والله تا ما شنیدهایم «چیزی را» تحکیم بخشیدهاند، نه «برچیزی».
* «باید... علت را... بشناسی و بدانی کمانت را کجا نشانه کنی.» تبدیل شده است به: «علت... را هم باید... بشناسی تا آماجت را شناخته باشی.» ــ کمان را نشانه کردن، یعنی هدف قرار دادن کمان. یک معنی دیگر هم دارد: جایی سراغ کردن کمان (برای این که مثلاً سر فرصت بروی بخریش). البته دیگر اینش که امروزه روز چرا نویسنده و هنرمند باید با تیروکمان به جنگ برود، بماند!
* «همزمان باهم» چیزی است شبیه «عین کمافی السابق». ــ یکیش کافی است: یا «همزمان» یا «باهم»، مگر این که منظورمان «هم زمان و باهم» بوده باشد. میشود ما هر دو یک عمل را انجام بدهیم ولی در دو زمان. میتوانیم همزمان به عملی اقدام کنیم ولی باهم نباشیم. و میتوانیم باهم و همزمان به کاری بپردازیم که در این حال، عبارت نیاز به «و» دارد.
* از این عبارت «بل مقولهایست دیالکتیک» منظور نویسنده این نبوده است که «دیالکتیک» یک «مقوله است، بل میخواستهاند بگویند موضوع مورد نظرشان یک مقولة دیالکتیکی است».
* «ثمرة عرق ریزان بشر» ــ منظور البته آن نیست که «ثمرة مربوطه» همین جور عرق از هفت بندش جاری است. یا مثل عبارت «گرمای خرما پزان خرمشهر» (که خرما پزان به گرمترین روزهای فصل تابستان گرمسیرات می گویند) کلمات اول و دوم «اضافة تخصیصی» نیست. بلکه چیزی است شبیه «شیرینی بلهبران سکینه». می بینید که تقصیر نویسنده نیست اگر خواسته مطلب یک خرده هم ادبیات باشد. اگر می گفت «ثمرة عرق جبین بشر» که کاری نکرده.
* «این برزخ گذران است، دیر یا زود.» ــ حالا که نویسنده از کلمات مقوله و در رابطه خیلی خوشش می آید بگذارید بگوییم که «برزخ از مقولة مکان است نه زمان» یا «برزخ را فقط در رابطه با مکان باید به کار برد» و مکان نمیتواند گذرا (یا گذران) باشد. یعنی اگر خواستیم آن را «در رابطه با زمان» «در مقولة زمان» به کار بریم حتماً باید بگوییم «دورة برزخی»
* «تعداد معدودی افراد نابغه» ــ منظور «معدودی از نوابغ» است.
* «و نهادهای لازم آن بنیاد گردد». ــ اولاً به همة مقدسات عالم قسم که از گردیدن و گشتن فقط هنگامی می شود به جای شدن استفاده کرد که شدن به معنی تغییر یافتن و دیگرگون شدن و به وضع و صورت دیگردرآمدن باشد. یعنی میشود گفت:«آدمی را که بخت برگردد، اسب او در طویله نر یا خر گردد»، اما اگر بگوییم «بنده از خواب بیدار گردیدم» یا «اخوی قرار است رئیس اداره گردد» یا «تازگیها نویسنده گشتهام» هیچ شاهکاری نفرمودهایم و هیچ خوانندهای از شنیدن یا خواندن آنها محظوظ نخواهدد گردید! ــ این از اولنش. حالا برویم سر ثانیاً: حتی اگر بپذیریم که در همهجا میشود از افعال گشتن و گردیدن به جای شدن استفاده کرد، باز هم «بنیاد گشتن» ترکیب مفتضحی است که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشود. آخر کجای «بنیاد نهاده شدن» خار دارد که برداریم با «بنیاد گشتن» یک چنان جملة بیمعنی مزخرفی بسازیم و خودمان را دست بیندازیم؟
*عبارت «هماهنگ نیستند و با آن از سر ستیز برمیخیزند» را، ویراستار مقاله، به یک دلیل بسیار بسیار ساده «خودسرانه و بدون اطلاع نویسنده دستکاری کرده» و قسمت آخرش را به «با آن سر ستیز دارد» تغییر داده. و آن دلیل بسیار ساده این است که «از سر چیزی برخاستن» یعنی از آن چیز دست برداشتن و ترک آن گفتن. «از سر ستیز برخاستن» هم یعنی دست از ستیز برداشتن و ترک ستیز گفتن؛ درصورتی که منظور نویسنده عکس این، یعنی «از در ستیز درآمدن» است!
* همة این عبارت مطول «در پی دگرگونی زیربنای حاکم بر جامعه و ایجاد نظامی نوین میباشند» (به سبک انشای عریضهنویسان جلو دادگستری)، یعنی «در پی ایجاد نظام نوینی است»!
* «کوران تحولات» را به این دلیل که زبان خودمان را بیشتر دوست میداریم کردهایم «جریان تحولات». ــ مخالف که نیستید؟
* «درست در همین رابطه است» را کردهایم «درست همین جاست».
* «تا از این راه هرگونه حرکت و جنبشی را از او بستاند». ــ تصور نمیفرمایید که آن چه ستاندنی است «توان حرکت و جنبش» است نه خود حرکت و جنبش. در تعریف روضهخوانها می گویند «حسابی از مجلس اشک می گیرد». اگر به آن حساب باشد، این جا هم معنی عبارت می شود: «آن قدر به جنبش و حرکتش وادارد تا به کلی از حال برود».
* «آگاه ساختن آنان از نیروی بالقوة نهفته در تودة مردم» تبدیل شده است به «آگاه کردن آنان از نیروی بالقوة مردم».اولاً که «بالقوة نهفته» یعنی چه واقعاً؟ مگر بالقوة آشکار هم داریم که این یکیش نهفته باشد؟ ــ بالقوه یعنی «وجود داشتن در حوزة امکان و شدن»، بنابراین همیشه نهفته است و آشکار که شد می شود بالفعل.ثانیاً مگر آگاه کردن از عفت کلام به دور است، که انسان به جایش بگوید آگاه ساختن؟ یا مگر به صرف این که در افعال مرکب به جای کردن بگذاریم ساختن، ادبیات فرمودهایم؟ ــ آگاه ساختن، بیاعتبار ساختن، پاک ساختن (پاکسازی!)، آشنا ساختن، نمایان ساختن، و آن وقت کار این ساخت و ساز ببینید به کجا می رسد: نابود ساختن! محروم ساختن! مضمحل ساختن! ویران ساختن! یک قلم باید گفت که این به کار گرفتن زبان نیست، پدر زبان را در آوردن است. واقعاً شرمآور است که اسم خودمان را بگذاریم نجار اما در و پنجره را از هم تمییز ندهیم، لولا را جای ارة موئی به کار ببریم و به میخ بگوئیم اسکنه، و تازه دو قورت و نیممان هم باقی باشد.
* * *تصور میکنیم تا همینجا بس است. اکنون دست کم خوانندگان ما میتوانند از روی این نمونهها که آوردیم پاسخی عادلانه به این پرسشها بدهند:ــ آیا این «دستکاری خودسرانه» و «دستکاری»های دیگری از این قبیل (که متأسفانه و متأسفانه هشتاد درصد وقت یک عده را به تمام معنی عبارت «تلف میکند») میتواند به «تغییر و تبدیل دادن مطالب و نظرگاههای نویسندگان» تعبیر شود؟ــ آیا معنی کاری که ما در پیرایش مقالات انجام میدهیم «لطمه زدن» به محصول فکری نویسندگان است یا فقط «اصلاح انشایی» آنها؟ــ آیا درست است که ما از اصلاح اغلاطی چنین فاحش خودداری کنیم و مقالات را، به این بهانه که مسؤلیت خوب و بدش با خود نویسنده است، از آن دست بگیریم و از این دست در مجله بگذاریم و فقط به صرف این که نویسنده قبلاً چند کتاب و یک کوه مقاله اینور و آنور چاپ کرده است بر هر رطب و یا بسی که به هم بافته باشد چشم ببندیم که از دست بردن در مقالهاش عصبانی میشود؟ ما معتقدیم مجلهای که هر هفته چند ده هزار نفر میخوانند باید پاسدار زبان باشد و از یک سو راه درستتر نوشتن را هم به نویسندگان بیاموزد، زیرا فارسی زبان مشکلی است و به سبب آن که افعال ــ به عکس زبانهای غربی ــ در انتهای جمله میآید، فصاحت بیشتری طلب میکند. وانگهی، درست و منطقی اندیشیدن یک مسأله است و تمیز و سالم چیز نوشتن یک مساله دیگر، ممکن است که اندیشمندی به زوایای زبان وارد نباشد؛ مسؤلیت ما در این میان چه میشود؟سوال دیگراین است که بدین ویرانگری در زبان و ادبیات فارسی تا کجا باید مجال داد؟ویرانگری در زبان را عریضهنویس جلو دادگستری یا پستخانه انجام نمیدهد. این کاری است که فقط نویسندگان و مترجمان میتوانند از پسش برآیند و تا اینجا هم درست و حسابی برآمدهاند. این عمل را آن شخصی انجام می دهد که هزاران صفحه از شاهکارهای نویسندگان جهان را به مفتضحترین شکلی به فارسی درمیآورد و تازه به جای آن که گوشش را بگیرند و خرابکاریهایش را نشان بدهند [کاری که یک بار در همین کتاب جمعه کردیم] به عنوان یک «نویسنده و مترجم برجسته» باد هم به آستینش میکنند.باری، ما به هر تقدیر به صواب بودن کاری که می کنیم معتقدیم. اگر نویسندگانی هستند که به قول شیخ اشراق «روز کوری نزد ایشان هنر است» بحث دیگری است.
احمد شاملو
بر گرفته از:www.Dibache.com
روايتِ سنگ قبر شاعر
رضا براهني ــ تورنتو
خبر تخريب سنگ مزار شاملو، خبر ترسي است مخفي از صاحب مزار، از كسي كه آن زير آرميده؛ و نيز خبر غبطه بردن زنده بر مرده است. غبطه بر اين كه اين روزهاي پليد معاصر بگذرند و با آن ها استخوان هاي صاحبان قدرت جمله آرد شود، و آن صدا بماند و بخواند؛ هنوز خوانده شود؛ هنوز بخوانندش.
گيرم از سوزش رشك خاكستر آن آرامگاه را به چهار گوشه ي كره ي خاكي پاشيدي؛ گيرم استخوان ها را تاخت زدي و به ثمن بخس فروختي. راز اين نكته را بگو كه چرا او مي ماند، به رغم آن كه از خود قدرتي ندارد؛ و تو مي ميري، به رغم آن كه قدرت سراسر يك ملك به هزار حيله و خدعه به زير پاي تو مانده است.
قانون تو چيزي ست؛ قانون او چيزي ديگر. شما دو تا بر دو زمين متفاوت گام مي زنيد. دو آسمان متفاوت بر شما نظارت دارند. كسي كه در تاريكي با كلنگ مي آيد، با كسي كه در روشنايي با قلم مي آيد، فرزندان قلمرو واحد نيستند. يكي پنجره ها را مي بندد، شاخه ها را مي شكند، جهان را تاريك مي خواهد. ديگري آن زن را به كنار پنجره مي خواند، آسمان را از برابر چهره و موهاي آزاد او عبور مي دهد و دشت هاي خنك را در برابر باران ها مي گستراند. جان شاعر در جايي ديگر است، و نه در نامي كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشي. اگر در هر دقيقه هزار بار بميرد، باز هم باقي است، در هر ثانيه و هر دقيقه؛ و نه حتي هميشه در قلب مردم عامي، كه ممكن است ندانسته تن به تخريب سنگ قبر شاعر در داده باشند. ترازو به دستاني هستند كه از راه مي رسند، پياپي از راه مي رسند تا سرشت رواني را سبك سنگين كنند كه هستي اش را ايثار زبان مي كند، حتي از پس مرگ، كه شاعر اگر شاعر است، روان و زبانش به حس مرگ آلوده نيست. و واي بر شما كه چنان خواهيد سوخت كه انگار هرگز نبوده ايد.
حتي اگر ما در روز روشن گرد هم آييم تا نگذاريم شما سنگ قبر را تاراج كنيد، باز هم كفتاران شما تاريكي ذهن خود را دارند، و ظلمت شب، شب گورستان را؛ و در تاريكي جهان هر كاري از دست شما برمي آيد. كابوس آن تاريكي تا ابد با ماست. اما آنچه از شما برنمي آيد، پذيرفتن اين حقيقت روشن تر از روز است كه به معيارهاي آن فرزندان شما در آينده دست خواهند يافت و نفرين تان خواهند كرد كه شما در زمان خود رخصت آن را نداديد كه جرعه اي آب گوارا از گلوي شاعر و همگنانش پايين رود. مي توانستيد از زنده ي شاعر لذت ببريد. لايقش نبوديد. و چه انتقامي شاعر از شما گرفته است. در زمان حياتش جرأت نكرديد دست به سويش دراز كنيد، حال به ناخن تيشه چهره ي مزارش مي خراشيد. چه پوزخندي از پس مرگ نثار ريشتان مي كند. شما تنها جرأت آن را داريد كه ترس خود را نشان دهيد. پس بشتابيد خاك تنش را غربال كنيد. نه باكي هست، نه غبني. هر ذره اش چشم كودكان شما را به شقاوت شما خواهد گشود. يقين برخاسته از شعر است كه چشم كور را به سوي نور مي چرخاند. بيمارستاني به وسعت يك كشور خواسته ايد ـ شاعر به تيمار كردن روان جهان برخاسته است. اگر تو از خرد و جستجوي بيزاري/ نه مردمي و ز تو ما به جمله بيزاريم*
حقارت را ببين كه در عصري كه يك عربده جوي جهاني به كشتن خلايق برخاسته، چاقودار محلي به نيش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از يك سنگ مي كند. غبطه خوردن زنده بر مرده را ببين. مرده اين را پيشاپيش ديده بود. زنده حالا هم نمي بيند. صداي شاعر از زير خاك و از پس قرون، به صداي شاملو به گوش مي رسد:
آب و هواي فارس عجب سفله پرور است
كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم
حيف است بلبلي چو من اكنون در اين قفس
با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم **
تورنتو ــ هشتم اپريل 2006
علی صالحی: متاسفانه، بنابه تجربهی این چند دههای که ما داریم، این سایههای موهوم هرگز رویت نشدند و پرده از رخسار شبپرستشان کنار زده نشده و یقینا از سر ترس و بزدلیست که این نوع پنهانکاری را در تخریب آثار اهل قلم بکار میبرند و فکر هم نمیکنم که به این سادگیها بتوان پیبرد که چه کسانی دست به چنین اعمال کاملا غیرانسانی و غیرفرهنگی میزنند، و معمولا هم هیچکسی پاسخگو نیست و بعهده نخواهد گرفت.
دویچهوله: فکر میکنید دلیل این امر چه بوده؟
علی صالحی: اولا، این نوبت چهارم است که این برخورد با مزار ا. بامداد میشود و فکر میکنند که مثلا با برخورد با سنگ مزار یک شاعر بزرگ و جهانی ، میتوانند تفکر خودشان را اعمال کنند، با این معنا که دیگران و زندهگان را مرعوب کنند. ولی حقیقتا این غروبنشینان متمایل به تاریکی بسیار سادهلوح، عجول و متعصب هستند و راهشان هرگز ادامه پیدا نخواهد کرد. تلاش بیهودهایست که در واقع و در نهایت لعنت آسمان و زمین است که آن را هم به قیمت گزاف برای خودشان میخرند. حقیقت این است که تنها یک نکته به ذهن من میرسد و آن هم این است که عدهای واقعا نمیخواهند مزارگاه کرج، مزارگاه مختاری و پیونده و شاملو و دیگر بزرگان شریف اهل قلم و آزادهی مردم این سرزمین زیارتگاه رندان روزگار و آزادیخواهان بشود. من فکر میکنم فقط همین بخش مورد نظر است، چون اگر هر پنجشنبه ما سری به این مزارگاه بزنیم میبینیم که جوانان ما برمزار شاملو، مختاری و پوینده نشستهاند و دارند شعرهایشان را همسرایی میکنند.
دویچهوله: در بیانیهای که منتشر شده توصیه کانون نویسندگان ایران به مردم ادبپرور ایرانی و خانواده و یاران شاملو این بوده است که اقدامی برای بازسازی سنگ گور شاملو نکنند. این به چه دلیل است؟
علی صالحی: وقتی ما رویای خودمان را برمیآوریم و بلندقامت میگذاریم و بعد به وقت غروب جغدها و خفاشها میآیند و دوباره ویرانش میکنند، یکبار، دوبار، سهبار و چهاربار، سرانجام به این نتیجه میرسیم که نشان شاعران بزرگ، نشان آزادیخواهان و نشان عدالتطلبان همواره یک بینشانی تاریخی بوده که روح و روان و جان و پدیدهی وجودیشان را بسوی اسطورهگی سوق میدهد. همان به که بینشانی نشان همهی آزادیخواهان باشد و چه سود که ما دوباره سنگی بگذاریم یا خانواده یا دوستان شاملو. مجددا اینکار را خواهند کرد. بگذارید این شاعر بزرگ همچنان بیسنگ باقی بماند تا سنگهای آسمانی بر سر خفاشها فرود بیاید. به اعتقاد من، بزرگترین زیانی که از حیث فرهنگی به این ملت وارد میشود، همین تحرکات عجولانه و پرتوحش است. ما براین اعتقاد هستیم که این فرهنگ ما نیست، این فرهنگ ایرانی نیست و حتا فرهنگ اسلامی نیست. و ما متاسف هستیم که چنین اتفاقاتی در جامعه ما میافتد که بويژه نوک نیزه به سوی اهل فرهنگ هم هست و نباید این اتفاقها بیفتد. اما حالا که افتاده، ما هم باید بسوی افقی حرکت کنیم که چارهجویی کنیم و بدانیم چه باید کرد. نهایت هیچ مزیتی نخواهد داشت که شاملو نامش بر یک سنگ حک شده باشد. نام شاملو و شاعران آزادیخواه و شاعران شریف و اهل قلم و دگراندیشان همواره بر لوح تپندهی قلب این مردم حک شده است و نیازی به سنگ نیست.
دویچهوله: آقای صالحی، آیا مىتوان تخريب مزار شاملو را به عنوان شروع تهاجم جديدى عليه اهل ادب و هنر ایران قلمداد كرد؟
علی صالحی: اگر در قفای ما، در روزها و ماهها و سالهایی که طی کردهایم و آمدهایم چنین حوادثی رخ نمیداد، ما میتوانستیم امروز شکستن سنگ مزار ا. بامداد را نوعی پیام تاریک و تهدیدآمیز بدانیم نسبت به اهل قلم، اهل اندیشه و کسانی که به شرافت قلم سوگند خوردهاند. اما این نیست به اعتقاد من. این شکستن سنگ مزارها از شهر سلحشوران، معروف به خاوران، شروع شده است در طی این چند دهه و پیش از آن، در قطعهی مبارزین شهیدشدهی پیش از انقلاب در بهشت زهرا هم ما ویرانیها دیدیم، از جمله سنگ مزار خسرو گلسرخی را دیدیم که شکستهاند. نه! این یک مسئلهایست که ادامهی همان تفکر تاریک است و پیام خاصی ندارد. اما فقط همین اندک پیام را در درونش میتوان جستجو کرد که میگوید، مزارگاه کرج دیگر جای شماها نیست و اولین نشانهاش هم این بود که حدود ۵ ساعت ما در همین مزارگاه نشستیم تا رخصت خاکسپاری میت شاعر بزرگ معاصرمان، م. آزاد را گرفتیم و با دردسر روبرو شدیم. این یک نشانه بود و این نشانه یک علامت کوچکتر پیش از آن هم داشت و آن بردن میت منوچهر آتشی به بوشهر بود. چون قرار بود که میت منوچهر آتشی را در همین مزارگاه کرج خاک سپاری کنند، ولی اجازه ندادند و بردند در بوشهر خاک کردند و بعد از آن برخورد اداری که اصلا قابل پیشبینی نبود و چنین مشکلی را ما تجربه نکرده بودیم. برای م.آزاد پیش آوردند وحالا شکستن سنگ احمد شاملو بزرگ و احیانا، ما نمیدانیم، شاید این سنگ شکستنها در این مزارگاه بازهم ادامه پیدا بکند.
دویچهوله: آقای صالحی جامعه ادبی و هنری ایران چه عکسالعملی نشان داده و آیا در تدارک مراسمی در مورد این مسئله است؟
علی صالحی: ببینید، وقتی به سنگ مردگان رحم نمیکنند، آیا به زندهگان این اجازه را خواهند داد که چنین تجمعی یا یادبودی داشته باشند؟ خیر! ما در ایران چون مستقیما تمام سرانگشتانمان را در کانون آتش گرفتهایم، میدانیم که چنین اجازه و مجوزی به اهل قلم مستقل نخواهند داد، از جمله اینکه به کانون نویسندگان طی این چهار سال بهیچوجه اجازه حتا مجمع عمومی رسمی خودش را، طبق همین قانون اساسی که الان وجود دارد، ندادند و تمام موازین انسانی را نادیده میگیرند. طبعا، نه! چنین چیزی نیست، بجز افسوس خوردن، بجز ابراز تاسف البته در درون ایران. ولی بیرون ایران حتما اهل قلم و دوستان و آزادیخواهان کار خودشان را خواهند کرد و مراسم خودشان را خواهند داشت و اعتراض خواهند کرد. اما اینجا در حد یک اطلاعیه دادن، آری! و احتمالا انعکاساش در تحریر و نوشتهی منفرد اهل قلم در آینده منعکس خواهد شد.
گزينهيي از اشعار شاعران بزرگ جهان
ترجمهي احمد شاملو
*********************************
اشاره
تذکار این نکته را لازم میدانم که چون ترجمهی بسیاری از این اشعار از متنی جز زبان اصلی به فارسی درآمده و حدود اصالتشان مشخص نبوده ناگزیر به بازسازی آنها شدهام.اصولاً مقایسهی برگردان اشعار با متن اصلیکاری بیمورد است. غالباً ترجمهیشعر جز ازطریق بازسازی شدن در زبان میزبان امر بیحاصلی است و همان بهتر که خواننده گمان کند آنچه میخواند شعری است که شاعر به فارسی سروده. همهی این اشعار برای این چاپ بازبینی و اگر متن آن در اختیار بوده بازنگری شده است.
ا. ش
...اما اگر سراسر کوچهام را سرراست
و سراسر سرزمینم را همچون کوچهیی بیانتها بسرایم
دیگر باورم نمیدارید. سر به بیابان میگذارید!
پل الوآر
مقدمه
شعر امروز ما شعری آگاه و بلند است، شعری دلپذیر و تپنده که دیری است تا از مرزهای تاءثیرپذیری گذشته به دورهی اثربخشی پا نهاده است. اما از حق نباید گذشت که این شعر، پس از آن همه تکرارهای بیحاصل، بیداری و آگاهی خود را به مقدار زیاد مدیون شاعران بزرگ دیگر کشورها و زبانهاست. ــ استادانی که شعر ناب را به ما آموختند و راههای تعهد را پیش پای ما نهادند. شاعرانی چون الوآر و لورکا، دسنوس و نرودا، حکمت و هیوز و سنگور و میشو که ما را با ظرفیتهای گوناگون زبان و سطوح گوناگون این منشور آشنا کردند و از حصار تنگ قصیده و غزل و رباعی پروازمان دادند و چشماندازی چنان گسترده در برابر دیدهگان ما نهادند که امروز میتوانیم ادعا کنیم که حتا شناخت استادان بزرگی چون حافظ و مولوی را نیز ــ از نظرگاهی تازه و با معیارهایی سوای «معاییر الاشعار العجم» ــ مدیون شناخت شعر جهانیم... از این جهت شاید بتوان پذیرفت که مجموعهی حاضر میبایست بسی پیشتر فراهم آمدهباشد.
حقیقت این است که اگر چه ضربهی اول را نیمای بزرگ فرود آورد و بیداری ِ نخستین را او سبب شد، این ضربه در آن روزگار تنها گیجکننده بود: با فریاد نیما از خوابی مرگنمون بیدار شدیم با احساس شدید گرسنهگی، اما در گنجههای گذشتهی خانهی خود چیزی نمییافتیم زیرا هنوز نگاهمان از خواب چندصدساله سنگین بود.
ضربهی بیدارکننده در شخص من چاپ نخستین بخش ناقوس بود: نخستین شعری که از نیما خواندم در نخستین باری که نام او را دیدم: اول فروردین ۱۳۲۵. اما این بیداری کافی نبود. پس، جستوجو آغاز شد. به یاری ِ فرانسهی ناقصی که میدانستم در نخستین جستوجوها به ماهنامهی «شعر» رسیدم (از نشریات پییرسهگر). و در این مجله بود که، هم در نخستین نظر به لورکا برخوردم در شاهکاری چون قصیده برای شاه ِ «هارلم». چیزی که اگر چه هم در آن ایام به ترجمهاش کوشیدم تنها و تنها شگفتانگیزی میکرد نه اثربخشی. شاعران دیگری چون روردی و کوکتو و سنژون پرس و اودی برتی و بسیاری دیگر که نام و آثارشان در شمارههای ماهنامهی «شعر» میآمد بیگانهگی میکردند و مقبول طبع خام من که هنوز سخت جوان و بیتجربه بودم و از ناقوس نیما به شاه ِ هارلم لورکا پریده، نمیافتاد. لذت بردن از این اشعار برای من میسر نبود; و ذهنی که در بوستان سعدی و نظم ابوحفص سغدی متحجر شده بود آمادهگی ِ درک و پذیرش شعرهایی را که فرهنگی زنده و پویا طلب میکرد نداشت. شاعری چون مایاکوفسکی نیز ــ که به شدت تبلیغ میشد ــ تنها و تنها «تعهدآموز» بود نه «شعرآموز»; گو این که بعدها بسیاری از منتقدان آبکی درآمدند که من به شدت از او تاءثیر پذیرفتهام! ــ البته دلیلی که برای این حکم بیفرجام اقامه میکردند از خود حکم جالبتر بود: آخر، متهم به مناسبت چندمین سالگرد خودکشی ِ مایاکوفسکی شعری نوشته بود! مدرک از این جانانهتر؟ ــ اما حقیقت قضیه این بود که، در مبارزهیی که میان ا.صبح (به عنوان افراطیترین شاعر آن روز) و بوروکراتهای به خیال خود «مترقی» ِ آن روزگار درگیر شده بود، مایاکوفسکی را (که آنان کورکورانه تبلیغ میکردند) پیرهن عثمان کرده بودم تا در پناه او بتوانم حرف خودم را بگویم. و خود پیداست که چنین شعری لحنی مایاکوفسکیوار میطلبید. همین و بس. شاید برای ناقدان گرامی ِ شعر و ادبیات وطن هنوز هم مرغ یک پا داشته باشد، اما بهراستی نه! مایاکوفسکی تاءثیر قابل عرضی بر من نگذاشت. اما جستوجو با پیگری ادامه یافت.
بودلر و ورلن، و از آخرتریها فرنانگرهگ، و بهخصوص سوپروییل که تاءثیرشان در دستهی متغزلان نوین (به سرکردهگی ِ توللی) سخت آشکار بود نیز در من علاقهی زیادی برنمیانگیخت. امکانات مالی اندک (و معمولاً زیر صفر) اجازهی مطالعهی چندانی نمیداد و حداکثر بهرهجوییهای من در همان دایرهی مجلاتی از قبیل ماهنامهی شعر محدود و محصور بود که همانها را نیز آن سواد و فرهنگ اندک قد نمیداد تا در قلمرو شعر فارسی تجربه کنم. میخواستم و نمیتوانستم. و کم و بیش داشتم در نیما متحجر میشدم (در حدود مرغ باران مثلاً)، که به ناگهان الوآر را یافتم. و تقریباً در همین ایام بود که فریدون رهنما پس از سالهای دراز از پاریس بازگشت با کولباری از آشنایی ِ عمیق با شعر و فرهنگ غرب و شرق و یک خروار کتاب و صفحهی موسیقی. آشنایی با فریدون که بهخصوص شعر روز فرانسه را مثل جیبهای لباسش میشناخت دقیقاً همان حادثهی بزرگی بود که میبایست در زندهگی ِ من اتفاق بیفتد. به یاری ِ بیدریغ او بود که ما ــ به عنوان مشتی استعدادهای پراکنده که راه به جایی نمیبردیم و کتابی برای خواندن نداشتیم و یکسره از همه چیز بیبهره بودیم ــ به کتاب و شعر و موسیقی دست یافتیم و آفاق جهان به رویمان گشوده شد. خانهی فریدون پناهگاه امید و مکتب آموزشی ِ ما شد. کار بار افکندن ما در خانهی او از یک ساعت (در روزهای نخست آشنایی) به ساعتها و بعدها گاه به روزهای متوالی کشید. من بهراستی نمیدانم وجودمان تا چه حد مزاحم آسایش و زندهگی ِ او بود، زیرا به مصداق آن که دود از کُنده بلند میشود باید بگویم خود او بود که سخاوتمندانه، در نهایت گذشت و تا فراسوی بزرگواری به بهرهجوییهای ما دامن میزد. فریدون برای ما قاموسی شده بود که از طریق او به هرچه میجُستیم دست مییافتیم: از آشنایی ِ کلی با موسیقی ِ علمی و مکاتب نقاشی تا کشف شعر ناب. در هر حال حق فریدون رهنما بر شعر معاصر، پس از نیما، دقیقاً معادل حق از دست رفتهی کریستف کلمب است بر آمریکا! ــ در آن روزگاران فریدون تنها کسی بود که ما را تاءیید میکرد، بهمان کتاب میداد بخوانیم، برایمان حرف میزد، پَر و بالمان میداد، تشجیعمان میکرد و حتا پول میداد که کتابمان را چاپ کنیم (چاپ اول قطعنامه به سرمایهی او شد). پیش فریدون که بودیم برای خودمان کسی بودیم و از پشت در خانهی او به این طرف فقط توسری بود!
باری آشنایی ِ با الوآر (که ضمناً فریدون از دوستان نزدیکش بود) منجر به کشف جوهر شعر و زبان شعر ناب شد. و همین کشف اخیر بود که بعدها به مکاشفات دیگری انجامید. مکاشفاتی که بی پیبردن به جوهر ناب شعر میسر نبود: کشف حافظ و مولوی، و کشف فردوسی از نظر ارزش صوتی ِ کلمه! ــ چیزی که هنوز که هنوز است بعض استادان ما خیال میکنند دو ذرع و نیمش یک دست کت و شلوار میشود! و به این ترتیب بود که من از نیما جدا شدم.
دفتر ششم هوای تازه ــ که نیما نمیپسندید و از آن خشمگین میشد ــ اگر عقیدهی خودم را بخواهید ثمرهی تلاش توانفرسای شاعری است که احساس شعر را با کشف شعر عوضی گرفته است و با این همه دست و پایی میزند تا از آنچه کشفی بزرگ انگاشته به سود زبان و فرهنگ و شعر محیط خویش کاری انجام بدهد در حالی که هنوز، نه از ماهیت شعر گذشتهی وطنش آگاه است و نه (دست کم) از زبان مادری ِ خود آگاهی ِ بهکارخوری دارد! ــ جلالخالق!ــ و خشم ِ نیما هم شاید معلول همین حقایق بود.
و این حماقت گریبانگیر این بنده بود و بود و بود، تا آن که سرانجام از خود شرمش آمد و به توشهاندوزی پرداخت. کاری که میبایست به کشف زبان و ظرفیتهای شگفتآور آن، به کشف موسیقی ِ کلام و ارزشهای صوتی و رنگ و بو و طعم و مهربانی یا خشونت کلمه بینجامد. در واقع شرایط اقتصادی سبب شد که کارها سروته انجام گیرد: نخست نویسنده و شاعر شدیم و بعد به فراگرفتن زبان پرداختیم; شعر را در زبان دیگر از شاعران دیگر آموختیم و بعد به شعر فارسی بازگشتیم و به خواندن و آشنا شدن با خدایانی چون حافظ و مولوی همت نهادیم. بد هم نبود. گیرم نمیدانم اگر آن اشتیاق و شور دیوانهواری که در جان ما شعله میکشید نمیبود و اگر فریدون چون فرشتهی نجاتی بهموقع از آسمان فرود نمیآمد سرگذشت ما چه میشد!
باری از آنچه میخواستم بگویم پُر دور افتادم: در این سالها یا آن سالها یکی از کارهای بسیار مفیدی که به همت ما عاشقان سینهچاک شعر صورت گرفت ترجمهی شعر شاعران بزرگ جهان بود. کاری که هر یک از ما در حدود سلیقه و امکانات خویش انجام دادهایم. تقریباً هیچ یک از شاعران نسل ما نیست که به ترجمهی تودهیی از اشعار مورد علاقهی خویش نپرداخته باشد. بیگمان این اشعار بر حسب آن که تا چه حد در زبان فارسی جا افتاده باشد در برداشتهای شاعران دیگر از شعر و در تجربههای شاعرانهی آنان اثری عمیق به جا نهاده است. به همین لحاظ من لازم میدانم (و توصیه میکنم) که هر یک از این شاعران ِ مترجم از آن شعرها که به فارسی برگرداندهاند مجموعهیی فراهم آرند.
در مورد شخص خود باید بگویم که متاءسفانه دربهدریها و نابهسامانیهای فراوان مانع آن شد که بتوانم از هرچه ترجمه کردهام نسخهیی برای خود نگهدارم و اکنون که بدین مهم برخاستهام میبینم آنچه در دسترسم هست حتا یک دهم آن همه شعر که در مدتی نزدیک به سی سال به فارسی برگرداندهام نیست و بهناچار موقتاً به گردآوردن همین مقدار اکتفا شد.
پارهیی از آنچه در این مجموعه فراهم آمده اشعاری است که با یاری ِ دوستان دیگر به فارسی درآمده است. ــ از آن جمله شِکوهی پرل میلی است که حمید میرمطهری آن را با متن انگلیسی مقابله کرده است. نیز اشعار لنگستون هیوز که با حسن فیاد به فارسی برگرداندهایم، همچنان که پارهیی از هایکوهای ژاپنی را. ترجمهی شعر من انسانم و منظومهی بسیار زیبای جنونزدهگان ِ خشم محصول همکاری با آلک، مترجم کوشای آثار شعری ِ ارمنی است. نخستین چاپ شعر دیگری از این مجموعه نیز به امضای دیگری به چاپ رسیده بوده است. مشتی از این اشعار از نو برای این مجموعه ترجمه شده و مشتی دیگر به دلیل در دسترس نبودن متن اصلی حتا از تجدید نظر نیز محروم مانده است، که چه بسا در ترجمهی آنها لغزشهایی نیز صورت گرفته باشد.
به هر حال اینها نکاتی بود که میبایست گفته میشد.
بهار ۱۳۵۲
در چاپ سوم این کتاب، اشعار پراکنده و مجموعههای دیگری نیز آمده است:
- یاکوووس کامپانللیس: دو شعر از ماوت هاوزن.
- یانوس ریتسوس: هجده شعر ِ ترانههای میهن تلخ.
- مارگوت بیکل: مجموعههای دوگانهی سکوت سرشار ازناگفتههاست و چیدن سپیدهدم.ــ گفتنی است که این اشعار برای پخش از طریق نوار صوتی به توصیهی دوستم محمد زرینبال و توسط خود او کلمه به کلمه از آلمانی به فارسی ترجمه شد و من آنها را بازسازی کردم به صورتی که گاه شعر یکسره به صورتی دیگر درآمد و گاه شعری با اصل خود شاید تنها در برداشت یا مضمون مشترک است و گاه اصلاً در کتاب خانم بیکل نیامده! در حقیقت این دو مجموعه به نحوی حاصل همکاری شاعرانهی خانم بیکل و من است و به عبارتی ترجمهیی است فیتز جرالدی.
- ناظم حکمت: هفت شعر.
- گابرییل ماریانو: دو شعر.
- اویدیو مارتینس: یک شعر.
- پل الوآر: یک شعر.
- آلن لانس: هفت شعر از مجموعهی گمشدهگان نازکدل از آب درمیآیند.
- ژاک پرهور: هجده شعر از مجموعههای مختلف او.
-اشعار افزودهی لنگستن هیوز از «آواز» به بعد با همکاری ِ حسن فیاد.
- اکتاویو پاز: شانزده شعر با همکاری ِ حسن فیاد. و در چاپ پنجم این کتاب (کتابی که در دست دارید) اشعار دیگری نیز افزوده شده است:
- برتولت برشت: یک شعر.
- فدریکو گارسیا لورکا: یک شعر.
- پل الوآر: چهار شعر.
- یوری کاستلان: یک شعر با همکاری ِ احمد کریمی حکاک.
- اریک فرید: یک شعر.
- کلارا خانس: یازده شعر.
- گابریل گارسیا مارکز: یک شعر.
- مارگوت بیکل: هفت شعر
- هوری گوشی دگاکو: یک شعر.
- کیتاهارا هاکوشو: یک شعر.
- ثجو یاسو: سه شعر.
ددر سنگسر واقع در استان سمنان متولد شده ام. سال 1370 در مجلات سینمائی شروع به کار کردم. حاصل گفتگوهایی را که برای چند مجله سینمایی انجام داده بودم، در قالب کتابی با عنوان«سینما و ادبیات» به چاپ رساندم. کتاب شامل کفتگوهایی است با احمد شاملو، نجف دریابندری، محمد علی سپانلو، آیدین آغداشلو، صفدر تقی زاده، هوشنگ گلشیری، مرتضا ممیز، بهرام بیضائی، ناصر تقوائی، پرویز کیمیاوی، عباس کیا رستمی، بهمن فرمان آرا، محسن مخملباف و داریوش مهرجویی.
سعید شفا: قبل از هر چیز یک معرفی کلی از خودتان بدهید. کجا متولد شدید، فیلمسازی را از چه زمانی آغاز کردید و تا کنون چند فیلم ساخته اید؟
مسلم منصوری: در سنگسر واقع در استان سمنان متولد شده ام. سال 1370 در مجلات سینمائی شروع به کار کردم. حاصل گفتگوهایی را که برای چند مجله سینمایی انجام داده بودم، در قالب کتابی با عنوان«سینما و ادبیات» به چاپ رساندم. کتاب شامل کفتگوهایی است با احمد شاملو، نجف دریابندری، محمد علی سپانلو، آیدین آغداشلو، صفدر تقی زاده، هوشنگ گلشیری، مرتضا ممیز، بهرام بیضائی، ناصر تقوائی، پرویز کیمیاوی، عباس کیا رستمی، بهمن فرمان آرا، محسن مخملباف و داریوش مهرجویی.
تحت پوشش کار مطبوعاتی، خارج از دستگاه اداره سانسور رژیم، هشت فیلم مستند بین سالهای 1373 و 1377 ساختم. تاکنون به جز فیلم های «کلوز آپ لانگ شات» و «شاملو، شاعر آزادی»، فیلم های زیر را به اتمام رسانده و در جشنواره های سینمایی به نمایش گذاشته ام.
فیلم «کلوزآپ لانگ شات» به زندگی «حسین سبزیان» بعد از فیلم کلوزآپ کیارستمی می پردازد. این فیلم را به همراهی «محمود شکرالهی» ساختم.
فیلم«شاملو، شاعر آزادی» در باره احمد شاملو است. «سینما و دیگر هیچ» ماجرای یک گروه فیلمساز هشت میلیمتری را در روستایی در اطراف تهران به تصویر می کشد. «زمین بدون سکس» چگونگی اشکال جنسی در ایران و موقعیت زنان خودفروش را بررسی میکند. «زندگی ممنوع» وضعیت زنان جنگزده را به تصویر می کشد.
«سیاهی لشکر» به سیاهی لشکرهای سینمای ایران می پردازد. این فیلم را به طور مشترک با «نصرالله شیبانی» ساختم. «بچه فروشی» در باره خرید و فروش کودکان در تهران است.
«غریب در وطن» داستان زندان های جمهوری اسلامی است. دو فیلم آخر ناتمام مانده است. «سیاهی لشکر» و «سینما و دیگر هیچ» تا چند ماه دیگر به نمایش گذاشته خواهند شد. در حال حاضر نیز مراحل فنی فیلم های «زمین بدون سکس» و «زندگی ممنوع» را انجام می دهم.
شفا: انگیزه ساختن فیلم در باره احمد شاملو شاعر بزرگ ایران چه بود؟ چرا او را انتخاب کردید؟
منصوری: در نوجوانی، شعرهای شاملو برای من حکم چیزی را داشت که خطوط درست تری را از زندگی رسم می کرد. در ایران قصد داشتم، در باره دو نفر « شاملو» و« احمد محمود» فیلم بسازم. به نظر من شاملو در شعر و احمد محمود در رمان، بیش از نویسندگان معاصر خودشان با موضوعات اجتماعی درگیر بوده اند و تب و تاب جامعه بازتاب بیشتری در آثارشان یافته است.
فیلمنامه «احمد محمود» را با مشورت خودش نوشتم و یک کپی از آن را برای بهمن مقصودلو پست کردم؛ چون قرار بود تهیه این فیلم را نیز مقصودلو به عهده بگیرد که به هرحال تا موقعی که در ایران بودم شرایط ساخت آن فراهم نشد.
شفا: چه مدت برای ساختن این فیلم صرف کردید؟
منصوری: نزدیک به دو سال. چون زمان فیلمبرداری، شاملو به شدت بیمار بود. میگرن شدید و درد پا فرصت چندانی برای او باقی نمی گذاشت. در نتیجه، بین هرجلسه فیلمبرداری، سه چهار ماه فاصله می افتاد. از سوی دیگر، من در اوایل کار، تهیه کننده ای نداشتم. در نتیجه تهیه کرایه دوربین و هزینه وسائل صحنه برایم مشکل بود. برای مثال، «محمود کلاری» که برای اولین جلسه فیلمبرداری آمد، 300 هزار تومان برایم فراهم کرد تا ادامه ی فیلمبرداری میسر شود. من ابتدا طرحی داشتم و می خواستم یک روز از زندگی شاملو را به تصویر بکشم. فیلم با سفری از تهران به خانه ی او آغاز می شد و در طول راه، گفتاری در باره جایگاه و اهمیت او در ادبیات ایران روی تصاویر می آمد. در انتهای گفتار به خانه ی شاملو می رسیدیم؛ با او پیرامون شعر و ادبیات معاصر و مسایل اجتماعی ایران صحبت می کردیم؛ آلبوم خانوادگی او ورق می خورد؛ روی عکس های دوره ی جوانی اش مکث می شد؛ و راجع به آن دوران و عشق او به «آیدا» و... صحبت می شد و در انتها، روز به شب می رسید و دوربین پشت پنجره ی اتاق «شاملو» قرار می گرفت. چراغ اتاق، پنجره را روشن می کرد و تیتراژ پایانی روی پنجره نقش می بست. اما موقع فیلمبرداری، نتوانستم براساس طرح قبلی حرکت کنم. در نتیجه با هر فرصتی که پیش می آمد از شاملو فیلم می گرفتم تا موقع تدوین به ساختمان فیلم برسم.
شفا: در فیلم کسانی مثل کیا رستمی و ناصر تقوائی نیز با شما همکاری کرده اند. آیا کسان دیگری نیز بودند که در ساختن این فیلم شما را یاری داده اند؟
منصوری: اگر منظور از همکاری در ساخت فیلم یا در تدوین و ارائه ی ایده ای برای فیلم است، هیچکدام چنین همکاری با من نداشتند. فقط راجع به شاملو در فیلم صحبت کرده اند. با ناصر تقوائی قبلاً چند بار به خانه ی شاملو رفته بودم(که ارتباطی به این فیلم نداشت) این بار می خواستم راجع به شاملو در فیلم صحبت کند؛ به این نتیجه رسیدیم که بهتر است موقع فیلمبرداری، او از شاملو عکس نیز بگیرد؛ چون از قبل تصمیم داشت مجموعه ی عکس هایی از شاملو را تهیه کند. فیلمبرداری صحنه های مربوط به کیارستمی را نیز پسرش «بهمن» با دوربین کیارستمی انجام داد.
اولین «راش»ها (نماها)یی که از شاملو گرفتم به اتفاق مخملباف دیدیم. مخملباف چند پیشنهاد داد که یکی این بود که کمتر از چهره ی شاملو در فیلم استفاده کنم و بیشتر از تصاویر و فضای بیرونی بهره بگیرم.
شفا: چگونه توانستید رضایت شاملو را برای تهیه ی این فیلم جلب کنید؟
منصوری: سال 1373 برای مصاحبه به دیدن شاملو رفتم که این اولین دیدار من با شاملو بود. بعد از این مصاحبه، هرچند وقتی پیش او می رفتم. بعد از مدتی پیشنهاد کردم که از او فیلم بگیرم. شاملو، کوچکترین رغبت و تمایلی نداشت. این کار را فقط وقت تلف کردن می دانست. می گفت: قبل از تو خیلی ها چنین پیشنهادی داده اند، و معتقد بود که این فیلم به درد هیچ بشری نمی خورد. یک بار بعد از این که فیلمبرداری تمام شد، گفت:«نتیجه ی کار امروز تو این بود که مرا دو ساعت از خوابیدن انداختی...»!
شفا: چهار چوب فیلم را چگونه بناکردید؟ سوآلات را شما طرح کرده و به پرسش کنندگان دادید، و یا آنها آزاد بودند تا حرف های خود را مطرح کنند؟
منصوری: از شاملو خودم سوآل می کردم. و افرادی که با او صحبت کرده اند، از قبل قرار شد هریک راجع به موضوعی صحبت کند. یکی راجع به روزنامه نگاری، یکی راجع به شعر و...
شفا: شعرخوانی فیلم یکی از بخشهای زیبای فیلم است. آیا شاملو در انتخاب این قطعات دخالت داشت؟
منصوری: نه، شاملو دخالتی در انتخاب شعرها نداشت. شعرها را خودم انتخاب کردم و شعر پایان فیلم، به پیشنهاد«سپانلو» بود.
شفا: فیلم شما گرچه در محدوده ی خانه ی شاملو و اتاق نشیمن او فیلمبرداری شده، اما با رفت و برگشت هایی که با افراد دیگر دارد، بسته و محدود به نظر نمی رسد.
منصوری: از ابتدا چندتا مشکل داشتم. یکی این بود که هنگام صحبت کردن با شاملو امکان تغییر زاویه ی دوربین را نداشتم؛ چون حداقل دوتا دور بین لازم بود که به دلیل مشکل مالی نمی توانستم همزمان دوتا دوربین کرایه کنم. دیگر اینکه می دانستم باید از شعرهای شاملو در فیلم استفاده کنم. اما نمی دانستم برای شعر از چه تصاویری استفاده کنم. از سوی دیگر نمی خواستم معادل تصویری خود شعر را استفاده کنم. چون تصویر در شعر شاملو چنان قدرتمند است که با هرگونه معادل بیرونی آن به قدرتمندی تصویر شعر نخواهد بود. مثلاجایی که شاملو از باران یا مه یا درخت... تصویر می دهد، اگر تصاویر باران یا درخت را به عنوان معادل شعری استفاده می کردم، احتمالا کار احمقانه یا متوسطی از کار در می آمد.
اگر قرار باشد آدم راجع به فیلمسازی فیلم بسازد، ساده ترین شکل این است که «کات» شود به فیلم های او. باخود می گفتم در باره ی یک شاعر به چه می توان برش زد؟ به این نتیجه رسیدم که به جامعه اش برش میزنم. جامعه ای که به نظر من انسان در آن غایب است- و فقط سلاخان هستند بر گذرگاه ها مستقر- برای همین، از تصاویری از کوچه های خالی و تک آدم هایی که سایه وار می گذرند استفاده کردم. هرچند این تصاویر ارتباط مستقیم با شعری که خوانده می شود ندارد، اما به نوعی به حس شعر نزدیکی دارد. البته آن گونه که از این تصاویر مد نظر بود، در اجرا نتوانستم صورت بندی درستی بدهم. ولی در موقع پیوند خیلی سعی کردم که فیلم یک صورت بندی داشته باشد و صرفاً به مصاحبه تبدیل نشود. برای همین با «ایپکچی» حدود سه ماه روی پیوند آن کار کردیم.
شفا: آیا کلیه ی امور فیلم در ایران انجام شد؟
منصوری: بله، ادیت نهایی آن در ایران انجام شد و ترجمه و زیرنویس آن را نیز در ایران انجام دادم. شعر و صحبت های فیلم را «آریانپور» ترجمه کرد؛ بعد کپی نهایی را برای «مقصودلو» به نیویورک فرستادم؛ و او توسط «قاسم ابراهیمیان» فیلمساز مقیم نیویورک، تغییراتی در فیلم داد و گفتار «ایران درودی» و یک بخش از صحبت های اسماعیل نوری علاء را در فیلم اضافه کرد. چون قبلاً با نوری علاء در نیویورک صحبت کرده بود و کپی آن را برایم فرستاده بود. من در ایران دو تکه از صحبتهای نوری علاء را در فیلم استفاده کردم. بعد یک «ورسیون» اولیه از فیلم «شاملو» را ادیت کردم با عنوان «آن پرسش سوزان». «مقصودلو» تصاویری از این فیلم و شعری که در ادیت نهایی استفاده نکرده بودم به فیلم افزود و مجموعه ی عکسهایی از شاعران کشورهای دیگر را به اول فیلم اضافه کرد.
بخشی از این تغییرات را «مقصودلو» با من در میان می گذاشت و من توسط فکس نظراتم را برایش می فرستادم. وقتی فیلم را با تغییراتی که در آن ایجاد شده بود دیدم، احساس کردم جاهایی هارمونی کلی فیلم به هم خورده. به خصوص در پایان فیلم تصاویری –از ورسیون فیلم قبلی- به آن اضافه کرده و قرینه سازی آن که در ادیت سعی شده بود تا سکانس های اول فیلم با سکانس های پایانی همخوانی داشته باشد، به هم خورده است.
شفا: «مقصودلو» چگونه از فیلم شما اطلاع پیدا کرد و چگونه به فیلم شما وارد شد؟
منصوری: سال 75 تصمیم گرفتم همان مقدار فیلمی که از «شاملو» دارم ادیت کنم. با «محمد علی سجادی» دو هفته ای در استودیو فیلم را ادیت کردیم با عنوان «آن پرسش سوزان» (سجادی یکی از فیلمسازان سینمای ایران است که سعی کرده حیطه ی متفاوتی را در سینمای ایران تجربه کند. قصد داشتم ورسیون هایی را نیز با او ادیت کنم که آن زمان مشغول ساختن فیلمی در شمال ایران بود. در نتیجه با «ژیلا ایپکچی» فیلم را ادیت کردیم)
«آن پرسش سوزان» که ادیت شد، به سجادی گفتم اگر تهیه کننده ای پیدا کردم آن را کامل تر می کنم و اگر نه، همین کپی را به عنوان فیلم نهائی ارائه می دهم. به هرحال، سال 75 به دعوت فستیوال فیلم «رئال» به فرانسه رفتم و در آنجا تلفنی با «مقصودلو» صحبت کردم و «مقصودلو» پذیرفت هزینه ی فیلم را بپردازد و تهیه ی آن را به عهده بگیرد. متعاقب آن، کپی «آن پرسش سوزان» را برایش فرستادم و بعد با صحبت هایی که کردیم، قرار شد با آدم های دیگر نیز صحبت شود که این صحبت ها به فیلم اضافه شد و من ادیت نهائی را انجام دادم.
شفا: بودجه ی فیلم چقدر بود و آیا خرج خود را درآورده است؟
منصوری: حدود هفت میلیون تومان، ولی بعد که فیلم را برای «مقصودلو»فرستادم او در نیویورک فیلم را به کپی 16 میلیمتری تبدیل کرد و اسم «اکبر قهاری» نیز به عنوان تهیه کننده به تیتراژ فیلم اضافه شد. اما اینکه هزینه ی خود را برگردانده یا نه، نمی دانم.
شفا: آیا این فیلم در ایران به نمایش درآمده است؟
منصوری: نه، در ایران به نمایش در نیامده است. ولی کپی آن را به چند نفر داده ام. ایران این ویژگی را دارد که پخش غیرقانونی، بیشتر تماشاگر دارد. من فیلم «کلوزآپ، لانگ شات» را نیز در ایران پخش نکردم. اگر امکان پخش این فیلمها وجود داشته باشد، دوست ندارم در چهارچوب قانون آخوندیسم کاری ارائه کنم. دوست دارم آثارم در ایران پخش بشوند، اما به صورت غیرقانونی.
شفا: در خارج چطور؟
منصوری:در جریان پخش و سرنوشت فیلم در خارج نیستم. فقط گاهی در بعضی از مطبوعات فارسی زبان چاپ خارج می خوانم که فیلم در اروپا و یا جاهایی از امریکا با حضور تهیه کننده به نمایش گذاشته شده است.
شفا:چطور شد به امریکا آمدید؟
منصوری:بعد از فیلمبرداری فیلم «زنان تن فروش» قصد داشتم از ایران خارج شوم تا فیلم هایم را ادیت و پخش کنم. از «مقصودلو»خواستم دعوتنامه ای برایم بفرستد؛ و او به بهانه ی نمایش فیلم «شاملو» دعوت نامه ای برایم فرستاد که به امریکا آمدم.
براي ا.بامداد
پيش از اين اولين تلفن دور صندليام ميدويدم. قبل از آن دستهايم را لب تخت گذاشته بودم و وزن خود را تحمل ميكردم. بيست و پنج بار شنا رفتم. كف اتاق دراز كشيدم و آن قدر نوك انگشتهايم را به شست پايم رساندم كه شكمم ازعرق خيس شد. مطمئنم با اين كار رسوب سيزده نخ سيگار كه ديشب كشيدم همراه عرق از تنم بيرون ميزند.چطور ميشود بدون اطمينانهاي احمقانه زندگي كرد؟ همانجا، دراز كشيده روي فرش ماندم و گذاشتم هواي تازهاي كه از لاي پنجره ميآمد به كف پايم بخورد. انگشتهاي پايم مرطوب بودند و جريان هواي تازه را در ميان آنها احساس ميكردم. كمكم بدنم سرد ميشد. حوصلهي دوش گرفتن نداشتم. چرا وقتي آدم در خانه تنهاست بايد دوش بگيرد؟
سراغ كيفم رفتم و دوباره پولهايم را شمردم. آن قدركم مانده بود كه مثل وسواس خاراندن زخم، هي دوست داشتم دوباره بشمارمشان.اين بار روي تختم دراز كشيدم و به آفتاب شفاف بامدادي نگاه كردم. نور از لاي پردههاي عمودي كركره تابيده بود و ديوار لخت اتاق را راهراه ميكرد. تا وقتي حق التاليف مقالهي سي و پنج صفحهايام را نگرفتهام، بهتر است فقط روي همين تخت دراز بكشم. (بوطيقاي مرفولوژيك شعر )اگر پولش هم مثل اسمش باشد كلي كيف ميكنم. تا مامان از مشهد برگردد بايد كاري بكنم. تا آن موقع، غير از دزدي سيگار و كتاب كارهاي اخلاقي ديگري هم ميشود در زندگي انجام داد.
با اولين زنگ تلفن فكر كردم مريم است، هر چند دفعهي پيش براي هميشه از هم خداحافظي كرده بوديم. جليل آن طرف خط بود. صدايش كاملاً گرفته بود. گفت:
ـ خبر داري؟
ـ ازچي؟
ـ شاملو مُرد.
ـ مُرد؟
ـ آره.
ـ كي؟
ـ ديشب ساعت يك، توي آمبولانس.
فكر كردم : ( آخرين شير مرد ) انگار پيشتر هم اين جمله را شنيده بودم.
جليل هنوز صدايش گرفته بود. گفت:
ـ مي خوايم براش مراسم بگيريم. تو هم هستي؟
ـ حتماً.
ميخواستم بگويم باورم نمي شود. اما ديدم باورم شده است. كلمات هميشه باورپذيرتر از واقعيتاند. هيچ وقت از نزديك نديده بودمش، چون نميدانستم چي بايد بگويم. گفتگو با بعضي آدمها مثل پوشيدن كت شيكي ست كه كهنگي شلوار آدم را بيشتر نشان ميدهد. دوباره روي تخت دراز كشيدم و به آفتاب نگاه كردم. راه راههاي سايه روشن از سقف فاصله گرفته بود و به كف اتاق ميرسيد. ( بامداد غروب كرد.) اين ميتوانست تيتر روزنامههاي امروز باشد. شاملو هم الان دراز كشيده است. با موهاي فرفري سفيدش كه شبيه سر قديسين است. لاي شمد سفيد، با بدني سفيد، در جايي تاريك... مثل شعرهاي لوركا ست، در ساعت پنج عصر....
تلفن دوباره زنگ زد. اينبار اصلا به مريم فكر نمي كردم اما خودش بود.
ـ جدي خودتي؟
ـ چيه، خوشحال نشدي.
ـ چرا، خوشحالم.
ـ دروغگو.
ـ يه نفر مرده.
ـ كي؟ سعيد؟
ـ نه، شاملو.
ـ دوستت بود؟
ـ تقريباً.
ـ حالا چرا عقدت رو سر من خالي ميكني؟
ـ من كه چيزي نگفتم.
ـ رضا....
ـ جانم؟
ـ دوستتِ دارم.
ـ منم.... دوست ِ دارم.
ـ نمي خواستم بهات زنگ بزنم. مي خواستم فراموشش كني....
ـ مي دونم.
ـ زنگ زدم اين بار واقعا ازت خداحافظي كنم.
ـ ميخوام ببينمت، بيا خونه.
ـ نمي شه.
ـ بايد ببينمت، بيا خونه.
ـ ميخواي باز مامانت بيرونمون كنه.
ـ نيست، رفته مشهد.
ـ فقط همين يهبار، به شرط اينكه ديگه اصرار نكني.
كركره را كنار كشيدم و آفتاب سرتاسر ديوار را روشن كرد. تا نيامده بود بايد دوش ميگرفتم. بايد صبحانه ميخوردم كه دهانم بوي مرده ندهد. حتماً از فردا بچهها يكي يكي تلفن ميزنند، دربارهي شاملو مطلب ميخواهند. ميشود يك شعر نوشت: شير پيري با موهاي درخشان، با يك پاي قطع شده، خوابيده در محفظهاي سرد و فلزي كه با نورهاي سفيد فلورسنت روشن شده است... ( شير آهن كوه مَرد، مُرد.)... (هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتربود.) از همهي اينها مي شود اينها مي شود توي شعر استفاده كرد.
توي آينه قدي حمام به خودم نگاه كردم. تيغ كند شده بود و روي صورتم صداي سمباده ميداد. گوشت صورتي از زير تيغ بيرون ميزد و رگهاي خاكستري از خورده ريش و كف روي شكمم پايين ميرفت. آدم وقتي خيس ميشود به ابديت نزديكتر است. آينه عرق كرد و كم كم محو شدم. اگر همين الان بميرم چه ميشود؟ آدمي خيس با صورتي پاك ميان نور و بخار، در فراسوي زمان! تا يك هفته كسي پيدايم نميكند. اما كسي هم نيست در را روي مريم باز كند. بيشتر اوقات مرگ هم چيز با شكوهي نيست.
به اتاقم كه برگشتم، مربع نور از ديوار پايين آمده بود و كمي از آن روي فرش رسيده بود. ذرات درخشان غبار در هوا بالا ميرفتند. احساس كردم اتفاقي ميخواهد بيفتد. مريم زنگ در را زد و اتفاقي كه در حال افتادن بود، جايي خودش را قايم كرد. مريم كفشهايش را دستش گرفته بود و خود را در آينهي بالاي جا كفشي نگاه ميكرد. انگار تازه خودش را كشف كرده بود. يكبار كه مامان حمام بود به مريم گفتم، كفشهايش را بياورد توي اتاقم. در اتاق را از تو قفل كردم و به مامان گفتم جليل آمده. امروز مثل بچه مدرسهايها لباس پوشيده بود. گفتم:
ـ كفشهات رو بذار توي جا كفشي. هرجا دوست داري بشين، كسي نيست. چي دوست داري برات درست كنم. كاپوچينوي افغاني ميخوري؟ خودم اختراع كردم.
ـ نه، مي خوام زود برگردم، فكر كنم امروز بابا بياد دانشكده دنبالم.
ـ چه خوشگل شدي.
ـ چاخان بازي نكن. اومدم فقط ازت خداحافظي كنم.
ـ چاي كه ميخوري.
ـ از همون كه خودت گفتي ميخورم.
رفتم توي آشپزخانه و مريم حرف ميزد. به سگ پشمالوي روي تلويزيون ور ميرفت و حرف ميزد. توي هر جيبش چند دليل داشت. اصرار داشت وضعيتم را برايم روشن كند. نميدانم زنها چه علاقهاي به حقيقت دارند.
ـ ... نميشه، باور كن نميشه، زندگي بايد متعادل باشه.
ـ آماده شد. توي عمرت همچين چيزي نخوردي.
دوست نداشت توي هال بنشينيم. سيني را با فنجانهاي بزرگ سراميكي بردم توي اتاقم. چهار گوشي آفتاب پايينتر آمده بود و روي فرش تا نزديك پايههاي تخت پيش ميرفت. آن اتفاق ناپيدا جايي همين جاها قايم شده بود. مريم پايين تخت نشست و پاهايش را توي آفتاب دراز كرد. جورابهاي شفاف در نور ميدرخشيدند. پاهايش هميشه كوچك تر از حد انتظار بودند. چطور ميتواند با اين پاهاي كوچك در زندگي متعادل راه برود. شايد به خاطر همين انگليسيها به زن مي گويند گربه.
ـ هنوز تو فكر اون دوستتي كه مرده؟
ـ دوستم نبود، شوخي كردم.
ـ پس تو چرا ناراحتي؟
ـ مگه ناراحتم؟
ـ خيلي.
ـ اون شعري كه يه دفه روي بازوت نوشتم يادته؟
ـ خر ديوونه. هر چه مي شستمش پاك نمي شد. نزديك بود بابام ببينه.
ـ شعرش مال شاملو بود.
ـ تو كه گفتي مال خودته! گفتي براي من نوشتيش ؟!
ـ چيزهايي كه آدم دوست داره مال خودشه.
ـ خوش به حالت.
ـ ( لبانت به ظرافت شعر، شهوانيترين بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميكند، كه جاندار غارنشين از آن سود ميجويد تا به صورت انسان در آيد...)
تقديمش ميكنم به تو.
ـ واقعا كه جونور غارنشيني.
آفتاب آرام از پاهاي مريم روي فرش بالا ميآمد. هنوز مانتوي دانشكده تنش بود. دوتا از دكمههاي صدفي آن ميدرخشيدند. قهوه، با خامه و دارچيني كه قاطيش كرده بودم طعم خوبي ميداد. بعضي چيزها در زندگي مثل عطريست كه براي رفع بوهاي ديگر ميزنيم. مريم هميشه عطر خوبي ميزند. پدرش از انگلستان برايش آورده.
عطر انگليسي اتاق را پر كرده بود. آفتاب از روي تختخوابم گذشته بود، متكا و ملافههاي سفيد را درخشان كرده بود و به سوي ديگر دنيا ميرفت. مريم جلوي آينهي كوچك اتاقم ايستاده و دكمههايش را مرتب كرد. بدون آنكه به من نگاه كند گفت:
ـ كار بدي كردم دوباره اومدم.
ـ زندگي پر از همين چيزاي بده ولي هيچ كس دوست نداره بميره.
ـ به هر حال كار بدي كردم. دوست ندارم دوباره اذيت بشي.
ـ بذار يه شعر ديگه تقديمت كنم. (در آن دور دست بعيد كه رسالت اندامها پايان ميپذيرد و شعله و شور نبضها و خواهشها به تمامي فرو مينشيند و هر معنا قالب لفظ را وا ميگذارد. من درفراسوي مرزهاي تنم، تو را دوست ميدارم. )
ـ اين يكيش ازبقيه بهتر بود... رضا.
ـ جانم.
ـ ميخوام جدي بات حرف بزنم.
ـ مگه تا حالا شوخي ميكرديم.
ـ خيلي بيشعوري.
ـ عوضش دوسِت دارم.
ـ ميدوني رضا...از همهي اين حرفها گذشته فكر ميكنم من به دردت نميخورم.
ـ ميشه از اين حرفهاي رمانتيك نزني.
ـ فكر كردم شاعرانه ست.
ـ شاعرا خشنترين آدمهاي دنيان.
ـ دارم ميبينم. خب ديگه من ميرم. حسابي ديرم شد.
ـ صبر كن منم باهات تا يه جايي بيام.
ـ خيلي گشنمه، بيا بريم يه چيزي بخوريم.
ـ ... خوبه.
ـ نترس، مهمون من.
رفت طرف كتابخونه و سرسري كتابها را نگاه كرد. از روي تخت بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم، تپهي پارك از ميان شهر بيرون زده بود. در آفتاب اريب بعدازظهر صورتي ميزد. شبيه فنجاني وارونه بود كه نوك آن چمن و درخت كاشته باشند.
ـ بذار يك شعر ديگه تقديمت كنم: ( چشمه سراي در دل و آبشاري در كف، آفتابي در نگاه و فرشته ئي در پيراهن، از انساني كه توئي قصهها ميتوانم كرد غم نان اگر بگذارد. )
ـ غم نون رو ولش كن، زودتر آماده شو بريم، اگه نه از غم گشنگي مي ميريم.
به فنجان صورتي ميان شهر نگاه كردم و پيراهنم را كردم توي شلوارم، صداي ورق زدن مريم را پشت سرم مي شنيدم. مثل وقتي كه هيچكس در خانه نيست و آدم صداهاي موهوم ميشنود. آن اتفاق توي خودم قايم شده بود، داشت از درونم بالا ميآمد و توي گلويم گير ميكرد. كدام خري گفته مرد نبايد گريه كند ؟
ـ رضا، داري گريه مي كني ؟
ـ من ؟!
ـ روت رو كن اين طرف ببينم.
ـ بيا، كدوم خري گريه ميكنه.
ـ اگه يه روز گريه كني ديگه بهات زنگ نميزنم. گدا كه هستي، بچه ننه نباش.
ـ منشيش ساله گريه نكردم. آخرين باري كه گريه كردم يه كتاب از (يوكيوميشيما) خونده بودم. بعدش داداشم مرد، هر كار كردم گريهام نگرفت.
ـ خيلي ماهي، به خاطر همين دروغ ات دوستت دارم.
بيرون هواي تازهي خوبي بود. يادم نيست چند روز ميشود از خانه بيرون نيامدهام. از تاكسي كه پياده شديم نور خورشيد به بالاي درختان چنار ميتابيد. مثل صبحي بود كه وارونه شده باشد. برگها تكان كه ميخوردند مثل آينههاي كوچك برق ميزدند. بعد از نهار دوست نداشتم تند راه بروم.
ـ حسابي ديرم شده.
ـ كي ببينمت ؟
ـ خوابش رو ببين.
ـ جدي ميگم. مامان تا هفتهي ديگه نميآد.
ـ مگه من شوخي ميكنم.
ـ باشه، هر جور راحتي.
ـ اما شايد براي مراسم اين دوستت كه مرده اومدم.
ـ الف بامداد.
ـ اسمش كه يه چيز ديگه بود.
ـ دوتا اسم داره، خودش از اين اسم دومش بيشتر خوشش مياومد.
ـ اين همون شاعري نيست كه گفته هوا خيلي سرده ؟
ـ نه اون يكي ديگه ست، اين همونه كه گفته روزگار غريبيست نازنين.
ـچه بامزه، دو تا از پسراي دانشكدهمون يه سري همين رو مي گن.
ـ پس خودت زنگ ميزني؟
ـ نه.
ـ مگه نميخواستي براي مراسم بياي؟
ـ گفتم شايد... رضا.
ـ جانم.
ـ از اينجا ديگه باهام نيا.
ـ ميترسي ؟
ـ نه؟ ولي نيا.
ـ باشه.
ـ رضا... مي دونستم بيام دوباره اذيت ميشي، ولي دوست داشتم بيام.
ـ خوب بود.
ـ دفهي آخر بود. فراموشش كن. براي مراسم هم بهتره نيام.
ـ هرجور راحتي.
ـ اميدوارم نوبل بگيري. خداحافظ.
ـ خداحافظ .
ـ دوستِ دارم رضا.
كنار سطل آشغال خالي و بزرگي ايستادم و به مريم نگاه كردم كه ميرفت آنطرف خيابان. تاكسي جلويش نگه داشت و سوار شد. جلوتر دور جوان كه كولههاي بزرگ داشتند سوار شدند و تاكسي رفت. سيگاري روشن كردم و دودش را بيرون دادم. بيچاره كورها كه وقتي سيگار ميكشند، بيرون آمدن دودش را نمي بينند. همينگوي هم جايي اين حرف را زده است. نور آفتاب به نوك چنارها رسيده بود. توي شعري كه براي شاملو ميگويم حتماً به اين موضوع اشاره ميكنم. آفتابي كه از همه چيز بالا ميرود. آفتابي در كشوي سردخانه. بعد توي زمين دفنش مي كنند. اما فردا از مشرق طلوع ميكند. اگر ساختار ريلكه را پيدا كند عالي ست. الان حتما مريم از تاكسي پياده شده، از جلوي مغازههايي كه نئونهاي سرخ و صورتي دارند ميگذرد. جلوي فروشگاهي كه يك جفت چوب اسكي را به طور ضرب دري توي ويترين گذاشته ميايستد و به عكس پسر بلوندي كه كلاه بافتني قرمز و چشمان سبز دارد نگاه مي كند. بعد مي رود توي كوچه تا به پدرش تلفن بزند. بايد يك جوري اين چند ساعت غيبتش را توجيه كند. بوي سوختگي بلند شد. فيلتر سيگار را هم كشيده بودم. انداختمش توي جوي آب. اگر مريم دوباره زنگ زد از او مي پرسم آيا همين كارها را كرده است يانه: ... حتما زنگ مي زنه... ممكن هم هست نزنه... ولي به نظرم زنگ ميزنه، هر بار ميگه ديگه زنگ نميزنم ولي چند روز بعدش زنگ ميزنه... ولي امروز فرق داشت، وقتي كسي زياد شوخي ميكنه حتما يه تصميم خيلي جدي گرفته.... واقعا ترسيده بود ديگه نتونه خداحافظي كنه... پس ديگه زنگ نميزنه.... اما طاقتش رو نداره، مي شناسمش، دو روز ديگه زنگ ميزنه ميگه ميخوام خداحافظي كنم.... توي دلش خودش هم به كارش مي خنده، آدم وقتي بتونه به خودش بخنده خيلي باهوش ميشه.... آدم باهوش هم محتاطه... پس ديگه زنگ نميزنه، دليل هم نداره زنگ بزنه، به ضررش تموم ميشه.... اما آدم هميشه به طرف كاري كشيده ميشه كه برايش بيشتر ضرر داره... مثل آدمهايي كه خودشون رو از بلندي پرت ميكنن پايين... تا ده ميشمارم معلوم بشه ميزنه يا نه..... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه....نميزنه.... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه.... نمي زنه... پس نميزنه... معلوم شد كه نميزنه.... از اول هم معلوم بود... واقعاً تو زندگي چي معلومه ؟.... مثل توپ والي بال ميمونه... بالاخره توي زمين يكي ميافته. .. فقط همين معلومه....
سوار اتوبوس كه ميشدم فكر كردم توپ معلق در آسمان چيزي خوبي براي شعر است. ميشود آن را تبديل به خورشيدي سرگردان كرد. خورشيدي كه نميداند به سمت شمال برود يا جنوب، مشرق يا مغرب. آن اتفاقي كه قايم شده بود داشت پيدا ميشد. يك تصوير بود. جايي توي تاريكي ايستاده بودم و داشتم سيگار مي كشيدم....
قطره خوني در سياهي.... حيف شد كيفم را برنداشتم. وقتي هيچي تويش نيست خندهام ميگيرد دستم بگيرمش. بايد يادداشتش كنم. شعري دربارهي خورشيد و مرگ. خدا رو شكر صندلي گيرم آمد بنشينم. ( هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود. هراس من باري، همه از مردن در سرزمين ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد...) عضلاتم سفت شده بود. شايد تاثير ورزش امروز صبح باشد. فنجان صورتي وسط شهر بود. ولي حالا يك طرفش تاريك شده بود. شعرم داشت بيرون مي زد:
آنك انساني كه منم
لخته خوني
بازمانده از قتلگاه غروب
ايستاده در مشرق تاريكي
با شعلههاي سرخ يك سيگار...
بر پيشاني شب
چون خال خونين گلوله
مي لرزم...
شعر خوبي نيست، اما كاشكي ميتوانستم يادداشتش كنم، چون تا خانه برسم بدتر مي شود. آن اتفاق هنوز نيفتاده است. شايد هم بهتر باشد اگر مريم زنگ نزند. آدم اين طوري از خانه بيرون نيايد بهتر است، سبكي تحمل ناپذيري پيدا ميكند. ياد يك فيلم سياه و سفيد ايتاليايي افتادم، گداي بي چارهاي بود كه وقتي گرسنه ميشد، مثل بادبادك توي هوا به پرواز درمي آمد. بعد يكي مجبور مي شد سريع تكهاي نان دستش بدهد. اين طوري باد هرطرف بخواهد آدم را ميبرد. يا زنگ ميزند يا نميزند... هر طرف باد بيايد. بدهم نيست. اين هم يك جور آزاديست. چه اهميت دارد كه مثل خيلي چيزهاي ديگر ابلهانه است. (ابلها مردا، عدوي تو نيستم من، انكار توام !). تولد آدم مثل شوت دروازهبانيست كه گل خورده. ميكوبد زير آدم تا بروي توي هوا و بالاخره جايي بيفتي. خورشيد نوك كوها بود. اگر خودت را ول مي كردي معلوم نبود مي خواهد بالا برود يا پايين.
عضلاتم هنوز سفت بودند. اتفاقي ميخواست بيفتد. شاملو ديگر نبود ولي اگر مي خواستم، مي توانستم از اتوبوس پايين بپرم و كنار اتوبان بدوم.
داستان «مرگ شاملو» دو روز بعد از در گذشت او متولد شد. اما هيچ نشريه اي حاضر به انتشار آن نشد. تا نظر خوانندگان احتمالي آن چه باشد؟از علیرضا محمودی پیش از این نیز داستانی در قابیل منتشر شده بود که در اینجا می توانید آن داستان را بخوانید: ماهی ها. او همچنین وبلاگی دارد.
گزينهيي از اشعار شاعران بزرگ جهان
ترجمهي احمد شاملو
*********************************
اشاره تذکار این نکته را لازم میدانم که چون ترجمهی بسیاری از این اشعار از متنی جز زبان اصلی به فارسی درآمده و حدود اصالتشان مشخص نبوده ناگزیر به بازسازی آنها شدهام.اصولاً مقایسهی برگردان اشعار با متن اصلیکاری بیمورد است. غالباً ترجمهیشعر جز ازطریق بازسازی شدن در زبان میزبان امر بیحاصلی است و همان بهتر که خواننده گمان کند آنچه میخواند شعری است که شاعر به فارسی سروده. همهی این اشعار برای این چاپ بازبینی و اگر متن آن در اختیار بوده بازنگری شده است. ا. ش
...اما اگر سراسر کوچهام را سرراستو سراسر سرزمینم را همچون کوچهیی بیانتها بسرایمدیگر باورم نمیدارید. سر به بیابان میگذارید!
پل الوآر
مقدمه
شعر امروز ما شعری آگاه و بلند است، شعری دلپذیر و تپنده که دیری است تا از مرزهای تاءثیرپذیری گذشته به دورهی اثربخشی پا نهاده است. اما از حق نباید گذشت که این شعر، پس از آن همه تکرارهای بیحاصل، بیداری و آگاهی خود را به مقدار زیاد مدیون شاعران بزرگ دیگر کشورها و زبانهاست. ــ استادانی که شعر ناب را به ما آموختند و راههای تعهد را پیش پای ما نهادند. شاعرانی چون الوآر و لورکا، دسنوس و نرودا، حکمت و هیوز و سنگور و میشو که ما را با ظرفیتهای گوناگون زبان و سطوح گوناگون این منشور آشنا کردند و از حصار تنگ قصیده و غزل و رباعی پروازمان دادند و چشماندازی چنان گسترده در برابر دیدهگان ما نهادند که امروز میتوانیم ادعا کنیم که حتا شناخت استادان بزرگی چون حافظ و مولوی را نیز ــ از نظرگاهی تازه و با معیارهایی سوای «معاییر الاشعار العجم» ــ مدیون شناخت شعر جهانیم... از این جهت شاید بتوان پذیرفت که مجموعهی حاضر میبایست بسی پیشتر فراهم آمدهباشد.حقیقت این است که اگر چه ضربهی اول را نیمای بزرگ فرود آورد و بیداری ِنخستین را او سبب شد، این ضربه در آن روزگار تنها گیجکننده بود: با فریاد نیما از خوابی مرگنمون بیدار شدیم با احساس شدید گرسنهگی، اما در گنجههای گذشتهی خانهی خود چیزی نمییافتیم زیرا هنوز نگاهمان از خواب چندصدساله سنگین بود.ضربهی بیدارکننده در شخص من چاپ نخستین بخش ناقوس بود: نخستین شعری که از نیما خواندم در نخستین باری که نام او را دیدم: اول فروردین ۱۳۲۵. اما این بیداری کافی نبود. پس، جستوجو آغاز شد. به یاری ِفرانسهی ناقصی که میدانستم در نخستین جستوجوها به ماهنامهی «شعر» رسیدم (از نشریات پییرسهگر). و در این مجله بود که، هم در نخستین نظر به لورکا برخوردم در شاهکاری چون قصیده برای شاه ِ«هارلم». چیزی که اگر چه هم در آن ایام به ترجمهاش کوشیدم تنها و تنها شگفتانگیزی میکرد نه اثربخشی. شاعران دیگری چون روردی و کوکتو و سنژون پرس و اودی برتی و بسیاری دیگر که نام و آثارشان در شمارههای ماهنامهی «شعر» میآمد بیگانهگی میکردند و مقبول طبع خام من که هنوز سخت جوان و بیتجربه بودم و از ناقوس نیما به شاه ِهارلم لورکا پریده، نمیافتاد. لذت بردن از این اشعار برای من میسر نبود; و ذهنی که در بوستان سعدی و نظم ابوحفص سغدی متحجر شده بود آمادهگی ِدرک و پذیرش شعرهایی را که فرهنگی زنده و پویا طلب میکرد نداشت. شاعری چون مایاکوفسکی نیز ــ که به شدت تبلیغ میشد ــ تنها و تنها «تعهدآموز» بود نه «شعرآموز»; گو این که بعدها بسیاری از منتقدان آبکی درآمدند که من به شدت از او تاءثیر پذیرفتهام! ــ البته دلیلی که برای این حکم بیفرجام اقامه میکردند از خود حکم جالبتر بود: آخر، متهم به مناسبت چندمین سالگرد خودکشی ِمایاکوفسکی شعری نوشته بود! مدرک از این جانانهتر؟ ــ اما حقیقت قضیه این بود که، در مبارزهیی که میان ا.صبح (به عنوان افراطیترین شاعر آن روز) و بوروکراتهای به خیال خود «مترقی» ِآن روزگار درگیر شده بود، مایاکوفسکی را (که آنان کورکورانه تبلیغ میکردند) پیرهن عثمان کرده بودم تا در پناه او بتوانم حرف خودم را بگویم. و خود پیداست که چنین شعری لحنی مایاکوفسکیوار میطلبید. همین و بس. شاید برای ناقدان گرامی ِشعر و ادبیات وطن هنوز هم مرغ یک پا داشته باشد، اما بهراستی نه! مایاکوفسکی تاءثیر قابل عرضی بر من نگذاشت. اما جستوجو با پیگری ادامه یافت.بودلر و ورلن، و از آخرتریها فرنانگرهگ، و بهخصوص سوپروییل که تاءثیرشان در دستهی متغزلان نوین (به سرکردهگی ِتوللی) سخت آشکار بود نیز در من علاقهی زیادی برنمیانگیخت. امکانات مالی اندک (و معمولاً زیر صفر) اجازهی مطالعهی چندانی نمیداد و حداکثر بهرهجوییهای من در همان دایرهی مجلاتی از قبیل ماهنامهی شعر محدود و محصور بود که همانها را نیز آن سواد و فرهنگ اندک قد نمیداد تا در قلمرو شعر فارسی تجربه کنم. میخواستم و نمیتوانستم. و کم و بیش داشتم در نیما متحجر میشدم (در حدود مرغ باران مثلاً)، که به ناگهان الوآر را یافتم. و تقریباً در همین ایام بود که فریدون رهنما پس از سالهای دراز از پاریس بازگشت با کولباری از آشنایی ِعمیق با شعر و فرهنگ غرب و شرق و یک خروار کتاب و صفحهی موسیقی. آشنایی با فریدون که بهخصوص شعر روز فرانسه را مثل جیبهای لباسش میشناخت دقیقاً همان حادثهی بزرگی بود که میبایست در زندهگی ِمن اتفاق بیفتد. به یاری ِبیدریغ او بود که ما ــ به عنوان مشتی استعدادهای پراکنده که راه به جایی نمیبردیم و کتابی برای خواندن نداشتیم و یکسره از همه چیز بیبهره بودیم ــ به کتاب و شعر و موسیقی دست یافتیم و آفاق جهان به رویمان گشوده شد. خانهی فریدون پناهگاه امید و مکتب آموزشی ِما شد. کار بار افکندن ما در خانهی او از یک ساعت (در روزهای نخست آشنایی) به ساعتها و بعدها گاه به روزهای متوالی کشید. من بهراستی نمیدانم وجودمان تا چه حد مزاحم آسایش و زندهگی ِاو بود، زیرا به مصداق آن که دود از کُنده بلند میشود باید بگویم خود او بود که سخاوتمندانه، در نهایت گذشت و تا فراسوی بزرگواری به بهرهجوییهای ما دامن میزد. فریدون برای ما قاموسی شده بود که از طریق او به هرچه میجُستیم دست مییافتیم: از آشنایی ِکلی با موسیقی ِعلمی و مکاتب نقاشی تا کشف شعر ناب. در هر حال حق فریدون رهنما بر شعر معاصر، پس از نیما، دقیقاً معادل حق از دست رفتهی کریستف کلمب است بر آمریکا! ــ در آن روزگاران فریدون تنها کسی بود که ما را تاءیید میکرد، بهمان کتاب میداد بخوانیم، برایمان حرف میزد، پَر و بالمان میداد، تشجیعمان میکرد و حتا پول میداد که کتابمان را چاپ کنیم (چاپ اول قطعنامه به سرمایهی او شد). پیش فریدون که بودیم برای خودمان کسی بودیم و از پشت در خانهی او به این طرف فقط توسری بود!باری آشنایی ِبا الوآر (که ضمناً فریدون از دوستان نزدیکش بود) منجر به کشف جوهر شعر و زبان شعر ناب شد. و همین کشف اخیر بود که بعدها به مکاشفات دیگری انجامید. مکاشفاتی که بی پیبردن به جوهر ناب شعر میسر نبود: کشف حافظ و مولوی، و کشف فردوسی از نظر ارزش صوتی ِکلمه! ــ چیزی که هنوز که هنوز است بعض استادان ما خیال میکنند دو ذرع و نیمش یک دست کت و شلوار میشود! و به این ترتیب بود که من از نیما جدا شدم.دفتر ششم هوای تازه ــ که نیما نمیپسندید و از آن خشمگین میشد ــ اگر عقیدهی خودم را بخواهید ثمرهی تلاش توانفرسای شاعری است که احساس شعر را با کشف شعر عوضی گرفته است و با این همه دست و پایی میزند تا از آنچه کشفی بزرگ انگاشته به سود زبان و فرهنگ و شعر محیط خویش کاری انجام بدهد در حالی که هنوز، نه از ماهیت شعر گذشتهی وطنش آگاه است و نه (دست کم) از زبان مادری ِخود آگاهی ِبهکارخوری دارد! ــ جلالخالق!ــ و خشم ِنیما هم شاید معلول همین حقایق بود.و این حماقت گریبانگیر این بنده بود و بود و بود، تا آن که سرانجام از خود شرمش آمد و به توشهاندوزی پرداخت. کاری که میبایست به کشف زبان و ظرفیتهای شگفتآور آن، به کشف موسیقی ِکلام و ارزشهای صوتی و رنگ و بو و طعم و مهربانی یا خشونت کلمه بینجامد. در واقع شرایط اقتصادی سبب شد که کارها سروته انجام گیرد: نخست نویسنده و شاعر شدیم و بعد به فراگرفتن زبان پرداختیم; شعر را در زبان دیگر از شاعران دیگر آموختیم و بعد به شعر فارسی بازگشتیم و به خواندن و آشنا شدن با خدایانی چون حافظ و مولوی همت نهادیم. بد هم نبود. گیرم نمیدانم اگر آن اشتیاق و شور دیوانهواری که در جان ما شعله میکشید نمیبود و اگر فریدون چون فرشتهی نجاتی بهموقع از آسمان فرود نمیآمد سرگذشت ما چه میشد!
باری از آنچه میخواستم بگویم پُر دور افتادم: در این سالها یا آن سالها یکی از کارهای بسیار مفیدی که به همت ما عاشقان سینهچاک شعر صورت گرفت ترجمهی شعر شاعران بزرگ جهان بود. کاری که هر یک از ما در حدود سلیقه و امکانات خویش انجام دادهایم. تقریباً هیچ یک از شاعران نسل ما نیست که به ترجمهی تودهیی از اشعار مورد علاقهی خویش نپرداخته باشد. بیگمان این اشعار بر حسب آن که تا چه حد در زبان فارسی جا افتاده باشد در برداشتهای شاعران دیگر از شعر و در تجربههای شاعرانهی آنان اثری عمیق به جا نهاده است. به همین لحاظ من لازم میدانم (و توصیه میکنم) که هر یک از این شاعران ِمترجم از آن شعرها که به فارسی برگرداندهاند مجموعهیی فراهم آرند.در مورد شخص خود باید بگویم که متاءسفانه دربهدریها و نابهسامانیهای فراوان مانع آن شد که بتوانم از هرچه ترجمه کردهام نسخهیی برای خود نگهدارم و اکنون که بدین مهم برخاستهام میبینم آنچه در دسترسم هست حتا یک دهم آن همه شعر که در مدتی نزدیک به سی سال به فارسی برگرداندهام نیست و بهناچار موقتاً به گردآوردن همین مقدار اکتفا شد.پارهیی از آنچه در این مجموعه فراهم آمده اشعاری است که با یاری ِدوستان دیگر به فارسی درآمده است. ــ از آن جمله شِکوهی پرل میلی است که حمید میرمطهری آن را با متن انگلیسی مقابله کرده است. نیز اشعار لنگستون هیوز که با حسن فیاد به فارسی برگرداندهایم، همچنان که پارهیی از هایکوهای ژاپنی را. ترجمهی شعر من انسانم و منظومهی بسیار زیبای جنونزدهگان ِخشم محصول همکاری با آلک، مترجم کوشای آثار شعری ِارمنی است. نخستین چاپ شعر دیگری از این مجموعه نیز به امضای دیگری به چاپ رسیده بوده است. مشتی از این اشعار از نو برای این مجموعه ترجمه شده و مشتی دیگر به دلیل در دسترس نبودن متن اصلی حتا از تجدید نظر نیز محروم مانده است، که چه بسا در ترجمهی آنها لغزشهایی نیز صورت گرفته باشد.به هر حال اینها نکاتی بود که میبایست گفته میشد.
بهار ۱۳۵۲
در چاپ سوم این کتاب، اشعار پراکنده و مجموعههای دیگری نیز آمده است:- یاکوووس کامپانللیس: دو شعر از ماوت هاوزن. - یانوس ریتسوس: هجده شعر ِترانههای میهن تلخ. - مارگوت بیکل: مجموعههای دوگانهی سکوت سرشار ازناگفتههاست و چیدن سپیدهدم.ــ گفتنی است که این اشعار برای پخش از طریق نوار صوتی به توصیهی دوستم محمد زرینبال و توسط خود او کلمه به کلمه از آلمانی به فارسی ترجمه شد و من آنها را بازسازی کردم به صورتی که گاه شعر یکسره به صورتی دیگر درآمد و گاه شعری با اصل خود شاید تنها در برداشت یا مضمون مشترک است و گاه اصلاً در کتاب خانم بیکل نیامده! در حقیقت این دو مجموعه به نحوی حاصل همکاری شاعرانهی خانم بیکل و من است و به عبارتی ترجمهیی است فیتز جرالدی.- ناظم حکمت: هفت شعر.- گابرییل ماریانو: دو شعر.- اویدیو مارتینس: یک شعر.- پل الوآر: یک شعر.- آلن لانس: هفت شعر از مجموعهی گمشدهگان نازکدل از آب درمیآیند.- ژاک پرهور: هجده شعر از مجموعههای مختلف او.-اشعار افزودهی لنگستن هیوز از «آواز» به بعد با همکاری ِحسن فیاد.- اکتاویو پاز: شانزده شعر با همکاری ِحسن فیاد. و در چاپ پنجم این کتاب (کتابی که در دست دارید) اشعار دیگری نیز افزوده شده است:- برتولت برشت: یک شعر.- فدریکو گارسیا لورکا: یک شعر.- پل الوآر: چهار شعر.- یوری کاستلان: یک شعر با همکاری ِاحمد کریمی حکاک.- اریک فرید: یک شعر.- کلارا خانس: یازده شعر.- گابریل گارسیا مارکز: یک شعر.- مارگوت بیکل: هفت شعر- هوری گوشی دگاکو: یک شعر.- کیتاهارا هاکوشو: یک شعر.- ثجو یاسو: سه شعر.
جواد اسدیان
ایـن مـقالـه، بـرای کتاب یادبـود احمد شامـلو که در سوئـد منتشر شـد، نوشته شده است و در هـمان سال در گذشتِ روانشاد احمد شاملو نیز چاپ شد. اینک، با نشر پیرایش شده مـقاله ، یاد ایـن بزرگمرد شعر و پایداری را گرامی می دارم.
وحدت مفاهیم ناسازگار در شعر
هستهء مرکزی احساس و اندیشهء شاملو در شعر و زندگی، نقد و اعتراض راستین و پیوستهء او به حالا و اکنونیتِ پیرامون و مناسبات اجتماعی ست که سایهء شوم خود را همه جا گسترده است.
اگر چه نمودِ شعر شاملو پرخاشگرانه ست و با امور موذی سرِ ستیز دارد، اما مایه و اندرونهء شعرش همیشه با عشق و امید همراه است؛ این دو ویژگی اساسی، یعنی وحدتِ مفاهیم ناسازگار و متناقضِ ستیز و عشق، از سویی شعر شاملو را، بویژه با تأکید بر توانایی های زبانی او، زنده و بیدار و هشیار می دارند و از جانب دیگر، شعرش را با آمال و آرزوهای زخمیِ مردمان و غم ها و شادی هایشان، همزبان و همدرد و همبسته می کنند.
اینکه شاملو در دوران کوری و کری زُعما و تمکین به ریش و عمامه و نعلین می بیند و می نیوشد که اکنونیتِ تاریخی ما باز و بار دیگر، حکم به پنهان داشتن عشق و دوستی و نور و چراغ در پستوها داده است، هم باور او را به حضور این منش های سرشتین که ساز و کار فرهنگ ایرانی برآیند آنهاست، باز می تاباند و هم زبان گویای او هستند در تلاش برای برافروختنِ همین فانوس های دور و کمسو و بی رمق، در ورطهء حالای هول و هراس؛ حالایی که در تاریخ اندوهبار ما، واقعیت هایی موازی که در سویه های مخالف یکدیگر در حرکت هستند، پدید آورده است:
- واقعیتی که از یک سو، افق بستهء نگاهِ " العازر " را در شعرِ "مرگ ناصری" پرداخته است؛ نمایشی از واقعیتِ چندش آور "تماشائیان"1و مردمانِ کوچک که با رؤیت فتوایی بر آمده از پشت ظلماتِ تاریخ، کندنِ پوست و بریدنِ زبان و درآوردنِ چشم و سوزاندنِ پیکر ابن مقفع، حلاج، عمادالدین نسیمی، عین القضات همدانی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، پوینده، مجید شریف، میر علایی، زالزاده و بسیارانی دیگر را، تدارک می بینند و با دهانی کف آلوده در برابر هیولای جنون و جهل، زانو بر زمین می زنند. اینان، جنایت نمی کنند، اما جنایت، بدون آنان نیز امکان ناپذیر است.
- از دیگر سو، با واقعیت رادمردان و رادزنانی روبروییم که فرهنگ از وجود آنان سیراب می شود و آبروی تاریخ و خلق اند. این فرهنگسازان که ستون های خیمهء بود و نمودِ ما هستند، سرزنش "خار مغیلان" را به منت می پذیرند و از سر تعهد، در راه "تعالیِ تبارِ انسان" گام بر می دارند؛ واقعیتی که در درازای زمانه، عادت همگانی، بیشتر بر دارش کشیده است.
شاملو، با تکیه بر الگوهای سرشتینی که عشق و انسان را بزرگ می دارند و می ستایند به مبارزه با باور و عادتِ همگانی بر می خیزد که نابخردانه، عشق را همسنگِ شرم و آزرم2می خواهد. او، با ایمان و پایبندی به عشق و تکریم شأن انسانِ فرهنگساز و فرهنگ پرور به نقد اندیشهء خانمانسوزی می پردازد که از "لَه لَه سوزانِ باد سام"3دم بر می کشد و این حقیقتِ شگرف را در گوشِ هوش ایرانی که تن و جانِ وی را به برهوتِ دوپارگی گرفتار کرده است، با نویدی روشنگرانه زمزمه می کند:
"سر به سر سرتاسر در سراسر دشت
راه به پایان برده اند
گدایانِ بیابانی."4
شاملو، با رویگردانی از "زشتیِ هلاکت بار"ِ5نیمرخِ ژانوسیِ ما، چراغ نیمسوز فرهنگسازانِ این مرز و بوم را به دست می گیرد، "در میان کوچهء مردم" می گردد و فریاد بر می کشد:
" ? آهای!
این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن...
از پشت شیشه به خیابان نظر کنید
خون را به سنگفرش ببینید!
خون را به سنگفرش
ببینید!
خون را
به سنگفرش..."6تأکید بر ضایعه و فاجعه که پیوسته خود را باز تولید می کند و اینک، اینجا و حالای وضعیتِ ما را رقم می زند، بازتاب و بیانگر نشانی ست اما تاریخی، که هم با تاریخ اسلامیِ این سرزمین گره خورده و جز "رنج و محنت"7 ارمغانی در عرصه های گوناگون زندگی نداشته است و هم از دیدگاهی دیگر، احساس و اندیشهء یگانه ای را بویژه در جهان شعر و ادب پرورده که خود پوی، لوای ستیز و مبارزه را برای بر گرفتن مُهر از چشم ها و گوش ها برافراشته است و به دنبالِ نفی همهء پدیده های مرموزِ مهاجم و بیگانه با منشِ انسانِ این دیار است. به سخن دیگر، آنچه سویه های اساسیِ شعر راستینِ ما را، در سرتاسر دورانِ پس از هجوم و استیلای تازی ملموس کرده و قابل ارزیابی، دغدغهء مشترکِ مشکلِ اسلام است که از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است. پیامد این پارگی، از سویی رشدِ ناهنجار نوعی از انسان است که "همه چیز را کوچک می کند و نسلش همچون پشه فناناپذیر است. یکسان می بینند و یکسان می خواهند."8
این نوع انسان که حاصلِ دیرپاییِ ترکیبِ الگوهای ناهمگون است، خود، زایندهء عادتی همگانی ست که بزرگترین سدِ شکفتن و بالیدن فرهنگی و نیز، دیگر حوزه های زندگانی ست. عادت همگانی، بیشترینهء فرهنگسازان تاریخ این کشور را، به قهر، بلعیده است.
تلاش جانکاه برای چیرگی بر این زخم و درد و نگرانیِ مشترک، ادبیاتی گرانمایه و همه جانبه از خود به یادگار گذاشته است که اگر به دغدغه ای اجتماعی تبدیل شود، راه برونرفت از این بحران ژرف را نیز می نمایاند. این ادبیات که بر مدار احساس و اندیشه ای یگانه می چرخد، برای بیانِ خود، پیوسته جویای نمایه هایی ست تازه و همسو با روح و روان روزگار. این سرشتِ بنیادین در شعر فارسی، زندگی و پویایی آن را تضمین کرده است و نیز چراغِ بینشی ست که نابِ شعر را از ابتلا به فرمالیسم خشک و خالی وامی رهاند.
شاملو، پرورده و برآیند این راهِ پرفراز و نشیب تاریخی ست. او، در کنار بزرگانِ ادبیات فارسی، از پاسدارندگان منشِ واقعیِ ماست که با پرداختن به ویژگی های مرموز عادت همگانی، تعریفی از فرهنگ به دست می دهد که بارزه های برجستهء آن، عبارت اند از:
1. ستیز با کهنه پرستی، یعنی با هر آنچه میرا و میرنده است و ناهمزمان؛
2. بزرگداشتِ منش و شرف والای انسان ؛
3. تلاشِ پیوسته برای نوجویی و بدعت؛
4. پرده برگرفتن از چشم ها برای دیدنِ ارزش هایی که بیگانه با انسانیت و اهریمنی نیستند؛
5. بر خوردار بودن از صداقتِ همراه با شجاعت، همچون پیش شرطِ خلاقیت هنری.
شاملو، با هر آنچه کهنه است و بوی زندگی نمی دهد با شجاعتی آمیختهء مهر و امید به مقابله برمی خیزد و به عنوانِ شاعری که از "درد مشترک" سر برآورده است به "جراحات شهر پیر" دست می نهد، تا "فتح نامهء زمانش را تقریر کند."9 او، خواهان و هوادار شعری ست که کاربردی همچون مته دارد؛ برای برداشتنِ "دیو صخره" ها "از پیش پای خلق."
شعر شاملو که از "سرگذشت یأس و امید"10 مردمان این دیار سیراب می شود، چنان و چندان با "سرگذشت خویش"11به عشق می پردازد که عفریتِ عشق ستیزِ خویِ دینی ما، در پرده شرم می شود و جایی برای بالیدنِ منش انسانی می آفریند. هم از این روست که در آینهء شعر شاملو، چیستی و کیستیِ خواننده به چالش گرفته می شود تا تصمیمی برای انتخابِ اینسو و یا آنسوی چهره ژانوسی خود بگیرد.
عشق، حافظِ جاویدان شعر شاملوست؛ چرا که انسان در منظر او، زاده و پرورده عشق است و نه موجودی که به بادافره تلاش برای دستیابی به شناخت و دانش، محکوم به هبوط است، چنان که آموزه ادیان سامی ست. 12
سوای وحدت عشق و ستیز در زبانی استوار و شاعرانه، شجاعت و همعصری از عوامل دیگری هستند که شعر شاملو را از آسیب روزگار پاس می دارند:
- شجاعت، به معنای شناختی سنجیده از وضعیت موجود و تلاش برای دستیابی به امر مطلوب.
از این دیدگاه، شعر شاملو هیچگاه در تارهای تنیده اختناق دچار نیامد و با تئوریزه کردن ترس و زبونی، به قدرت سرکوبگر تمکین نکرد و در کنجِ خاموشی و فراموشی نیز، هرگز پنهان نشد. شعر شاملو در برابر ناهنجاری ها، به واکنش شدن تن در نداد و با شجاعت به رویارویی با عناصری برخاست که هم اینک نیز، بسیارانی از مدعیانِ "هنرمند" زمانه را به واکنش بدل کرده است. او، به هنگامی که ابتر انسان، در جایگاهِ فرهیختگان و ابر انسان، در کار خونین یکسان سازیِ امور ناهمخوان و ناهمگون است، بی پروا اعلام می کند:
ابلها مردا!
عدوی تو نیستم من
انکار توام.
- شعر شاملو بی تردید، همعصر زبان فارسی خواهد ماند و جایگاه ارجمند خود را در کنار بزرگان شعر و ادب این سرزمین، در حافظهء تاریخی مردم حفظ خواهد کرد؛ همچنان که حافظهء جمعی حافظ و فردوسی و ... را از یاد نبرده است.
اینکه حافظ _ برای نمونه_ همرای امروز ما و از پر خواننده ترین شاعران فارسی زبان است، تنها به خاطر یکتا و یگانه بودن نوع غزل او نیست، بلکه بیشتر از آن دغدغهء همیشگیِ اندیشه و عاطفهء حافظ است که نگرانی و پریشانیِ تاریخ ما را پی ریخته است؛ هموست که از "تعزیر" می گوید و دیو را بر قوم قرآن ارجح می دارد و همزبان با فردوسی توسی هشدار می دهد:
تـازیـان را غـم احوال گـرانـباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
اگر قالبِ غزل، جسمیت اندیشه و احساس اوست، امروز شکل شعر سپید، همان احساس و اندیشه را در زبان و شعر شاملو متجسم می کند.
بر این سیاق، دور از واقع است که دوره "مدرن" شعر فارسی را محدود به نیما و شاگردانِ او بدانیم. ویژگی هایی که برای شعر "مدرن" فارسی بر می شمرند از آنجا که از بستر شعر اروپایی برخاسته و مصداق های خود را در آن زبان ها دارد و مدرنیتهِ شعر در آن زبان ها، وابسته به قالب شعر نبوده، بلکه بیشتر، بازتابِ جدایی دوره ای از تاریخ شعر از دوره ای دیگر است، انتقال مکانیکی آن در بررسی شعر فارسی، تا کنون جز پریشانی و بد آموزی، چیزی در پی نداشته است.
تا هنگامی که مسایل، درگیری های ذهنی و نگرانی های واقعی و امید و آرزوهای دوره ای که پس از هجوم عرب، به پیدایی شعر مدرن فارسی فرارویید، جایگزین پدیده های دورانی دیگر نشوند، شعر راستین فارسی به هر شکل و قالبی که درآید، همچنان از برجستگی های بی همتای همزمانی و همسخنی و همبستگیِ درونی برخوردار خواهد بود.
شعر شاملو نیز، از آنجا که افشره رؤیای جمعی انسانِ ایرانی ست، با تاریخی که بر پیشانی و یا بر پایان خود دارد، بسته نمی شود، بلکه بنا به استقلال ذهنی خود از تاریخ و بنا بر گوهر ذاتیِ خویش، در آفاقِ فرا زمان سیر می کند و جایگاهی در رؤیای هستی دارد. به گفتهء میرچا الیاده: "در دوران ما، زمان برای شاعران بزرگ وجود ندارد: شاعر جهان را به گونه ای کشف می کند که گویی در لحظهء خلقت عالم وجود داشته و با اولین روزهای آفرینش همعصر بوده است. از دیدگاهی می توان گفت که هر شاعر بزرگی، جهان را از نو می سازد؛ زیراسعی دارد آن را به گونه ای ببیند که گویا زمان و تاریخی وجود ندارد."13
چشم بیدار اعتراض
گوهر اعتراض، باور بیکران به انسان و رؤیای آرمانشهر، شعر شاملو را از آثار آن دسته هنرمندان جدا می کند که زبانشان به کار گرم کردن بازار نعلین آمده است و پس از غبن و سرخوردگی، شده اند خلوت گزینانِ گوشه نشینی که زبانشان از دود و دم به انفعال آلوده ست.
شاملو، با ژرف نگری و واقع بینی روشنفکری معاصر، پیوسته هیابانگ هشدار است برای آنانی که به رخوت خو گرفته اند و پاسدارنده شأن و کرامتِ انسان است که امروزِ روز در چنگال بادهای سیاه و مسمومِ نظامی بیرون از تاریخ گرفتار آمده است.
او، اندک زمانی پس از انقلاب سال 57 ، هنگامی که بسیارانی به جای خنجر نشسته در چشم ماه، فورانی نورانی می دیدند، با بر شمردن جنایت های حاکمیت سنگسار و جنون و سانسور در باره انقلاب فرهنگیِ این کوچکانِ نو دولت، آشکارا می گوید: "انقلاب فر هنگیِ مورد نیاز جامعهء ما، عجالتا با بازگشت فرهنگِ غیرایرانیِ نظامی قبیله ای، متوقف مانده است."14شاملو با اشاره به نشانه هایی که بیانگر وحشت و ویرانیِ در راه بودند، پیش بینی می کند: "من از ته قلب امیدوارم در این نکته که می خواهم بگویم به خطا رفته باشم، اما ظواهر امر حاکی ست که هنوز سر گُنده زیر لحاف است و به احتمال زیاد، رادیکال های منفرد و گروه های سیاسی که برای دستیابی به دمکراسی تلاش می کنند در معرض این خطر جدی قرار دارند که از آن ها حمام خون وحشتناکی در کشور به راه افتد."15
و، اینهمه را هنگامی بر زبان می آوََرَد و به جد، هشدار می دهد که توده ای گیج و منگ، داشت خود با پای خود به مسلخ می رفت.
توانایی دیدن و بینش که نبض تپنده اعتراض شعر شاملو ست، تنها به تفسیر غایت و منظور محدود نمی ماند، بلکه بیش از آن، او و شعرش را به راه سنگلاخی و ناهموار خواستن رهنمون می شود که بسا با نتوانستن همراه است. مهم اما این است که شعر شاملو، آن ضرورتی ست که بر بستر آن می توان به صراحتِ تصمیم و اراده، دست یافت. نتوانستن، جایگاه چندانی در شعر و زندگیِ شاملو ندارد. او، با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می رود که هم خود هدف است و هم این که در بطن و ذاتِ خود هدف را می پروراند.
خواستن، در پرتو نورافشان امید، منش فکری شاملو را ممتاز و متمایز می کند و نیز از سوی دیگر، اشتیاقِ سوزان او را که بر شجاعت و راستی استوار است، برای گشودنِ درهای فرو بستهء شعر، در دور دستِ تخیل و اندیشه، فروزان می دارد.
کمال شعر فارسی
با چنین پشتوانه های توانمندی ست که شاملو، دست به تجربه ای می زند که پس از دگرگونی نیمایی در شعر، بی همتاست؛ یعنی با انقلاب شعر شاملویی ست که وحدت شعر با پیوندِ تنگاتنگِ شاعر و شعر و خواننده به کمال خود می رسد؛ به این مساله بیشتر می پردازم.
شعر " کلاسیک "، یعنی شعرِ با وزن و قافیه، در ساختار و در چارچوب خود، یک واحد شعر است. در شعر کلاسیک، با استثناهایی، اما قاعدتا، جایی برای خواننده نیست. ذهنیت او، هیچگونه نقشی در شعر ندارد. خواننده با تکیه بر سلیقهء خود، می تواند از شعر لذت ببرد یا نبرد.
شعر نیمایی، با چشم پوشی از تحولی که در ارکان و ادوات شعر "کلاسیک" به وجود آورد، دگرگونیِ ژرفی هم در واحد شعر ایجاد کرد. برای دریافتِ شعر نیمایی، خواننده باید با مشغله های ذهنی، با محیط و کنش و واکنش های مناسبات اجتماعیِ شاعر عجین شود. به سخن دیگر؛ واحد شعر، شاعر و شعر است.
اما، هنوز فاصلهء زیادی ست که خواننده هم، وابستهء شعر و از الزام های آن باشد!
شعر کلاسیک و شعر نیمایی با تمام تفاوت های ملموس، دارای یک وجه مشترک نیز هستند: در سمت و سوهای کلی خود، هدایت گرند؛ خواننده را به آنجایی می برند که خود می خواهند. کوتاه سخن اینکه، خواننده اختیاری، اما نه چندان دارد.
تنها با شعر سپید، یعنی با انقلاب شعر شاملو ست، که برونه و درونهء شعر فارسی به کمال می رسند و خواننده درگیر مستقیم شعر و پاره جدایی ناپذیر آن می شود. شگفت آور نیست که شعر شاملویی، خواننده حرفه ای مجهز به دانش می پرورد.
نیما، در نامه ای به احمد شاملو نوشته است: "مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم."16
بنا بر این، نیما باور داشت که شعر باید:
1. صدایی باشد موزون، چرا که ؛
2. مردم با صدای موزون نزدیکی بیشتری احساس می کنند و از اینرو ؛
3. شعر باید موضوع، یعنی وحدت موضوعی داشته باشد ؛
4. و شعر، باید از ویژگی های نثر برخوردار باشد.
بیهوده نیست که شعرهای نیمای جوان، سرشار از عناصر مذکور هستند. عناصری که به گونه ای سرشتین، اساس و ساختار متن را که دستیاب و ملموس اند، پی می ریزند.
پس از نیما و بویزه با شعر احمد شاملو ست که زبانِ ارتباطی شعر تغییری ماهوی می کند. شعر شاملو، با عطف به تأثیرهای متقابل اجتماعی، در تکوین خود، وزن شعر را که نیما سخت به آن پایبند بود از احساس و اندیشهء شعر می گیرد و در این دگرگونیِ آخرین است که ذهنیتِ آزاد شده خواننده، شعر او را به گستره های دیگری می برد.
شعر شاملو، در کلیتِ خود، عناصر سازنده متن را از شعر جدا کرده و زبان شعر در انتقالی غیر مستقیم و در هاله ای از دریافت های مشترک انسجام می یابد. از اینرو، ذهنِ پایان ناپذیر خواننده، در روند و پایانگردِ شعر دخالتی فعال و داوطلبانه دارد.
تناسب پیکره شعر
روشن است که به دنبال تحولی از این گونه، دیگر اجزاء سازندۀ شعر، یعنی واژه، جمله و نمایهء شعر نیز با مراقبت های دایمی شاعر به کیفیت هایی ازجنس دیگر، فرارویند؛ کیفیت هایی که شعر او را در کنار شعر شاعران بزرگ جهان، ممتاز و یگانه کرده است.
کیفیت واژه ها
بررسی شعر شاملو، اثباتِ ناگزیر این امر است که چیستیِ واژه های مورد استفاده بدانگونه ست که جابجایی آنها با دیگر واژه های حتا هم خانواده، شعر را از گوهره خود، تهی می کند.17
زبان فارسی، مانند هر زبان زنده جهان، هنگامی که کاربردی شاعرانه می یابد، به دو خانواده اصلی و بزرگِ واژگانی تقسیم می شود:
1. گروه واژه های مفید یا ضرور؛
2. گروه واژه های ناضرور.
واژه های ضرور در شعر دوستانه در جوار یکدیگر می نشینند و پیوندی آشکار و یا درونی با هم دارند. زندگی هر واژه بی حضور واژه دیگر یا ناقص است و یا از حیات خالی.
واژه های عامیانه و واژه های ادیبانه نیز، تنها آنگاه کاربردی شاعرانه می یابند که بتوانند، نه فقط در کنار هم، بلکه بوسیلهء کشش و بافتِ درونی با یکدیگر، تناسبِ ساختار شعر را چنان پی بریزند که شعر در گذر زمان، هر چه بیشتر به زلالی و رخشندگی خود دست یابد.
همنشینیِ واژه های ناضرور با واژههایی که ملاک و سنجهء شناخت شعراند و شناسنامهء شعر محسوب می شوند، نه تنها از اعتبار شعر می کاهد، که بیش از آن زمینه ساز بحرانی ست که جابجایی قلب و دروغ را با اصل و محک، امکان پذیر می کند. به سخن دیگر، شعر یعنی، تنظیم توانمندی های اندیشه و احساس، با توانمندی های قانونمندِ واژگانی که به ضرورت خود آگاه هستند.
شعر شاملو، ترازنامهء کشفِ شکوفایی و تعالیِ واژه ها، و نیز چگونگی بهره گیری شایسته از آنهاست.
چگونگی استفاده شاملو از واژه ها، داوری های نا سنجیده ای را، گاهی در پی داشته است. برخی، بی توجه به ساختار واژه ها در زبان فارسی، شعر شاملو را مبتلای آرکائیسم می پندارند. مدعیان، به استدلال هایی روی می آورند که با خردِ کلام فارسی بیگانه ست و بیشتر به کار بررسی زبان های اروپایی می آید که اگر چه امروز زبان های دانش و اندیشه هستند، اما از آنجا که جوان هستند و پیوسته در گذر اصلاح، واژه ها با تغییر و اصلاحِ حروف، تغییر شکل می دهند و بسا در معنا نیز دگرگون می شوند. از اینرو، مبحث آرکائیسم در حوزه زبان های اروپایی، جایگاهی واقعی و جدی دارد، و استفاده ابزاری و انتقال مصنوعی آن به زبانِ فارسی، بی تردید، باری بر بدآموزی های موجود، خواهد افزود.
زبان، اگر چه در سیر زمان در حال دگرگونیِ پیوسته ست، اما از آنجا که زبان فارسی به کمالِ ساختاری خود رسیده است، تحولِ زبانی، واژه ها را از پای نمی اندازد و آنان را راهی موزه های باستانشناسی نمی کند ، بلکه به گنجایش های پنهان و پیدای زبانی نیز می افزاید.
احیای ادبیِ بسیاری از واژه ها را، ما امروز مدیونِ شعر شاملو هستیم که از سویی به غنای شعر، یاری رسانده است و از سوی دیگر، مانعی ایجاد کرده است در برابر هجوم واژه های پتیاره.
به هر حال، ارزش واژه ها در شعر شاملو، مانند ارزش الماسی ست که نمی توان آنرا با شیشه ای به همان شکل و صورت تعویض کرد. در پرتو درخشندگیِ این ارزش هاست که اندیشه و احساس نهان در شعر شاملو، معرفت حالای تقویم را به تأویل و تفسیر زمان می پیونداند. واژه ها در شتاب زمان جلا می یابند و در هر بار نگاه، معنا و عطر تازه ای به خود می گیرند.18
دقت انداموار جمله
واژه اگر نیاز و ابزار اولیهء شعر است، جمله ارکان اساسی آن را پی می افکند. سامان و استواری و تزیین جمله، باید ساختمان شعر و برجایی آن را در نگاه پر توقع جهان تضمین کند.
بدون استقلالِ درخور و چشمگیر جمله، شعر از وظیفهء حضور و استمرار در خرد و احساس دیگران، باز خواهد ماند. بی توجهی به کارایی جمله که باید هم خواننده را به شگفتی وادارد و هم در پیوند با جمله های دیگر، تناسب و زیبایی شعر را شکل بخشد، اما چشم اسفندیار بیشتر آثار معاصر است. زبان، در شعر و داستان تنها برای پرداخت موضوع هایی که در حیطهء گفتارند، مورد استفاده قرار می گیرد و کارایی آن در حد مکتوب کردن گپ و اوسنه، باقی می ماند. جمله، از استقلال ذاتی و شخصیتی محروم است. شگفت آور نیست که کاربردی به اینگونه از جمله، چیزی عرضه خواهد کرد که هیچ اندیشه ای تا به آخر در آن اندیشیده نشده است و زاینده اندیشه ای هم در کسی نخواهد بود. چنین وضعیتی ست که بطور نمونه، داستان نویسی فارسی را، هنوز در ماقبلِ "بوف کور" هدایت نگاه داشته است.
ریشهء این کاستی، بیش از همه از بی اعتنایی شاعران و نویسندگانی سیراب می شود که با بضاعتی اندک از زبانِ اندیشه، جمله را برای بیان رویه ها به کار می برند و توجه چندانی، نمی توانند به هستی نابِ جمله داشته باشند. اعتنا، معمولن در محدوده رعایت دستور زبان خلاصه می شود؛ که بهر حال شایسته ست. اگر چه کاهلی در برابر زبان، از فقر دست اندر کاران ناشی می شود، اما از سوی دیگر، متن اندیشیده نشده، خود به باز تولیدِ سطح و یکسان سازی نیز می انجامد. از همین روست که انبوههء سنگینی از شعر و داستان و قصه و...در اولین تندباد، سهم رواق خاکیِ تاریخ می شود.
شاملو، در کنار فروغ، یگانه بانوی بزرگِ شعر معاصر فارسی که والاتر از زمانه ست و چشم ودل هر خواننده ای به ذوق و اشتیاقِ شعرش دلتنگ است، از نادر شاعرانی است که به اهمیت بی چون و چرای جمله پی بُرد و به یاری و به پشتوانهء چنین نیرویی، توانست به رفعتی شایسته و بایستهء شاعران بزرگِ جهان دست یابد.
در قاعدۀ شعر شاملو، جمله هم در خدمت خود است وهم در خدمت گوهرۀ شعر که با آگاهی و دانش و احساس و عاطفهء سرشته در خود، رسالتِ تعالیِ تبار انسان را بر دوش تعهد، می کشاند.
نمونه هایی می آورم تا جایگاهِ واژه و جمله در شعر شاملو، چنانکه در نمونه های شاعران بزرگ جهان، مورد توجه ویژه قرار بگیرند:
" که باغِ عفونت
میراثی گران است." 19
"هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی است
که حضور انسان
آبادانی است."20
"دروج
استوار نشسته است
بر سکوی عظیم سنگ." 21
"زمین
خاطرۀ دلیر هر آنچه بزرگی را
از چنگال دراز خویش
می مکد." 22
"موجی به تنهایی
که دریایی می شود به آرامی
منم." 23
واژه ای به هیأت سکوت." 24
"من شنیدم که می گویند
سنگی ست و دایره ای در آب
و بر آب واژه ای
که دایره را گردا گرد سنگ می نهد." 25
"چشمانِ سرد من
درهای فرو بسته و کور شبستان عتیق درد بود." 26
"واگرد و به دیروز نگاهی کن
آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پانهاد." 27
"چیزی جز زخمی از من نمانده است." 28
نیروی نمایه
ساختمان و منظر شعر که بر پایه های واژه و جمله استوار است، توان و نوع نگرشِ مخاطب را میزان می کند. به سخن دیگر، نمایهء شعر چنان با دریافت زیباشناسانهء چشم و گوشِ هوش خواننده در هم می آمیزد که ذهن و تخیل او به ناچار از معماری شگفتِ شعر فراتر رفته و بی واسطهء فضل، به کاخِ معرفتِ درون خود می رسد. رازِ ماندگاری فردوسی و حافظ و... در میان میلیون ها مردمی که حتا از برکتِ سواد محروم هستند، بی تردید در سیراب شدن جانِ زیبا شناختی آنان از نمایهء شعر است که در ترکیب و هماهنگی عناصر خود به زیبایی ناب رسیده که هم پهلوی امر مطلق است. خرد همگانی، باتمیز میان نمایهء درخشان و ویرانه های غبار گرفتهء شعر، سمت های دریافت فردی را در هر زمانه ای روشن می کند. نمایه شعر، یعنی پرداختِ عناصر درونه و برونهء شعر، چشم وهوش خرد را با قاطعیت خود، توان داوری می بخشد؛ چنان که داوری در باره نمایهء اتومبیل پیکانِ ساخت وطن، اگر با زبان استعاره سخن بگویم، در قیاس با مرسدس بنز و یا ...به آن نتیجه ای می رسد، که اعتباری همگانی دارد.
همین اعتبار همگانی ست که سنجهء همیشگیِ شعر شاملو خواهد بود

جان من است اين، هی مزنيدش – مولانا
شنيده ام که سنگ گورش را شکسته ايد. دير آمديد. اين فقط نشانه ای از اوست. داريد خشمتان را بر سر سنگی خالی می کنید. صاحبش اينک تکثير شده است به هزاران هزاران.
خودش جائی است که دستتان به او نمی رسد. حالا هی سنگ را بشکنيد. هی بزنیدش. او نشسته است در خانه هايتان، در ذهن و زبان بچه های ايرانی که زبان که باز می کنند، تا زيبائی های زبان خود را دريابند خروس زری، پيرهن پری می خوانند. پرپا نخوانده فدشان به يک متر نمی رسد. و آن وقت است که صدای شاملو در گوششان می پيچد که با آن ها سخن می گويد:. پريا خسه شدين... مرغ پر بسه شدين... چيه اين های های تون ... گريه تون وای وای تون....
آن وقت است که مث ابرای بهار گريه می کنن پرياتون .... مث ابرای بهار.
اما اين حق شماست که بر نشانه اش خشم و کين بباريد. هی بزنيدش. آتشش بزنيد. بسوزانيدش. هراستان باد از استخوان هاي غول. چرا که:
او با لبان مردملبخند می زنددرد و امید مردم رابااستخوان خویشپيوند می زند.
هم از این رو از استخوان شکسته و بريده اش هم هراستان باید. شاملو دشمن جهلتان بود. بشکنيد سنگش را که به جهل نازنين تان، که از آن نزديک تر به خود نداريد، دشمن تر از او کسی نبود. پدران جاهلتان هم بارها او را کشتند به زمانی که زنده بیدار بود. و زنده تر از او کس نبود. پدران جاهلتان هم بر شانه اش نشستند و دلش شکستند. اما چون نیک بنگرید از او گريزتان نیست، مگر آن که کر شوید و کور. و نبيندش که لابلای دفتر های مشق بچه هایتان نشسته است. نشنويدش که در گوش بچه هایتان هنوز پریا می خواند.
مگر نماينده جهالت تان مصمم به سوزاندن شکستن حکیم توس نبود. مگر غول نبود که همان اول کار شما را شناخت که دهان ها را می بوئيد مبادا کس گفته باشد دوستت دارم. همان که دانست از دستتان خدا را در پستو خانه نهان باید کرد.
شاملو همه عمر به انگشت اشاره ای - که از قامت همه بت هاتان بزرگ تر بود همان يک انگشت اشاره اش – شمايان را فریاد داد که:ای ياوه ياوه ياوه خلایق...مست ايد و منگ یا به تظاهرتزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگیور تائبید و پاک و مسلماننماز رااز چاوشان نیامده بانکی.
اما شما کار خود کنید که همين است برازنده تان. سنگ گورش بشکنيد به اين گناه که بتواره هايتان را چنان شکست که صدايش در گوش هماره تاريخ ماندنی ست. اما نام الف بامداد نمی توانید زدود. بر بلندائی ايستاده است آن که سرورانتان از فهم ارتفاع آن در عجزند، چه رسد که آن را آرزو کنند. به نزديکی آن هم عبور نمی توانند کرد. چه رسد که بدان رسيده باشند. همه نفت های دنيا را در چراغ خود بريزند روشنائی يک لحظه آن کس ندارتد که گفت چراغم در اين خانه می سوزد.. چرا که بت هاي پرگويتان همه از جنبس امروزند و او از تبار همیشه بود. موجوديت محض، که در غياب خود ادامه می يابد. حضور قاطع ايجاز. تصوير انسان را چنان که او می ديد ، چنان که او می خواست. که او مردی مختصر نبود. اما خلاصه خود بود. که سرود:خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند
و شما عاشقان جهل اما چه خوب می دانيد که وقت شکستن سنگ نشانه او بايد رو نهان کنید، شبانه دزدانه بيائيد بی چراغ. که آن غول زيبا در استوای شب ايستاده است، غريو زلالی همه آب های جهان.
اما رویتان از او پنهان نیست، که او شما را چنان می شناخت که تبردار واقعه را. اما بايدتان رو از مردمان پنهان کرد، همان ها که شاملوی خسته شاعرشان و غمخوارشان بود، از فرزندانتان هم رو نهان کنيد. همان ها که حافظان حافظ زمانه خودند.
در تمام شب چراغی نیستدر تمام دشتای خداوندان ظلمت شاداز بهشت گندتان ما راجادوانه بی نصيبی باد.باد تا فانوس شيطان را برآويزمدر رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئینباد تا شب های افسون مايه تان را منبه فروغ صد هزاران آفتاب جادوانی تر کنم نفرين!
ماريو روسپولي که تحقيات جالبي در شعر سياهان آمريکا کرده است ميگويد:«سياههاي خوب، آنهايي هستند که آواز ميخوانند!»و راست است. سياهان هميشه در کار ِخواندناند، خواه صدا به سر افکنده خواه زير لب; خواه براي فروخوردن ِخشم خواه براي دفع اجنه و شياطين خواه براي خودداري از به قتل رساندن و خواه براي پيشگيري از به قتل رسيدن... و معمولاً هميشه براي انصراف از «مشاهده»!به اين ترتيب ترانههاي سياهان جگرخراشترين و يقيترين اسنادي است که ميتوان براي مطالعه در روان سياهان ِآمريکا ارائه داد، و هم بر اساس اين عقيده است که ماريو روسپولي مجموعهي جالبي از بهترين ترانههاي سياهان آمريکايي را گرد آورده. اين ترانهها طي سالهاي دراز گردش و تعمق و مطالعه در ايالات جنوبي ِممالک متحدهي آمريکا ــ جورجيا، لوئيزيانا، فلوريدا و نيواورلئان ــ گردآوري شده است.
□
سالهاي ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۳ در تاريخ موسيقي سالهايي استثنايي است.و مهد ِاين سالها که نوزاد ِجاز در آن پا گرفته ايالات چهارگانهي بالا بوده است.بلوز که ميبايست به شتاب ِتمام در يد ِقدرت ِسازهاي سياهان قرار بگيرد و شيوهي مشهور ِهات را به وجود آورد از بديههگويي متولد شد و پس از آن شيوهي هاتجاز را در اوج خود به جهان موسيقي هديه کرد.سياه که از آفريقاي خويش برکنده شد و درد غربت را با خود بهآمريکا آورد همهي رنج و اندوه و تمامي ِدلهره و اضطرابش را در بلوز بيان ميکند: کار اجباري، حسادت، چوبهي دار، عشق، ماشينهاي پليس، گردابها و طغيانهاي آب، کينهها، آخرين لبخندها... همه چيز و همه چيز را در بلوز به زبان ميآورد. چنان است که گويي سياه براي درد دل کردن و بازگفتن ِغم ِخويش جز ساز خود چيزي در دست ندارد:
امروز قصهيي دلگير، قصهيي سخت دلگير دارم.امروز قصهيي دلگير، قصهيي سخت دلگير دارم.به ميخانه ميروم; آنجا که ويسکي مثل آب جاريست.دلتنگيهايم به باران ميماند: ميبارد و ميبارد و ميبارد.احساس ميکنم آغوش سردي مرا ميفشارد و لبهاي يخبستهيي بر لبهايم ميافتد. آغوش سردي مرا ميفشارد و لبهاي يخبستهيي بر لبهايم ميافتد.
و اين بلوز ديگر، موسوم به «قطار ِباري»:آخ! از شنيدن ِسوت ِاين قطار ِباري دلخورم.آره، از شنيدن ِسوت ِاين قطار ِباري دلخورم.هربار که آن را ميشنوم به هوس ميافتم که من هم بساطم را بردارم و از اينجا بزنم به چاک.به ترمزبان گفتم: «ميگذاري من هم تو اتاقکت سوار بشوم؟»و ترمزبان گفت:«دختر جان! خودت هم ميداني که اين قطار مال من نيست!»
□
بلوز که شايد روزگاري ترانههاي آزادي ِعميق ِنژادي پادرزنجير را منعکس ميکرده اکنون در دل ِهوسهاي شبانه به صورت ِسکسکهيگريهيي درآمده است.امروز مفهوم ِديگر ِبلوز اعتراف است ليکن اعتراف تلخي که در آنسايههايي از مذهب نيز به چشم ميخورد. خدا با بُتري ِ«جين» در آن به صورت دوستي بسيار پاکدل که ميبخشد و عفو ميکند، به صورتدوست سادهيي که ميتوان از رنجهاي محيط به کنار او پناه برد رخمينمايد:
هلهلويا، هلهلويا، هلهلويا! تويي که رودخانهها را جاري کردهايو خطميها را روياندهاي.ضعف و قدرت را تو به وجود آوردهاي.اما اي خدا شبها را خيلي دراز آفريدهاي!شبها را خيلي دراز آفريدهاي!
و گهگاه در لحظاتي بس نادر اشکي از شادي در آن ديده ميشود که به الماس آفتاب ميماند يا به قطرهي شبنمي بر آويز ِلاله:
وقتي مُردم دلم ميخواهد کفشهاي بينظيري به پايم کنيدسرم را بهکلاهي سخت زيبا بياراييد و سکهي بيست دلاري طلايي بهزنجير ساعتم بياويزيد. بدين گونه برادران ِدرگذشتهام خواهند پنداشت که خوشبخت مردهام.
ماريو روسپولي اين زنان و مردان ِسياه ِبلوزخوان را «ولگردان سوزان»نام داده. راست است: سياهان مدام در تلاشند که تا آن سوي جنون ازخود بگريزند. آنان جوش ميزنند و سر ميروند و در شعلههاي بادهآهنگهاي جاوداني ِهاتجاز را خلق ميکنند.
□
ترانهيي که برگردان فارسي آن را ميبينيد امروز يکي از مشهورترين ترانههاي سياهان آمريکا است۱:سام ميلي ِسياهپوست به جرم همآغوشي با زن ِسفيدپوستي لينچشده است و اين، نوحهيي است که زن او پرل ميلي ميخواند... اين قطعه با دردناکترين نغمهي «جاز» ِاصيل سياهان همراهي ميشود.
شِکوهي پرل ميليPEARL MAY LEE
اون وخ کشيدنت بيرون. از پستو کشيدنت بيرونصدتا آدم عربدهکشون با بد و بيراه دنبالت.بايد خودت بودي و ميديدي، سامي سوسکي:تو خونه رودهبر شده بودم من از زور ِخندهاز زور خندهاز زور خندهرودهبر شده بودم من از زور خنده.
کشيدنت رو زمين کشون کشون بردن انداختنت تو يه سُلدونيکه درست و حسابي يه زبالهدوني بود، يه موشدوني بود.منو ميگي؟ همون جور يه ريز ميخنديدمگرچه خدا بيسر و سامونتر از من دختري نيافريدهبيسر و سامونتربيسر و سامونتربيسر و سامونتر از من دختري نيافريده.
اون وخ اون پيره خر ِسرخابي ــ کلونتر ــاز ميون ميلهها چشمغره رفت و بت گفت:«هي، ننهسگ! روونهت ميکنن به درک ِاسفل!»چون دلت خواس يه بغل سفيد تو خودش بچلوندتيه بغل سفيديه بغل سفيديه بغل سفيد تو خودش بچلوندت.
بغل سفيد برات گرون تموم شد، سامي سوسکي.چون که قيمتشو نه با پولبلکه با دل من و جون خودت دادي سامي سوسکي.قيمت ِچشيدن ِاون عسل سرخ و سفيد وعسل سرخ و سفيد وعسل سرخ و سفيد وقيمت چشيدن اون عسل سرخ و سفيد و.
آخ! منو از اين نوميدي ِسياه بکش بيرون!منو از چنگ ِمن ِبيچارهام بکش بيرون!يه پيرهن ِگُلي برام بيار که تنم کنم.اين بلاها حقت بود سرت بياد!حقت بودحقت بوداين بلاها حقت بود سرت بياد!
تو مدرسه، يهبنددور و وَر ِخوشگلا ميپلکيدي.تو نميتونستي يه سيا باقي بموني،يه بند نگات دنبال پوستاي سفيد بود:«زَناي سياه، لايق ريش ِگدا گشنهها!»يه بند نگات دنبال پوستاي سفيد بود:«زَناي سياه، لايق ريش گدا گشنهها!»
تو کلّهات مدامفکر سفيدا رو داشتي وتو رختخواب سيات من سياهو،هميشه، هميشهي خدا تن منو تشنه ميذاشتيهميشه، هميشهي خدا مرگتو آرزو ميکردم.هميشه، هميشهي خدا تن ِمنو تشنه ميذاشتيهميشه، هميشهي خدا مرگتو آرزو ميکردم.
جلو چشمَمي: ميبينمتون که بيروناي شهرين.ماه محقق چشم خيرهي يه جغده.تو شب ِخوش که مث بال سوسک سياه بودآتيش از دلت زبونه ميکشيد.زبونه ميکشيدزبونه ميکشيدآتيش از دلت زبونه ميکشيد.
بگو بينم: يارو مث شير سفيد بود، مگه نه؟پشت ِاتول ِبيوکش سَتّ و سير از اون پيالهها خوردياون وخ يارو يههو از خواب ِخوش پروندت.پشت اتول ِبيوکش سَتّ و سير از اون پيالهها خوردياون وخ يارو يههو از خواب خوش پروندت!اين جوري که، خيلي خونسرد بهات گفت:« ـ کاکا! منو زورزورکي کشوندي تو تله!]خوب ديگه: وقتش بود که ياد ِناموسش بيفته
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
برگردان احمد شاملو
اهدانامچه 
به لئون ورث Leon Werth
از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یکی از بزرگترها هدیه کردهام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگتر» بهترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگتر» همه چیز را میتواند بفهمد حتا کتابهایی را که برای بچهها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگتر» تو فرانسه زندگی میکند و آنجا گشنگی و تشنگی میکشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همهی این عذرها کافی نباشد اجازه میخواهم این کتاب را تقدیم آن بچهای کنم که این آدمبزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده (گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد میآورد). پس من هم اهدانامچهام را به این شکل تصحیح میکنم:
به لئون ورث
موقعی که پسربچه بود
آنتوان دو سنتگزوپهری
من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچهی دوستداشتنی دیگر تقدیم میکنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن
احمد شاملو
۱
یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را میبلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت میدهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگیرند میخوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شمارهی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر میدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شمارهی یک و نقاشی شمارهی دو ام یخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. میتوانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش میرسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پیش خیلی از بزرگترها زندگی کردهام و آنها را از خیلی نزدیک دیدهام گیرم این موضوع باعث نشده در بارهی آنها عقیدهی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکیشان را گیر آوردهام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شمارهی یکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
۲ 
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی میگذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثهیی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مسالهی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی شکستهیی که وسط اقیانوس به تخته پارهیی چسبیده باشد. پس لابد میتوانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این بهترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آنچه من کشیدهام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیکترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچهیی نمیبُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه میکنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسهی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفتهام بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آنجایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکهای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمیخواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانهی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش.
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که میبینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره میخواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشیدم که دیوارهاش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
-این یک جعبه است. برهای که میخواهی این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافهاش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که میخواستم! فکر میکنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. برهیی که بت دادهام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.
۳ 
خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ میکرد خودش انگار هیچ وقت سوالهای مرا نمیشنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش میپرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمیکنم، سختم است.) ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز میکند. هواپیماست. هواپیمای من است.
و از این که بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز میکنم به خود میبالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتادهای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقههی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم میخواهد دیگران گرفتاریهایم را جدی بگیرند.
خندههایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان میآیی! اهل کدام سیارهای؟...
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیارهی دیگر آمدهای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد برهاش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فکر میکنید از این نیمچه اعتراف «سیارهی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا میآیی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبهای که بم دادهای این است که شبها میتواند خانهاش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچهی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت میدهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله...
انگار از پیشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبندیش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا میتواند برود؟
-خدا میداند. راستِ شکمش را میگیرد و میرود...
-بگذار برود...اوه، خانهی من آنقدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
-یکراست هم که بگیرد برود جای دوری نمیرود...
۴ 
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیارهی او کمی از یک خانهی معمولی بزرگتر بود.این نکته آنقدرها به حیرتم نینداخت. میدانستم گذشته از سیارههای بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیارهی دیگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده میشوند و هرگاه اخترشناسی یکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلایل قاطعی دارم که ثابت میکند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند
که تو یک کنگرهی بینالمللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد.
آدم بزرگها این جوریاند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپاییها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائهی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند. این جوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک میکنیم میخندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم میخواست این بود که این ماجرا را مثل قصهی پریا نقل کنم. دلم میخواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش یه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کردهاند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشیند. شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. این که این جا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غمانگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم میتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را میگیرد. و باز به همین دلیل است که رفتهام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریدهام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرفهاست! البته تا آنجا که بتوانم سعی میکنم چیزهایی که میکشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در میآید یکیش نه. سرِ قدّ و قوارهاش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آوردهام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفتهام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهمترش هم دچار اشتباه شدهام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمیرفت. شاید مرا هم مثل خودش میپنداشت. اما از بختِ بد، دیدن برهها از پشتِ جعبه از من بر نمیآید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «باید پیر شده باشم».
۵ 
هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرفها چیزهای تازهای دستگیرم میشد که همهاش معلولِ بازتابهایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل ماندهبود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّهها بتهها را هم میخورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّهها بوتهها را هم میخورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم میخورند دیگر؟
من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گندهتر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمیتوانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع میکند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت میخواهد برههایت نهالهای بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!
و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشنتر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.
راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم میرسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاههای خوب به هم میرسید، هم تخمِ بدِ گیاههایِ بد. اما تخم گیاهها نامرییاند. آنها تو حرمِ تاریک خاک به خواب میروند تا یکیشان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی میآید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بیآزاری به طرف خورشید میدواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چیزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشهکنش کند.
باری، تو سیارهی شهریار کوچولو گیاه تخمههای وحشتناکی به هم میرسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر بهاش برسند دیگر هیچ جور نمیشود حریفش شد: تمام سیاره را میگیرد و با ریشههایش سوراخ سوراخش میکند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوبابها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش میکنند.
شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوبابها از بتههای گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هماَند با دقت ریشهکنشان بکند. کار کسلکنندهای هست اما هیچ مشکل نیست.»
یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچههای سیارهی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پارهای وقتها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم میزاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبلباشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوبابها آنقدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویهی همیشگی خودم دست بر میدارم و میگویم: «بچهها! هوای بائوبابها را داشته باشید!»
اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آوردهام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدتها پیش بیخ گوششان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بودهاند. درسی که با این نقاشی دادهام به زحمتش میارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیهی نقاشیهای این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوبابها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زدهام اما نتوانستهام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوبابها را که میکشیدم احساس میکردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.
۶ 
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم...
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خیال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اینجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
۷ 
روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدتها تو دلش بهاش فکر کرده باشد یکهو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید میخورد.
-حتا گلهایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایدهشان چیست؟
من چه میدانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهرهی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خیال میکردم نیست برج زهرمار شدهبودم و ذخیرهی آبم هم که داشت ته میکشید بیشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فایدهشان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را میکشید وسط دیگر به این مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهیی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعیفند. بی شیلهپیلهاند. سعی میکنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر این مهرهی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میدید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چیز را به هم میریزی... همه چیز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلایی طلائیش تو باد میجنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود این کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمیخورند این قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ میان برّهها و گلها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چهکار دارد میکند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سیارهای، رو سیارهی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت یک تجیر میکشم... خودم...» بیش از این نمیدانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور باید خودم را بهاش برسانم یا بهاش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
۸ 
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گلهای خیلی ساده در میآمده. گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته، دست و پاگیرِ کسی نمیشده. صبحی سر و کلهشان میان علفها پیدا میشده شب از میان میرفتهاند. اما این یکی یک روز از دانهای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کردهبود. بعید بنود که این هم نوعِ تازهای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دستبهکارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچهی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزهآسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوهکند. رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر لباس میپوشید و گلبرگها را یکی یکی به خودش میبست. دلش نمیخواست مثل شقایقها با جامهی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
هوه، بله عشوهگری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازهکشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شدهام... عذر میخواهم که موهام این جور آشفتهاست...
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چهقدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نیست اما راستی که چهقدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد یکهو در آمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفتهبود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر میخواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجیر به هم نمیرسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را بهاش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم میرفتم اما شما داشتید صحبت میکردید!
و با وجود این زورکی بنا کردهبود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همهی حسن نیّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گیرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضیهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
۹ 
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگیری کرد:
دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتشفشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد. آتشفشان که پاک باشد مرتب و یک هوا میسوزد و یکهو گُر نمیزند. آتشفشان هم عینهو بخاری یکهو اَلُو میزند. البته ما رو سیارهمان زمین کوچکتر از آن هستیم که آتشفشانهامان را پاک و دودهگیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمتمان میشوند.
شهریار کوچولو با دلِگرفته آخرین نهالهای بائوباب را هم ریشهکن کرد. فکر میکرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نماندهبود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنشهای همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هیچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمیخواست شهریار کوچولو گریهاش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...
۱۰ 
خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکییکیشان را سیاحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری میتواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخواندهبود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب میآیند.

پادشاه که میدید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفتهبود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهندره افتاد.
شاه بهاش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن میکنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شدهبود در آمد که:
-نمیتوانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طیکردهام و هیچ هم نخوابیدهام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر میکنم خمیازه بکشی. سالهاست خمیازهکشیدن کسی را ندیدهام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم میکنم... دیگر نمیتوانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من بهات امر میکنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانیها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمیداد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغهای دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه میفرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو ماندهبود حیران: آخر آن اخترک کوچکتر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت: -قربان عفو میفرمایید که ازتان سوال میکنم...
پادشاه با عجله گفت: -بهات امر میکنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت میفرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همهچی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای دیگر و باقی ستارهها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همهی این ها؟
شاه جواب داد: -به همهی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستارهها هم سربهفرمانتانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همهشان بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمیکنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی میداشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویستبار غروب آفتاب را تماشا میکرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ولکردهبود غصهاش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم میخواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شبپره از این گل به آن گل بپرد یا قصهی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکیمان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب میکنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمیکرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت میرسی. امریهاش را صادر میکنیم. منتها با شَمِّ حکمرانیمان منتظریم زمینهاش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشمهای خودت میبینی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسهاش رفتهبود تاسف میخورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفتهبود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر اینجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت میکنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزدهایم. خیلی پیر شدهایم، برای کالسکه جا نداریم. پیادهروی هم خستهمان میکند.
شهریار کوچولو که خم شدهبود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کردهام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه بهاش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمهکردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک فرزانهی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر میکنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها میشنویم. میتوانی او را به محاکمه بکشی و گاهگاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا میکند. گیرم تو هر دفعه عفوش میکنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیشتر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمیآید. فکر میکنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا میتوانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور میکنم زمینهاش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
۱۱ 
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! این هم یک ستایشگر که دارد میآید مرا ببیند!

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشتهاید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستایشگرهایم بلند میشود. گیرم متاسفانه تنابندهای گذارش به این طرفها نمیافتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقهای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمیشنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوشقیافهترین و خوشپوشترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
۱۲ 
تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به میخواره که صُمبُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: -مِی میزنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را میانداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجیبند!
۱۳ 
اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتشسیگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش میکند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی میپرسید دیگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا میداند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشتناکی از خودش در میآورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعهی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بیچارهام کرد. من ورزش نمیکنم. وقت یللیتللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیونها از این چیزهای کوچولویی که پارهای وقتها تو هوا دیده میشود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمیکنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت میخورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت میخورند؟
-به چه دردم میخورند؟
-ها.
-هیچی تصاحبشان میکنم.
-ستارهها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت» میکنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستارهای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری میشود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستارهها مال کیاند؟
-چه میدانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزیرهای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستارهها را برای این صاحب شدهام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همهاش درست. منتها چه کارشان میکنی؟
تاجر پیشه گفت: -ادارهشان میکنم، همین جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم میتوانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم میتوانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچینی!
-نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستارههایم را رو یک تکه کاغذ مینویسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم.
-همهاش همین؟
-آره همین کافی است.
شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدمهای بزرگ فرق میکرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای یک بار پاک و دودهگیریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل این که من صاحبشان باشم فایده دارد. تو چه فایدهای به حال ستارهها داری؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
۱۴ 
اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همهی اخترکهای دیگر کوچکتر بود، یعنی فقط به اندازهی یک فانوس پایهدار و یک فانوسبان جا داشت.

شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانهای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوسبان چه میتواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پارهسنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقلتر نیست. دست کم کاری که میکند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن میکند عینهو مثل این است که یک ستارهی دیگر یا یک گل به دنیا میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل یا ستارهای را میخواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفتوگو مفید هم هست.
وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خیر!
-دستور چیه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوسبان گفت: -چیز سر در آوردنییی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
-کار جانفرسایی دارم. پیشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگیرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقهای یک بار دور خودش میگردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقهای یک بار فانوس را روشن میکنم یک بار خاموش.
-چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش یک دقیقه طول میکشد!
فانوسبان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط میکنیم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست میدارد. یادِ آفتابغروبهایی افتاد که آن وقتها خودش با جابهجا کردن صندلیش دنبال میکرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
-میدانی؟ یک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوسبان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن میتوانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی میتوانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع میکنی به راهرفتن... به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش میآید.
فانوسبان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمیکند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوسبان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آنهای دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را میدیدند دستش میانداختند و تحقیرش میکردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کمتر از کار آنها بیمعنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمیگیرند.
چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.
۱۵ 
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپیرهای توش بود که کتابهای کَتوکلفت مینوشت.

همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره بهاش گفت: -از کجا میآیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما اینجا چهکار میکنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافیدانم.
-جغرافیدان چه باشد؟
-جغرافیدان به دانشمندی میگویند که جای دریاها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بیابانها را میداند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافیدان، این سو و آنسو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیدهبود.
-اخترکتان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چهطور؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافیدان گفت: از اینها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافیدانید؟
جغرافیدان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نیست که دورهبیفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و دریاها و اقیانوسها و بیابانها را بشمرد. مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بیفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمیگذارد بلکه کاشفها را آن تو میپذیرد ازشان سوالات میکند و از خاطراتشان یادداشت بر میدارد و اگر خاطرات یکی از آنها به نظرش جالب آمد دستور میدهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گندهگو باشد کار کتابهای جغرافیا را به فاجعه میکشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
-آن دیگر چرا؟
b-چون آدمهای دائمالخمر همه چیز را دوتا میبینند. آن وقت جغرافیدان برمیدارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست مینویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را میشناسم که کاشف هجوی از آب در میآید.
-بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام میگیرد.
-یعنی میروند میبینند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف میخواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش میخواهند سنگهای گندهای از آن کوه رو کند.
جغرافیدان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری میآیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشفها را اول بامداد یادداشت میکنند و دست نگه میدارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر مینویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافیدان هم گفت: -آدم چه میداند چه پیش میآید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمیکنیم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گلها فانیاند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافیدان گفت: -کتابهای جغرافیا از کتابهای دیگر گرانبهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمیافتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را مینویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتشفشانهای خاموش میتوانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافیدان گفت: -آتشفشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمیکند. آنچه به حساب میآید خود کوه است که تغییر پیدا نمیکند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی میپرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟
-یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود میشود؟
-البته که میشود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کردهام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه میکنید؟
جغرافیدان بهاش جواب داد: -سیارهی زمین. شهرت خوبی دارد...
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.
۱۶
لاجرم، زمین، سیارهی هفتم شد.
زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنهی زمین یکصد و یازده پادشاه (البته بامحاسبهی پادشاهان سیاهپوست)، هفت هزار جغرافیدان، نهصد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور میخواره و ششصد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی میکند. برای آنکه از حجم زمین مقیاسی به دستتان بدهم بگذارید بهتان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قارهی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوسبان را تامین کنند.
روشن شدن فانوسها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک بالهی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوسبانهای زلاندنو و استرالیا بود. اینها که فانوسهاشان را روشن میکردند، میرفتند میگرفتند میخوابیدند آن وقت نوبت فانوسبانهای چین و سیبری میرسید که به رقص درآیند. بعد، اینها با تردستی تمام به پشت صحنه میخزیدند و جا را برای فانوسبانهای ترکیه و هفت پَرکَنِهی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوسبانهای آمریکایجنوبی میشد. و آخر سر هم نوبت فانوسبانهای افریقا و اروپا میرسد و بعد نوبت فانوسبانهای آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچکدام اینها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمیشدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگهبانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگهبانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی میگذراندند: آخر آنها سالی به سالی همهاش دو بار کار میکردند.
۱۷ 
آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی میافتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیهی فانوسبانها برای شما آنقدرهاروراست نبودم. میترسم به آنهایی که زمین ما را نمیسناسند تصور نادرستی داده باشم. انسانها رو پهنهی زمین جای خیلی کمی را اشغال میکنند. اگر همهی دو میلیارد نفری که رو کرهی زمین زندگی میکنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات میروند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بیدرپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا میگیرند. همهی جامعهی بشری را میشود یکجا روی کوچکترین جزیرهی اقیانوس آرام کُپه کرد.
البته گفتوگو ندارد که آدم بزرگها حرفتان را باور نمیکنند. آخر تصور آنها این است که کلی جا اشغال کردهاند، نه اینکه مثل بائوبابها خودشان را خیلی مهم میبینند؟ بنابراین بهشان پیشنهاد میکنید که بنشینند حساب کنند. آنها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیشنهاد حسابی کیفورشان میکند. اما شما را به خدا بیخودی وقت خودتان را سر این جریمهی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمیارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمیشد سخت هاج و واج ماند.

تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر میداشت که چنبرهی مهتابی رنگی رو ماسهها جابهجا شد.
شهریار کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیارهای پایین آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قارهی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمیرسد؟
مار گفت: -اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمیکند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم میگویم ستارهها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چهقدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اینجا آمدهای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند.
مار گفت: -پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر بهاش گفت: -تو چه جانور بامزهای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لبخندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمیتونی بری...
-من میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتییی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از یک سیّارهی دیگر آمدهای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آنقدر ضعیفی که به حالت رحمم میآید. روزیروزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من میتوانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همهی حرفهایت را به صورت معما درمیآری؟
مار گفت: -حلّال همهی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
۱۸ 
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گلبرگه. یک گلِ ناچیز.

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور میبَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
۱۹ 
از کوه بلندی بالا رفت.

تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین بهاش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سیارهی عجیبی! خشکِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره قوهی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف میزد...»
۲۰ 
اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر جادهای یکراست میرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گلها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآیم.»

رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
۲۱ 
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد.

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
۲۲ 
شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزنبان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اینجا؟
سوزنبان گفت: -مسافرها را به دستههای هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریعالسیری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: -از خودِ آتشکارِ لکوموتیف هم بپرسی نمیداند!
سریعالسیر دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها برمیگردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریعالسیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -اینها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: -اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند. آن تو یا خوابشان میبَرَد یا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شیشهها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت به هم میرساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود میزنند زیر گریه...
سوزنبان گفت: -بخت، یارِ بچههاست.
۲۳ 
شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیلهور گفت: -سلام.
این بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خریدار هفتهای یک حب میانداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -اینها را میفروشی که چی؟
پیلهور گفت: -باعث صرفهجویی کُلّی وقت است. کارشناسهای خبره نشستهاند دقیقا حساب کردهاند که با خوردن این حبها هفتهای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفهجویی میشود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار میکنند؟
ـ هر چی دلشان خواست...

شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوشخوشک به طرفِ یک چشمه میروم...»
۲۴ 
هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چکّهی ذخیرهی آبم به قضیهی پیلهوره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامدهام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر میتوانستم خوشخوشک به طرف چشمهای بروم سعادتی احساس میکردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم...
به خودم گفتم نمیتواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنهاش میشود نه گشنهاش. یه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنهم است... بگردیم یک چاه پیدا کنیم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.
پس از ساعتها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستارهها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آنها را خواب میدیدم. حرفهای شهریار کوچولو تو ذهنم میرقصید.
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنهات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. میدانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستارهها واسه خاطرِ گلی است که ما نمیبینیمش...
گفتم: -همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکنهای شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.
و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بودهام. آدم بالای تودهای شن لغزان مینشیند، هیچی نمیبیند و هیچی نمیشنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برقبرق میزند.
شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا میکند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از اینکه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرتزده شدم. بچگیهام تو خانهی کهنهسازی مینشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کردهاند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همهی اهل خانه را تردماغ میکرد: «خانهی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیباییاش میشود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم میلرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار گرانبهایی را روی دست میبردم. حتا به نظرم میآمد که تو تمام عالم چیزی شکستنیتر از آن هم به نظر نمیرسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگپریده و آن چشمهای بسته و آن طُرّههای مو که باد میجنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه میبینم صورت ظاهری بیشتر نیست. مهمترش را با چشم نمیشود دید...»
باز، چون دهان نیمهبازش طرح کمرنگِ نیمهلبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر میکند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعلهی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش میدرخشد...» و آن وقت او را باز هم شکنندهتر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعلهی چراغی میمانست که یک وزش باد هم میتوانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمهی سحر چاه را پیداکردم.
۲۵ 
شهریار کوچولو درآمد که: -آدمها!... میچپند تو قطارهای تندرو اما نمیدانند دنبال چی میگردند. این است که بنامیکنند دور خودشان چرخکزدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که بهاش رسیدهبودیم اصلا به چاههای کویری نمیمانست. چاه کویری یک چالهی ساده است وسط شنها. این یکی به چاههای واحهای میمانست اما آن دوروبر واحهای نبود و من فکر کردم دارم خواب میبینم.
گفتم: -عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همهچیز روبهراه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت

و قرقره مثل بادنمای کهنهای که تا مدتها پس از خوابیدنِ باد مینالد به نالهدرآمد.
گفت: -میشنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار میکنیم و او دارد برایمان آواز میخواند...
دلم نمیخواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقهی چاه آوردم بالا و آنجا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همانطور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز میلرزید لرزش خورشید را میدیدم.
گفت: -بده من، که تشنهی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز میگشته!
سطل را تا لبهایش بالا بردم. با چشمهای بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییدهی راه رفتنِ زیر ستارهها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمهشب عید کریسمس و لطف لبخندهها عیدیی را که بم میدادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه میبخشید.
گفت: -مردم سیارهی تو ور میدارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان میکارند، و آن یک دانهای را که پِیَش میگردند آن وسط پیدا نمیکنند...
گفتم: -پیدایش نمیکنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش میگردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود...
جواب دادم: -گفتوگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پیاش گشت.
من هم سیراب شده بودم. راحت نفس میکشیدم. وقتی آفتاب درمیآید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت میبردم. چرا میبایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزهبند برای بَرّهام... آخر من مسئول گلمَم!
طرحهای اولیهام را از جیب درآوردم. نگاهشان کرد و خندانخندان گفت: -بائوبابهات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آنقدر به بائوبابهام مینازیدم.
-روباهت... گوشهاش بیشتر به شاخ میماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بیانصافی میکنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نیست. عوضش بچهها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزهبند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بیخبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -میدانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظهای سکوت دوباره گفت: -همین نزدیکیها پایین آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید: -پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمیگشتی به همان جایی که پایینآمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همین سالگرد؟...
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآلهایی که ازش میشد جواب نمیداد اما وقتی کسی سرخ میشود معنیش این است که «بله»، مگر نه؟
بهاش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همینجا منتظرت میمانم. فردا عصر برگرد...
منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمینفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریهکردن بکشد.
۲۶ 
کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبهای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،

و شنیدم که میگوید:
-پس یادت نمیآید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری بهاش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت میتوانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع میشود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد میآیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمیدیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمیدهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. میخواهم بیایم پایین!
آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را میکنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم میبردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فوارهای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجلهای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف میزنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقههایش آب زدم و جرعهای بهاش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرندهای میزند که تیر خوردهاست و دارد میمیرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوشحالم. حالا میتوانی برگردی خانهات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لبواکردهبودم بش خبر بدهم که علیرغم همهی نومیدیها تو کارم موفق شدهام!
به سوآلهای من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر میگردم خانهام...
و بعد غمزده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سختتر است...
حس میکردم اتفاق فوقالعادهای دارد میافتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچهی کوچولو. با وجود این به نظرم میآمد که او دارد به گردابی فرو میرود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست... نگاه متینش به دوردستهای دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّهات را دارم. جعبههه را هم واسه برههه دارم. پوزهبنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش دوباره دارد گرم میشود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیشتری چشم بهراهم است.
دوباره از احساسِ واقعهای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غشغش خندهی او را نخواهم شنید برایم سخت تحملناپذیر بود. خندهی او برای من به چشمهای در دلِ کویر میمانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم میخواهد باز هم غشغشِ خندهات را بشنوم.
اما بهام گفت: -امشب درست میشود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطهای میرسد که پارسال به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیهی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیشتر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمیشود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همینطور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستارهی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا میکند: همهی ستارهها غرق گل میشوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همینطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی میمانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شببهشب ستارهها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو میشود یکی از ستارهها؛ و آن وقت تو دوست داری همهی ستارهها را تماشا کنی... همهشان میشوند دوستهای تو... راستی میخواهم هدیهای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خندهام!
-هدیهی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی میخواهی بگویی؟
-همهی مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها یکجور نیست: واسه آنهایی که به سفر میروند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستارهها همهشان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستارههایی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
-چی میخواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستارههام؟ نه این که من تو یکی از آنها میخندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد بود که همهی ستارهها میخندند. پس تو ستارههایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پیدا میکند دیگر) از آشنایی با من خوشحال میشوی. دوست همیشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پارهای وقتهام واسه تفریح پنجرهی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اینکه میبینند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی تعجب میکنند آن وقت تو بهشان میگویی: «آره، ستارهها همیشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها یقینشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. جان! میبینی چه کَلَکی بهات زدهام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن میماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمیگذارم.

-ظاهر آدمی را پیدا میکنم که دارد درد میکشد... یک خرده هم مثل آدمی میشوم که دارد جان میکند. رو هم رفته این جوریها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بیخود؟
-تنهات نمیگذارم.
اندوهزده بود.
-این را بیشتر از بابت ماره میگویم که، نکند یکهو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمیگذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را بهاش رساندم با قیافهی مصمم و قدمهای محکم پیش میرفت. همین قدر گفت: -اِ! اینجایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بیقرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا میکنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک میکنی. راه خیلی دور است. نمیتوانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه میشود، نه؟ من هم به ستارهها نگاه میکنم. همشان به صورت چاههایی در میآیند با قرقرههای زنگ زده. همهی ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه میشود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه میکرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که میترسید.

میدانی؟... گلم را میگویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بیشیلهپیله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همهاش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقهی زردی جست و... فقط همین! یک دم بیحرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرامآرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

۲۷ 
شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لبترنکردهام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده میدیدند سخت شاد شدند. من غمزده بودم اما به آنها میگفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کردهام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب میدانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شبها دوست دارم به ستارهها گوش بدهم. عین هزار زنگولهاند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزهبندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمهی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد. این است که از خودم میپرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند برههه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم میگویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشهای میگذارد و هوای برهاش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت میشود و ستارهها همه به شیرینی میخندند.
گاه به خودم میگویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصفشبی بیسروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگولهها همه تبدیل به اشک میشوند!...
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهمتر از دانستن این نیست که تو فلان نقطهای که نمیدانیم، فلان برهای که نمیشماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشمهای خودتان تفاوتش را ببینید...
و محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من این زیباترین و حزنانگیزترین منظرهی عالم است. این همان منظرهی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیدهام که بهتر نشانتان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».
آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.




