تبليغاتX
احمد شاملو

ن-و:اس اچ
یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت: 22:24

يداله رويايي در پست جديدش http://royaee.malakut.org/archives/۲۰۰۸/۰۲/post_۸۸.html باز هم عقده گشايي كرده و اين رو نوشته:
————————————-
ما چه ملتی هستیم؟
عباس عزیز ،

ما لایق اتم نیستیم، ما لایق فضا نیستیم، کشور ما کشوری عقب مانده است . ما هنوز با تفکر ِ قبل از انفورماتیک بیگانه مانده ایم . یعنی با تفکر قرن بیستم و نوزدهم، وبا تکنولوژی ِ ناشی ازآن مصرف کننده مانده ایم . حالا چطورمی خواهیم این افق ِبیکران ِ عصر انفورماتیک را بشناسیم، ما ازآن چیزی نمی دانیم، و نمی توانیم بدانیم، ما هیچ چیز جز مصرف کنندۀ آن نیستیم، ما هیچ چیز نیستیم . ما نباید خودمان را جدا از مردم دنیا، جدا ازغرب عَلم کنیم. ما چه ملتی هستیم؟
ما، مردم ِدنیا هستیم. و مثل مردم ِدیگر ِ دنیا مصرف کننده می مانیم، و تنها کمک و همکاری ما با آنها این است که مصرف کنندۀ خوبِ آنها باشیم . بیخودی ادعای شرق و غرب مطرح می کنیم . ما قادر به درکِ آنچه آنها درک می کنند نیستیم، مگر آنکه ما هم با آنها بشویم، و آنها بشویم . وگرنه همیشه حقیروعقده ای و پرمدعا می مانیم. و احمق!

تا وقت دیگر قربانت

=========================================

من هم جواب زير رو تو پستش گذاشتم، اگر تائيد كنه، كه البته نوشته هاي بعد از من رو تائيد كرده اما كامنت من رو نه. چرا من اين متن رو مي نويسم؟ چون شاعري كه از مردم اعتبارش رو مي گيره و معتقده براي اونا شعر مي گه، بايد حرفاشو قبل از گفتن و نوشتن تو دهنش هزار بار مزه مزه كنه. توضيح اينكه يداله رويايي تو يكي از پستاي قبليش مزخرفاتي در مورد شاملو و هروئين كشي و دروغ هايي در لواي خاطراتي از چهل سال قبل با شاملو هم نوشته بود. همين جوري ! و شهامت نداشت وقتي شاملو زنده بود اونا رو بنويسه. اونقدر صبر كرد كه نه شش ماه و يكسال، كه ده سال از مرگ شاملو بگذره.

* * *

ظاهرا” اثر آن بساط كذايي عيش و نوش و هروئين كشي در كنگره ي نظامي رم بر شما و شاملو يكسان نبوده. يداله رويايي ، پس از آن بساط رويايي براي مشتي مردم احمق نالايق با معلوليت تاريخي ذهني شعر مي سرايد و مي شود “يداله رويايي شاعر”، و شاملوي هروئيني (!) كه فرموده ايد در عالم نئشه گي هروئين، آيدا را در قامت درشكه ي لوئيجي مي ديده است (به نقل از حافظه !)، براي همان مردم شعر مي سرايد بدون اينكه آن ها را حقير و عقده اي و پر مدعا و احمق بداند. راستي چقدر فرق است بين اين شاعر و آن شاعر، بين اين هروئين و آن هروئين، بين اين مردم و آن مردم ، بين يداله رويايي و احمد شاملو.

يك سوال از رويايي: چرا براي مردمي اينچنين احمق و عقده اي و فرومانده در لجن ماقبل انفورماتيك، شعرسروده و مي سرائيد؟

بدون اينكه از آيدا، اجازه گرفته باشم (شاملو قبل از مرگ وقتي بساطي چيده و سرمست از مواد روان گردان بود -تشبيهي برگرفته از ذهنيات آقاي رويايي - ، مجوز اين كار من را صادر كرده بود)، دو قطعه شعر زير از شاملو را به رويايي تقديم مي كنم. در قطعه ي اول، شاملو از ابتذالي سخن گفته است كه گريبان رويايي را دربلژيك و فرانسه براي فروش ترجمه ي فرانسوي اشعارش گرفته است و او را به دست انداز انداخته است (ترجمه ي فرانسوي اشعاري كه براي مشتي احمق (!) سروده شده اند). و در قطعه ي دوم، شاملو از مردمي مي گويد كه اگر هم احمق باشند، براي سروده شدن در شعرش سزاوارند.

۱)

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس من بارى همه از مردن در سرزمينى است
كه مزد گور كن
از آزادى آدمى
افزون باشد.

۲)

اكنون اين منم
و شما - بيماران كار -
كه زهر سرخ اعتصاب را
جانشين داروى مزد خود مى‌كنيد به ناچار.
اكنون اين منم
و شما - ياران آغاجارى!-
كه جوانه مى‌زند عرق فقر به پيشانى تان
در فروكش تب سنگين بى‌كارى…

شاملو مرد، اما نسل چموشي تربيت كرد كه نه فريدونند نه ولاديمير…

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 13:12 | لينک ثابت |

 

در اين بن بست

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
 

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
به انديشيدن خطر مکن.
 

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

 
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
 
  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

۳۱ تير ِ ۱۳۵۸

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 11:26 | لينک ثابت |
برای احمد شاملو

عزیزتر ز جان، احمد!         دویدن تو با پا نیست

به پای شعر می پوئی؛         مگو که پای پویا نیست

تو مردِ مردِ مردانی،           دلیل ره نوردانی

به پای دل دلالت کن           که پای تن توانا نیست.

بلندِ قامت، سبزت              به شعر جلوه می بخشد

چرا که سرو بستان را        چنین زبان گویا نیست.

 

مگو سخن ز بیماری          که شعر تن درستت را

به جنگ نادرستی ها         شهامت است و پروا نیست

بلا، مهیب وحشت زا،       اگر چه تند می راند

بگو عنان بگرداند            کزو تو را محابا نیست

گریز آهوان دیدی،          بدان گریز خندیدی

تو شیر بیشه زارانی،       گریز از تو زیبا نیست.

بمان که دفتر ما را          هنوز خط عنوانی

کسی که با تو دارد دل      به هیچ دیده تنها نیست... .

 

                                               25  اردیبهشت 76 

صفحه های 1038- 1039 مجموعه اشعار سیمین بهبهانی

نشر نگاه

نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 13:0 | لينک ثابت |
 
business article