این گفته “ابولقاسم .ب “پدر دکتر زهرا بنی یعقوب ۲۷ ساله است که در روز بیستم مهر به همراه نامزدش در همدان توسط نیروهای ستاد امر به معروف و نهی از منکر دستگیر شد. پس از بازداشت ۴۸ ساعته وقتی پدر و مادرش برای اطلاع از وضعیت فرزندشان به همدان می روند، ماموران خبر از خودکشی زهرا میدهند، موضوعی که خانواده زهرا باور ندارند.
زهرا بنی یعقوب مرگ تو سفری نیست ,هجرتی ست ,از سرزمینی که دوستش نمی داشتی به خاطر نامردان اش
برای دکتر زهرا بنی یغوب:
"دیگر قرن هاست که از هابیل خبری نیست"
نه به خاطر انصاف,
نه به خاطر نوزاد یکی دشمن ,
نه به خاطر خشم هر کوچه,
در ظلمت آسمان رعدی نیست
چند سالیست
نه از چخماق,
نه از فتیله,
اثری نیست
مرگ زهرای پدر است و از کفتر چاهی ها فریادی نیست
پسر مشتت کو ؟
که در هوای خشکیده و به خاموشی نشسته و در هم شکسته و خسته
گره ای نیست
دختر گیست کو؟
که جزء شلاق
ضربه ای نیست
مادر چادرت کو؟
برای برهنگی تن دختر
مرهمی نیست
به خاطر سرود,
به خاطر لبخند,
به خاطر ترانه,
دیگر از او جز کفن چیزی نیست
برای ریشه های در برگ و در ساقه,
برای عشق های در تار و در پودت ,
مرگ من جز زندان جایی نیست
پاییز ۸۶
(امیر.م.ه)
فدريکو گارسيا لورکا ، شاعر شهير اسپانيا ، در5 ژوئن 1898 در دهکده ى «فونته واکه روس» در منطقه ى وگا در نزديکى گرانادا متولد شد . پدرش کشاورزى ثروتمند و مادرش معلمى از خانواده اى متشخص بود.
لورکا تا يازده سالگي خود را در زندگى روستايى در وگا غرق کرد وهمين باعث ارتباطش با مردم عادى شد.افرادى همچون کارگران زراعى و کوليان آوازخواني که آوازهاى سنگين «کانته خوندو» را مي خواندند. در اين سال ها لورکا توانست ارتباطى بى واسطه با طبيعت برفرار کند و آوازها،داستان ها، قطعه ها و ترجيع بندهاى عاميانه را از خدمت گزاران پير بياموزد.
بي گمان ترانه هاى عاميانه از ناب ترين اشعار و آهنگ کلام آن ها نيز آن گونه که شومان مي گويد سرچشمه ى بي پايان زيباترين ملودى ها مى باشد . ادبيات عاميانه اى که لورکا در کودکى آموخت،بعدها به زيبايى در اشعارش بازآفرينى شد. حتا در قطعه ى «زن خيانت کار» آن گونه که برادرش فرانسيسکو مى گويد ناخواسته در سه سطر اول شعرش ترانه اي که از يک قاطرچى شنيده بود را آورده است .
هرچند مادر لورکا او را به يادگيرى موسيقى و موضوعات ادبى تشويق مى کرد اما پدرش اصرار مى کرد که لورکا مطالعات خود را به حقوق محدود کند . اما او بيش از مطالعات درسى اش به خواندن آثار کلاسيک مى پرداخت . به خصوص نمايش نامه هاى يونانى و آثار شکسپير،ايبسن،مترلينگ و همچنين آثار نويسندگان متعلق به نهضت ادبى 98 همچون ماچادو، اونامونو،آسورين وشاعران رومانتيکى همچون روبن داريو يا خوان رامون خيمه نس .
***
خانواده او همه اهل موسیقی بودند و فدریکو هم می خواست موسیقیدان حرفه ای شود اما با مخالفت خانواده مواجه شد .ولی او موسیقی را نیز فرا گرفت و در نواختن گیتار و به خصوص پیانو آن چنان تبحری یافت که به قول رافائل آلبرتی پیانو نواختنش شنوندگان را افسون می کرد. لورکا در موسیقی عاشق صداهای انسانی و از سازهایی چون ارگ، چنگ وعود متنفر بود و هیجانات عاطفی آهنگسازانی چون باخ را به دلیل تبعیت از یک کمال ریاضی نمی پسندید .
آشنایی لورکا با مانوئل دوفایا که بهترین موسیقی دان آن زمان در اسپانیا بود نیز تاثیر فراوانی بر لورکا گذاشت . دوفایا همچون پدر دوم لورکا بود و به او آموخت چگونه با نگاه کردن در سنت های آندلسی ببیند که چقدر این سنت ها در خودش رسوب کرده اند.این دو همچنین جشنواره کانته خوندو (آوازعمیق جنوب اسپانیا) را ترتیب دادند . زیرا می دیدند که کانته خوندو در حال نابودی ست . آوازی که شاید تنها آواز در اروپاست که در کمال خلوص مهم ترین ویژگی های آواز های مردم شرق را دارد .
لورکا در سال 1918 در گرانادا اولین کتاب نثر خود «نقش ها و چشم اندازها» را به چاپ رساند . در سال بعد به بهانه ی ادامه تحصیل به مادرید رفت. در آن جا با بسیاری از شاعران معاصر همچون آنتونیو ماچادو ، خوان رامون خیمه نس و رافائل آلبرتی آشنا شد . حضور در مادرید زمینه ساز آشنایی او با سالوادور دالی ،نقاش نابغه ی سوررئاسیت و لوئیز بونوئل ، فیلمساز سوررئالیست شد . هر چند لورکا از هیچ یک از سبک های فوتوریسم و دادائیسم که در محافل اروپای پس از جنگ بسیار مطرح بودند تاثیر نپذیرفت اما دوستی اش با دالی سبب گرایشش به سوررئالیسم در برخی آثارش به خصوص مجموعه ی « شاعر در نیویورک» شد. این مجموعه را لورکا در مدت اقامتش در دانشگاه کلمبیا در سال 1929 نوشت . در این کتاب نگاه لورکا به معماری فوق بشری و فرهنگ جنون آمیز زندگی در آن دیار خالی از روح وزندگی را می توان به خوبی مشاهده کرد .
در سال 1931 با ظهور جمهوری در اسپانیا ، لورکا گروه تئاتر سیار «لاباراکا» را تشکیل داد و با سفر به روستاهای دور افتاده اسپانیا آثار کلاسیکی همچون «لوپه دبگا» و «کالدرون» را برای روستاییان اجرا کرد .
از نمایش نامه های خود لورکا می توان به جادوی پروانه، مارینا پنه دا، کفاش نابغه، سرکار خانم رزیتای مجرد و سه تراژدی عامیانه به نام های عروسی خون، خانه ی برنارد آلبا و یرما اشاره کرد. آثاری که او را به عنوان بزرگ ترین نمایش نامه نویس اسپانیا پس از «دوران طلایی» مطرح کرد.
در سال 1935 لورکا با مرگ دوست صمیمی خود ایگناسیو سانچز مخیاس ِگاوباز دگرگون شد و«مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس» را نوشت که بی گمان بهترین شعر اسپانیایی در قرن بیستم و وبه گمان عده ای در تمامی دوران اسپانیا ست .
***
لورکا یک ماه پیش از مرگش در مورد نرودا می گوید :« می بینید؟ پابلو دیگر کاری نخواهد کرد . من هرگز سیاست مدار نخواهم شد .من انقلابی هستم وهیچ شاعری کامل نیست اگر انقلابی نباشد. اما سیاست مدار هرگز هرگز!».او هیچ گاه شاعری سیاسی نبود اما در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا ،در نیمه شب 19 اوت 1936 به دست گروهی از فاشیست های طرفدار فرانکو گرفتار شد وبه جرم سرودن «ترانه ی گزمگان سویل » در منطقه ی ویزنار در نزدیکی زادگاهش تیرباران شد . اگر چه گورش هرگز پیدا نشد .
***
تلفیق رئال و سوررئال از خصوصیات بارز شعر لورکاست که در شعری همچون رمانس خوابگرد به خوبی دیده می شود. در کل آثار او همواره درد ِسرنوشت تراژیک ، نومیدی ، تنهایی ، نرسیدن ، اندوه و مرگ حضور می یابد . هر چند که این مانع بروز احساسات لطیف و کودکانه در اشعار فولکلورش نمی شود.
او اغلب به زبان کنایه سخن می گوید واز نمادهای متفاوتی همچون ماه و نقره در مفهوم عشق و مرگ بهره می گیرد . زبان استعارهای او منحصر به فرد و از نقاط قوت اویند . از سویی لورکا قدرت تصویرگری و قوی بودن صور خیال در شعرهایش را مدیون نگرش دقیق به واقعیت است. به نوعی می توان گفت او شاعری ست بسیار واقع گرا که استعاره هایی که به کار می گیرد بسیار پیچیده به نظر می رسد ؛ اما در زیر پیچیدگی های شعرش ارتباطی مستقیم و ملموس با واقعیت وجود دارد .
***
مهم ترین آثار شعری او به ترتیب سال انتشار عبارتند از :
- کتاب اشعار (مالاگا1921)
- نخستین رمانس کولی ( مادرید 1928)
- اشعار کانته خوندو ( مادرید 1931)
- غزلی برای والت ویتمن ( مادرید 1933)
- مرثیه ای برای سانچس مخیاس ( مادرید 1935)
- نخستین ترانه ها (مادرید 1936)
- شاعر در نیویورک (مکزیک 1940)
- دیوان تاماریت (نیویورک1940)
- مجموعه آثار(بوینوس آیرس43-1938)
- گزیده ی آثار (بوینوس آیرس36-1918)
در زیر شعری از لورکا را با ترجمه ی احمد شاملو می خوانیم :
آی!
فریاد
در باد
سایه ی سروی به جا می گذارد.
[بگذارید در این کشتزار
گریه کنم ]
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده اسـت .
[به شما گفتم، بگذارید
در این کشتزار
گریه کنم]
***
منابع:
همچون کوچه ای بی انتها / ترجمه ی احمد شاملو
گزیده ی اشعار فدریکو ..../ ترجمه ی زهرا رهبانی و نازنین میرصادقی
مقدس باد گندمها / ترجمه و تالیف ِسید عباس میر احمدی
نه نمی خواهم ببینمش / ترجمه ی یغما گلرویی
و اینترنت
روزی ما
دوباره کبوترهایمان را
پیداخواهیم کرد
ومهربانی
دست زیبایی را
خواهد گرفت...
احمد شاملو(ا. بامداد ) با شناختی که ازشعر دیروزایران داشت و با بهره جستن ازسبک نیمایی، ازسویی شعر خود را برای همیشه ازاسارت وزن و قافیه و ردیف جدا ساخت وازسویی دیگر زمینه را برای گسترش شعرفارسی هموار نمود. تا قبل ازگشوده شدن پنجرهء شعر امروز ایران، جز درجا زدن و گردیدن برگرد سروده های شاعران ِکهن ، نه تنها شعر دست و رو شسته ای از ما به خارج ازدایره عرضه نشد، بلکه روزبروز گفتنی ها و سرودنی های ما از مرز پرگهرچند محفل ادبی و هنری فراتر نرفت. شاملو شاعری بود که ازگذشته ای دور به آینده ای دور آمد و رفت کرد. او پیش ازخاموشیش به فردوسی و موسیقی کلاسیک ایران انتقاد ورزید و همین بهانه ای گشت تا مخالفینش برای کوبیدن او نه برای ِشنیدن انتقاداتش بر او شوریدند و آنهایی که بیطرف و شنونده بودند، درانتظارپاسخهایی از سوی ادیبان و پژوهشگران نشستند. و دوست داران اوهریک به شیوه ای چه انتقادی چه سکوت از کنارآن گذشتند. خود شاملو در مصاحبه ای با ایرج گورگین شنیدن انتقاداتش را آرزو می کرد.
همانطوریکه می دانید سخن گفتن ازشاملو وسروده هایش کار ساده و کم دردسری نیست. هرچند سخنرانیها و نوشته های بیشمار دیگر فرزانگان ادب و هنر پیش روی ماست ولی نا زیبا نیست تا جایی که در توان ماست تنها به نوشته های گذشته بسنده نکنیم وازاو و سرودهایش سخنی تازه به میان آوریم و من دراین نوشتارتلاش کردم تا به برداشت خود از کتاب "گزینه اشعار" او بسنده کنم.
شعراوهم شادی است وهم درد مشترک. دردی که انسان را از بدوآفرینش با خود به اینسو و آنسو می کشاند. درد دور ماندن ازگذشته خویش و خرد شدن استخوان های فرهنگ پاک ایرانیان زیرستم تاریخی تازیان است:
بارها به خونمان کشیدند
بیاد آر
اعراب فریبم دادند
*
من این جا مانده ام از اصل خود به دور/ که همین رابگوییم.
و بدین رسالت/ دیری ست/ تا مرگ را/ فریفته ام.
شاملو شاعری است که بی پرده می سراید و به هیچ فرد و دستگاهی باج و خراج نمی دهد. او همزیستی با خونریزان وخونخواران را نمی پسندد و به سازشکاران، سرسپرده گان و خود فروختگان می شورد و آنان را افشا می کند:
نه بسان شما / که دستهء شلاق دژخیم تان را می تراشید / از استخوان برادرتان...
ورشتهء تازیانهء جلا د تان را می بافید / ازگیسوان خواهران
درد در کنه واژه ها وسروده هایش جریان دارد دردی که همواره با عشق و دوست داشتن همراه بوده است. عشق به جهان هستی و هرچه دراوست. دوست داشتن هر آنچه شایستهء دوست داشتن است:
ومن همچنان می روم/ با شماو برای شما/ برای شماکه این گونه دوستارتان هستم / وآینده راچون گذشته می روم سنگ بردوش
سنگ الفاط / سنگ قوافی
تازندانی بسازم ودرآن محبوس بمانم:
زندان دوست داشتن / دوست داشتن مردان / وزنان...
شعراو بیانگراحساسات پاک انسانی، محرومیت ومحکومیت زن درجامعه، واسیر بودن مرد درچنبرهء نرینه گی است.
من اما در زنان
چیزی نمی بینم
گرآن همزاد را
روزی نیابم ناگهان خاموش...
او در سرودهء زیبای "از زخم قلب آبایی" زنان رابا دیدهء دیگری به تصویر می کشد که تا آن زمان کمتر شاعری به آن پرداخته بود. ا و به تشویق آ نان برای نقش داشتن درسرنوشت خویش و ازآن فراتر، آتش انتقام را دردل آنها شعله ور می سازد:
بین شماکدام
- بگویید -
بین شماکدام/ صیقل می دهید / سلاح آبایی را
برای
روز انتقام؟
او با برگرداندن سروده های برون مرزی به زبان فارسی، که با مهارت و زیبایی ویژه انجام پذیرفته است، پابپای انقلاب ادبی سپید خود نقش بسزایی درگسترش شعرامروز در درون وبرونمرزداشته است. همانقدرکه ما ایرانیان او را دوست می داریم، افغانها و تاجیکها و دیگرخوانندگان سروده هایش در گوشه و کنار جهان نیز به او و سروده هایش عشق می ورزند. براستی نبود او زمانی بیشتراحساس می شود که داروغه های مذهبی، بسیاری اززنده یادان ادبی وهنری ما را یا سربریده و دق مرگ کرده اند و یا آنان را به گوشه و کنارجهان پراکنده اند. شعراو نه تنها مانند شعر دیگر نو سرایان زمانه بر ادبیات وفرهنگ ایرا ن اثر گذاشت، بلکه با سرعتی باورنکردنی باورهای مذهبی واجتماعی را نیز دگرگون کرد تا جایی که به درون خانواده ها راه یافت و نگرش مردم را به زندگی دیگرگونه کرد.
مرا دیگر گونه خدایی می بایست
شایستهء آفرینه یی
که بنده ناگزیر را
گردن کج نمی کند...
احمد شاملوخود را در چهارچوب حزب و گروه و سازمان ویژه ای محدود نمی کند ولی آرمان های پاک آنهایی را با راستی تمام به مبارزه برخاسته اند ارج می نهد وبه ستایش از آنها می پردازد. او بسیارآگاهانه و خرد مندانه و بدون هراس درسروده هایش ازآزادی واستواری آزاد مردان درمقابل سرکوب و خفقان سخن می گوید و یاد وخاطرهء آنان را درتاریخ به زیبا ترین بیان ِممکن جاودان و ماندگارمی گرداند. تلاش فرهنگی او در به تصویر کشیدن فراز و نشیب های سیاسی - اجتماعی قرن گذشته، ازشاهکارهای تحسین برانگیزاوست:
در برابرتندر می ایستند
خانه را روشن می کنند.
و می میرند.
در شعراوبرخلاف سروده های مهدی اخوان ثالث و نصرت رحمانی و چند تن دیگر، ناامیدی وشکست تام و تمام دیده نمی شود وهمچنین ازشور وامید شاعران دههء چهل مانند نعمت آذرم و شفیعی کدکنی برخوردار نیست. بلکه مانند بسیاری از دیگر شاعران بنا به شرایط سیاسی – اجتماعی، گاه با امید و نا امیدی و غم وشادی وگاه با پیروزی وشکست نمایان می گردد:
من درد بوده ام همه / من درد بوده ام.
گفتی پوستواره یی / استوار به دردی...
*
من و خورشید راهنوز/ امید دیداری هست،
هر چند روز ِمن/ آری / به پایان خویش نزدیک می شود.
من فکرمی کنم/ هرگز نبوده/ دست من/ این سان بزرگ وشاد
عشق او به مردم و آداب و رسوم و فرهنگ سرزمینش بسیار ستودنی است. او فرهنگ ستیزان بیابان نشین تازی را مورد حمله قرار می دهد و آنان را مشتی بی خرد ولات، که کمر به نابودی فرهنگ کهن ایرانیان بسته بودند قلمداد می کند. قومی که نقشه ها و آرزوهای پلیدش، با ایستادگی و مبارزه خستگی ناپذیر مردم ایران روبرو گردیده و راه به جایی نبرده است. هرچند بار دیگراین ننگ و پلیدی، این تباهی و ویرانی سرزمین ما را فراگرفته است. هرچند پاسداران نادانی بارها سنگ مزارش را در هم شکستند، ولی سروده های زیبا وماندگاراو، ترجمه های باارزش و دیگرکارهای هنری وادبی اش رو درروی فرهنگ پس ماندهء حاکم، نشان دهندهء آن است که ایرانی برای ایرانی ماندن خویش قرنهاست که تلاش و مبارزه می کند و پیش خدای بیخردی و زور وشمشیرسرفرود نخواهد آورد.
با سرودهء کوتاهی از او یادش را گرامی می داریم:
محاق
به گوهرمراد
به نوکردن ماه
بربام شدم
باعتیق وسبزه وآینه.
داسی سرد برآسمان گذشت
که پرواز کبوترممنوع است.
صنوبرها به نجواچیزی گفتند
وگزمگان به هیاهوشمشیردرپرندگان نهادند.
ماه
برنیامد.

