احمد شاملو مبارز راه آزادى!
بهرام رحمانى
هرگز از مرگ نهراسيدهام،
اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود.
هراس من بارى همه از مردن در سرزمينى است
كه مزد گور كن،
از آزادى آدمى
افزون باشد.
)احمد شاملو، آيدا در آينه(
احمد شاملو(ا. بامداد) مبارز راه آزادى و شاعر مردمى ايران، پس از يك دوره بيمارى طولانى، صبح روز دوشنبه 3 مرداد 1379 در سن 75 سالگى چشم از جهان فرو بست. در مراسم تشيع پيكر شاملو، ده ها هزار نفر شركت كردند و ياد او را گرامى داشتند.
شاملو، انسانى معترض، مساواتطلب، چپ بود كه زندگى خود را وقف مسائل هنرى و نويسندگى و مبارزة فرهنگى - سياسى و اجتماعى كرد. بدين ترتيب، وى، محبوب تودة مردم گرديد. به ويژه آن بخش از اشعار او كه آرزوها و درد و رنج و عشق و علائق مردم را به زيباترين وجهى بيان مىدارد آنچنان در اعماق وجود انسانها جاى گرفته كه سانسور و اختناق نيز نتوانست مانع تودهاى شدن آنها شود. او، با تمام وجودش «همدست توده مردم» و بر عليه حاكمانى بود كه نظام و سياستهايشان را به زور سرنيزه به مردم تحميل مىكنند.
احمد شاملو، در رديف شاعران سرشناسى مانند ماياكوفسكى، ناظم حكمت، لوركا، پابلو نرودا، آراگون و... انسانى جهانى بود: درد و غم مردم زحمتكش و ستمديده را بدون در نظر گرفتن مليت، جنسيت و رنگ پوست، تصوير مىكرد، سرسختانه از حرمت انسان دفاع مىنمود و كهنه پرستى و خرافات مذهبى و ناسيوناليستى را به نقد مىكشيد. شاملو، محصول تاريخ خويش است و در اين تاريخ عليرغم سختىهاى فراوان و وجود اختناق و سانسور مطلق، آثار او، به دليل محتواى مدرن و مترقى و آرمانخواهى، در مقياس اجتماعى به خانههاى مردم راه يافت و موفقيت هاى شايانى را نيز نصيب جامعه ادبى و هنرى ايران كرد.
او نمونه برجسته و موثر در ميان كارگزاران فرهنگى است. در آثار او، از يك طرف انسانيت، عشق و مبارزة اجتماعى جايگاه ويژهاى دارد و از طرف ديگر خرافات ملى و مذهبى و بى تفاوتى نسبت به مسائل اجتماعى نيز به نقد كشيده مىشود.
شاملو، در راستاى آرمانهاى عميقا انسانى خود، همواره ستم طبقاتى، نابرابرى اجتماعى، جهالت و افكار عقب مانده و ارتجاعى را افشا مىكرد و عشق و اميد را نويد مىداد. تلاش هنرى و فرهنگى، سياسى و اجتماعى او، در «فرهنگ مردم كوچهها»، در طول چندين دهه در ميدان عمل واقعى نشان داد كه او انسانى پيگير، خستگىناپذير، حقيقتجو و سختكوش است.
مسلما، نبايد از شاملو بت ساخت، او هم، مانند هر انسان متفكر ديگرى خطاها و اشكالاتى داشت. قطعا، انسانى كه حركت مىكند و به طور مدام در مسائل گوناگون فرهنگى، اجتماعى و سياسى اظهار نظر مىنمايد مخالف و موافق خود را پيدا مىكند. به ويژه زمانى كه ابتدايىترين هدف كار منتقد بيان حقايق است و هيچ ملاحظهاى در بيان واقعيتها نبايد در كارش وجود داشته باشد. شاملو، واقعا چنين كاراكترى داشت. نقد آثار شاملو، كارىست مهم و ضرورى. به دليل اينكه يكى از راه هاى رشد جامعه بشرى و خلاقيتهاى فرهنگى و اجتماعى در نقد آثار نويسندگان بزرگ و اجتماعى است در يك فضاى سالم و آرام و به دور از هرگونه جار و جنجال و خود بزرگ بينى. آثار شاملو را هم آن طور كه شايستهاش هست بايد ديد و از موضع واقع بينانه و متواضعانه در مورد عملكردهاى او و آثارش به قضاوت نشست.
مطلب حاضر به آن بخش از چهره شاملو، مىپردازد كه بيشتر به فعاليتهاى فرهنگى _ سياسى و اعتراضى شاملو، مربوط مىشود.
او، انسانى بود كه در عرصه هاى گوناگون فرهنگى و هنرى و اجتماعى، از جمله در عرصه شعر، ترجمه، فيلم سازى، فرهنگ تودهها، روزنامه نگارى و ادبيات كودكان كار كرد و در عمل نشان داد كه توانايى و ظرفيت اين همه كار با ارزش را دارد. او، در تشريح مسائل جزئى و كلى توانائى فوق العاده داشت، شور و هيجان درونى را با تحليل رفتار و مناسبات مجسم مىساخت. قدرت تجسم حسى او، واقعا بى نظير بود. آثارش زيبا و دلنشين است. او، انسانى خود ساخته بود كه با حاصل دسترنج خود، زندگى كرد و به اوج شكوفائى و نوآورى رسيد: «تجربه من، تجربه من« است و نمىتوان آن را به ديگرى انتقال داد. زبان چيزى است كه هر شاعر بايد شخصا ظرفيتهايش را تجربه كند. متاسفانه شاعران جوان ما غالبا آسانگيرى مىكنند. چشمشان به دست ديگران است و از يكديگر تقليد مىكنند. فروغ از يك ترانه فرانسوى جمله «دستهايم را در گلدانى مىكارم» را گرفت و از آن شعرى شورانگيز و بسيار زيبا ساخت، بىدرنگ بيشتر شاعران روزگار به بيلزنى باغچه پرداختند و هر كدام هر چيزى را كه دم دستش رسيد در باغچه كاشت.(1) همانطور، گوته، شاعر بزرگ آلمانى، در بيش از يك قرن و نيم پيش گفته است: «من از ميان گذشتگان و معاصران، هنر خود را مديون هيچ كس نيستم. من جز فكر و ذوق خود استادى نداشتهام.»
شاملو، نه عقايد و باورهاى خود را به كسى، تحميل مىكرد و نه اجازه مىداد كه كسى به او زور بگويد. نه خدائى را بنده بود و نه به قلدرى حاكمان و سانسور و اختناق آنان گردن مىگذاشت. او، شاعرى بود سرشار از نشاط و توانائى كه دورة اختناق رژيمهاى ديكتاتورى شاه و اسلامى، نتوانست او را به زانو در آورد. احساس انسانى و علاقه آتشينى كه وى به زندگى داشت با باورهاى اجتماعى و سياسى او، عجين شد و در نتيجه فضاى تازهاى را در عرصه هنرى ايران، به وجود آورد. تحليل خصوصيات زندگى و دردهاى بىشمار مردم، از مشغله هاى دايمى او بود و راه حل مشكلات جامعه را در تلاش و مبارزة اجتماعى پيگير و مداوم مىديد. به همين دليل، آثار او، در خدمت «اهداف» اجتماعى در آمد. او، هرگز «هدف» را «وسيله» قرار نداد. هدف او، از هنر، تلاشى در راستاى تغيير بنيادى جهان بود نه صرفا تفسير آن. چرا كه او، هدف شعر را چنين مىديد:
شعر
رهائى است
نجات است و آزادى.(2)
شاملو، آگاهانه راه زندگى مسئوليت پذيرى و دخالت گرى فرهنگى - سياسى و اجتماعى را انتخاب كرد در حالى كه مىدانست: «شعر به قيمت زندگى و خون شاعر تمام مىشود. خودش، شعرش، ديگران و اشعار مردهشان، دژخيمها، نوازشها، اعدامها، مرگى كه در دل شاعر نشسته، مرگى كه ديگران وارد دل ها مىكنند، بشرى كه دارند سرش را زير آب مىكنند، همه يكى است.»(3)
شاملو، با جهانبينى آزاديخواهانه و مساوات طلبانه، وظيفه انسانى و اجتماعى روشنفكر مىدانست كه بر عليه ديكتاتورى و استبداد و سانسور و اختناق و هرگونه نابرابرى به مبارزه برخيزد و خود را تنها به فعاليت «هنرى» و نويسندگى محدود نكند. شاملو، روشنفكر را چنين تعريف مىكرد: «كلمه روشنفكر را به عنوان معادل انتلكتوئل به كار مىبرند و من آن را نمىپذيرم به چند دليل، و يكى از آن دلايل اين كه معادل فرنگى روشنفكر(يعنى كلمه انتلكتوئل) آن بار «سياسى و معترض» را كه كلمه روشنفكر در كشورهاى استعمارزده و گرفتار اختناق به خود گرفته است ندارد. در ايران وقتى كه مىگوييم روشنفكر يعنى كسى كه معترض است، با جزيى يا بخشى يا با كل نظام ناسازگار است و مخالفتش در نهايت امر «اجتماعى - سياسى» است. اما كلمه انتلكتوئل در غرب چنين بارى ندارد.
من معتقدم روشنفكر كسى است كه اشتباهات يا كجروىهاى نظامات حاكم را به سود تودههاى مردم كه طبعا خود نيز فرزند آن است افشا مىكند. بنابراين فعاليت او به تمامى در راه بهروزى انسان و تودههاى مردم است...»(4)
شاملو، شاعرانى را كه به مسائل اجتماعى و سياسى جامعه، اهميت نمىدادند به شكل متواضعانهاى مورد انتقاد قرار مىداد. او، در رابطه با سهراب سپهرى، مىگفت: «... سپهرى هم از لحاظ وزن مثل فروغ است، گيرم حرف سپهرى حرف ديگرى است. انگار صدايش از دنيايى مىآيد كه در آن «پل پوت» و «ماركوس» و «آپارتايد» وجود ندارد و گرفتارىها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه! من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمىكنم كه «آن كه مىخندد هنوز خبر هولناك را نشينده است» چون به واقعيت واقف شدهام كه تنها انسان است كه مىتواند بخندد و ديگر به آن خشكى معتقد نيستم كه «در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است» چون به اين اعتقاد رسيدهام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كسانى بيرون مىآيند كه از نعمت خنديدن بىبهرهاند و با ياسها به داس سخن مىگويند! قيافههاى عبوس آقا محمدخان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسى. آن كه خنده و ياس را مىشناسد چطور ممكن است به سخافت فرمان بركندن چشمهاى اهالى شهرى پى نبرد يا از برپا كردن منارى از كلهها بر سر راهى كه از آن گذشته شرم نكند! اين شعر را يك دختر بچهى كودكستانى سروده: «اين گل رنگ است/شكفته تا جهان را بيارايد/قانونى هست كه چيدن آن را منع مىكند/ ورنه ديگر جهان سحرانگيز نخواهد بود/و دوباره سپيد و سياه خواهد شد.» من يقين دارم دستهاى اين كودك در هيچ شرايطى به خون آغشته نخواهدشد، چون حرمت و فضيلت زيبايى را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج ساله را درك مىكنم و شعر سپهرى را نه.»(5)
شاملوى جوان هر چند كه فعاليت سياسى خود را با يك سازمان فاشيستى طرفدار آلمان هيتلرى آغاز كرد اما خيلى زود و شجاعانه از خود، انتقاد نمود و درست 180 درجه تغيير سياست داد و به فعاليت سوسياليستى و آزاديخواهانه روى آورد(بعد حتی حزب را هم ترک کرد و به قولش آشغالدانی کثیفی بود ). آن روزها شايد كسى تصور نمىكرد كه او بعدها سرشناسترين چهرة مدافع حقوق انسانى، مبارز آزادى بيان و قلم، اجتماعات، عرصه فرهنگى و هنرى تبديل شود. اولين بارى كه شاملو زندانى شد بسيار جوان بود. وى در تهران دستگير شد و به زندان متفقين در رشت منتقل گرديد. شاملو پيرامون فعاليت سياسى و تشكيلاتى و زندانى شدنش مىگويد: «... پسربچهاى را در نظر بگيريد كه پانزده سال اول عمرش را در خانوادهيى نظامى، در خفقان سياسى و سكون تربيتى و ركود فكرى دوره رضاخانى طى كرده و آن وقت ناگهان در نهايت گيجى، بىهيچ درك و شناختى، در بحرانهاى اجتماعى و سياسى سالهاى 20 در ميان دريايى از علامت سوال از خواب پريده و با شورى شعلهور و بينشى در حد صفر مطلق با تفنگ حسن موسايى كه نه گلوله دارد نه ماشه، يالانچى پهلوان گروهى ابلهتر از خود شده است كه با شعار «دشمن دشمن ما دوست ماست» ناآگاهانه گرچه از سر صدق مىكوشند مثلا با ايجاد اشكال در امور پشت جبهه متفقين آب به آسياب دار و دسته اوباش هيتلر بريزند! البته آن گرفتارى از اين لحاظ كه بعدها «كمتر» فريب بخورم و هر ياوهيى را شعار رهايى بخش به حساب نياورم براى من درس آموزندهاى بود.»(6)
شاملو، در اولين شماره «كتاب جمعه» در موقعيتى صداى اعتراض خود را عليه سياستهاى كشتار و سركوب و تاريكانديشى رژيم ، بلند كرد كه بسيارى از سازمانها و احزاب و شخصيتها در آن دوره به ديدار سردمداران رژيم مىشتافتند و توهم پراكنى مىكردند، نوشت: «روزهاى سياهى در پيش است... اين چنين دورانى به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زير غلتك سنگين خويش درهم خواهد كوفت. اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانى كه متحمل خواهد شد بىگمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشريون مطلقزده هر انديشه آزادى را دشمن مىدارند و كامگارى خود را جز به شرط امحا مطلق فكر و انديشه غير ممكن مىشمارند. پس نخستين هدف نظامى كه هم اكنون مىكوشد پايههاى قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستين گامهاى خود را با به آتش كشيدن كتابخانهها و هجوم علنى به هستههاى فعال هنرى و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگى كشور برداشته، كشتار همه متفكران و آزادانديشان جامعه است. اكنون ما در آستانه توفانى روبنده ايستادهايم. باد نماها نالهكنان به حركت در آمدهاند و غبارى طاعونى از آفاق برخاسته است. مىتوان به دخمههاى سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بىامان بگذرد. اما رسالت تاريخى روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمىكند. هر فريادى آگاه كننده است، پس از حنجرههاى خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.»(7) او كه سردبير كتاب جمعه بود اولين مقالهاى كه بعد از يادداشت بالا، چاپ كرد، ترجمه مقالهاى به نام «فاشيسم!» از برتولت برشت، بود. در واقع شاملو، با يادداشت خود و مقاله برشت، به جامعه هشدار مىداد كه اگر حاكمان جديد پايههاى نظام ارتجاعى رژیم خود را محكم نمايند، همان بلاى شوم تاريخى را به سر مردم خواهند آورد كه نظام فاشيستى آلمان بر سر مردم آن كشور و يا كشورهايى كه اشغال مىكرد، مىآورد؟! شاملو، درست ارزيابى كرده بود كه: «اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانى متحمل خواهد شد بىگمان سخت كمرشكن خواهد بود.» شاملو، با آيندهنگرى در شعر «در اين بست» هشدار داد:
دهانت را مىبويند
مبادا كه گفته باشى دوستت مىدارم
دلت را مىبويند
روزگار غريبىست نازنين و
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه مىزنند
عشق را در پستوى خانه نهان بايد كرد.
در شعرهاى شاملو، «اميد» و «عشق» جايگاه خاصى دارد:
روزى ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانى دست زيبائى را خواهد گرفت.
***
روزى كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براى هر انسان
برادرىست.
روزى كه ديگر درهاى خانهشان را نمىبندند
قفل
افسانهئىست
و قلب
براى زندگى بس است.
(افق روشن(
»آهسته گفتم: - مىدانيد؟ ديشب از آيدا پرسيدم: «اگر دوباره متولد بشوى حاضرى تجربه زندگى با شاملو را تكرار كنى؟» - و آيدا گفت؟ «حتا اگر امكان داشت كه هزار بار ديگر از نو متولد شد!»... و چه نكته عجيبى، مهدى: - هفت سال پيش از آن كه اين بيمارى سمج گريبانم را بگيرد خودم در شعرى از قول او - درست دقت كن چه مىگويم: از قول آيدا نوشته بودم:
- اينك درياى ابرهاست...
اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدميزاد را
تاب سفرى اينچنين
نيست!
چنين گفتى
با لبانى كه مدام
پندارى
نام گلى را
تكرار مىكنند.(8)
«سفر»، از مجموعه «ققنوس در باران»
شاملو، همواره مسائل اساسى فرهنگى و اجتماعى را نقد مىكرد و ديدگاههاى تازهاى را مطرح مىساخت. در پارهاى از اوقات بحثهاى او، با واكنشهاى جنجال برانگيز و خشم و تعصب كسانى رو به رو مىشد كه مدافع باورهاى سنتى و كهن هستند و در مقابل نوآورىها و تغييرات بنيادى جامعه مقاومت به خرج مىدهند. براى مثال، شاملو در سفرى به آمريكا، در سخنرانى خود در هشتمين كنفرانس سيرا، كه در دانشگاه بركلى (كاليفرنيا)، برگزار شده بود، عقايدش را در باره تاريخ نويسى و باورهاى كهن مطرح ساخت. او، گفت: «كشور ما به راستى كشور عجيبى است و در نتيجه، متاسفانه چيزى كه ما امروز به نام تاريخ در اختيار داريم جز مشتى دروغ و ياوه نيست كه چاپلوسان و متملقان دربارى دورههاى مختلف به هم بستهاند. و اين تحريف حقايق و سفيد را سياه و سياه را سفيد جلوه دادن به حدى است كهمىتواند با حسن نيتترين اشخاص را هم به اشتباه اندازد.» وى در پايان سخنرانى خود افزود: «انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن كار آدم جاهل بىتعقل فاقد فرهنگ است: چيزى كه نمىتواند در بارهاش به طور منطقى فكر كند به صورت يك اعتقاد دربست پيش ساخته مىپذيرد و در موردش هم تعصب نشان مىدهد. تبليغات رژيمها هم درست از همين خاصيت تعصب ورزى توده ها است كه بهرهبردارى مىكنند.»(9) او، در اين سخنرانى اسطورههاى شاهنامه فردوسى را نقد كرد، با واكنشهاى هيستريكى مواجه شد و «احساسات» و «غرور» ناسيوناليستها را، «جريحه دار» ساخت. برخى از قلم به دستان مذهبى و ناسيوناليستى در داخل و خارج ايران، فرصت را غنيمت شمردند و عليه شاملو، شوريدند. «على عبدى»، يكى از كسانى است كه مطلبى از وى، تحت عنوان «شاملو و پاسخى به سخنان او» در مجله دنياى سخن چاپ شده بود. وى مىنويسد: «مدتى بود كه سعى مىكردم صحبتهاى جنجالى اين شاعر در آمريكا راكه ضمن آن همه ارزشها و مقدسات فرهنگى ما را در قاموس خود سكه يك پول كرد، از ياد ببرم و ميخهاى زهر آلود كلماتى را كه نثار فردوسى و موسيقى ملى ما كرده است، كابوسى تلقى نمايم و از مغز خود بيرون كنم... تاكنون انتظار مىرفت كه شاملو، پس از جريحه دار ساختن غرور و احساسات ملت ايران و در يافتن واكنشى كه با آن روبرو گرديد، به خود آيد و با صداقت و شجاعت، به نحوى عذرخواهى كند. اما دريغ كه اين انتظار عبث بود... در اوج تاسفانگيز اين تناقض شخصيتى و فكرى به هر چه ارزش فرهنگى و ملى ايران اعلام جنگ داده است، مىتواند قافله سالار و يا حتى مشاور مناسبى براى كسانى باشد كه مىخواهند در عمق تمدن رو به انحطاط غرب، از اضمحلال هويت فرهنگى و ملى خود جلوگيرى نمايند؟»(10) جواب شاملو، به كسانى كه به مخالفت با عقايد او بر خاسته بودند، چنين بود: «فردوسى آقا؟ فردوسى؟ اى واى! به فرهنگ عزيز و مقدس ملى، به شناسنامه ملتى چنين و چنان از طرف شخص معلومالحالى كه دشمن هر چيز ايرانى است حمله شد!... فردى كه واپسگرا نيست و تنها به آينده مىنگرد و تمامى هم و غمش عروج انسان است، نه فقط به صورت يك وظيفه محول بل به طور كاملا طبيعى در برابر جزء جزء عناصر ميراث گذشته واكنش نشان مىدهد.» شاملو، «ميراث فرهنگ ملى بوستان، مثنوى، شاهنامه را نقد مىكند و آنها را به نقد مىكشد. به طور مثال، در شاهنامه كه زن و اژدها «هر دو ناپاك» به قلم مىروند و لايق فرو رفتن در خاك شمرده مىشوند و هر سگى به صد زن راس و آن هم نه هر زن از خدا بىخبر بلكه به طور دقيق به صد زن «پارسا» ترجيح داده مىشود. حكم فقهاللغوى در بارة زن به اين شرح صدور مىيابد كه اگر كتك زدن او كارى مكروه بود، فىالواقع: مر او را «مزن» نام بودى نه «زن»!... آيا به راستى چنين اعتقاداتى شايستگى نام «فرهنگ ملى ما» را دارد يا من از مرحله پرتم؟ واقعا اينها عناصرى از «فرهنگ ملى» است؟ آيا لقب دهن پركن «استاد سخن» جواز به ميان افكندن هر ياوة شرم آورى است؟»(11)
شاملو، در جواب مقاله «محمدرضا لطفى»، در گفتوگويى با مجله آدينه در نقد موسيقى سنتى ايرانى، مىگويد: «... چهقدر دلم مىخواست فرصتى باشد تا بتوانم روى كلمه شادى تكيه كنم و با همه وجود به مدح آن بپردازم! افسوس كه اين موسيقى موذى از درون جونده، مويهگر پايين تنههاى محروم و به انحراف كشانندة مفاهيم عميق و انسانى عشق و شادى و زندگى است! افسوس كه اين «موسيقى» جرثومه فساد و تباهى جان است!... ديوان حافظ تو هر طاقچهاى هست در دسترس هر مشدى قربانعلى و هر خاله خديجهاى. حالا من مىخواهم بدانم شما كه «موسيقى سنتى»تان را فوت آبيد هيچ به صراحت افتادهايد كه برويد از دريچه تنگ اتاقتان نگاهى هم به موسيقى ديگران بيندازيد؟ يا شما هم مثل آن خوانندة ميليونى فقط به اين اعتقاد سخيف كه «من شخصا» اهل دالاهو هستم و باخ و بتهون تحت تاثير موسيقى ايرانى باخ و بتهون شدهاند اكتفا كردهايد و چون از سرچشمه آب ميل مىكنيد ديگر به مطالعه دستاوردهاى موسيقيايى كفار احساس نياز نفرمودهايد؟»(12)
در ادامه اين جريان، روزنامه كيهان، اين ارگان رسمى شكنجهگران و آدمكشان و مدافعان سر سخت تاريك انديشى و ديكتاتورى مطلق رژيم، به سردبيرى حسين شريعتمدارى )بازجوى زندان اوين(، نيز با چاپ ياوه گويىهايى فتوا گونه و تهديدآميز «يوسف على ميرشكاك»، عليه شاملو نوشت: «... آدمى مثل شما - اگر حرفهايش را در سوئد ياد نگرفته باشد - نيازى ندارد دم به ساعت گرد و خاك راه بيندازد و حتى توى سر موسيقى نجيب اين مملكت بزند، آن هم بدون كمترين در يافتى از موسيقى شرق. (شما همان سونات مهتاب محبوبتان را استماع بفرمائيد).» نويسنده كيهان با درست كردن تاريخچهاى سراپا دروغ عليه شاملو با بغض و تهديد مىافزايد: «اما شعر خود را و خود را به غرب - قبله هميشگى طايفه روشنفكر - فروختيد و از فرط عدم اعتماد به نفس و متكى نبودن به مردم اين سرزمين خود را هميشه در آينه كدر ساكنان غروب حقيقت ديديد تا آنجا كه سر پيرى مجبور شدهايد قضاوتهاى قضاقورتكى به خورد خود و يارانتان بدهيد.»(13)
مىبينيم كه چهطور خرافه پرستان و كهنه پرستان در مقابل عقايد و باورهاى پيشرو و مدرن و انسانى مقاومت مىكنند. به قول شاملو: «انسان خرد گراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاى خود تعصب بورزد؟»
شاملو، بر عليه نابرابرى و بىعدالتى و فقر و فلاكتى كه زندگى كارگران و انسانهاى محروم را تباه مىسازد، مىشوريد. او، به عنوان يك روشنفكر آگاه، مخالف استثمار انسان توسط انسان بود. او، فرياد مىزد: «شعر، همان دانستن بهاى يك تكه نان است موقعى كه بچه هاى معدنچى دور آن نشستهاند و حساب روزهائى را كه بايد باز هم در اعتصاب بود مىكنند. شعر، آن نفسى است كه از حلق كارگر شيشهساز به شيشهها مىرسد و بلورهاى به سان قلب را مىسازد. شعر، آن بىتابى عصبهاى دختر بچهئى است كه اشكال قالى را تشنه مىنماياند...»(14)
در حمايت از اعتراض و اعتصاب كارگران مىسرود:
اكنون اين منم
و شما - بيماران كار -
كه زهر سرخ اعتصاب را
جانشين داروى مزد خود مىكنيد به ناچار.
اكنون اين منم
و شما - ياران آغاجارى!-
كه جوانه مىزند عرق فقر به پيشانى تان
در فروكش تب سنگين بىكارى.
«سرود مردى كه خود را كشته است»
شاملو، خود را در مرزهاى «ملى» محدود نمىكرد. او خود را شهروندى از جامعه جهانى مىدانست. بنابراين، در هر گوشهاى از جهان ظلم و استثمار و نابراى مىديد بدون كوچكترين تاملى بر عليه آن به پا مىخاست. براى مثال، شعر «سرود بزرگ» را به مناسبت حمله نيروهاى آمريكا به خاك كره شمالى سرود. (اكنون مردم دو كره، بعد از 50 سال، امكان ديدار همديگر را پيدا كردهاند) اين شعر به روشنى افكار انترناسيوناليستى شاملو، را نشان مىدهد. در بطن شعر، به «بلزن و داخاو»، دو كشتارگاه از مجموعه كشتارگاههائى كه هيتلر در سراسر اروپاى تحت اشغال نيروهاى خود برپا داشته بود. «مون واله رىين»، محلى در پاريس، كه سه تن از استادان دانشكده كارگرى اين شهر - ژاك دوكور، ژرژ پوليستر و ژاك سولومون - در آنجا توسط آلمانىها با گيوتين اعدام شدند اشاره مىكند. بخشى از «سرود بزرگ، به شن - چو، رفيق ناشناس كرهئى» چنين است:
شن - چو
بخوان!
بخوان!
آواز آن بزرگ دليران را
آواز كارهاى گران را
آواز كارهاى مربوط با بشر، مخصوص با بشر
آواز صلح را
آواز دوستان فراوان گمشده
آوازهاى فاجعه بلزن و داخاو
آوازهاى فاجعه وىيون
آوازهاى فاجعه مون واله رىين
آواز مغزها كه آدولف هيتلر
بر مارهاى شانه فاشيسم مىنهاد،
آواز نيروى بشر پاسدار صلح
كز مغزهاى سركش داونينگ استريت
حلواى مرگ برده فروشان قرن ما را
آماده مىكنند،
آواز حرف آخر را
ناديده دوستم
شن - چو
بخوان
برادرك زرد پوستم!
«قطعنامه، سرود بزرگ، به سن - چو، رفيق ناشناس كرهئى»
حريرى در گفت و گويى با شاملو، از او سئوال مىكند: «با مسئله هويت چگونه كنار مىآئيد؟ منظورم مليت و قوميت و اين مسائل است.» شاملو در جواب مىگويد: «من خويشاوند نزديك هر انسانى هستم كه خنجرى در آستين پنهان نمىكند. نه ابرو به هم مىكشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايرانى را به انيرانى ترجيح مىدهم و نه انيرانى را به ايرانى. من يك بلوچ كرد فارسم، يك فارسى زبان ترك، يك آفريقايى اروپايى استراليايى آمريكايى آسيايىام. يك سياه پوست زرد پوست سرخ پوستم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلى ندارم بلكه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستام احساس مىكنم. من انسانى هستم در جمع انسانهاى ديگر بر سيارهى مقدس زمين، كه بدون ديگران معنايى ندارم.»(15) مىبينيم كه شاملو با چه بيان شيوا و زيبايى انترناسيوناليسم را تشريح مىكند و به همبستگى انسانى ارج مىنهد.
احمد شاملو، مبارز سرسخت آزادى بيان و قلم و انديشه بود و اينها را براى همگان «بىهيچ حصر و استثنا» مىخواست. در واقع، هنرمند بايد آزاد باشد تا بىهيچ قيد و شرطى بتواند ارتقاى فرهنگى پيدا كند و اثر خود را به جامعه ارائه دهد. نويسنده و هنرمند آزاد انديش چه در رژيم سركوب و اختناق و چه در جامعه نسبتا آزادتر، نبايد براى آفريدن آثار خود، به قيد و بند رژيم گردن گذارد. در واقع، نويسندة آگاه و مردمى، هيچگاه زير بار سانسور و زور نمىرود. در تشكلهاى صنفى - سياسى دستساز رژيم و عواملاش عضو نمىشود. چرا كه ضامن حفظ حرمت و هنر و ادب، آزاد و مستقل بودن نويسنده از حكومت است. قطعا، هر گونه مانع قانونى در اين عرصه به سركوب و سانسور انديشه منتهى مىشود.
احمد شاملو، در رابطه با فعاليت مجدد «كانون نويسندگان ايران» مىگفت: «فرض را بر اين بگذاريم كه كانون به عنوان اعتراض به تعطيل آزادى و دمكراسى و فعاليتهاى سياسى احزاب و غيره، به نوعى اعتصاب، يعنى به سكوت دست زده است. منظورم اين است اگر هم جلوى فعاليتهاى كانون گرفته نشده بود، قطعا در مواجهه با وضعيت حاضر داوطلبانه در همين موقعيتى قرار مىگرفتيم كه الان قرار داريم. دليلش هم واضح است: آزاد بودن فعاليت كانون نويسندگان در شرايط فقدان آزادىهاى اجتماعى براى ديگران، جز اينكه به كانون رشوهاى داده شده باشد هيچ معنا و مفهوم ديگرى نمىتوانست داشته باشد.»(16)
شاملو، متفكرى كه در طول پنج دهه با حضور خلاق خويش در عرصه هاى فرهنگى و هنرى و اجتماعى، آثار گران بهايى، به يادگار گذاشت كه هنوز بخشى از آنها از جمله كار عظيم «فرهنگ كوچه» امكان انتشار پيدا نكرده است از ميان رفت. بدون شك، انتشار آثار چاپ نشدة شاملو، فرهنگ انسانى و آزاديخواهانه را پربارتر خواهد كرد. هر چند كه ما، با جسم او، وداع كردهايم اما آثارش و باورهاى به غايت انسانىاش، جاودان خواهد بود و سر انجام، روزى فرا خواهد رسيد كه از جمله »من درد مشتركم، مرا فرياد كن« تبديل به شعار ميليونها انسان، براى تغيير نظام موجود، در كوچه ها خواهد شد.
پانويسها:
1- ناصر حريرى، ديدگاه هاى تازه (هنر و ادبيات امروز)، گفت و شنودى با احمد شاملو، ص 45
2- از مقدمه «مرثيه هاى خاك، شكفتن در مه»، احمد شاملو.
3 - قطعنامه، ص 20، احمد شاملو.
4 - کتاب جمعه، شماره 31، ص 18
5- یک هفته با شاملو، مهدى اخوان لنگرودى، چاپ دوم 1373، ص 94 و 95
6 - محمد محمدعلى، گفت و گو با شاملو، چاپ اول 1372، ص 17 و 18
7- كتاب جمعه، شماره يك، 4 مرداد 1358
8 - یک هفته با شاملو، مهدى اخوان لنگرودى، ص 166 و 167
9- آدينه، شماره 47، تير ماه 1369
10- مجله دنياى سخن، شماره 1، شهريور ماه 1370
11- آدينه، شماره 72، مرداد 1371
12- آدينه، شماره 52، آذر 1369
13- روزنامه كيهان، دوشنبه 25 ارديبهشت 1368
14- قطعنامه، ص 32
15- «گپ»، گفت و شنود ناصر حريرى با احمد شاملو، «دفتر هنر»، ويژه احمد شاملو، سال چهارم، شماره 8
16- ناصر حريرى... ص 129
برگرفته از کتاب «چنین گوید بامداد شاعر» ویژه نامه بامداد به یاد احمد شاملو، سردبیر بهرام رحمانی، انتشارت آرش - استکهلم، پاییز 2000
"كدام ملاحظات، دوستان؟"
از:احمد شاملو 
براي كسي چون من كه به دليل ناراحتي جسمي نمي تواند براي دفاع از حق خود سلاح بردارد و ناگزير است تنها به قلم زدن اكتفا كند، ادامه مبارزه از خارج كشور فقط در صورتي قابل توجيه است كه سرپوش اختناق پليسي مجالي براي تنفس آزاد، براي نوشتن و گفتن، باقي نگذارد. اميدوارم ديگر چنان وضعي پيش نيايد، هر چند كه همين حال
ا هم شرايط بدبينانه كم نيست و مي توانم بگويم كه چهار دقيقه مجال سخن گفتن (كه آن را بايد، آزادي صادق خاني، ناميد) غنيمت مغتنمي نيست، عطائي است كه بدون گشاد دستي مي توان به لقاي آقايان بخشيدش. – البته در اين مورد خاص بايد اين را هم بگويم كه من استفاده از وسايل ارتباطي دولتي را اصولا در هيچ شرايطي براي روشنفكران تجويز نمي كنم. وسايل ارتباط جمعي دولتي، مفت چنگ روشنفكران دولتي!- هيچ دولتي آن قدر آزاده نيست كه سخن منتقدان خود را تحمل كند. پس اگر كرد حتما كلكي در كار است... برنامه اجتماع زنان را در تويزيون تماشا كرديد؟ - خوب، اين يك چشمه اش!... اجتماع زنان را (ظاهرا بدون سانسور!) در تلويزيون نمايش دادند فقط براي آنكه در نظرگاه متعصبان طومار امضا كن متهمش كنند كه به تحريك عوامل ضد انقلاب صورت گرفته است و ادعاي حضور فلان هنرپيشه و خواهر شريف امامي را هم دليل آن شمردند،- گفتند خواهر شريف امامي ، اما ديگر به روي خود نياوردند كه آن خانم، اگر خواهر شريف امامي است همسر احمد آرامش نيز بوده است، يعني همسر مرد مبارزي كه دستگاه مورد حمايت شريف امامي ها از سرسختي او به تنگ امده بود و به دست عمال ساواك در پارك فرح به خون كشيده شد و به قتل رسيد... خوب، به اين ترتيب بعيد نيست كه عرايض بنده هم ”زهرپاشي عوامل ارتش شاه، تلقي بشود، زيرا متاسفانه پدر من هم سرهنگ ارتش بوده است (بخشي از مصاحبه با خبرنگار كيهان كه به چاپ نرسيد)
دوستان عزير و پايمرادان سنگر آيندگان
مرا ياري كنيد تا از طريق روزنامه شما به هموطنان بيداردل مان اعلام خطر كنم كه دست سانسور، بار ديگر، و اين بار از آستين ديگري بر گلوي مطبوعات پنجه افكنده است و خفقان رژيم شاه كه بر سر نيزه ارتش و خشونت ساواك او استوار بود، اين بار در شرايطي تجديد مطلع مي كند كه برپايگاه هاي تعصب تكيه كرده به سلاح هاي تكفير و نفرير مسلح شده است. مهرهاي لاستيكي مورد استفاده شاه و ساواك (از قبيل: عوامل بيگانه اخلال گران، ضدانقلابي، تجزيه طلب، و ...) بارديگر از سطل هاي آشغال بيرون آمده گردگيري شده است و اكنون بي دريغ بر پرونده تمام كساني زده مي شود كه مرغ عزا و سورند، و (تا هنگامي كه توده مردم آگاهي سياس نيافته به تميز دشمن از از دوست قادر نيست و ميان كودتا و انقلاب فرقي نمي گذارد) ناچار بايد اين سرنوشت غم انگيز را بپذيرند كه زير چشم شكمچرانان اين هر دو سفره به يك بيان قرباني شوند.
گفت وگوهايي كه خبرنگاران كيهان و اطلاعات، حدود بيست روز پيش با من انجام داده بودند، خيلي ساده، ”به چاپ نرسيد” ! كيهان در نهايت امر چاپ آن را مشروط كرد به “پس گرفتن يكي از سئوال هاي خبرنگار خود“ و در نتيجه، خذف پاسخ مربوطه، و اطلاعات صريحا اعلام كرد كه مصاحبه از طرف يكي از آيات عظام كه به ”سرپرستي اطلاعات“ منصوب شده است مورد سانسور كامل قرار گرفته و چاپ نمي شود!
دوستان اطلاعاتي با شكايت از موضعي، كه در آن دستگاه مطبوعاتي . پيش آورده اند، چيزهايي در حدود اين معني مي گفتند كه “فشار ، جان ما را به خرخرممان رسانده است و اگر ملاحظاتي در ميان نبود تاكنون اين سنگر را رها كرده بوديم“
كدام ملاحظات، دوستان؟ - آيا تاريخ مبارزه اي بيست و پنجساله، در آستانه نخستين پيروزي مي تواند به همين سادگي فداي تعصبات مشتي خام انديش شود كه توانسته اند به تحريك ميراث خواران رژيم گذشته دست و پاي شما را از هم اكنون در پوست گردو بگذارند؟ - نه شما بوديد كه زير فشار نظاميان شاه خم به ابرو نياورديد و چنان به استقامت دست به بزرگترين اعتصاب مطبوعاتي سراسر تاريخ زديد؟
ما را گرفتار ” پاره ئي ملاحظات“ كرده اند و هنوز هيچي نشده كار”عدل“ مورد ادعا را چنين به اختناق كشيده اند.
پس باش تا صبح دولتش بدمد!- اسبات تاسف است: مني كه در شرايط اختناق سال 50 آن قدر آزادي داشته ام كه در همين روزنامه كيهان بنويسم كه ” ليس خور چكمه ظالم به پنهاني زبان چكمه ليس ها است و قدرت ظلم آنها با طاقت تحمل مظلومان برآورده مي شود“ اكنون فقط در فاصله چند روز كه از ”نخستين مرحله انقلاب“ مي گذرد آن قدر آزادي ندارم كه از مفهوم اين انقلاب برداشتي به دست بدهم، آيا اين بوته خاري نيست كه مستقيما از “پاره ئي ملاحظات“ شما آب خورده است؟
مقدمه را كوتاه مي كنم و خلاصه ئي از متن مصاحبه با خبرنگار اطلاعات را با يك ”توضيح اضافي براي چاپ در اختيار شما مي گذارم، با ذكر اين نكته كه شكايت خود را از ”تجديد سانسور در مطبوعات به عنوان نخستين قدم براي اعمال ديكتاتوري قشري تازه ئي به جاي ديكتاتوري ظاهرا سرنگون شده، همراه با تقاضا از سنديكاي نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات براي تشكيل جسله مشتركي با كانون نويسندگان ايران و كانون حقوقدانان و انجمن دفاع از آزادي مطبوعات و گروه دفاع از حقوق بشر به منظور بررسي موضعي“ كه به قول دوستان اطلاعاتي در موسسات اطلاعات و كيهان پيش آورده اند، با پيگيري كامل تعقيب خواهم كرد.
به ضد انقلاب فرصت شكل گيري ندهيم!
احمد شاملو
متن بدون سانسور نقد بر كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي»
و مصاحبه منوچهر آتشي در روزنامهي شرق
ايليا ديانوش
استاد ارجمندم ـ منوچهر آتشي ـ در كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي» و مصاحبهاش در روزنامه شرق(14 دي 1383) حرفهايي زده كه نوبر هيچ بهاري نيست. و اگر چنانكه مدعي است براي نگارش اين نقدواره علاوه بر كتابهاي خود شاملو، سرغ مصاحبههايش و كتبي كه ديگران درباره او نوشتهاند رفته باشد، لابد مشاهده كرده كه غالب اين موارد را خود شاملو در انتقاد از خودش اينجا و آنجا به زبان آورده است. ا
آتشي با بيان شرح مختصري از آنچه بر گذشته تاريخ و ادبيات ايران رفته، شاملو را متهم به غفلت از اين واقعيات ميكند و صداي شاملو را نميشنود كه ميگويد: « زبان فارسيست كه كلمات عربي را به تسخير خودش درآورده. عربي در پارسي وارد شد، اما پارسي پارسي ماند. مشتي مفهوم را كه لازم داشت از زبان عربي به نفع خودش مصادره كرد، اما ساختارش را از دست نداد.»* شاملو خود به اين سوال كه چرا شاعر ايراني براي بيان يك ماجراي عاشقانه، چارهيي جز اينكه داستان را منظوم كند نداشته، اينگونه پاسخ ميگويد: «وقتي كه لطيفه و نجوم و سفرنامه و طب و هندسه و زراعت با چنين نثر درخشاني نوشته شده، رماننويس يا داستانسراهايي مثل نظامي يا فخرالدين اسعد جز به نظم كشيدن اثر خود چه ميتوانند بكنند؟» ا
آتشي بهقول خودش در نوشته و مصاحبه چنان برانگيخته شده كه به صراحت ميپرسد: «چه كسي گفته شعر بايد جهان را عوض كند؟» من باز از كلام خود شاملو بهره ميگيرم: «آرمان هنر اگر جغجغهي رنگين به دست كودك گرسنه دادن يا رخنهي ديوار خرابهنشينان را به پردهيي تزئيني پوشاندن يا به جهل و خرافه دامنزدن نباشد، عروج انسان است... هنرمند، بالقوه ميتواند منجي جهان باشد، چرا كه با يقينِ كامل حكم ميشود كرد كه دماغ جلاد شدن را ندارد.» در اين كلام الزامي نيست. چنانكه شاملو تاكيد كرده است: « اگر هنرمند، احساسش متفاوت بود، خب، همان «احساس متفاوت» را عرضه خواهد كرد. تعهد امري نيست كه به كسي بشود تحميل كرد. هيچ قانوني از هيچ مجلس خبرگاني نگذشته است كه براساس آن شاعر مجبور باشد نسبت به جامعه متعهد بشود. اگر بود، خوش آمد؛ اگر نبود، به سلامت... اصولا هنر ملتزم نيست، يعني هيچگاه التزام و تعهد نقشي در آفرينش هنري بازي نميكند. التزام، امري شخصي و فرديست.» ا
اما كار آنجا بيخ پيدا ميكند كه استاد ميگويد: «من با اين نگرش و پس از مطالعه مصاحبهها و اظهار نظرهاي شاملو در مورد تسلط او بر ادبيات كلاسيك و حتي بر شعر خودش و بر مسائل سياسياش دچار ترديد شدم!» ا
در مورد تصحيح حافظ، شاملو به انتقادات كارشناسي پاسخهاي پختهيي داده كه در آيندگان مورخ 9/6/1355 مندرج است. همچنين در مقدمه ديوان، مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ، صحبتهايش درباره او و يادداشتهايش بر ديوان حافظ كه متاسفانه مجال انتشار نيافتهاند، نشان داده آگاهياش از ادبيات كلاسيك ما «بسيار اندك» نيست. ا
آتشي دقت نميكند كه حرف شاملو اين نيست كه «ضحاك ساخته فردوسي و قرن چهارم و پنجم است.» شاملو خودش ميداند كه ضحاك همان آژيدهاك است و در اوستا آمده و اگر آتشي سخنراني «نگرانيهاي من» يا همان «حقيقت چهقدر آسيبپذير است» شاملو را ميخواند، متوجه ميشد كه شاملو صحبت از تحريف يك واقعيت تاريخي ميكند و صحبتش هم مستند به مدارك تاريخي است. علاوه بر استنادات شاملو، ميتوان با نگاهي به كتب تاريخي از جمله «بنيادهاي اسطوره و حماسه ايران» ـ جليل دوستخواه ـ متوجه نكتهسنجي شاملو شد. ا
در مقابل نيما هم شاملو بهقول خودش هيچگاه جز به دو زانوي ادب و از جايگاه يك شاگرد كوچك سخن نگفته است. در همان مصاحبه ناصر حريري با شاملو در كتاب «درباره هنر و ادبيات» هست و ميتوانيد بخوانيد. او بر ادعاي نيما مبني بر پيكاسوي شعر ايران بودن صحه ميگذارد و اين نقطه منحصر بهفرد نيما در نمودار مختصات شعر ايران است كه ويژه خود اوست اما اگر شاگردان نيما از او جلوتر نرفته بودند، اكنون هيچيك صاحب هويت مستقلي نبودند. و نميتوان انكار كرد كه براي بسياري از شاعران، شاملو پلي به شناخت نيما بود و خودشان هم معترف هستند. ا
ديگر اينكه «پلنگ دره ديزاشكن» معتقد است تاثير مستقيم شعر شاملو از نزديكياش به دكلماسيون عمومي و صداي بلند سياسياش است، نه شعريتاش. خب، اين چيزي است كه خود شاملو آن را اينگونه مطرح ميكند: « شعر من، دشنام من است. آيا اين تعريف گستاخي از شعر نيست؟ قطعا، اما در اين دشنام، معنايي جامع و وسيع نهفته است. اين «معني» معاصر ما است، معاصر جهان ما است. چگونه ميتوان معاصر اين جهان بود اما به «كلمات» حياتي معاصر نبخشيد. هر كلمه بايد معنايي امروزي داشته باشد. كلمات با تاريخ حركت ميكنند، راه ميروند، سرعت ميگيرند، شتاب ميكنند، اوج ميگيرند و گاه معراج ميكنند.» ا
آتشي ميگويد: « '' شعري كه زندگيست '' شعر نيست، بلكه يك بيانيه حزبي و سياسي است. من اين را رك گفتهام و ده بار ديگر هم خواهم گفت!» حرفي نيست. ولي بد نيست بدانيم كه نظر انتقادي خود شاملو هم درباره «شعري كه زندگي است» همين است. اما همين بيانيه است كه از فروغ، فروغ ميسازد، چنانكه خود فروغ ميگويد: «وقتي كه '' شعري كه زندگيست '' را خواندم، متوجه شدم كه امكانات زبان فارسي خيلي زياد است. اين خاصيت را در زبان فارسي كشف كردم كه ميشود ساده حرف زد. حتي سادهتر از '' شعري كه زندگيست ''، يعني به همين سادگي كه من الان دارم با شما حرف ميزنم.»
اما چرا آتشي فكر كرده شاملو عاشقانههايش را نميتواند براي مردم بلند بخواند؟ شاملو تقريبا تمام عاشقانههايش را در آثار صوتي و شب شعرهايش به كرات بلند براي مردم خوانده است و ميگويد: «شعر عاشقانه به نظر من اجتماعيترين شعر است. براي اينكه ما، هركدام بهتنهايي با يك اثر مواجه ميشويم، حتا در سالني كه هزار نفر نشستهاند، وقتي يك قطعه موسيقي را اجرا ميكنند يا يك صفحه را ميگذارند كه گوش كنند، هركدام بهتنهايي با آن روبهرو ميشوند، نه به شكل اجتماع. بنابراين هيچ چيزِ اجتماعي به آن شكل امكان وجودياش نيست، منطقي نيست. پس چه دليلي دارد يك شعر عاشقانه، يك شعر اجتماعي نباشد؟ من معتقدم هر چيزي كه زيباست مفيد است، هر چيزي كه مفيد است ممكناست زيبا نباشد.» ا
من فكر ميكنم منوچهرخان اين جملات شاملو را كه طي مصاحبهاي درباره شعر فروغ بر زبان رانده، آنقدر سرسري خوانده كه پنداشته شاملو «نميتوانم بلند بخوانم» را در مورد شعر خودش گفته است: «فروغ آنقدر زن است كه من هرگز نتوانستهام شعرش را به صداي بلند بخوانم. وقتي اين كار را ميكنم به نظرم ميآيد لباس زنانه تنم كردهام. در ذهنم هم كه ميخوانم شعرش را با صداي زني ميشنوم.» ا
آتشي در كتابش مينويسد: «معشوقه شعر شاملو به يكي از اركان سازنده شخصيت روحي او بدل ميشود و شاملو زير چتر معشوق، پا از آن سيكل كذايي بيرون نميگذارد.» و در مصاحبه ميگويد: «شاملو عشق را انتخاب ميكند تا آن را كنار سياست قرار دهد.» آتشي ادامه ميدهد: «اين دقيقترين و منطقيترين حرفي است كه من در مورد شاملو گفتهام. باز هم حرفي نيست، جز كلام خود شاملو:« آيا اساسا عشقي كه به حركت درآيد تا تعميم پيدا كند و عشق عمومي شود، ميتواند از نخست يك عشق فردي باشد؟ به عقيدهي من چنين عشقي اگر يك وجه عرفاني نداشته باشد، دستكم يك نقطهي حركت تمثيلي يا القاييست كه از شگردي شاعرانه مايه ميگيرد. روزنهييست به سوي جهان بسيار گستردهيي كه واقعا از فردها و شخصها و «كليت»هاي فكري عبور ميكند تا جهانشمول يا انسانشمول بشود و در نتيجه امكان فرديبودنش را از همان اول در جهت عموميشدن از دست ميدهد.» ا
در كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي» ميخوانيم: «شاملو توده مردم معمولي را از جرگه مخاطبانش طرد ميكند و عنوان ميكند كه شعر من بايد از طريق فرهيختگان شعرشناس به گوش مردم برسد تا آنها را برانگيزاند... مگر شاملو چه پيام و حرفي دارد كه نياز به چنين واسطههايي باشد.» و در مصاحبه آتشي تكميل ميكند كه: «بله، مگر شاملو ميخواهد فلسفه افلاطون و ارسطو را درس بدهد؟ حرفهاي سياسياش هم آنقدر هم سرد و ساده است كه همه ميتوانند آن را بفهمند.» ا
نخست اينكه من بهعنوان كسي كه در نهايت دقت تمامي آنچه از شاملو بهجاي مانده است را جهت تدوين فرهنگ گزينگويههايش خواندهام، چنين ادعايي را در مورد خودش از او در هيچجا نديدم، بلكه او ميگويد: « توده ميبايد فهم خود راهي كند، يا به ياري ناقدان و ديگران انديشهي خود را ارتقا دهد تا به جان كلام شاعر واقعي بتواند دست يافت. اين است كه در برابر شعر پاك، توده در نفس خويش خجلت ميبرد و ميبيند كه شاعر با عرضهكردن شعر خويش، حكم به ديرفهمي و كوتاهانديشي او داده است. اما آنچه متشاعر عرضه ميكند، چنان نيست. متشاعر، در كاهلي و پستانديشي با توده همدستي ميكند. دانستهي او دانستهيي همگانيست و دريافتهاش دريافتهيي در تراز آن ديگران كه به دانسته و دريافتهي خويش، غرور و تفاخري ندارند.» و نيز در جاي ديگري ميگويد: «هنرمند خلاق و پيشرو كه نوآور است و آثارش به غناي هرچه بيشتر فرهنگ جامعهي خود و نهايتا جامعهي بشري ميانجامد، لزوما پيشاپيش جامعه حركت ميكند. محصول فعاليت اين چنين فردي به ناچار نميتواند آنچنان كه ماركسيستنماهاي فاقد بينش ديالكتيكي مدعي هستند «بُرد تودهيي» داشته باشد، چرا كه توده مستقيما نميتواند اثر چنين هنرمندي را جذب كند. اثري كه او ميگذارد بر «فرهنگ هنري» جامعه است و از طريق واسطهها در اختيار توده قرار ميگيرد، يعني از طريق هنرمنداني كه از او تأثير پذيرفتهاند و در فاصلهي ميان او و لايههاي ديگر طبقات واقع شدهاند، از رأس به قاعده ميرسد. اين يك اصل است و با ياوههايي از قبيل «معتقدات هنري بورژوايي» و «هنر براي هنر» و اين جور عبارات كليشهيي هم نميشود آن را مخدوش و بياعتبار كرد.» ا
و اتفاقا پيام شاملو، پيام افلاطوني است! افلاطون در آرمانشهر خود حكومت خردمندان را بدون شاعران تشكيل كابينه ميدهد و به تعبير كافكا شاعر را ناباب و خطرناك تلقي ميكند، چون در پي تحول است. حرف شاملو در بحبوحه تماشاي مو توسط توده، پيچش مو بود كه توده نميبيند: «تا هنگاميكه تودهي مردم آگاهي سياسي نيافته، به تميز دشمن از دوست قادر نيست و ميان كودتا و انقلاب فرقي نميگذارد، ناچار بايد اين سرنوشت غمانگيز را بپذيرد كه زير چشم شكمچرانان اين هر دو سفره قرباني شود.» شاملو در پاسخ به اين سوال كه آيا براي مخاطب ايدئالي ميسرايد، ميگويد: «نه. آن كه براي مخاطب «خود» مينويسد، صاحب داعيه است. من داعيهاي ندارم و فقط براي كشف خودم مينويسم. نانيست كه براي سفرهي خود ميپزم اما اگر اين نان به مذاقي خوش آيد، با آن، دوستِ همسفرهي همذائقهاي به دست ميآرم. منِ من ضمير خواننده ميشود و مرا به «تو»ها و «او»ها تبديل ميكند. زيباست كه كسي با ديگران، با همه، ضمير مشتركي پيدا كند. زيباتر از اين چيزي هست؟ اگر هدف نويسنده جز اين باشد، بايد به حالش گريست. بازار خودفروشي از آن راه ديگر است... گرچه هر نوشتهاي بههرحال روزي مخاطبش را پيدا ميكند، حقيقت اين است كه هركسي دوست دارد خودش را در دورهي خودش تجربه كند و خودش را در آينهي زمانش بيارايد. فردا متعلق به شاعران و نويسندگان فرداست.» ا
آتشي سفارش اجتماعي فولكلورهاي شاملو را هم قبول ندارد و ميگويد: «اين چه حرفي است كه ميزني؟ چيزي كه در اين شعر وجود ندارد سفارش اجتماعي است. چون تكههايي از اين اشعار متعلق به خود مردم است.» اما شاملو پيشاپيش پاسخ ميدهد: «من با جرأت ميگويم كه شعر واقعي از اين ترانهها شروع ميشود و با اين ترانهها ادامه پيدا ميكند؛ نياز به گريز و نياز به بازي و بيهيچ ترديدي نياز انسانيِ آفرينندگي. حتا هنگامي كه شاعرِ توده ميخواهد بينشي را مطرح كند كه ما با گندهگوييِ خودبينانه به آن نام دهنپُر كن «فلسفه» ميدهيم، باز اين عمل را به سهولتِ دستدرازكردن و گلي را چيدن انجام ميدهد.» و در مورد سفارش نيز ميگويد: « من علاقهيي نداشتهام به اينكه شعر را وسيلهيي قرار بدهم براي آنكه خودم را در جامعه جا كنم. كارخانهي شعرسازي هم ندارم كه از طريق دفتر بازاريابي تحقيق كنم ببينم مردم خواستار چهجور شعري هستند كه جنس باب بازار صادر كنم ا.»
و باز آتشي با تاكيد بر فرار روشنفكران از ميدان و در صحنهبودن توده در انقلابها، نقل قولهايي ميكند كه معلوم نيست از كدام شاملو است: «نگاه شاملو به توده مردم اين است كه مردم همان بقالها و دوغفروشهاي سر گذر هستند و اينها شعر مرا نميفهمند و يك روشنفكر بايد اين را به آنها بفماند. به نظر شما اين توهين نيست؟» ا
نخست نظر شاملو را درباره رابطه توده و روشنفكران حقيقي جويا شويم: «شايد تصويري كه من از روشنفكر براي خود ساختهام، كم و بيش ارتودكسي باشد، ولي اگر قرار است ارتباط معيني ميان اين دو ـ روشنفكر و تودهي مردم ـ ايجاد شود، متأسفانه قدم اول تفاهم را تودهها بايد بردارند، وگرنه روشنفكر در ميان آنها و براي آنهاست. خب، البته اين امر هم صورت نميگيرد، مگر وقتي كه تودهها كاملا به موقعيت طبقاتي خود استشعار پيدا كرده باشند، كه اين خود كار روشنفكر را صعبتر ميكند. چراكه وظيفهي تبليغ اين آگاهي نيز در شمار وظايف خود او قرار ميگيرد. درحقيقت او بايد خار را از پاي شيري زخمي بيرون بكشد و عملا حسننيت خد را به او نشان بدهد و درهمانحال براي آنكه از حملهي شير خشمگين زخمي در امان بماند، نخست بايد اعتماد او را به حسننيت خود جلب كند. در يك كلام، او بايد معجزهيي صورت بدهد. و فراموش نكنيد كه در اين ميان، سودجويان و دزدان قدرت هم كه نزديكي شير و روشنفكر را مخالف منافع خود ميبينند، از پشت بوتهها بهسوي شير بدبين سنگ ميپرانند و كار روشنفكر را مشكلتر ميكنند.»ا
شاملو ادامه ميدهد: «جنبش متعبدانه مفهوم انقلاب ندارد و ازآنجاكه هدفهاي چنين جنبشي طبقاتي نيست، نميتواند انقلاب خوانده شود. فرمان انقلاب از اعماق اجتماع صادر ميشود و آنگاه سرداران خود را در عمل پيدا ميكند.»ا
از سوي ديگر شاملو تا آنجا به درك توده احترام ميگذارد كه تمام عمر بر سر كتاب كوچه يعني فرهنگ عامه ميگذارد و بارها و بارها ضمن گلايه از حافظه ضعيف تاريخي توده، سرعت تحليل توده از وقايع و زبان اين تحليل را ميستايد: «زبان تودهي مردم، زبانيست پويا و كارساز و پُربار. آنها كه از بالاي كرسي استادي به زبان نگاه ميكنند و زمينهي علم لذتيشان فرائدالادب و كليلهودمنه است، ممكن نيست كه بتواند عمق آن را درك بكنند.»ا
اما آتشي دست آخر مخاطبان شعر شاملو را اينگونه برميشمرد: «من فكر ميكنم مخاطبان شعر شاملو كساني كه شعر فارسي امروز را خوب ميفهمند، نبودند؛ آدمهايي بودند كه يك فرهيختگي سياسي داشتند و ميديدند كه اين آدم دارد يك جنگ سياسي را به زيباترين شكل يكتنه پيش ميبرد.»ا
شاملو خيلي ساده گفته است: « كساني مرا به عنوان يك شاعر جدي متعهد پذيرفتهاند. خب، ممنون! كساني هم مردهي مرا به زندهام ترجيح ميدهند،كه قطعا علتي دارد. عدهيي اين را پذيرفتهاند كه هرگاه مطلبي پيش بكشم نه سوءنيتي در ميان است ، نه بدهبستاني، نه مصلحتي، نه غرض و مرضي. از اين بابت هم متشكر! اما هيچ كدام اينها دليل آن نميشود كه بندهآدمي حق نداشته باشد در برداشتي به راه خطا برود. فقط آدم بيعمل است كه هيچوقت اشتباه نميكند... در فقدان نهادهاي ملي و احزاب مستقل كه هيچوقت نبودهاند و حالا هم نيستند، فقط نويسندگان و شاعران ماندهاند كه مورد اعتماد مردماند... شعر خوب، با فكر ملت رشد ميكند.»ا
و دست آخر اينكه آتشي مفهوم را در شعر شاملو قويتر از زبان ميداند. و شاملو را متهم به استفاده از يك زبان تجربهشده قرن چهارمي و نيز توراتي ميكند كه باز خود شاملو بارها به وامدار بودن از اين متون مانند تاريخ بيهقي در شكلگيري زبانش معترف بوده است و نيز ميگويد: «چيزي كه مفيد است، بهتر است زيبا هم باشد. بنابراين من دستكم ابتدا به دنبال زيبايي نيستم. دنبال اينم كه تجربهيي را منتقل كنم و اصولا معتقدم از همين جاست كه مسألهي مسئوليت ـ مسئوليت خطرناك و خطير ـ به عهدهي نويسنده ميافتد. نويسنده بايد درك فردياش را تعميم بدهد و به صورت شعور توده دربياورد. در غير اين صورت، يعني اگر فقط زيبابودن را ملاك قرار دهد، چيزي ميآفريند كه به هيچ دردي نميخورد، حتا به درد خودش.»ا
گرچه آتشي عزيز در پايان سخنش ميگويد: «اگر در سخنانم وهني بر شاملوي بزرگ رفته عميقا عذرخواهي ميكنم.» اما اين سخنان آتشي يادآور اين كلمات شاملو است كه: «هر كسي سليقهيي دارد و چيزها را از زاويهي دركي نگاه ميكند و بهدليل خاصي ميپسندد يا نميپسندد. مسلما آنچه عرض ميكنم، اهميت نقد را نقض نميكند. منتها نقد وطني را كه ملاحظه ميكنيد: غالبا يا دوستانه است يا دشمنانه يا چنانكه پنداري امريهيي است صادره از ستاد فرماندهي كل.»
آتشي مصاحبهاش را با اين عبارت به پايان ميبرد كه: «شاملو ذاتا آدم بزرگي است و چند نكته معمولي يا اشاره به بعضي نقايص، كوچكش نميكند. يادتان نرود كه من در منظومه خليج و خزر او را شاه شاعران خواندهام و هنوز بر سر آنم.»ا
من نيز با تجدي عميقترين احترام نسبت به دو استاد بزرگ و بزرگوارم ـ شاملو و آتشي ـ اين نوشته را با كلامي ديگر از شاملو به پايان ميبرم: «ما شاعران، پاس حرمت شعر را ميتوانيم بر سر يكديگر فرياد بركشيم و آنگاه برادرانه با يكديگر جامي دركشيم.»ا
--منابع :كليه ی سخنان شاملو در كتاب در دست انتشار «لالايي با شيپور» ـ تاليف ا. ديانوش ـ مشتمل بر هزار و پنج گزينگويه و ناگفته از احمد شاملو موجود است ـ چاپ نشر مرواريد
نام شاملو شاید بیش از هر شاعر نو سرایی دیگر با سیاست آمیخته است .بسیاری شاملو را شاعری عدالت خواه و مبارز میدانند و شاید اندیشه های جاری در شعر او را بسیار به اندیشه های چپ که شاید در دوره ی شاملو به صورت یک مد برای روشنفکری بدل شده بود نزدیک میدانند اما به نظر من به عنوان یک علاقه مند به شاملو و شعرش آنچه برای او بیش از هر چیز در شعرهایش مقدس است مفهوم بلند انسان است و شاملو در این شعر به زیبایی به ترسیم انسان کمال یافته که آن را مقدس میشمارد پرداخته است شعر او و شخصیت های شعرش زمان و تاریخ مصرف ندارد و به واقع هر انسانی که تعبیر ابرمرد اوست میتواند در جایگاه قهرمان اشعار او بنشیند شعر او روایت گر ازادگان است نه نادانسته بازیگران و ناخواسته بازیگران قدرت در هر زمان و هر مکان .ابرمرد او با بنیانهای پذیرفته شده به مبارزه بر خواسته است..
روایت انسان است در طول تاریخ انسانی که اگر خلاف جربان آب شنا کند اگر قواعد پذیرفته شده برای جامعه را نپذیرد محکوم به خاموشی است . شخصیت حماسی اسفندیار در این شعر دستمایه قرار گرفته تا شاملو از ابر مرد و ابر انسان بگوید .آوار خونین گرگ و میش ترسیم جامعه ای است که ابر مرد در آن متولد میشودو چنین جامعه ای چه محتاج است به چنین ابرمردی نه بدین خاطر که عده ای گوسفند را باخود همراه سازدبلکه زرتشت وار خواهان انکار خود از جانب پیروانش شود .
.ابرمرد شاملو در این شعر بسیار شبیه ابر مرد نیچه است جرم گفتن نه و تن زدن از فرورفتن است و شاملو مجازات را کشتن چشمهای ابرمرد میداند .آه اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی.و شاملو مایوسانه در چنین جامعه ای کور شدن را برای ابر انسان نیک میداند آنگاه که هوشیاری و دیدن غمی بزرگ میشود .
.و آنگاه زبان زبان اسفندیار میشود و فریاد او که گویی پس از کور شدن ار جان بر کشیده میشود :آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟؟؟؟او جرم خود را تنها و تنها گفتن نه میداند و این نه چه قدر شکوه مند است و چه قدر در اشعار شاملو برایش ارزشمند است نه گفتن به هر آنچه مقدس است و مطلق که مردگان در هییت زندگان را با جاودانه انسانهایی کوهوارمتمایز میسازد.شاملو تراژدی غم بار اسفندیار را شکوه مندانه تصویر کرده است که از دید او مرگ و بالای جهنم پست است وقتی که راه جستن و یافتن و به اختیار برگزیدن است..
سپس اسفندیار به روایت زندگی خویش میپردازد و در این روایت طریق کمال را بازمیگوید بودن و شدن به اختیار خویش برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن راه رسیدن به مقام بلند خدایی از دید شاملوست و اختیار است فصل تمایز انسان و گیاه همان طور که در این جا ابر مرد میگوید من بودم و شدم نه زان گونه که غنچه ای گلی یا ریشه ای که جوانه ای یعنی بودن و شدن من مانند رویش گیاه غریزی نبود انتخاب بودو اختیار که عامی مردی چنین را یه شهیدی چنان اسفندیار بدل میکند و چه جاودانه شهیدی است شهید طریق حقیقت که آسمان را نیز از دید شاملو به نماز و ستایش وا میدارد .ابر انسان راه بهشت و سعادت را خاکساری نمیداند و آنرا بزرو میشمارد و شایسته ی بزان وچهارپایان خدایگان ابرمرد توسط خود او آفریده میشود آنگاه که مخلوق خالق میشودو در جایگاه خدایگان مینشیند .
اما قسمت پایانی شعر ستایش شاملوست از ابرمرد آرمانیش که کوهوار بیش از آنکه به خاک افتد نستوه و استوار میمیرد همانند کاشفان فروتن شوکران که در برابر طوفان استاده خانه را روشن کرده و دنیا را ترک میگویند شاه بیت شهر شاملو اما جاییست که شجاعانه کشتن ابرمرد و کور کردن چشمهایش را نه کار خدا میداند و نه کار شیطان او سرفرودآوران در برابر بتان را قاتلان ابرمرد میداندو چه شبیه است پیام شاملو و محمد نمیدانم شاملو به پیام محمد باور داشت یا نه اما آنچه در شعرش از آن سخن میراند به راستی جدا از فریاد محمد بر ضد جهل و جهالت نیست.
در پایان شعر شاملو اگر سیاسی هم هست بازیچه سیاست نیست که او در تک تک کلماتش به مبارزه به قدرت نشسته است قهرمان او آزادگان تاریخند میتواند این آزاده و ابرمرد ابراهیم باشد که تبر به دست به قتل بتان دست ساز به پا میخیزد و میتواند گلسرخی باشد که دلیرانه در دادگاه قدرت فریاد نه سربت پرستان زمانه اش سر میدهد و میتواند گاندی باشد که ظلم بیگانه را برنمی تابد یا حسین که دلیرانه در مقابل کفر می ایستد و میمیرد .
شعر شاملو در ستایش انسان است و بس .
چندي پيش نشريه ي صلا، یکی از نشریات وابسته به طیف امنیتی دانشگاه امیرکبیر، مطالبي را در خصوص شاعر معاصر، مرحوم احمد شاملو، منتشر كرد كه در آن با لحني بسيار وقيحانه به اين هنرمند بزرگ توهين شده و بدون هيچ دليل و مدركي به ايشان انواع رذايل اخلاقي نسبت داده شده بود. از آن جمله مي توان به موارد زير اشاره كرد:
_او در سال ۱۳۲۱ به دليل هواداري و جاسوسي براي آلمان هيتلري و فاشيسم به زندان شوروي مي افتد.
_شاملو براي اندوختن سرمايه از هيچ اقدامي ابا نداشت تا آنجا كه حتي با كار كثيفي چون نويسندگي براي فيلم فارسي هاي مبتذل و مستهجن حرمت شاعري و قلم خود را شكست.
_شاملو براي مطرح شدن خود از هيچ اقدامي دريغ نكرد حتي تحقير و توهين به مفاخر فرهنگي ايران.(درست همان كاري كه در دستور كار نشريه ي صلا قرار گرفته است.)
_اگر چه وي دم از مبارزه با رژيم شاهنشاهي مي زد اما زماني همكار يا همه كاره ي مجله ي خوشه بود كه در اوج مبارزات مردم ويژه نامه ي جشن فرخنده ي تاجگذاري شاهنشاه را تدارك ديد.
_شاملو به هر بهانه اي به اسلام مي تازد وي در جايي براي بيان دشمني خود با پيامبر اسلام مي سرايد “و نام كوچكم را دوست نمي دارم”
_علاوه بر اين شاملو را به اعتياد، دغدغه ي محبوبيت داشتن و بي حيايي در بيان توصيف هاي جنسي و شهواني محكوم كرده بودند.
در پي چاپ اين اراجيف عده اي از هنردوستان و دوستداران شاملو با تماس گرفتن با همسر مرحوم شاملو از ايشان خواستند تا با توجه به شناختي كه از همسرشان دارند پاسخ بي احترامي ها و تهمت هاي بي اساس نويسندگان و خط دهندگان نشريه ي صلا را بدهند كه ايشان در جواب چنين گفتند: دوستان عزيز،
مطالبي از اين دست را پيش از انقلاب و پس از انقلاب فراوان شنيدهايم. چنين مي نوشتند و چنين مي نويسند کساني که آزادگي و پاي مردي شاملو را بر نمي تابيدند و بر نمي تابند . قدر و قيمت اين نوشتهها در حد نويسندگان آن است و به هيچ وجه در شان و منزلت من و شما دوست عزيز نيست که خود را چنان سخيف کنيم که بخواهيم پاسخ هر افترايي را بدهيم.
در ضمن مطالبي كه در آن نشريه چاپ شده را پيشتر روزنامه ي كيهان رسما چاپ كرده و حتي در قالب كتاب هم به دست حضرات منتشر شده است. جيره خواران حكومت ها از اين جور حرفها هميشه ي تاريخ ميزدند. هميشه ي تاريخ هم اين حرفها از حافظه ي مردم پاك شدند.
شما حافظ را مي شناسيد اما حاكمان زمانش را نميشناسيد. شكسپير را ميشناسيد اما از حاكمان زمانش چيزي نميدانيد. مردم را دست كم نگيريد .همين اكثريت خاموش كه به نظرتان حرف اين و آن مي تواند گمراهشان كند، آنها بسي بيشتر ار حاكمان مي فهمند چه چيزي درست است و كدام سخن افتراست.
شاد باشيدمنبع: سايت رسمي شاملو
هفت سال گذشت . همه آمده اند. همه هستند. احمد شاملو مانند هر سال مهمان بسيار دارد.مردم! شعر مي خوانند.بغض مي کنند. حرف مي زنند.کف مي زنند. يکي "پريا" را مي خواند. ديگري "در آستانه را.." و باز آن ديگري.. مهم نيست که اشعار چگونه ادا مي شوند.درست يا غلط. مهم، رنگ است.
رنگارنگي جمعيتي که چون "شاملو" ،"شاملو" است ،اين طيف وسيع مردم را مي تواند که گرد هم بياورد. شاعر معلول کرجي همچنان با حرارت شعرهاي بامداد را مي خواند.دختر کوچکي که مي خواند "پريا گشنتونه؟پريا تشنتونه؟پريا خسته شدين مرغه پر بسته شدين...".پسرک آرمانگرايي که حلقه ي در گوش راست او سخن مي گويد، مهمان شاملوست و چشمانش مي خوانند " زيباترين کلامت را بگو...شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن. و هراس مدار که بگويند ترانه بيهودگي مي خوانيد.چرا که ترانه ما ترانه بيهودگي نيست.چرا که عشق حرفي بيهوده نيست..."..دخترکي با چادر سياه از افغانستان که تنها به عشق خواندن شعر بامداد تا آنجا آمده و جوانان شهرستاني که اين همه راه را کوبيده اند تا ساعتي را ميزبان بامداد باشند و شعر شاملو را با صداي بلند بخوانند. "بامدادم من،شرف کيهانم...". همه هستند تا با زمزمه نام "بامداد" دگرانديشي و دگرخواهي و دگرباشي را فرياد کنند و تا که تا شايد فريادي يا که بانگي از آن خلق خاموش "طرف ما شب نيست ،چخماق ها کنار فتيله بي طاقتند. خشم کوچه در مشت توست...."
آنگونه که بيانيه کانون نويسندگان ايران مي گويد ،به مناسبت هفتمين سالگرد خاموشي احمد شاملو،کانون ،ميزبان مراسمي است در خانه آخر "شاعري که هستي خود را صرف پيکار با وهني کرد که بر تبار انسان مي رود.شاعر بزرگي که تا واپسين دم حيات هرگز از اندبشه ي بهروزي مردم،آزادي ،و نبرد با جهل و سانسور نابرابري فارغ نبود."
و آنسو تر پوينده و مختاري و گلشيري و غزاله که عصر گرم مرداد را با تراکم جمعيت شعر خوان و سرودخوان مي گذرانند. اکبرمعصوم بيگي در تکاپوست و فرخنده حاجي زاده مجري مراسم است. مجري مراسم مي گويد " ما بيش از هر زمان ديگر به کلام و کردار آزادي خواهانه نياز داريم، نياز داريم تا خواهان رهايي دانش جويان، زنان، کارگران و معلمان در بندمان باشيم."
محمدعلي عمويي ، فريبرز رئيس دانا و هادي پاکزاد در کنار تعدادي از مادران جانباختگان سياسي مانند مادر لطفي و... هستند. سيمين بهبهاني از راه مي رسد و آيدا سرکيسيان با عينک و روسري سياه آرام است.آيدا متن کوتاه خود را به مجري مراسم مي دهد و وي مي خواند." و آنگاه دانستم که مرگ پايان نيست. با عرض سلام خدمت دوستداران شاعرمان احمد شاملو،من نيز همراه شما هفتمين ياد و خاطره عزيز او را گرامي مي دارم.روشن تر از خاموشي چراغي نديدم و سخني از بي سخني نشنيدم.خوب است در ميان شما بودن." و از يار هميشگي شاملو ،نقاش نامدار کشورمان عليرضا اسپهبد ياد مي شود که چندي پيش براي هميشه خاموش شد.پرده بزرگي از چهره شاملو اثر اسپهبد در کنار مزار او به نمايش در آمده است و مزار شاملو غرق عکس ها و گل هاي سرخ. سيمين بهبهاني با گراميداشت ياد شاملو،تاکيد مي کند که شاعر ما نمرده است.ما آمده ايم تا زندگاني مجدد او را گرامي بداريم.شاملو با شعرهايش در ميان ماست و تا ابد زندگي مي کند. وي با اشاره به شکستن سنگ مزار شاملو با تيشه مي گويد "آنها لياقت بيش از اين ندارند... شعري مي خوانم که به گور مردان اين ديار اشاره مي کند. آنها که در تاريخ مانده اند که يکي از آنها هم شاملو بود.
" اي ديار روشنم [براي ايران مي گويم] شد تيره چون شب روزگارت ، کو چراغي جز تنم کاتش زنم در شام تارت؟! ماه کو؟خورشيد و بهرامت کجا شد؟!چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت،آبرويت را چه پيش آمد که اين بي آبرويان مي گشايند آب در گنجينه هاي افتخارت..." شال کوچکي که بر سر سيمين بود هنگام شعرخواني بارها سر خورد و دوستان شال را دوباره روي سرش کشيدند که هر بار موجب خنده حضار مي شد.
دکتر ناصر زرافشان ،وکيل پرونده قتل هاي سياسي دگرانديشان موسوم به "قتل هاي زنجيره اي"که در اولين سال آزادي پس از مقاومت در پنج سال زندان در مراسم حضور يافته است با تشويق پي در پي حضار و در حاليکه جمعيت يکصدا شعار مي دهد" درود بر زرافشان ،وکيل خلق ايران" تريبون را به دست گرفت. زرافشان در واکنش به ادامه تشويق جمعيت گفت "درود بر شما. شما که کورسوي غيرتتان در سخت ترين و بدترين لحظات اين مملکت خاموش نشده است." ناصر زرافشان گفت که پيرامون شاملو صرفا از ديدگاه ادبي و هنري سخن بسيار گفته اند.و اين گفتگو ادامه خواهد يافت زيرا شاملو وارد تاريخ فرهنگ و ادب اين سرزمين شده و بحث درباره او تازه آغاز شده است.
اما من امروز نمي خواهم در اين زمينه صحبت کنم و براي بحث در اين عرصه صلاحيت چنداني هم ندارم. گفتگوي کوتاه من امروز در زمينه ديگري است.گذشته از ارزش ادبي و هنري صرف ،شاملو يک شاعر اجتماعي است. هنرمندي صاحب انديشه است که شعر او حضور او و عملکرد او آثار اجتماعي و فرهنگي عميقي در جامعه به جا گذاره و اين وجه شخصيت او و آثار آن و واکنش هايي که برانگيخته نيز در خور اهميت و تامل بسيار است. او طي چند دهه يکي از ستون هاي استوار هنر و ادبيات اجتماعي و مردمي در ايران بوده است و با شعر خود و نيز با حضور و عملکرد خود،ازيکسو در برابر ارتجاع و از سوي ديگر در برابر امواج بي ريشه و وارداتي شکل گرا،از مرزهاي هنر و ادب مردمي و دموکراتيک در ايران دفاع،و از آنها محافظت کرده است،و از اين رهگذر به همان اندازه که مورد علاقه و احترام جامعه و مردم است،پنهان و آشکار مورد عناد آن دو نيز قرار دارد. اما شاملو و زندگي اجتماعي و آثار او،تجسم،نگرشي است که کانون ما بر اساس آن بوجود آمد و در منشور آن تجلي يافته است،و دفاع از شاملو و ميراث ادبي و اجتماعي او،دفاع از اصول و روح منشور و کانون است."
ناصر زرافشان ضمن تقسیم عداوت نسبت به شاملو "از دو جنس متفاوت"،آن دو را عداوت شخصي و اجتماعي عنوان کرد."گروهي به شخص شاملو و قدرت شگرف آفرينش هنري او،به قريحه نيرومند شاعرانه و توانايي کم نظير او در استخدام کلمات و جولان در زبان فارسي رشگ مي برند و گروهي ديگر آن نگرش اجتماعي و سلوکي را که شاملو تجسم شخصي و تصوير زنده آن است تحمل نمي کنند.گروه اول از آنرو به شاملو عناد مي ورزند که مي دانند اگر شاملو متر و معيار شاعر و هنرمند در اين ديار تلقي شود،ديگر براي آنان جايي در اين عرصه باقي نمي ماند.در اين قسمت در واقع مشکل هيچ ارتباطي با شاملو پيدا نمي کند.مشکل خود اين گروه است و براي آنان از کسي هم کاري ساخته نيست.موتسارت راه خود را مي پيمايد،او مسئول سرنوشت ساليدي نيست.شاعر با شعر خود شاعر شناخته مي شود،نه به زور رسانه هاي جمعي و با رفتن روي آنتن هاي حکومتي،همچنان که نقاش با تابلوهاي خود نقاش شناخته مي شود ،نه با بحث و جنجال درباره خويش و مثلا ميدانداري در عرصه رسانه ها." به باور ناصر زرافشان براي اينکه "کسي شاملو شود"،دو چيز عمده لازم است. " اول اينکه چنين کسي قريحه شاعرانه و توانايي آفرينش هنري در سطح شاملو را داشته باشد و دوم اينکه در بعد اجتماعي،از آنجا که قدرت،در بخش اعظم جوامع امروز بشري،قدرت تحميلي يک اقليت توانگر و قدرتمند،و از اينرو ماهيتا فاقد مشروعيت است هنگامي که هنرمندي که به چنين مرتبه اي از قابليت حرفه اي رسيده است،ناگزير با ضرورت اين انتخاب روبرو مي شود که خدمتگزار قدرت باشد يا خدمتگزار حقيقت،اين شجاعت و شرافت را داشته باشد که در خدمت حقيقت بماند.از اينجا منشا و ماهيت آن نوع دوم عداوتي که نست به شاملو و امثال شاملو وجود دارد آشکار مي گردد.
کساني نه با انگيزه هاي شخصي بلکه از پايگاه اجتماعي خاص و منافع خاصي نمي توانند امثال شاملو را تحمل کنند.سرشت روشنفکر يعني ماهيت و خميره روشنفکري آگاهي است.اما آگاهي في نفسه يک نيروي رهايي بخش اجتماعي است.از اينرو قدرت هاي مستقر به حکم ذات خود با روشنفکران سر ستيزه دارند و مي کوشند يا آنها را مجذوب و اخته و در خدمت خويش در آورند يا مرعوب و وادار به سکوتشان کنند و يا آنان را از عرصه فعاليت اجتماعي پس رانده و آنها را در دنياي شخصي و ذهني شان محصور کنند.
"زرافشان به "انواع شبه تئوريهاي مشهوري که در ضديت با طبيعت اجتماعي هنر و عليه نقش اجتماعي هنر پرداخته و تبليغ مي شود" اشاره و آنها را متکي بر همين اساس عنوان کرد. وی ادامه داد " حقيقتي ساده تر از اين نيست که هنر،مستقيما با سرنوشت و نگراني هاي روزمره بشر ارتباط و پيوند دارد.با اين حال در برابر همين واقعيت ساده چه مقاومت سختي از سوي برخي نيروها و محافل اجتماعي ابراز مي شود.دليل اين مقاومت معرفتي نيست؛يعني از اينرو در برابر اين واقعيت ساده مقاومت نمي کنند که واقعا قادر به درک آن نيستند.دليل اين مقاومت موقعيت اجتماعي و منافع آنها است: در پس موضع گيري هاي متفاوت،منافع متفاوت نهفته است." اين حقوقدان و پويشگر سياسي گفت اما جامعه و مردم با وجود بمباران مداوم مسمومي که در معرض آن قرار دارند و عليرغم آنکه در زير فشار و سرکوب به اغماي فرهنگي دچار شده است باز هم سنگ و سيم را بخوبي از يکديگر تميز مي دهد.
شاملوي "انسان بهمن" و "زخم قلب آبائي"،شاملوي روايت گر مرگ "وارطان"،"ساعت اعدام" و "عاشقانه بر خاک مردن" احمد زيبرم در پسکوچه هاي نازي آباد،شاملوي "بچه هاي اعماق" محبوب جامعه و مردم است بي آنکه نيازمند بوق و کرناي دستگاه قدرت باشد،بي آنکه نيازمند عصاي حاکميت باشد تا بر آن تکيه کند." زرافشان سخنان خود را با خواندن بخشي از شعر "در آستانه" احمد شاملو به پايان برد. "براي ختام اين گفتار کدام کلام شايسته تر از کلام خود شاملو : من به هيات "ما" زاده شدم ، به هيات پرشکوه انسان ،تا در بهار گياه به تماشاي رنگين کمان پروانه بنشينم ،غرور کوه را را دريابم . هيبت دريا را بشنوم تا شريطه ي خود را باز شناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم. که کارستاني از اين دست از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است. انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود : توان دوست داشتن و دوست داشته شدن ،توان شنفتن ،توان ديدن و گفتن ،توان اندوه گين و شادمان شدن،توان خنديدن به وسعت دل،توان گريستن از سويداي جان ،توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتني،توان جليل به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهائي،تنهائي،تنهائي عريان ،انسان دشواري وظيفه است."
پتک بر سنگ مزار شاملو
مراسم با يادي از نويسنده سرشناس کشورمان سيمين دانشور که در بستر بيماري است و با ياد علي اشرف درويشيان که دوران نقاهت را طي مي کند ادامه يافت.
علي اشرف درويشيان در پيام خود به هفتمين مراسم سالگرد شاملو با تاکيد بر اينکه "احمد شاملوشاعري بزرگ،مردمي و استثنائي" بود. مي گويد " چندان که حتي براي دانستن تعداد سالهايي که از ما دور شده است مي توان از روش استثنائي شمارش سنگ قبرهاي خرد شده اش استفاده کرد.هفت سال است که عقب ماندگان و مزدوران واپسگرايان پتک بر سنگ مزار او مي کوبند مگر يادش از ميان برود و آنگاه که از اين شيوه بدوي طرفي نبستند،قلم بدستهايشان را در ميان انداختند و آنچه از پتک بر نيامد از قلم هاي پر کينه و مسموم انتظار مي کشند.انتظار ابتري است.هر دو گروه عرض خود مي برند و زحمت ما مي دارند.احمد شاملو ،شاعري ماندگار در دل مردم است.کافيست شب ها به مزار او بياييد تا ببينيد چگونه جوانان بر آن گرد مي آيند،شمع روشن مي کنند و اشعار او را مي خوانند.اشعاري که بيان احساس فروخفته ي مردم است.ياد و خاطره ي او و رهنمودهايش براي تداوم کانون نويسندگان که نهادي ضد سانسور و موافق با آزادي انديشه و بيان است همچنان در دل و ذهن ما سخت و استوار باقي مانده است.احمد شاملو چهره اي ماندگار در دل مردم است نه چهره صحنه ها و رسانه هاي حکومتي. يادش گرامي باد.
مطلب فوق از این وبلاگ گرفته شده است
نقد کتاب یک هفته با شاملو
به نظر من احتمال یافتن کسی که کتاب مذکور را خوانده باشد و نداند که این کتاب به درد نمیخورد، وجود ندارد. قضیه اینطور نیست که من، کتاب «یکهفته» را دقیق مطالعه کردهام و در آن چیزهایی را کشف کردهام. هرکس که این کتاب را ورق زده است، از محتوای عبث آن سردرآورده و برایش سؤالهای زیادی ایجاد شده است. ایمیلهایی که در چندروز گذشته دریافت کردهام این واقعیت را گواهی میکند. اما سکوت کاسبکارانه «بزرگان» شعر و هنر و اعتبار شاملو فکر آنها را ترور کرده است. و من بسیار خرسند هستم که میتوانم از طریق وبلاگ با آنها حرف بزنم. هدف دیگر این نوشته معرفی کتاب به کسانی است که آن را نمیشناسند، و «اختصار» این مقصود را فراهم نمیآورد. بخصوص که برای این کار بایستی که درهمریختگیهای این کتاب را نظم داد. تنها چیزی که مطالب کتاب «یکهفته» را به هم مرتبط میسازد، منگنهای است که صفحات آن را بین دو جلد مقوایی به هم چسبانده است. فضای حاکم فضای «از هر دری سخنی» است. یکی از راههایی که خواننده میتواند از آن طریق بدون صرف وقت ارزش این کتاب را دریابد، این است که هرکجا اسم شاملو، آیدا یا دولتآبادی میآید، این اسامی را با نامهای فرضی مثل «حسن، مهری و علیآبادی» تعویض کند. با این تغییر کوچک ناگهان شاهد استریپتیز کتاب یکهفته میشود. و جالب اینکه این تغییر نام کار خیلی راحتی است. زیرا این حرفها میتواند از دهان هرکسی بیرون آمده باشد. و حرفهایی که میتواند از دهان هرکسی بیرون آمده باشد، همیشه حرفهایی پیشپاافتاده است. حال آنکه اگر به عنوان مثال، همین کار را با کتاب «گفتگوهایی با کافکا»، نوشته گوستاو یانوخ انجام دهیم، و اسم یانوخ و کافکا را عوض کنیم، ذرهای از جذابیت و گیرایی گفتگوها و خاطرات نمیکاهد (شاید در آینده یکی دو پاراگراف از آن را برای علاقهمندان ترجمه کنم).
ـ «دولتآبادی که به دلیل ناراحتی معده ناچار است هرچند دقیقه چیزی بخورد هوس شیرینی کرد. دیدم تا چیزی برایش بیاورند طول خواهد کشید. شیرینی خودم را با او قسمت کردم و Sachertorteبرایش "زاخرتورته" سفارش دادم که معروفترین شیرینی وین است» (ص٦١).
ـ اخوان و میهمانان به سمت یک قنادی به نام «آیدا» در حرکت هستند: « همینکه آیدا چشمش به تابلو سردر کافه ... افتاد گفت: "آیدا؟" و یوتا (دوست دختر اخوان) با چهره همیشه خندانش گفت: ولی این فقط یک کافه قنادی است، هرچهقدر هم که پاک باشد به شفافیت آن "آینه" نیست که تو را منعکس کرده!» (ص٥٣). این جمله به آلمانی هیچ معنایی ندارد و نمیتواند از خانم یوتا باشد. یک آینهای هست که آیدا را منعکس کرده. یک کافهای هست به نام «آیدا» که هرچهقدر هم که پاک باشد، به شفافیت آینده مذکور نیست!
ـ «آیدا دستمال کاغذی کافهقنادی را که مارکش نام او را داشت به یادگار برداشت» (ص٦٠).
ـ جایی اخوان ساختمان دانشگاه وین را به مهمانان نشان میدهد و قدمت آن را ششصد سال ذکر میکند. شاملو به طنز میگوید به خاطر سپردن قدمت این ساختمان از سوی اخوان نبوغ زیادی نمیخواهد و ادامه میدهد: «ضحاک بیچاره همهاش نهصدسال سلطنت کرد ... سیصد سال که ازش کم کنی سند و سال این دانشگاه یادت میماند» (ص٤١). پیدا کنید ارتباط را!
طول این فهرست را میتوان به چندین صفحه رساند، که البته به کار دیگری جز تفنن نمیآید. و قصد ما اینجا فقط تفنن نیست!
منظور این که مشکل اساسی کسی که میخواهد کتاب یکهفته اخوان لنگرودی را بررسی کند این است که با هزارویک مطلب بیارتباط روبرو میشود که دستهبندی آنها ناممکن است. و به همین دلیل، من نه مطالب، بلکه اشخاص کتاب یکهفته را اساس این نوشته قرار دادم. تا اینجا تأمل ما بیشتر متوجه ذهنیت اخوان (نازنینپسر) بود. در ادامه یک دوری در وین میزنیم، بعد به خانم آیدا و سپس به احمد شاملو میرسیم.
به قول آن «عزیز» انگار سخن دراز شد و از مقصود بازماندیم.
وین یکی از زیباترین شهرهای اروپاست. برای رسیدن به این «شناخت» میتوان به سادگی از کارتپستالهای قشنگی که موجود است استفاده جست. اما وجه مشترک وین واقعی با وین کارتپستالی زیاد نیست. منظور وینی است که در آن آدمها با خلق و خو و فرهنگ ویژه خود، با خوشیها و رنجهایشان زندگی میکنند. برای آشنایی با وین اولی، بروشورهای راهنمای توریستی کافی است، زیرا به مشتریان اجازه میدهد به رایگان یک نظر به معبود خویش بیاندازند و البته شناخت حاصل از این عمل نظیر شناختی است که از همه «یکنظر»های حلال به دست میآید. مطالعه این بروشورها به علاوه یک گشتوگذار کوتاه با درشکههایی که ویژه همین کار است، فرد سیاح را در موقعیتی قرار میدهد که پس از مراجعت به دیار خود در کنار یک لیوان آبجو با دوستان و آشنایان درباره وین حرف بزند. آشنایی با وین دومی اما، فرصت، علاقه، کنجکاوی و کمی هم جرأت میخواهد. در صورت ایجاد این نوع آشنایی، این قول مشهور فارسیزبانان که «سفر مدرسه است» (یا به آلمانی: «سفر میآموزد») مصداق مییابد. در این صورت، فرد به فرهنگی بیگانه قدم میگذارد که مردمانش از الگوهای رفتاری و فکری دیگری استفاده و متابعت میکنند. میبیند رفتارهایی که همیشه به نظر او کاملا اشتباه، غیرمنطقی، ناهنجار و یا «غیراخلاقی» میآمدهاند، و او همیشه میپنداشته است که با سرزدن این رفتارها از خود او آسمان به زمین میآید، در محیط اجتماعی جدید جزو رفتارهای هنجار و عادی به شمار میرود و ظاهرا زندگی مردمان را هم دچار اختلال نمیکند. و برعکس، الگوی رفتاری او که هیچگاه در «خوبی و درستی» آن تردیدی نداشته، و «حقیقتهایی» که به آنها ایمان داشته است، در محیط جدید «ناهنجار» است، و با این وجود این بار هم آسمان به زمین نمیآید. از آنجایی که درک مناسبات فرهنگی جامعهی بیگانه ساختارهای هویتی فرد و ثبات آن را را به خطر میاندازد، حضور در «کلاسدرس» سفر، گذشته از علاقه و کنجکاوی، جرأت نیز میطلبد. البته هنرمندان و روشنفکران هميشه با آغوش باز به پیشواز چیزهای «نو» میشتابند و از زلزله در ساختارهای هویتی خود لذتی وافر میبرند. اما ذهنیت آدمهای معمولی همیشه محافظهکار است. این ذهنیت از کنجکاوی میپرهیزد، از خواندن کتابهای پرمایه میهراسد، زیرا نمیخواهد در ساختمان تصورات باطل و پوشالی خود اختلال ایجاد کند. از آشنایی واقعی با یک فرهنگ دیگر سرباز میزند، زیرا این عمل، بلقوه امکان تبدیل حقیقتهای مقدس او به دروغهای پیشپا افتاده را در خود دارد. به ناچار از «مدرسهسفر» که کتابهایش از پوست و گوشت، زنده و حاضرند، روی میگرداند و به ساختمان اپرای با شکوه و کلیسای عظیم و مجسمه فلان دل خوش میکند. در این مورد خاص بهتر است بگوییم، نقش دلخوش را بازی میکند، چه حالت او درست مانند حالت شخصی است که در گرمای تابستان، کتوشلوار برتن، در کنار استخری با آب خنک و صاف ایستاده است و عرقریزان در باره زلالی و خنکای آب و لذت آبتنی حرف میزنند.
خانم یوتا، دوست دختر اخوان (که او از وی با عنوان «دوستهمدل این سالهای غربت» ص١٢، یاد میکند)، در باره او سخنی میگوید که چون بر اساس شناخت پانزدهساله او از اخوان است، میتوانیم آن را بپذیریم. او به مهدی اخوان گفته است: «بیستسال است تو اتریش زندگی میکنی اما یک نصفه روزش را هم در اتریش نبودهای. ریههایت اینجاست اما هوایی که توش میفرستی از آنجا (از ایران) میآید» (ص١٣٢)، و اخوان این گفته را تأیید میکند: «واقعیت همین است» (همانجا).
مسیر درشکههای وین که توریستها را به گردش میبرند، مسیرهای مشخصی است که از برابر آثار و ابنیه تاریخی میگذرد. درشکهچیها همگی جهت اخذ پروانه درشکهرانی در باره دانستنیهای این آثار و ابنیه آموزش دیدهاند و در صورت تمایل مسافران، اینجا و آنجا توضیحات لازم را ارایه میدهند. اما شاملو، آیدا و دولتآبادی به کمک درشکهچیها وابسته نیستند، زیرا آنها اخوان را دارند.
اخوان و مهمانان او دوبار در وین گشتهاند. یک بار با اتومبیل اخوان و یکبار با درشکه، و جالب اینکه در ذهن من، از آنجایی که صحبتهای اخوان به صحبتهای درشکهچیها میماند، این دو سیاحت در یکدیگر ادغام شده است.
«اینها ساختمانهای دوره فرانتسژوزف است که در ١٨٩٢ بنا گذاشته شد ... پایه این بنا را هم که حالا کتابخانه ملی است در ١٦٢٨ گذاشتند ... این هم موزه تاریخ طبیعی ... این پارلمان اتریش است ... این ساختمان بزرگ قدیمی و زیبا که درست با وقار تاریخ ... وسط شهر نشسته ... تئاتر شهر است»(ص٤١). وقتی جایی صحبت از نشستن ساختمانی با «وقار تاریخ» است، اخوان باید همان نزدیکیها باشد. مشخص اینکه، این توصیف از درشکهچیها نیست.
«و این هم بلاخره ساختمان قدیمی دانشگاه وین با قدمت ششصدساله» (همانجا). ...
از اخوانی که بیستسال در اتریش است اما یک نصفه روزش را هم در اتریش نبوده است، چه انتظاری میتوان داشت؟ به این ترتیب آیا میتوانیم با محمود دولتآبادی که رو به اخوان میگوید: «عجب وینشناس دستاولی هستی!» (همانجا)، همعقیده باشیم؟
«محمود (دولتآبادی) که هوا و فضا از شادی سرشارش کرده بود ... پرید بالا کنار درشکهچی نشست و قهقه مستانهاش خیابان را برداشت ... رسیدیم به میدان قهرمانان ... در وسط باغ دو مجسمه هست از دو اسب ... مجسمه یادبود طاعون که حدود چهارصد سال پیش اروپا را رویید ... در ایستگاه درشکهها پیاده شدیم. آیدا به نوازش اسبها ایستاد و من و دولتآبادی و شاملو که جلوتر رفته بودیم گروه رقص و موسیقی محلی اتریش را دیدیم که با لباسهای سنتی در خیابان پایکوبی میکردند. دولتآبادی را شور و نشاط جمعیت گرفت ...» (ص٥٣ـ٥٧). فضای پرزرق و برق آنچنان محمود دولتآبادی را کور کرده است. او که احتمالا چیزهایی درباره گروههای ضدخارجی و نژادپرست اتریش شنیده است (رو به شاملو) میگوید: «چهطور ممکن است در خیابانهای چنین بهشتی ناگهان با مشتی داشمشتی عربدهجوی چماق به دست روبرو بشوی که ... انهدام این یا آن نژاد را تبلیغ میکنند ...؟» (ص٥٣). انگار که وجود یا عدم وجود راسیستها به زرق و برق خیابانها مربوط است. جواب شاملو به او از این هم جالب تر است. «هیچ کس آنقدر دانشمند نیست که بتواند بداند احمق چهطور فکر میکند» (همانجا). (البته اغلب سخنان شاملو همینطور هستند. مثلا آنجا که اخوان میگوید با او در باره نقاشیهای «کلیمت» صحبت کرده است، هیچ نمیتوانم حدس بزنم آنها در این مورد چه حرفی زندهاند. حداکثر اینکه اخوان احتمالا یكی دوجمله از اطلاعات بروشوری خود را بیان كرده است و شاملو احتمالا گفته است، «قشنگ است»، «قشنگ نیست» یا «كلیمت مشكل مرا حل نمیكند». غیر این هیچ گفته دیگری برای من قابل تصور نیست).
باری، صحبتهای اخوان درباره وین بیشتر رنگ شخصیت خود او را دارد تا رنگ و روی وین را. انگار اتریشیها بعد از کار، وقتی به خانه برمیگردند، لباسهای محل خود را میپوشند و در خیابانها به رقص و پایکوبی مشغول میشوند. اخوان نمیگوید که این گروههای رقص و پایکوبی در واقع در استخدام شرکتهای بزرگ جلب سیاحان و یا مزدبگیران بخش جهانگردی وزارت راه و ترابری هستند که در ازای اجرت مشخصی مشغول به انجام وظیفهاند. به این میگویند نوعی برنامهریزی و سرمایهگذاری در صنعت توریسم که اگر شور و نشاط آن دولتآبادی یا هرکس دیگری را میگیرد، نمایانگر مؤثر بودن اینگونه تاکتیکهای تبلیغاتی است. اخوان نیز نه تنها هیچگونه تلاشی جهت بیرون آوردن مهمانان خود از سؤتفاهماتشان نمیکند، بلکه به بدفهمی دامن میزند و این رفتار باعث میشود دولتآبادی و شاملو حرفهایی بزنند که به آنها خواهیم رسید.
یکی از اطلاعاتی که میتوانست به برخی از سؤتفاهمها پایان دهد، ذکر این مطلب میبود که بزرگترین منبع درآمد ملی اتریش صنعت جهانگردی است. هرساله بین شصت تا هفتاد میلیون توریست به اتریش میآیند (جمعیت اتریش نزدیک هفت میلیون است). هنرمندان اصیل اتریشی برای پس زدن نقاب «خوشبختی توریستی» در شهری که جایی برای احساس بدبختی نیست و نداشتن لبخند بر لب نوعی «تحریک اجتماعی» است تلاش زیادی میکنند. و البته سناریوی تئاتری که توسط اینان خلق میشود، در تئاترهای باوقار اجرا نمیشود و تئاترهایی که معمولا در کوچهپسکوچههای وین قراردارند، سر راه درشکهها نیستند و آدرس آنها را اخوان نمیداند.
در مرکز شهر وین، بخصوص تابستانها، اکثریت مطلق گروههایی که در کافهها نشستهاند و یا مشغول گردش و قدم زدن در خیابانها هستند و یا پشت ویترین فروشگاههای لوکس به تماشا ایستادهاند، متشکل از توریستهای خارجی است. اینها که مانند همه توریستهای دیگر چندروز و یا چند هفته مرخصی گرفتهاند و متحمل مسافرت شدهاند، در پی فراغت هستند. آمدهاند خستگی یک سال گذشته را درآورده و برای سال آینده تجدید قوا کنند، و طبیعی است که میخورند، مینوشند و مانند بچهها شوخی میکنند و شیطنت میورزند و صدای شادی و خندهشان، مانند قهقهه مستانه دولتآبادی، به هواست.
«انبوه جماعت جهانگرد در خیابان و میدان باورنکردنی بود » (ص٥١). اما شاملو آنان را ظاهرا با شهروندان معمولی وین اشتباه میگیرد: «بامداد که پیاده شد و چشمش به این دریای خروشان شادی و سرزندگی با لباسهای رنگارنگ افتاد گفت ... شهری را که از تمیزی برق میزند چون مردمش زندگی تو خوکدونی را توهین به شئونان انسانبودنشان تلقی میکنند میبینی؟» (همانجا).
آه، دوباره صدای اخوان میآید! دریای خروشان شادی و سرزندگی لباسهای رنگارنگ به تن دارد.
باری، مهدی اخوان میتوانست خیلی محترمانه بگوید: خیر آقا. سالیانه پول زیادی صرف ناحیه یک میشود و ناحیههای دیگر وین به این تمیزی نیست. خارج از ناحیه یک اگر مواظب نباشید، حداقل روزی یک بار حتما پایتان را روی مدفوع سگ میگذارید (و این واقعیت است).
از سویی دیگر شاملو نیز میتوانست در طول این یک هفته از او بپرسد، چرا حالا که در این دریای خروشان شادی با لباسهای رنگارنگ به سر میبری، نصف روزش را اینجا نبودهای و از اکسیژن ایران استفاده میکنی؟
دولتآبادی نیز در نتیجهی سؤتفاهمی که میتوانست توسط سه جملهی اخوان رفع بشود به داوری عجیب و پوچی میپردازد: «مدام میگفت شهری به پاکی انسان و مردمی در خور شهرشان» (ص٥٢). گفتم پوچ، زیرا این جمله خوشطنین را به علت بیمعنایی حتی نمیتوان «احمقانه» نامید.
استراتژی تبلیغی شرکتهای جهانگردی در مورد مهمانان اخوان کاملا موفق است. شاملو کاملا مرعوب فضایی که او را احاطه کرده است میگردد و بحثی را میآغازد و نتیجهگیریهایی از آن میکند که در جایی دیگر به آن پرداخته خواهد شد. فعلا مسئله اینجاست که اخوان همان تصویری را در ذهن مهمانان خود و خوانندگان کتاب «یکهقته» برمیانگیزد که دولت اتریش و شرکتهای قدرتمند جلبسیاحان با صرف هزینهای زیاد مایل به ایجاد آن در اقصی نقاط جهان هستند.
در نوشتهای كه پیشترها در باره كتاب یكهفته تهیه كرده بودم، وقتی دربرابر تصویر توریستی سطحی و دروغینی كه اخوان از وین تحویل خواننده میدهد، قرارگرفتم، مصمم شدم كه درباره روی دیگر این سكه چیزی بنویسم. بخصوص اینکه در آن دوران که تب مهاجرت هم داغ بود، این تصور در ایران حاکم بود که همه مردم در سراسر جهان به خوشی و پایکوبی مشغول هستند و ما در ایران دایما غم میخوریم.
حالا كه به این بخش از نوشتههای قدیمی رجوع میكنم، از سادهانگاری خود تعجب میكنم. به خیال خام خود و به تلاش مذبوحانهای كه برای ارایه تصویری از زندگی، و بخصوص از تنهایی انسانها در این شهر ـ به قول شاملو ـ «مامانی تمیز» كرده بودم خندهام میگیرد. در کنار آمار و ارقامی درباره مصرف الکل، نرخ خودکشی، فردیت و خودخواهی، رنج و خوشبختی و ذکر مثالهایی از پدیدههای مختلف، نظیر پیرهزنهایی که در خانه خود میمیرند و جسد آنها را پس از گذشت سالها پیدا میشود، تجاوز پدران به کودکان خردسال خود، فروپاشی ساختارهای خانواده و معضلات روابط بینانسانی و ... سعی کرده بودم، به روش آدمهای «متعهد» به خوانندههای کتاب «یکهفته» بگویم، اینطورها هم نیست، و زندگی انسان همهجا در میان رنج و خوشی میگذرد!
چند صفحهای هم در باره «تنهایی» رایج در اروپا، بخصوص در وین سیاه کرده بودم، تا بلکه شمهای از آن را را به خواننده واگذار کنم. حالا میبینم که شرح این «تنهایی» برای کسانی که مناسبات این جوامع را نمیشناسد دشوار است. تقریبا نشدنی است. با درج اولین جملهای كه در باره تنهایی نوشته میشود، انگار که سدی میشكند و سیل بزرگی از آنچه دانستن آن برای فهم عمق تنهایی انسان غربی لازم است، فردی را كه تصمیم به شرح آن گرفته است، با خود میبرد. تنهایی از دردهای بیدرمان جوامع غربی، به ویژه اروپای مرکزی و شمالی است. تنهایی در همین وین «ما»، در پس برج و باروی زیبا و افسانهای و درودیوارهای طلایی، بنهان در البسه رنگارنگ «شیکوپیک» و اتومبیلهای لوکس بیداد میکند. نکته دیگری که به قول نویسنده آزادمنش و بزرگوار اتریشی، «توماس برنهارد» فقید این درد را دوبرابر میکند، همین شکاف عمیق بین حالت غمانگیز درونی و «زرق و برق» بیرونی است. چه، تحمل درد در یک شهر معمولی و در جامعهای که درد را به عنوان بخش جداناپذیر زندگی میپذیرد، بسیار آسانتر است تا در شهری که شهرت جهانی آن و شکوه چشمگیر و افسانهای آن، و برنامههای جشن و پایکوبی توریستیاش و امواج خنده و شادمانی همگانیاش، اجازه ابراز نگونبختی و درد را نمیدهد، و اینکه آدم در عین دردمندی مجبور باشد لبخند بزند، بخودیخود مرگآور است، فقط میتواند مرگآور باشد. «خنده که نه در مقام خویش است»، به قول نظامی، «در خورد هزار گریه بیش است».
ایرانیها همینكه صحبت از تنهایی در غرب میشود، معمولا آهی میكشند و از اینجور جملهها تحویل آدم میدهند: «آه ... بله آقا! ... ما اینجا تنهاییم، آنها آنجا تنهایند، همه همهجا تنهایند ... اصولا انسان تنهاست ... تنها میآید و تنها میرود»!
خاطرم هست در مصاحبهای با همایون ارشادی (بازیگر اصلی فیلم «طعم گیلاس») مصاحبهکننده از او پرسیده بود: «شما آدم تنهایی هستید؟». جواب همایون ارشادی این ذهنیت را به خوبی نمایش میدهد. گفته بود: «بله ... آن موقع كه فیلم را میساختیم مدتی بود که از زن و بچهام دور بودم».
حالا چطور میشود به این آدم تنهای عیالوار آن نوع تنهایی را که سرمای کشنده آن از سرمای قطب سردتر است معرفی کرد؟ نه نه، واگذاری بیکسی و تنهایی مطلق رایج در وین کار من نیست.
كاش علاقهمندان به این موضوع میتوانستند كارهای كارگردانهای اتریشی مثل «اولریش زایدل» را ببینند. یا مترجمی از نویسندههای اتریشی چیزی ترجمه میكرد. از هنرمندانی كه ملاحظه هیچچیز و هیچكس را نمیكنند. و چه خوب خود و جامعه خود را میشناسند و چه خوب و صمیمانه آن را برای كسی كه بخواهد بفهمد به تصویر میكشند. اما مترجمان ما همه «متعهد» هستند (به چی با به كی كسی نمیداند) و توقع یك چنین كاری از آنها توقع بیجاست.
كسی كه در حین تماشای فیلم «عشقحیوانی» زایدل در سرمای تنهایی بلرزد، انگار هزار كتاب در باره تنهایی انسان امروز این جامعه خوانده است. برای كسی كه به جای حذف چیزهایی كه نمیپسندد از ذهن، از خود میپرسد چرا این چیزها را نمیپسندم، برای کسانی که ظواهر آنها را گول نمیزند و از خراش افتادن به رنگ واقعیات فریبدهنده نمیهراسند، فیلم زایدل به اندازه هزار كتاب اطلاعات درباره اتریش دارد.
یکی از نکاتی که در کتاب «یکهفته» برای من شخصا خیلی جالب است، این مسئله است که شاملو به جای اعتماد به گندهگوییهای اخوان و ظواهر آنچه که میبیند، هیچ سؤالی از وینشناس دستاول نمیکند و هیچ کنجکاوی بخصوصی در مورد این جامعه ندارد. او میتوانست به اخوان بگوید: فرزند نازنین، دوست دارم كمی از دل مردم این سرزمین سردربیاورم، لطفا از این مغازه سر كوچه ویدئویی از یك فیلم اتریشی خوب بگیر امشب با هم نگاه كنیم و زحمت ترجمه هم به گردن تو». یا میتوانست از نریمان حجتی بپرسید: نویسندهها و روشنفكران وینی را كجا میشود ملاقات كرد؟. در كلوپ جمهوریخواهان، خانه ادبیات، آلتهاشمیده (مجمع هنری) و سایر مجامع هنری فرهنگی وین به روی همه علاقهمندان باز است و حضور در جلسات و دورهمآییهای آنها متضمن هیچ هزینهای نیست. دلیل اینکه چرا چنین چیزی به خاطر اخوان نمیگذرد، واضح است: محل این دورهمآییها و محافل سر راه درشکهها قرار ندارد و آدرسش را تنها کسانی میدانند که اکسیژن همین شهر را تنفس میکنند. اما چرا ذهن شاملو اصلا به این سمت نمیرود؟ در تمام كتاب محض رضای خدا هیچجا نمیبینیم كه شاملو سؤالی كرده باشد. شاید چون شاملو بر این گمان است كه زیروبم هرآنچه را كه در غرب میگذرد میداند و كسی كه میداند نمیتواند سؤالی داشته باشد؟ شاید هم نزد خود میاندیشیده است که آشنایی با هنرمندان وین «مشکل» او را حل نمیکند؟
سیاوش شاملو به ایسنا گفت: «بر اساس تفاهمنامه و موافقتنامهی بین وراث احمد شاملو، اموال، وسایل و داراییهای شخصی این شاعر در قالب موزهای نگهداری میشوند.»
او یادآور شد: «این تفاهمنامه در قالب صورتجلسهای به امضای سیاوش شاملو، به نمایندگی از خواهر و برادران خود، و آیدا سرکیسیان - همسر شاعر - رسیده و امروز (یکشنبه 27 آبانماه) در ساعت 12:30 با شرح تفصیلی آن بین وراث تنظیم شده است.»
فرزند شاملو تصریح کرد: «در این موافقتنامه طرفین توافق کردند کلیهی اموال و داراییهای احمد شاملو بهطور تمام و کمال متعلق به موزهی این شاعر است، که بهصورت شخصی و خانوادگی بهزودی افتتاح خواهد شد.»
وی همچنین افزود: «هیچیک از وراث شاملو حق دخل و تصرف شخصی نسبت به اموال مذکور که صورت آن در لیست پیوست توافقنامه موجود است، نخواهند داشت.»
در این صورت، پروندهی اجرایی کلاسهی 86/3757 در اجرای احکام مدنی دادگستری کرج (دربارهی حراج وسایل شاملو) مختومه اعلام میشود.
۱۳۸۶/۰۸/۲۷
امروز سرانجام كتاب "بامداد در آينه"، ده سال گفتگو با احمد شاملو نگارش نورالدين سالمى به دستم رسيد. اين كتاب البته بسيار خواندنى است. نمىدانم اگر شاملو زنده بود در بارهء اين كتاب چه مىگفت!
از آيت الله سنگلجى نقل است كه: بعضى از سخن ها را مىتوان بالاى منبر گفت، برخى را در يك اتاق و در جمع چند نفره ولى بعضى از سخنان را فقط بايد در گوشى گفت! تمام اين كتاب سخنان شاملو است كه در گوشى گفته شده است و به نظر من دكتر نورالدين سالمى كه اتفاقا پزشك هم هست و قاعدتا بايد راز نگهدار باشد، اين سخنان درگوشى و خيلى خصوصى را بالاى منبر جار زده است. اين رسم جوانمردى نيست! نمىدانم آيداى عزيز پيرامون اين كتاب چه نظرى دارد. لابد هم آيدا و هم پاشايى خيلى پكرند!
من خود با شاملو چه در حضر و در چه در سفر ماجرا ها داشتم. اما هرگز به خود جرات و جسارت ندادم كه سخنان خصوصى را جار بزنم. در سايه شاملو خود را بزرگ كنم يا در آينه شاملو خود را "براندازه" كنم! البته در اينجا بايد به جسارت دكتر سالمى آفرين گفت!
من شانس اين را داشتم كه در آخرين سال هاى عمر صادق چوبك با او هم سخن باشم. اين نويسنده بزرگ هم در آناتى سخنانى مىگفت كه مپرس! هم در مورد زندگى خودش و هم پيرامون زندگى خصوصى صادق هدايت.
اما در هر حال اين كتاب بسيار خواندنى است و مانند روزنامه هاى تابلويد انگليسى زبان ( روزنامه هاى شايعه پرداز) حس كنجكاوى و فضولى آدمى را خوب ارضا مىكند! و چون صاحب سخن شاملو است پس مىتوان سخنان نغزى را هم شكار كرد. سخن شاملو پيرامون زبان تركى خواندنى است:
" ... ما از نظر فرهنگى يه سيستم فدراتيو داريم. .... اونايى كه ترك هستن و فارسى مىنويسن باز داخل اين فدراتيو مىشن، اما مشكل زبان دارن. ..... ترس لرز (ساعدى) كاملا ترجمهء تركيه ... اين مشكليه كه اين هيجده ميليون ايرانى دارن و بهشون اين حقو نمىدن كه به زبون خودشون بخونن و بنويسن. حالا واقعيت قضيه رو نگاه كنيم اكثريت اين جامعه رو هم اينا تشكيل مىدن. اون وخ اسمشون رو گذاشتن اقليت. "
(بامداد در آينه، دكتر نورالدين سالمى، نشر باران، سوئد، ص 27)
|
چندی پیش در یک نظرسنجی از دوستداران شاملو خواستم به این سوالم که"آیا شاملو شاعری سیاسی بود؟ " از دید گاه خود جوابی دهند و سوالم را اینگونه بیان کردم و شما را دعوت میکنم به خواندن بعضی از جواب های دوستان در این باره!
| |
|
« شاملو و سیاست »
آیا شاملو شاعری سیاسی بود؟ 1- بله . در برخی از اشعار شاملو انتقاد های سیاسی را میبینیم 2- خیر.شاعری است اجتماعی و هوادار مردم 3- 6-7 انتقاد سیاسی دلیلی بر سیاسی بودن نمی شود 4- او بیشتر متاثر از اوضاع است تا موثر آقای هوتن مرهمی از ایران: 4- او بیشتر متاثر از اوضاع است تا موثر
خانم مونا از گیلان:
شاملو سیاسی نبود شعرهاشم انسانیند همیشه شعراش به من حس خوبی میدن مثل آرامش اما سیاست آدمو عصبانی میکنه!
خانم رویا از تهران :
شعر و سیاست در كجا به هم می رسند؟ ـــ متقابلا بر سر نعش یكدیگر! (شاملو) خانم نیلوفر سزاوار از اصفهان: اگه شاملو شاعر سیاسی ای نبود ، تو کتاب های ادبیات جمهوری اسلامی بجای شاملو ، حمید سبزواری را به عنوان بزرگترین شاعر شعر سفید معرفی نمی کردن. آقای صادق کاوشی از شیراز: بله مسلما شاملو سیاسی بود . البته احتمالا نه اون سیاسی که ما ها فکر می کنیم اون تو زمان جوونیش راجع به رضا شاه پهلوی شعر داره به قول خودش(آدولف رضا خان) و توی بقیه دوره های زندگیش هم شعر سیاسی داشته حتی پیش از انقلاب شعرایی که برا بچه ها سروده بود رنگ و بوی سیاسی داشت خلاصه که بامداد نازنینی بود بامداد شاعر آقای یرهام از ایران : سیاسی بودن ذیل چه تعریفی قرار می گیرد؟ آیا واکنش زیبایی شناسانه به خفقان، اوضاع نابسامان و شرایط اسفناکی که هنرمند در آن زندگی می کند، غیر معمول است؟ اگر چنین است، یک هنرمند نابغه که از اصل بالا تخطی کرده است را معرفی کنید! چه کسی؟ سارتر یا کامو؟ ورلن یا رمبو؟ پل استر یا کوندرا؟ دولت آبادی یا مارکز که ماکوندوی صدسال تنهاییش لرزه به ستون کاخ های دیکتاتورهای امریکای لاتین انداخت؟ حتی عباس کیارستمی که می گوید فیلم خانوادگی نمی سازم چون نمی توانم زن را با روسری به بستر بفرستم نیز در حقیقت، موضعی رخ به رخ، مقابل سیاست حاکمه اتخاذ کرده است. این که انتقاد سیاسی در اشعارش دیده اید و شاملو با بیانی هنرمندانه و خلاقیتی ناب، به نکوهش زمامداران ضدبشر پرداخته است آیا جای تعجب دارد؟ هوتن جان، هنرمند قرار نیست موثر بر "اوضاع " باشد. هنرمند تصویرگر اوضاع است. او (هنرمند) ، تصویری بدیع را از عرضه می کند که چه بسا با درک ما از "اوضاع" مغایرت داشته باشد. او گزارشگر خبری و تحلیل نویس ستون های سیاسی جراید نیست، اما هنر را "خصوصا هنر مدرن را" صرفا زینت طاقچه های مطلای طبقه بورژوا هم نمی داند. که اگر می دانست دیگر شاملو نبود، یکی از همان شاعر/مطرب های دهه چهل بود که فقط در کتابخانه ملی می توان رد پایی ازشان یافت. رویا درست می گوید. کنش ساسی را به هیچ وجه نباید به مثابه سیاست ورزی و سیاست مداری و پارلمانتاریستی! و امثالهم دانست. اگر شعر شاملو مرتضی کیوان دارد، خروس زری هم دارد. اگر از زخم قلب آبایی دارد، قصه مردی که لب نداشت هم دارد و پریا هم.اگر امروز، داستان نویسان و شاعران مشهور و نسبتا مشهور، دیده بر هر آن چه که ما می بینیم گذاشته اند و زبان شان بند آمده از هر اعتراض یا ابراز نظری، به مفهوم تشخص هنری شان نیست. شاملو اهل سیاست بود همان اندازه که اهل فوتبال هم بود. اما فراتر از همه توانایی های این سوپر نابغه، او در وهله نخست یک هنرمند بی بدیل بود. او پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند، تسمه از گرده گاو طوفان کشید. راستی، نوبل لیاقت شاملو را نداشت! آقای داریوش صادقی: این سوال ذاتا اشتباه است . شاعر با سیاست كاری ندارد . اشعار شاملو اجتماعی هستند ولی آیا شما اجتماعی سراغ دارید كه با حكومت آن در تعارض نباشد .شاملو از غم نان مینالد ولی علت غم نان غیر از حكومت نیست . پس همه اشعار شاملو سیاسی هستند خانم مریم از سمنان: اون فقط دقیق نكته سنج و جویای حقیقت بود و چیزی جز حقایقی كه لمسشون می كرد نمی گفت. آقای بابک الف از کرمانشاه:سلام دوستان! از شاملو در موردِ نرودا پرسیدند كه چرا مانند زمان انقلابِ شیلی شعر وشخصیتاش محبوب نیست. اینطوری جواب داد: یه شاعر باید انقلابی باشه، نه سیاسی. به نظر من هم شاملو یه انقلابی بود نه تنها در شعر در هر زمینه ای. با شعرِ سپید ادبیات رو واردِ فصلِ جدیدی به لحاظِ ساختار ظاهری و ردنمایه نمو و نشون داد كه شعرِ، سگ پرور و لشپرور نیست و اینها انحرافاتی بودن كه در طولِ زمان بهوجود آمدن. در زندهگیِ شخصیِ خود هم با ازدواجاش با فسخِ عظیمتِ جاودانه به همه نشون داد جسارتِ انقلابی یعنی چه؟ و ... آقای بهرنگ محمدی از تهران : شاعر با هوشی مثل شاملو معمولا سعی میكنه شعرش خیلی وابسته به زمان ومكان واشخاص نباشه با این وجود هر وقت لازم دیده شعرهای سیاسی اجتماعی باشكوهی سروده مثل شعر با چشم ها كه برای انقلاب سفید شاه گفته یا شعرهایی كه برای خسرو گلسرخی وارتان سالاخانیان افسر حزب توده و...سروده كه كاملا سیاسی وبه روز بوده در ضمن شاملو عضو حزب توده بوده و زندان هم افتاده شعرسیاسی وبا ارزش بدان زمان كه تیره شود روزگار پدر رو تو زندان سروده خانمی از گنبد: سیاسی نبود ولی شعر سیاسی زیاد گفته. من خودم به شخصه تو شعرای تابلوش كه هیچی معلومه سیاسیه و تو خیلی جاهای دیگه هم با اینكه سیاسی شاید نباشه برداشت سیاسی می كنم و اصلا به خاطر همین عاشق شعراشم خانم رهایی از کانادا: محبوبیت بیش از اندازه شاملو تا حدی به خاطر وجه سیاسی اوست. نقد ساختار قدرت و عدم كرنش در برابر قدرتمندان كه معمولا وجه مشخصه برخی از شاعران از جمله شهریارمحسوب می شود، ویژگی برجسته شاملوست. اشعار سروده شده در ستایش افرادی چون مرتضی كیوان و گروه حنیف نژاد و مهدی رضایی تا پریا و در این بن بست و ... همه و همه اشعاری سیاسی هستند. از نظر افرادی مانند شاملو، رهایی آدمی در گرو شكل گیری مناسبات صحیح انسانی است و این میسر نمی شود مگر در پرتو حكومتی كه آزادی را تضمین كند: شاملو از مصاحبه با مطبوعات موسوم به دوم خرداد پرهیز كرد همینطور با رادیو بی بی سی تا مبادا آبی و لو اندک به آسیاب دشمن فرهنگ و ادب ایران زمین بریزد. تا مبادا برای آنانی شعری یا كلامی بگوید كه از استخوان برادرانشان و از گیسوان خواهرانشان، و از دندانهای شکسته پدرانشان، " دسته شلاق دژخیم " و "رشته تازیانه جلاد" و "نگین دسته شلاق خودکامگان" را می سازند. شاملو در برابر رژیم زیباترین سروده ها را در اعتراض به حاكمیت جمهوری اسلامی ارایه كرد و هرگز با دیو و دد هم ساز و هم آوا نشد؛ از "كشتن چراغ" گفت و از آنانی كه " بر گذرگا ها مستقرند با كنده و ساطوری خون آلود"، از " كباب قناری بر آتش سوسن و یاس" سخن گفت و از اینكه " تبسم را بر لب جراحی می كنند و ترانه را بر دهان"؛ و از ضرورت پنهان كردن نور و شوق و حتی خدا در " پسستوی خانه" در حاكمیت فاشیسم بر ایران. آقای مجید از اصفهان:
ترجیح میدم قبول كنم كه بوده تا اینكه نبوده باشه. ولی تیغ نقد برنده داشتن انسان را به سیاست هم میكشاند. باید باور كرد خانم غزل حافظ از تهران :به نظر من بیشتر یه شاعر اجتماعی بوده و بیشتر با گزینه ی 4 موافقم خانم باران از گرگان: شاعر روایتگر دردهای زمانه ی خویش است.گرچه این دردها گاهی ممکن است برخاسته از سیاست باشد اما اینکه زنده یاد شاملو صرفا یک شاعر سیاسی است را قبول ندارم.دنباله رو سیاست بودن کسی را ماندگار نمی کند.و دلیل ماندگاری شاملو اینست که درد بشر را گفته. آقای احسان ت از شیراز:
گزینه ۴
| |
این ها بخشی از ۱۴۰ جواب داده شده به سوال فوق بود به راستی آیا شاملو شاعری سیاسی بود؟
شعر سیاسی چیست؟ در کنار انواع مختلف شعر چون عروضی و آزاد و منشور و سبکهای متفاوت آن چون هندی و سمبولیسم و اشکال گوناگونش چون غزل و قصیده، شعر را می توان از لحاظ موضوع نیز رده بندی کرد و حماسه و مدیحه و مرثیه و شعر عاشقانه و اخلاقی و فلسفی و سیاسی و مانند آن را تشخیص داد. شعر سیاسی پدیده ی نوینی است که با پیدایش دولت مدرن به وجود می آید و سابقه اش در ایران از سالهای انقلاب مشروطیت فراتر نمی رود. وقتی که حافظ از می ترس و محتسب خورده حرف می زند و مسعود سعد از بند بلند نای می نالد، یا سعدی اتابک را نصیحت می کند و فردوسی به زنده کردن پارسی می بالد ما هنوز با شعر سیاسی سروکار نداریم و از قلمرو مدح و ذم و اندرز و حماسه فراتر نرفته ایم. در سابق شاعر ناچار از تکیه به این دیوان و آن دربار بود ولی اکنون شاعر می تواند مستقیما قدرت دولتی را مورد سئوال قرار دهد و شعر خود را مخفی یا آشکار به دست مردم برساند. منظور من از سیاست معنای خاص این کلمه است یعنی هر آنچه به قدرت دولتی مربوط می شود. وگرنه من هم شعار هر "امر شخصی یک امر سیاسی است" را شنیده ام و معترضم که سرودن شعر عاشقانه مرا از واقعیات جامعه جدا نمی کند. بنابر این شعر سیاسی شعری است که در آن قدرت دولتی مورد سئوال قرار می گیرد مثل شعرهای لویی آراگون و پل الوار در فرانسه، هاینریش هاینه در آلمان، والت ویتمن در آمریکا، مایا کوفسکی و یوگنی یفتوشنکو در شوروی، پابلو نرودا در شیلی، ناظم حکمت در ترکیه، محمود درویش و نزار قبانی در فلسطین و در ایران از تصنیف ها و هجویات دوران انقلاب مشروطیت گرفته تا "مرغ آمین" و "هست شب" نیما و از "زخم قلب آبایی" شاملو و "کسی که مثل هیچ کس نیست" فروغ و "سرود مهاجرین" مانی و "چارپاره ی یک سوگ" خودم.
م. نفیسی
زبان در شعر سیاسی ما همراه با اوضاع اجتماعی تغییر می کند. هر زمان که نیروی سرکوبگر قدرت دولتی، ضعیف شده، شعر سیاسی زبانی مستقیم یافته و هنگامی که داغ و درفش مسلط شده، زبانی کنایی پیدا کرده است. مثلا در دوره ی مشروطیت هجویه های عشقی و فرخی و عارف و ایرج میرزا و در دوره ی ملی شدن صنعت نفت "قطعنامه" ی شاملو و در انقلاب اخیر "حیدر و انقلاب" منصور خاکسار و "خطابه بر سکوی سرخ" مانی و "عزت تیرباران شد" م.نفیسی را داریم که همه بیانی مستقیم و صریح دارند. برعکس در دوره های خفقان "آی آدمها" 1319 و "هست شب" 1334 نیما، "زمستان" 1335 امید، "کسی که مثل هیچ کس نیست" 1345 فروغ، "کاشفان فروتن شوکران" 1354 و "جدال با خاموشی" 1362 شاملو را داریم که در آنها زبان، کنایی و تصاویر سمبولیک است. شب نشانه ای است از ظلمت سیاسی و زمستان تجسمی از شکست و چراغ سر مسجد نویدبخش انقلاب در راه، و شبکلاه درد علامتی برای نوع خاصی از شکنجه در ساواک و بیمارستان تمثیلی از جامعه ای بیمار. البته در دوره های خفقان شعر سیاسی هرگاه توانسته در مهاجرت سربلند کند زبانی صریح یافته است. چنانچه نمونه ی آن را پیش از انقلاب اخیر در "آوازهای بند"، "صدای میرا" و "کشتارگاه" سعید سلطانپور و پس از آن در هجویه های اسماعیل خویی،"از آن ستاره سوخته دنباله دار" سعید یوسف، "سرزمین شاعر" منصور خاکسار و مجموعه های متعدد مانی می توان دید.
نکته ی مهمی که اینجا می خواهم بر روی آن تکیه کنم این است که صراحت بیان دو شعر الزاما به فرمایشی شدن آن کشیده نمی شود و برعکس ابهام زبان آن نیز لزوما به خودجوشی و عمق شعر نمی انجامد. شاملو در شعر "مرگ نازلی" مستقیما از پایداری وارطان زیر شکنجه حرف می زند:
نازلی سخن نگفت
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
و فروغ در "کسی که مثل هیچ کس نیست" از فقر و محرومیت بچه های جوادیه به صراحت می نالد و منتظر کسی است که:
از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است
نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم
که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست
نمی ترسد
و با این وجود هر دو شعری عمیق و زیبا و ماندنی هستند. حال آنکه در بسیاری از شعرهای کنابی سیاسی مثل "باغ" سیاوش کسرایی یا "کندوی" سعید سلطانپور با وجود این که تاروپود شعر به رمز و راز آغشته است محصول کار شعاری و سطحی است و به مجرد این که جوهر نامریی کنایه ها ظاهر شود و پیام شاعر آشکار گردد که باغ یعنی ایران و کندو یعنی زندان سیاسی، شعر دیگر تمام می شود و کلمات وظیفه ی خود را به انجام می رسانند:
وقتی می اندیشم که زندانها
انبوه کندوهای خاموشند
و در دل هر بند و هر سلول
زنبوران خونین آشیان دارند.
شعر و سیاست در كجا به هم می رسند؟ متقابلا بر سر نعش یكدیگر! (شاملو)
بله , احمدشاملو در جواب این سوال میگو ید
آقاى شاملو، آیا هنر و سیاست جائى به هم مىرسند؟
- آه، بله، حتماً ... نرون شهر رم را به آتش مىكشید و چنگ مىنواخت، شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن مىزد و غزل مىگفت، بتهوون عظیمترین سمفونى عالم را در ستایش شادى ساخت و هیتلر كه آرزو داشت نقاش بشود عظیمترین رنجگاه تاریخ، كشتارگاه زاخسنهاوزن را. ناصرالدین شاه هم شعر مىسرود هم نقاشى مىكرد و نقاش مىپرورد اما براى یك تكه طلا مىداد سارق را زنده زنده پوست بكنند. انسان برایش با بادمجان تفاوتى نداشت. خب، بله، یك جائى به هم مىرسند: متأسفانه بر سر ِنعش ِیكدیگر.
شاملو:
- برحسب اینكه اندیشه چهطور در شعر بنشیند جواب برداشتتان مثبت است. شعرى كه احساسى بر نیانگیزد به چه كار مىآید؟ من همیشه گفتهام بر این عقیده نیستم كه هر چیز ِزیبا مفید و ارزشمند است بل معتقدم هنر كه مىتواند چیز مفیدى را زیباتر عرضه كند و به آن قدرت نفاذ بیشترى بدهد باید از خنثا بودن شرم كند. قصدم مطلقاً این نیست كه خواست خود را با باید و نبایدها به دیگران تحمیل كنم اما فضیلت هنرمند است كه در این جهان بیمار به دنبال درمان باشد نه تسكین، به دنبال تفهیم باشد نه تزئین، طبیب غمخوار باشد نه دلقك بیعار.
(گفتگو با ناصر حریری)
شعر پر اضطراب او، فقط واکنش فردی در برابر بیعدالتی و جهل و ستم نیست، دلهرهی زیستن جمعی در کشاکش تاریخی چنین است ."در کل میتوان چند مسالهی اصلی را در شعر شاملو و نحوهی شاعری او دید :
1- نو اندیشی و نوآوری در مقایسه با سنت و میراث فرهنگی
2- جبههگیری هنر و ادبیات معترض اجتماعی در برابر هنر بیعار و درد ژیگولوتاری!
3- درگیر شدن با مسایل اکنونی اینجا و هرجا که شایستهی اندیشیدن و چارهجویی است و روی در آینده دارد
4- زبان فارسی به عنوان وسوسهای پایانناپذیر که در شعر، تحقیق و تجربههای گوناگون منثور دنبال شده است.
5- اندیشیدن به سیاست در بعد اجتماعی و فرهنگی آن یا درستتر ضرورتهای فرهنگی اجتماعی معاصر.
6- طبیعی است که هنر اصلی او شعر همواره وسوسهی نخستین او برای شرح و بیان بوده است"
در مورد حزب توده بهتر می بینم از زبان خود شاملو جوابی بدهم
"برخورد من با حزب توده:
من بعد از بیست و هشت مرداد رسما وارد حزب توده شدم,ولی این ورود به حزب توده دو ماه بیشتر نپیمایید;برای اینکه من بلافاصله دستگیر شدم و بلافاصله در زندان برخوردم به این موضوع که حزب چه آشغال دانی عجیب و غریبیست.
من که به مسئول بند یک زندان شماره یک گفتم حتی استفای رسمی هم نمیدهم.
برای اینکه اگر استفانامه بنویسم ,خودم را کثیف کرده ام همین طوری ول تان میکنم و این جوری از آن حزب آمدم بیرون.دو ماه شاید در مجموع به طور رسمی عضو حزب بودم و طبعا دوره آزمایشی"@
@نام همه شعر های تو _زندگی و شعر احمد شاملو (ع .پاشایی. نشر ثالث-1378)
بله در همین زندان بعد از کودتای 28 مرداد وارتان به زندان میابتد و احمد خان با او آشنا میشود . شخصیتی که بعد ها دستمایه یکی از بهترین و قویترین و تاثیرگذارترین شعر نو فارسی به حساب می آید
شاملو شعر اجتماعی میگوید، و شاعر اجتماعی در چند و چون زندگی توده وارد میشود، از آن آگاهی مییابد و با آن میزید. شاعر اجتماعی دردهای مردم را لمس میکند، او درد مشترک است و شکستها و پیروزیهای مردم را با تمام وجود درک میکند. وقتی شاعر اجتماعی انباشته از تجربههای جمعی مردمی میشود که در میان آنهاست، شروع به سرودن میکند. شعر برای این دسته از شاعران یک ضرورت است. هر چیزی که به نقطهی ضرورت رسید تولدش حتمی است، به دخالت دیگران نیازی ندارد. دخالت دیگران نه تسریعش میکند نه مانع پیدایشش میشود.الیوت، شاعران اجتماعی را، شاعرانی میداند که غوطهور در منجلاب محیط هستند. ولی گویا این نکته فراموش شده که هر کسی در هر جای جهان که هست "غوطهور در منجلاب محیط" است؛ اگر جز این بود چه نیازی به شعر پیش میآمد؟! هدف شعر رهایی انسان از منجلابی است که اسیر آن است.شاملو شعر گفتنش هم با شاعران دیگر متفاوت بود. بهر حال هر شاعری به گونهای شعر میگوید :نادر پور با حافظهی غریبش شعر را در ذهن خود میساخت، سطر به سطر تا پایان و وقتی تمام شد آن را مینوشت،"خویی" نیز کما بیش چنین عمل میکرد .شهریار میگفت که صدایی را میشنود که شعر را سطر به سطر به او دیکته میکند، گاهی در این دیکته کردن کلمهای را شاعر درست نمیشنید، عوضی مینوشت بعدا تصحیح میکرد .شاملو شعر نمیگوید، منتظر شعر نمیماند. شعر او را پیدا میکند، به کار وا میدارد. کار شاملو نوشتن شعری است که آمده است، شعری که از چند و چونش تا پایان نوشتن آن چیزی نمیداند .مضمونهای جاودانهی عشق، مرگ، پیوند، هجران، هستی، اندوه، اضطراب و خشم در شعر شاملو رخ مینماید در متنی از دلهرهی انسان برای زیستن، شور او برای آفریدن، عشق او برای انسان ماندن، پیوند او با دیگران امروز و تاریخ، هجران او از آرامشی که دیگران از فرزند انسان ربودهاند، اندوه و اضطراب او از چنین بودن، این گونه گرفتار آمدن و عمر را پی فراغتی که شایستهاش بود چنین یاوه دیدن و خشمی که توفان در جان شاعر میچرخاند تا فاجعه را، به بزرگترین دشنامها، نفرین کند .شاملو جایی دربارهی مضمون و متن اصلی شعرهایش به اضطراب کشندهای که همواره در اوست اشاره دارد:"در باب آنچه زمینهی کلی و اصلی شعر را میسازد میتوانم به سادگی بگویم زندگیم در نگرانی و دلهره خلاصه میشود. مشاهدهی تنگدستی و بیعدالتی و بیفرهنگی در همهی عمر بختک رؤیاهایی بوده است که در بیداری بر من گذشته است ...جز این هیچ چیز ندارم برای گفتن ...
(آدینه، شمارهی 72،مرداد 71)
رخدادهای تاریخی، از جمله جنایت ها، فراموش نمی شوند اگر در آثار ادبی و هنری جاودانه شده و با واسطه آنان در خاطره جمعی و حافظه تاریخی و در زبان و فرهنگ ملتی حک شوند. شعر کسانی چون نیما، شاملو، اخوان و فروغ در دهه های سی، چهل و پنجاه نه فقط سیاست اعتراض که برخی حوادث و چهره های سیاسی معترض را به جهان هنر برکشید. شعرهائی چون «نامه به یک زندانی» نیما در باره خلیل ملکی، «نازلی» و «سال بد» شاملو در باره وارطان و کیوان، «نوحه» اخوان در باره مصدق، برخی شعرهای مجموعه «ایمان بیاوریم» فروغ، برخی داستان های ساعدی، گلشیری و گلستان، حتا برخی ترانه ها و تصنیف های دهه های چهل و پنجاه با درونی کردن فاجعه یا رزم این یا آن زندانی و اعدامی و بر کشیدن آن به حماسه یا تراژدی در اثر هنری و ادبی، آنان را از محدوده گذرای سیاست روز به جاودانگی برکشیدند.
ایران فردا
شاملو از مصاحبه با مطبوعات موسوم به دوم خرداد پرهیز كرد همینطور با رادیو بی بی سی تا مبادا آبی و لو اندک به آسیاب دشمن فرهنگ و ادب ایران زمین بریزد. تا مبادا برای آنانی شعری یا كلامی بگوید كه از استخوان برادرانشان و از گیسوان خواهرانشان، و از دندانهای شکسته پدرانشان، " دسته شلاق دژخیم " و "رشته تازیانه جلاد" و "نگین دسته شلاق خودکامگان" را می سازند. شاملو در برابر رژیم زیباترین سروده ها را در اعتراض به حاكمیت جمهوری اسلامی ارایه كرد و هرگز با دیو و دد هم ساز و هم آوا نشد؛ از "كشتن چراغ" گفت و از آنانی كه " بر گذرگا ها مستقرند با كنده و ساطوری خون آلود"، از " كباب قناری بر آتش سوسن و یاس" سخن گفت و از اینكه " تبسم را بر لب جراحی می كنند و ترانه را بر دهان"؛ و از ضرورت پنهان كردن نور و شوق و حتی خدا در " پسستوی خانه" در حاكمیت فاشیسم بر ایران.
فرج سرکوهی:
احمد شاملو در مجموعه شعر «مدایح بی صله» استبداد مذهبی و رهبر جمهوری اسلامی آقای خمینی را در محکمه عاشفانه ترین شعرها محکوم کرد،
فرج سرکوهی در جای دیگر ادامه میدهد که:
جنبش چریکی ۴۹ تا ۵۴ ، فراتر از ارزیابی ها و تحلیل های مثبت و منفی عرصه سیاست، با شعرهای مجموعه «ابراهیم در آتش» شاملو به حماسه ائی ماندگار در زبان و فرهنگ فارسی بدل شد.
اینان دردند و بود خود را نیازمند جراحات به چرکاندر نشتهاند…
البته هستند کسانی توی این ممکلت (حضرات اسمشونو نبر) که از ترس حتی مرده امثال شاملو هم تنبونشون قهوه ای رنگ میشه. ما توی کشوری زندگی می کنیم که اگر کسی بخواهد صرفا قانونمند و مطابق با برنامهریزی درسی مدارس و دانشگاه حرکت کند ممکن است دکترای ادبیات بگیرد بدون اینکه حتی یکبار نام احمد شاملو یا فروغ فرخزاد به گوشش بخورد. باور نمی کنید؟ همین الان کتابهای درسی اول دبستان تا پیشدانشگاهی را بردارید و صفحه به صفحه ورق بزنید. آیا کلمهای از احمد شاملو می بینید؟ آیا کلمهای از فروغ فرخزاد می بینید؟ علت وحشت حضرات اسمشونو نبر از احمد شاملو چیست؟ پاسخ این سئوال را همه ما میدانیم. شعر شاملو مثل نفتی بود که توی لانه سوسکها بریزند. موجود لجوج و خطرناکی بود که نواله ناگزیر را گردن کج نمیکرد.
شاملو هنوز هم برای من زنده است و فکر میکنم تا وقتی مردم این مملکت فارسی بفهمند زنده خواهد بود.
برگرفته از سایت www.bamdadi.com
من میگویم شعر شاملو اگر سیاسی هم باشد بازیچه سیاست نیست که او در تک تک کلماتش به مبارزه به قدرت نشسته است قهرمان او آزادگان تاریخند میتواند این آزاده و ابرمرد ابراهیم باشد که تبر به دست به قتل بتان دست ساز به پا میخیزد و میتواند گلسرخی باشد که دلیرانه در دادگاه قدرت فریاد نه سربت پرستان زمانه اش سر میدهد و میتواند گاندی باشد که ظلم بیگانه را برنمی تابد یا حسین که دلیرانه در مقابل کفر می ایستد و میمیرد .
در پی نوشته های دوستان که از فعالیت های شاملو در جریانات چپ(حزب توده) سخن به میان آوردند ;البته باز میگویم شاملو خود از ورود به حزب توده سخت پشیمان است آن هم در عرض کمتر از دو ماه!,که اینطور از حزب سخن میگوید:
شاملو"برخورد من با حزب توده:
من بعد از بیست و هشت مرداد رسما وارد حزب توده شدم,ولی این ورود به حزب توده دو ماه بیشتر نپیمایید;برای اینکه من بلافاصله دستگیر شدم و بلافاصله در زندان برخوردم به این موضوع که حزب چه آشغال دانی عجیب و غریبیست.
من که به مسئول بند یک زندان شماره یک گفتم حتی استفای رسمی هم نمیدهم.
برای اینکه اگر استفانامه بنویسم ,خودم را کثیف کرده ام همین طوری ول تان میکنم و این جوری از آن حزب آمدم بیرون.دو ماه شاید در مجموع به طور رسمی عضو حزب بودم و طبعا دوره آزمایشی"@
@نام همه شعر های تو _زندگی و شعر احمد شاملو (ع .پاشایی. نشر ثالث-1378)
و شاید این نوشته برایتان جالب بیاید:
حزب چون قدیمی ترین و با تجربه ترین جریان چپ در کشورمان می باشد ، قاعدتاً می بایست نسبت به دیگر طیف نیروهای چپ عملکردی متین و پخته تر داشته باشد . این حزب در زمان حکومت استبدادی محمد رضا شاه نشریه ای را به صورت مخفی در داخل کشور به نام نوید منتشر می کرد. در شماره ی 13 نشریه ی نوید به تاریخ 3 دی ماه 1356 در یک صفحه ی کامل پیام احمد شاملو را به همه ی نیرو های مبارز ملی با چاپ عکس وی و درج شعری از آن شادروان چاپ کرد . مطمئناً اگر حزب در آن زمان پیام شاملو را تأیید نمی کرد و بدان اهمیت و ارزش قایل نمی شد ، مطلب ایشان را چاپ نمی نمود .
بـا نگاهی به آن صفحه ، خواننده در می یابد نحوه ی چاپ تجلیل و احترامی است به شاعر مطرح و پُر آوازۀ میهن از سوی آن حزب . پس از گذشت یک سال از آن تاریخ انقلاب پیروز شد . سیاست حزب و نظریات شاملو که وابسته به هیچ حزبی نبود ، نا هم خوانی هایی در برداشت از مسائل و روند سیر رویدادها مابین شان پیش آمد . در این امر کاملاً طبیعی بر خورد های نسنجیده ای رخ داد که به هیچ عنوان در شأن یک حزب سیاسی نمی بود، نویسنده ای با نوشتن به اصطلاح طنزی در(( نامه ی مردم سال 1358)) بدین مضمون که شاملو معتاد است ، به تمسخر و تحقیر این شاعر مردمی پرداخت . حزب تودۀ ایران این برخورد ونوشته ی پر اشتباه را محکوم ننمود و در صدد تصحیح بر نیامد . روش مبارزه ی سوسیالیستی این بود: توضیح و تشریح این که اختلاف تحلیل ها و سیاست های ما بین نیروهای ترقی خواه امری کاملاً بی عیب و طبیعی بوده با گرفتن موضعی منطقی در پی یافتن نقاط تفاهم و ایجاد اشتراک بود نه دامن زدن به افتراق ، آن هم با زدن اتهاماتی دور از اخلاق علمی و انقلابی به شخصیت افراد . بالاخص به شاعر مطرح و با شخصیت و آزادی خواهی چون مرحوم شاملو . اختلافات سیاسی و مغایرت برداشت ها هر قدر هم عمیق باشد ، توجیه گر بر خورد های شخصی و اهانت به شخصیت افراد نمی تواند باشد .
دانشمند فرزانه ای چون زنده یاد به آذین تند روی در این زمینه را تا بدان جا رساند ، شاملو و نویسندگان مردمی دیگری همچون مرحوم غلامحسین ساعــدی را فاقد صلاحیت عضویت در کانون نویسندگان ایران دانست .(نشریه ی اتحاد مردم شماره ی 13 تاریخ 17 دی ماه 1358) شادروان شاملو نیز به سهم خود مبری از این اشتباه نبود ، تند روی هایی در کتاب جمعه نمود . بعد ها پس از حذف جریانات سیاسی مرحوم شاملو این اهانت و اتهام به خود را از یاد نبرد ، در صدد تلافی برآمد . توضیح مختصری در این جا لازم به نظر می رسد : مرحوم به آذین با بیش از نیم قرن فعالیت فرهنگی خصوصاً در عرصه ی ترجمه خدمت شایان توجهی به ادب و فرهنگ این سرزمین نمود . به آذین با ترجمه ی آثار نویسندگان پیشرو جهان سهم شایسته و فراموش نشدنی در شناساندان ادبیات مترقی جهان در میهن ما دارد .
از بهترین ترجمه های وی رمان معروف شولوخف به نام دُن آرام می باشد . مرحوم شاملو در مصاحبه ای با مجله ی آدینه در سال1368 با استدلالاتی غیر علمی ایراداتی بر آن ترجمه وارد آورد که به هیچ عنوان از نظر ادبی و فرهنگی قابل قبول نمی بود . خود آن مرحوم نیز با دانش عمیقش مسلماً می دانست هدف واقعی اش برخورد شخصی با به آذین می باشد . ( آن هم در شرایطی که به آذین امکان جواب گویی نداشت ) شاملو مبادرت به ترجمه ی رمان دُن آرام نیز نمود . البته ترجمه ی جداگانه ی یک اثر توسط دو مترجم در اساس کاملاً بلا اشکال و امری طبیعی و پذیرفته است . مُراد در این جا ذکر برخورد های شخصی نخبگان و به زیر سئوال بردن شخصیت علمی همدیگر می باشد . آن هم از سوی چه کسانی ؟ به آذین و شاملو که هر دو در آن شرایط از پیشگامان صدیق راه آزادی و آزادی خواهی و متعهدان به ادبیات مترقی و مردمی بودند . نتیجه ی تلخ و شوم این برخورد ها آخرالامر بر همگان آشکار شد : دو دستگی و فروپاشی مقطعی کانون نویسندگان ایران .
صدای مردم _ www.sedayemardom.net
جایی شاملو درباره ی ربط شعر و سیاست گفته : رابطه ی این دو به هم مثل ربط کلاه سیلندری به نوخود (نخود) است و ازین دست!
البته منبع این سخن معتبر نیست
جایی از جعفر امیری خواندم که نوشته بود:متاسفانه باید بپذیریم که در حال حاضر چه در عرصهی هنر و چه در حوزهی سیاست به قدری درکهای نادرست و غلط وجود دارد که عملاً زمینه را برای بقای سیاست بازان و قدرت طلبان که برای ذی روحی ارزش قائل نیستند فراهم آورده است.
پالایشی بنیادی برای بر هم زدن این جو سکون و بی تحرکی و ایجاد هماهنگی و مرمت دو ریل موازی از ضروریات پیش روی ماست؛ تا بلکه لکوموتیو باور جمعی، اهداف مشترک از این در جا کارکردن و فرسوده شدن در خود خلاص شود و با قدرت برای فتح آینده به پیش حرکت کند.
زیرا به قول شاملو:
" تا چنین باور هست عمر آن بهره کش قحبه دراز است."
این بخش هنوز ادامه دارد ادامه مطالب به زودی افزوده خواهد شد
لطفی و شاملو ( پیرامون موسیقی ایرانی )
احمد شاملو نه فقط چون شاخص برجسته شعر معاصر ایران ، که چون متفکری پیشرو و آگاه نیز ، همواره بر مسائل اساسی فرهنگ ما انگشت گذاشته است و هر بار با طرح مساله ای تازه از دیدگاهی نو ، بحث های بسیاری را برانگیخته که گرچه در آغاز با هیاهو و گاه خشم و تعصب همراه بوده است اما به تدریج که منطق در کار آمده است ، ابهامات بسیاری را روشن کرده است . این بار اشاره احمد شاملو به بن بست موسیقی سنتی و آینده آن، واکنش محمد رضا لطفی ، چهره مشخص ، یگانه و نو آور موسیقی ایرانی را برانگیخت که در زمینه کار خود ، علاوه بر استادی بی همتای نوازندگی ، پاسدار و احیاء کننده سنت های ارزشمند
و بارآور موسیقی ایرانی و هم خالق آثار نو ، ماندنی و پیشرو بوده است .اما گذشته از تند روی ها و تعصب ها ، همگان بر آنند که موسیقی سنتی ما سال هاست که در بند تکرار به بن بست رسیده است و نیمایی را انتظار میکشد . مقاله لطفی و پاسخ شاملو می تواند سر آغاز بحثی جدی باشد و دور از تعصب ها و عصبیت ها که هر حرف تازه ای بر می انگیزد بحثی که به هر حال نتیجه آن برای موسیقی ملی ما ، آینده و سرنوشت آن پر بار خواهد بود .
( آدینه آذر 1369 شماره 52 )
زهر درد
محمد رضا لطفی
یاران من بیایید
با درد هایتان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید
احمد شاملو
هنگامی که شنیدم احمد شاملو هنرمند معاصر ایران به امریکا خواهد آمد ، خوشحال شدم . دوستانم نیز خواستند برای دیدارش به سانفرانسیسکو بروم. اما متاسفانه همزمانی برنامه ایشان با برنامه های از پیش تعیین شده من ، موجب شد تا این موقعیت خوب را از دست بدهم. پس از پایان کنفرانسی که ایشان در آن شرکت داشتند مطلع شدم که ایشان در پاسخ پرسش کننده ای در مورد موسیقی سنتی ایران سخنانی ناسنجیده و بی ادبانه بر زبان آورده اند که جای تاسف است . این پاسخ و همچنین مصاحبه ای از ایشان در مجله آدینه چاپ تهران ، مرا بر آن داشت تا در این زمینه نکاتی را به گفتگو بگذارم، تا آقای شاملو متوجه شوند در امری که تخصص و مطالعه ای ندارند حرف غیر مسولانه نزنند و یا اگر میخواهند چیزی بگویند ، به احترام موسیقی و موسیقی دانان از کلمات شاعرانه تری برای بیان مفاهیم ذهنیشان استفاده کنند ، و مردم بدانند که شاعر توانایشان ادب و نزاکت را مراعات میکند و هنوز در میان ما آیین مهر نمرده است.
از روزگارانی بسیار قدیم رابطه شعر و موسیقی آن چنان به هم نزدیک بوده است که امروزه در تحقیقات اتنوموزیکولوژی یا موسیقی شناسی اقوام و ملتها ، این دو عنصر را زیر عنوان اصل موسیقایی در حالت ادغام شده ی آن به صورت یک واحد فرهنگی نظم بندی میکنند . این شکل ترکیبی یکی از اصول قدیمی موسیقی یونان و ایران باستان بوده است و هنوز به گونه های مختلف در پاره ای کشور های آسیایی به کار گرفته میشود . شعر و موسیقی به ویژه در شرق آنچنان در هم تنیده شده است که تفکیک آن کاری بس دشوار است . گذشته از خسروانی ها ی باربد که در غالبهای هجایی سه پاره سروده و نواخته می شده ، و باز گذشته از سرایندگانی چون رودکی ، شاعران نامداری همچون حافظ و مولوی آن چنان عنصر پویای موسیقی را در درون اوزان شعریشان نشانده اندکه بسیاری از صاحبنظران را بر این اندیشه وا میدارد که آنان نه تنها شاعر بلکه موسیقی دان نیز بوده اند . یکی از ویژگی های شعر مولانا که سروده هایش را از دیگران جدا میکند استفاده ی گسترده از موسیقی کلام است .
نیاز سماع به همراهی موسیقی ، مولانا را بر آن داشت که بعد موسیقایی اشعار را تا حد ایده ال بالا ببرد . استفاده موسیقی دانان از شعر و بخصوص بکار گرفتن استادانه ی اشعار به وسیله خوانندگان - که آقای شاملو از عرعر آنان سخن میگوید - موجب شد تا مفاهیم فلسفی و عرفانی و تشبیهات و کنایات شاعرانه در میان مردم رسوخ یابد و نفوذ کند . از آن جا که در طول تاریخ ما توده مردم ما ، از خواندن و نوشتن بهره ای نداشتند ، تنها شنیدن پیام شاعران در قالبهای موسیقی بوده است که موجب ایجاد رابطه میان شاعران و مردم گشته است. امروزه نیز هنوز این سنت یکی از نیرومند ترین عناصر هنری ماست .اما این که چگونه این سنت ، با همه ی کاربرد مطلوبش ، در رابطه با شاعران نو پرداز نتوانسته جایگاه مطلوب خود را بیابد و با آن در امیزد ، و تنها در مورد معدودی از شاعران معاصر اندک سامانی یافته است ، پرسش درخور توجهی است . تلاش برای یافتن پاسخی در این زمینه احیانا میتواند جستجوی حلقه مفقوده ای باشد ، و این همان چیزی است که میتواند در نهایت آقای شاملو و هم اندیشانش را وادار به تفکر و تعمق بیشتری کند .میدانیم که شعر نو به وسیله نیما یوشیج صورت بندی هنری پیدا کرد و به وسیله ی شاگردانش یا بهتر بگویم پیروانش تداوم یافت. در ابتدای امر که نیما یوشیج قالبهای کلاسیک را برای بیان مفاهیم اجتماعی عصر خود تنگ و دست و پا گیر شناخت و رسالت شکستن آنها را بر عهده گرفت ، عنصر اصلی و موسیقایی شعر یعنی وزن را همچنان حفظ کرد. بدین ترتیب موسیقی کلام و وزن همچنان ارزشها و پیوندهای سنتی خود را حفظ کردند و بر این پایه بود که در آن زمان توانست بر توده های مردم تاثیر بگذارد . کشش احزاب سیاسی برای بهره گیری از این بستر هنری برای طرح مسائل اجتماعی شرایط نسبتا مساعدی برای رشد شعر نو پدید آورد، اما اشکال کار در اینجا بود که هیچگاه شعر نو نتوانست از دایره ی محدود روشنفکری خود فرا تر رود و راهی به توده های میلیونی پیدا کند . در این مرحله کاربرد شعر نیمایی بیشتر در زمینه های سیاسی – اجتماعی بود . ولی با این همه رابطه ی آن با شعر کلاسیک ایران نگسسته بود زیرا آنچه بر آن اوزان نیمایی نام نهادند ریشه در سنت داشت . بیشتر اشعار آقای شاملو تا قبل از سال 32 و حتی چند سالی پس از آن این گفته را تایید میکند ، چون عمیقا زیر تاثیر اوزان نیمایی است. اما تفاوت عمده ای که موسیقی کلام او را از سروده های نیما جدا میکند تاثیر موسیقی غربی بر بافت کلمات شعر اوست . شاملو خود در مصاحبه ای تقریبا چنین میگوید که من هنگامی شعر گفتن را آغاز کردم که شعر کلاسیک ایرانی را نمیشناختم و بیشتر با اشعار اروپایی آشنا بودم . بعدها به مطالعه ی شعر کلاسیک پرداختم.
با وجود تفاوت زیادی که میان موسیقی اشعار نیما و شاملو وجود دارد – تفاوتی که برای آهنگسازان مدرن موسیقی سنتی کاملا مشهود است – میتوان پاره ای از اشعار شاملو را که در آنها از اوزان نیمایی بهره گرفته شده ، در موسیقی ایرانی پیاده کرد ، اما با تغییر فضای سیاسی و نزدیکی بیشتر ایران با غرب، شاعرانی همچون احمد شاملو چارچوب اوزان نیمایی را رها کردند و در بست خود را در در چارچوب شعر اروپایی و امریکای لاتین قرار دادند . از این نقطه اشعار آنان دیگر فراز و فرود زبان موسیقایی فارسی را از دست داد از این مرحله ، ترجمه آثار شاعرانی چون گارسیا لورکا بوسیله شاملو آن چنان بر تار و پود وجود او چیره میشود که در بسیاری موارد تشخیص سروده های خود او با ترجمه هایش از آثار لورکا ، بسیار دشوار میشود. نگارنده بارها و بارها برای استفاده از شعر ایشان کوشیده ام ، اما موسیقی کلام آن ، چنان از پستی و بلندی زبان فارسی و موسیقی نهفته در آن به دور افتاده که یافتن ضرب مناسب موسیقی در آن غیر ممکن است. شاید به همین دلیل است که نوازندگان موسیقی پاپ بیشتر از شعر او استفاده میکنند .
اما نکته در این است که هنری را که نتوان برایش چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر فرهنگی زادگاهی یافت چه میتوان نامید . در عین حال جالب است که آقای شاملو از زمره ی هنرمندانی نیست که برایش فرقی نکند در کجا زندگی میکند . او زمانی گفته بود من اینجایی هستم ، چراغم در این خانه میسوزد ، آبم در این کوزه ایاز میخورد ، و نانم در این سفره است . اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان « بن ژور » و « گود مرنینگ » بگویم . در این صورت براستی جای شگفتی است . این سخنان را باید باور داشت و یا آن بیگانگی و سخنان نفرتبار نسبت به موسیقی سنتی را ؟ آن هم در زمانی که موسیقی سنتی ایران ، که در صد سال اخیر زیر و رو شده – در حال تحول عظیمی است .
نظر حقارت آمیز آقای شاملو به موسیقی سنتی و ملی ما ، مرا به یاد استاد علینقی وزیری می اندازد. طی مصاحبه ای ، نگارنده از استاد وزیری پرسیدم نظرتان در باره ی موسیقیهای خراسان و نقاط دیگری از ایران که از یک بعد غنی و سرشار برخوردارند چیست ؟ ایشان بدون تامل پاسخ دادند این موسیقیها( پری میتیف ) ابتدایی است . شاید از دید آقای شاملو نیز چنین باشد .در این صورت فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی که اشعارشان در رابطه ی تنگاتنگ با این موسیقی به کمال رسیده است ، و نه تنها آن را به گوش جان می شنیده اند، بلکه سراسر اشعارشان سرشار از نامها ی سازها و گوشه های موسیقی ماست ، از نظر آقای شاملو شاعر عقب افتاده اند .متاسفانه از شاعرانی که در بستر زمانی میان سالهای 1320تا 1332 رشد کرده ند ، تنها تنی چند مانند اخوان ثالث ، فریدون مشیری ، هوشنگ ابتهاج و مهرداد اوستا به موسیقی ایرانی عشق می ورزند و آن را خوب میشناسند ، و بسیاری دیگر از آن بی بهره مانده اند . مسلما هیچ سراینده ای موظف نیست که با ظرایف موسیقی آشنایی یابد ، ولی موظف است در زمینه آنچه صلاحیت اظهار نظر ندارد ساکت بماند و از توهین و بی پروایی نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوری گزیند
موسیقی سنتی حرفه ای سیاه
احمد شاملو
« موسیقی سنتی ایران پیشرفتی نکرده ، پیش درامدی اجرا میشود ، یک نفر می آید عر و عری می کند و آخرش هم رنگی می زنند و تمام میشود .»
احمد شاملو – دانشگاه برکلی – کالیفرنیا
آقای لطفی با بیرون کشیدن و عرض دادن و به نمایش عام گذاشتن مطلبی که من در جلسه ای خصوصی با دانشجویان در جواب پرسشی ، نه به طور دقیق و فرموله ، بلکه به سادگی بر زبان آوردم ، مضراب به دست افتاده اند به جان من و از این راه ، هم مرا نشانده اند پشت دستگاه ، هم از زور بیکاری کار دست خودشان داده اند. چون به جای این که بردارتد از موسیقی شان دفاع کنند مرا به گفتن سخنان بی ادبانه و نداشتن تخصص و مطالعه و به میان آوردن حرف غیر مسئولانه ، و رعایت نکردن احترام به موسیقی و موسیقی دانان ، و فقدان ادب و نزاکت متهم کرده اند که البته من نداشتن تخصص و مطالعه در آنچه را که ایشان موسیقی میخوانند تایید میکنم ، اما مطلقا منکر آوردن سخنان بی ادبانه و حرف غیر مسئولانه و باقی مطالب ایشان هستم . من حرف دلم را گفته ام بی اینکه رعایت جوانب را کرده باشم ، اما حالا که ایشان پرده را دریده اند و مرا به دفاع از نظریات خودم وا داشته اند ، گوی و میدان ! اکنون که قرار شده است شمشیر را از رو ببندیم ، بسیار خوب ، بگرد تا بگردیم.
ایشان مطالبشان را با پاره ای از یک شعر قدیمی من شروع کرده اند : یاران من / بیایید/ با درد هایتان/ و زهر دردتان را / در زخم قلب من بچکانید. که من حکمت بالغه ی این کار را در نیافتم . جز اینکه چکاندن زهر در زخم قلبها کاری است که خود این آقایان با زنجموره ای که اسمش را موسیقی گذاشته اند ، انجام میدهند . صبح و ظهر و شب ، بی وقفه ، هر جا که پایش بیافتد و حتی وقتی هم که میخواهند مطلبی در دفاع از هنر های خود بنویسند برای فتح باب عادتا به سراغ شعری میروند که سخن از چکاندن زهر درد در زخم قلب به میان آورده باشد . گیرم این جا دیگر زهر درد مطرح نیست ، میبایست شعری پیدا کنند که سخن از زهر بی دردی بگوید . از زهر تعصب سخن بگوید . آن هم نه در باب باوری گزین شده ، بل تعصبی که به کور رنگی خود اصرار می ورزد . تعصب به حرفه ای سیاه که می کوشد خود را آفرینشگر جا بزند اما در حقیقت تفاله خوار قرون و اعصار گذشته است و سد وبندی در برابر خلاقیت هنری ، که تنها در محدوده ی تکنیک نوازندگی به در جا زدن وقت میگذراند.و جان کندن را زنده بودن وانمود میکند .بعد طبق معمول نوبت باز جویدن حرفهای هزار بار جویده شده میرسد : اظهار فضل در باره خسروانیهای باربد و این که نامدارانی چون فلان و بهمان عنصر پویای موسیقی را درون اوزان شعری خود نشانده اند و چه و چه ... بی اینکه به روی مبارک بیاورند که این حرفها مربوط به تاریخ است و چند صد سال از آن گذشته و آن عنصر پویا در شعر امروز حرف مفت است . چیزی است که امروز از آن به ضد وزن تعبیر میشود و شعر ، برای آن که گریبان خود را از چنگال امثال آقای لطفی رها کند و عطای آن را به لقایش ببخشد در این پنجاه سال اخیر چه تلاشی به کار بسته است .
مینویسند: از آنجا که در طول تاریخ ما ، توده های مردم از خواندن و نوشتن بهره ای نداشته اند، شنیدن پیام شاعران فقط در قالبهای موسیقی برای همگان میسر بوده ... نخست یک تشکر به نماینده محترم اهل موسیقی بدهکارم که معلوم ما فرمودند ، پیام شاعران دوره ی شکوهمند بیسوادی ملی ما ، تنها گریستن از بیداد محرومیت جنسی بوده است ، و پس از آن باید بی هیچ رودرواسی و تعارفی در جوابشان عرض کنم ، که متاسفانه حتی همین امروز هم کسانی که تقلا میکنند پیام آنچنانی شاعران کهن را در قالبهای مشخص تری که شما اسم بی مسمایش را موسیقی گذاشته اید ، به گوش مردم برسانند ، اگر خود از شمار توده های بی بهره از سواد خواندن و نوشتن نیستند، و کم و بیش در مکتبخانه ای الفبایی آموخته اند ، باری عملا در سطحی قرار دارند که افاضاتشان واقعا مایوس کننده است . آنان معمولا در شمار افرادی هستند که نیازی به فرهنگ یا دست کم به ارتقاء سطح نارل دانش و بینش خود نمیبینند . تنها به وول خوردن در همین دایره ی تنگی که در آن چشم گشوده اند اکتفا میکنند و با سوء استفاده از امکانات مساعد و مادر زادی حنجره ی خود در رقابت با همکاران حرفه ای تلاش و تقلایی میکنند که بیشتر بازاری است تا هر چیز دیگر. بازاری و غیر مسئولانه . حقیقت اینست که روزی روزگاری نسل بدبختی ، غم جانش را ، در مادر چاه قناتی گریسته است و شما در طول قنات تاریخ این زنجموره ننه من غریبم را چاه به چاه در اعصاب ملتی فرو کردید که برای قیام بر جهل و ظلم و سیاهی نیازمند شادی و نور و جرات است . چقدر دلم میخواست فرصتی باشد تا بتوانم روی کلمه ی شادی تکیه کنم و با همه ی وجود به مدح آن بپردازم ! افسوس که این موسیقی موذی از درون جونده ، مویه گر پایین تنه های محروم و به انحراف کشاننده ی مفاهیم عمیق انسانی عشق و شادی و زندگی است !افسوس که این موسیقی جرثومه ی فساد و تباهی جان است .
مینویسید : شعر نو هیچ گاه نتوانست از دایره ی محدود روشنفکری خود فراتر رود و راهی به توده های میلیونی پیدا کند... و توجه نمیکنید آنچه راه به توده های میلیونی پیدا میکند شعر نیست ، رنگ بابا کرم و نشاط و عشرت روحوضی و بشکن شغشغانه است . مگر پس از هفتصد سال غزل حافظ – که شما نمیشناسید، توانسته است دایره ی محدود روشنفکری را بشکند و راهی به بیرون باز کند ؟ دیوان حافظ تو هر طاقچه ای هست ، در دسترس هر مشدی قربانعلی و هر خاله خدیجه ای ، شما هم که ماشاء الله هزار ماشاءالله دور از چشم کاسه خشک ، یک لحظه کوتاه نیامده اید و به گفته خودتان مرحمت فرموده ، وقت و بی وقت ، پیام او را ، در قالبهای موسیقی ، به سمع توده ی بی سواد رسانده اید ، خب ، بفرمایید ببینیم حالا کجای راه تشریف دارید که ما به گرد قافله ی شما هم نمیرسیم ؟ بعد هم که همان شگرد قدیمی ، همان شلتاقهای سنتی ویژه افرادی که هوچی گری را جامه ی منطق میپوشانند.
هو کردن و کوشش برای بل گرفتن و نعل وارونه زدن که بله: شاملو خودش در مصاحبه ای گفته است ، من هنگامی به سرودن شعر پرداختم که شعر کلاسیک ایرانی را نمیشناختم و بیشتر با اشعار اروپایی آشنا بودم . بعدها به مطالعه ی شعر کلاسیک پرداختم. که یعنی کشک ! باز خدا بابا بزرگتان را بیامرزد که جمله ی آخری مرا ، از قلم نیانداختید . حالا من میخواهم بدانم ، شما که موسیقی سنتی تان را فوت آبید هیچ به صرافت افتاده اید که بروید از دریچه ی تنگ اتاقتان نگاهی هم به موسیقی دیگران بیاندازید ؟ یا شما هم مثل آن خواننده ی میلیونی فقط به این اعتقاد سخیف که من شخصا اهل دالاهو هستم و باخ و بتهوون تحت تاثیر موسیقی ایرانی باخ و بتهوون شده اند ، اکتفا کرده اید و چون از سرچشمه آب میل میکنید دیگر به مطالعه ی دستاورد های موسیقایی کفار احساس نیاز نفرموده اید ؟ ( آن آقا افاضات مربوطه را که سخت اسباب نشاط حضار را فراهم کرد در محفلی خصوصی که جز من دست کم سه شاهد عادل دیگر حضور داشتند افاده فرمود ) مرقوم رفته است که میتوان پاره ای از اشعار شاملو را که در آنها از اوزان نیمایی بهره گرفته شده در موسیقی ایرانی پیاده کرد . بنده شدیدا به این موضوع اعتراض دارم و چون همان طور که خودتان در صدر مقال اشاره فرموده اید ذاتا موجود بی ادبی هستم میخواهم با استفاده از این صفت ممیزه استدعا کنم مجبورم نفرمایید برای پیشگیری از بعضی اتفاقات ، آن جمله ی معروف روی دیوارهای کوچه پس کوچه های ولایت را که با عبارت هیجان انگیز لعنت بر جد و آباد کسی که اینجا ... شروع میشود روی صفحه ی اول دفتر شعرم چاپ کنم . لابد شنیده اید قصه ی مولمه ی بچه ای را که در آغوش زن بد هیبتی زار میزد و زن به او میگفت : نترس جانم ، من این جایم، و رندی از راه رسید و به او حالی کرد که ، خوشگل جان ، اشکال کار آنجاست که طفلک از خودت میترسد.
ما هزار جور توهین و تحقیر را تحمل کرده ایم تا شعرمان را گریه نکنند. و حالا ببین در چه معرکه ای گیر کرده ایم . آن یکی نوحه خوان مدرن کاباره ای با آن انکرالاصواتش دفترهای شعر مرا از هیچ دستبردی معاف نمیکند ، و حالا ماشاء الله شما هم پیدا شده اید و امکان پیاده کردن پاره ای از آنها در موسیقی ایرانی را محتمل میدانید. قربان ، ما گندم خورده ایم که از بهشت بیرون بیاییم .دور سرتان بگردم الهی ! بزرگی بفرمایید و ما یکی را محض رضای خدا از این فیض عظمی معاف بفرمایید . البته این که چند سطر بعد نوشته اید : « نگارنده بارها و بارها برای استفاده از شعر ایشان کوشیده ام اما موسیقی کلامش آن چنان از پستی و بلندی زبان فارسی و موسیقی نهفته در آن ( یعنی همان قنداقی که نوزاده ی نظم را درش می پیچیدند )به دور افتاده که یافتن ضرب مناسب موسیقی در آن ( منظور آقای ما تقطیع ضرب کلمات با داریه زنگی است) غیر ممکن است » ، تا حدودی اسباب انبساط خاطر و آرامش نسبی اعصاب شد ، و بعد هم که فرمودید« هنری را که نتوان برایش از نظر جغرافیایی و فرهنگی زادگاهی یافت چه میتوان نامید » آن آرامش نسبی تا حدود بسیار زیادی خاطر آشفته ی ارادتمند را از خطر محتمل گرفتار شدن در چنبره ی موسیقی سنتی به کلی آسوده کرد ، خدا عمر درازی نصیبتان کند.
مرقوم فرموده اند « شاملو زمانی گفته بود من ایرانی هستم ... این حرف را باید باور داشت یا آن بیگانگی و سخنان نفرتبار نسبت به موسیقی سنتی را ؟ » بامزه است که آدم اگر اشکنه ی یخ کرده را دوست نداشته باشد یا از موسیقی تعزیه خوشش نیاید لزوما بی وطن است ! البته آقای لطفی در نقد شعر هم سخت چیره دستند . میفرمایند که این بنده ی بی وطن فاقد جغرافیایی فرهنگی ، خودم را « دربست در چارچوب شعر اروپایی و امریکای لاتین قرار داده و از این نقطه اشعار آنان ( لابد منظورشان اشعار من است ) دیگر فراز و فرود زبان موسیقایی فارسی را از دست داده و از این مرحله ترجمه ی اشعار شاعرانی چون لورکا چنان بر تار و پود وجود او چیره میشود که در بسیاری موارد تشخیص سروده های خود او با ترجمه هایش بسیار دشوار است » . ترجمه بر شاعر چیره میشود نه شاعر بر کار ترجمه، یاد بگیرید.
آنگاه به کلنل وزیری خرده میگیرند که درباره ی موسیقی خراسان و نقاط دیگر گفته است « اینها پریمیتیف است » و به این نتیجه میرسند که : « شاید از دید آقای شاملو نیز چنین باشد » و استنتاج میفرمایند که « در این صورت فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی از نظر آقای شاملو عقب افتاده اند »[تصدقتان بروم. اشکال قضیه این نیست که حضرتتان نه از موسیقی استنباط درستی دارید ، نه از شعر . اشکال قضیه در این است که میخواهید مرا هفتصد تا هزار و صد سال به عقب ببرید و مطلقا هم حالیتان نیست که طرف به آینده نگاه میکند و واپسگرایی شما به هیچ وجه مشکل او نیست . بگذار برویم هر کدام کشک خودمان را بسابیم .اشکال مهم کار آنجاست که به قول آدم مضبوطی مثل آقای حسین دهلوی که با دید واقع بینانه تری به قضیه نگاه میکند: « این موسیقی ، ظاهر و باطن ، همین است که هست ، اگر میخواهیم سنتی باقی بماند نباید دست به ترکیبش بزنیم و اگر میخواهیم عوضش کنیم ( تا به قول آقای لطفی تحول عظیمی پیدا کند ) دیگر باید فاتحه ی سنتی بودنش را خواند » ( از حافظ نقل کرده ام ) .
در واقع آقای لطفی حالیشان نیست که لب چه پرتگاه فاقد راه پس و پیشی گرد و خاک میفرمایند. حکم نهایی حضرتشان هم خواندنی است : « مسلما هیچ سراینده ای موظف نیست با ظرایف موسیقی آشنایی یابد ولی موظف است در زمینه ی آنچه صلاحیت اظهار نظر ندارد ساکت بماند و از توهین و بی پروایی نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوری گزیند »
عرض نهایی من هم این است : آنچه مورد احترام همگان ( یعنی به قول خودشان توده های میلیونی ) است برای من بسیار مشکوک است . خیلیها خودشان را مورد احترام توده ها میدانند و در عمل گرفتار کج خیالی شده اند. این به اصطلاح موسیقی هم چیزی است غیر مسوول که برای دفاع از وجود ذیجود خود ملتی را به تحمل شکست و بدبختی و دل افسردگی و ناتوانی تشویق میکند. من بی پروایی نشان نمیدهم بل فقط در باره ی یکی از صلبی ترین دشمنان بالقوه و بالفعل فرهنگ مردمم به صراحت هشدار میدهم . و تازه ، آقا ، شما که هستید که به خود اجازه میدهید به دیگران حق تنفس فکری بدهید یا ندهید ؟ که هستید که از پایگاه انتقاد ناپذیری ملی صدا بر میدارید ؟
بوستون 5 مه 1990
شاملو
نه وحشت نمی کنیم.
تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم آن جا که توئی
مرا تو در ظلمت کده ی ویران سرای من
در می یابی این جا که من ام."
احمد شاملو
پنجه در پنجه ی قدرت می افکنیم و در مصاف با او پیروز می شویم اما سحرگاهان جارچیانی که بر شیپور قدرت می دمند شکست ما را جار می زنند و ما مغموم و سرافکنده به خلوت تاریخیمان پناه می بریم و روزها را انتظار می کشیم تا زمان دیگر فرا رسد و باز وارد کارزار شویم به امید اینکه این بار پشت حریف را در مقابل همه به خاک بنشانیم تا نتواند به یاری جارچیانش ما را شکست خورده بخواند اما باز هم می بریم و بازنده قلمداد می شویم.این حوالت تاریخی ماست.نویسندگان و هنرمندانمان به این حوالت تاریخی تن می دهند و سخنی خلاف تمنای قدرت سر نمی دهد و در انفعال تنها با خویشتن و هنر خویشتن سرگرم می شوند و کمتر کسانی همانند شاملو یافت می شود که همواره کرامت انسان را در واژه واژه ی شعرهایش بریزد.شاملو حتی در عاشقانه ترین شعرهایش با سیاست دست و پنجه نرم می کند چرا که به راستی می داند تا زمانی که نتوان مردم را بر سرنوشت خود حاکم کرد همای خوشبختی سعادت در بالای خانه ی ما پر نخواهد زد.از این روی با اقتدارگرایان می ستیزد.
نامه ای از خانم روشنک ابتهاج (با تشکر از خانم ابتهاج - ایران اینترلینک) 14.05.2007
با سلام وقتی برنامه سیمای آزادی را دیدم دیگر قلمم طاقت نیاورد و مرکب بر روی برگ جاری شد. مجاهدین سال هاست پی به ضرورت و اهمیت سوء استفاده از نام و اعتبار شخصیت های پر آوازه سیاسی و هنری برده اند. این رویکرد الزاما نه همراه با ارج نهادن به اعتبار و ارزش قائم به ذات آنها، که در راستای هدف استفاده ابزاری از هر امکانی برای جلب و جذب نیرو و کسب مشروعیت و پرنسیب بوده است. ایستادن در پشت نام و اعتبار شخصیت های ملی و سیاسی و دینی به نسبت شخصیت های هنری از قدمت و سابقه دورتری برخوردار است. مصدق، ستارخان، باقرخان و .... به دلایل مشخص سیاسی همواره در معرض سوء استفاده مجاهدین بوده و هستند. به همین سیاق شخصیت های سیاسی معاصر و در قید حیات که در معرض توجه روشنفکران و بعضا مردم بوده، به کرات ابزار و وسیله تبلیغاتی مجاهدین شده اند. طی سالها اخیر و از میان شخصیت های سیاسی می توان به هدایت الله متین دفتری اشاره کرد که به صرف وابستگی نسبی به مصدق مجاهدین مدت متمادی او را به ابزاری برای مصدق بازی تبدیل کرده بودند. اعضای جداشده از شورای ملی مقاومت دقیقا بر این نوع تنظیم رابطه ها تاکید داشته و به فراخور درباره آنها افشاگری کرده اند. در این مورد بخصوص می توان به علی اصغر حاج سید جوادی و پروسه ای که از بدو تلاش سازمان برای جذب و کسب حمایت او تا عضویت در شورای و متعاقب آن جدایی از آنها پشت سر گذاشت، اشاره کرد. مجاهدین با درک موقعیت اجتماعی این نوع شخصیت ها تلاش می کنند با جلب و جذب و تحت هژمونی درآوردن آنها حس سمپاتی طرفداران آنها را نیز نسبت به سازمان برانگیزند. همچنین با انگیزه هایی مشابه در پی جذب و سوء استفاده از نام و اعتبار هنرمندانی بر آمدند که هیچ مشروعیتی برای هنر آنها قائل نبودند. به این دلیل که در آموزه های ایدئولوزیکی مجاهدین اساسا هنر جایگاهی جز یک حربه تبلیغاتی و تهییج کننده برای ماجراجویان جوان ندارد. تعابیر ایدئولوژیک مجاهدین و جریان های مشابه، از موضوع هنر و هنرمند، که منجر به تقسیم بندی کلیشه ای هنر مقاومت و هنر لیبرالی گردیده، بر درک منحصر مجاهدین و ... از این مقوله تاکید دارد. مضاف بر اینکه وضعیت اندک هنرمندانی که طی این سالها به مجاهدین پیوند خوردند و نتوانستند چارچوب جزمیت های ایدئولوژیک و سیاسی را تحمل و در نهایت جدا شدند، گواه تعارضات حل ناشدنی میان اندیشه گرایی صرف و جزمیت در تقابل با دنیای شخصی هنرمند است. به عنوان مثال می توان به اشعار رحمان کریمی اشاره کرد که یکسره به مدح و ستایش رجوی درآمده و او را به یک مدیحه سرای تمام عیار تبدیل کرده است. این نگرش جزمی و ایدئولوژیک، از اساس مشروعیتی برای تخیل و ذهنیت هنرمندانه قائل نیست. شاعر در بند این جزمیت ها یکسره در اسارت و قید واژه هایی است که یا بوی خون و خشونت و تنفر و کینه و پرخاشگری کور می دهد و یا روی دیگر سکه اش در مدح و ستایش محصور و محبوس شده است. جالب اینجا است که منتقدین در ارزیابی و نقد شعر معاصر، این بلیه را پاشنه آشیل تلقی و یکی از دلایل پس رفت شعر امروز را در این رویکرد جستجو می کنند. عجالتا در این مجال کاری به صحت و سقم و میزان این تاثیرپذیری در تلاشی یا شکل گیری شعر امروز ندارم، اما این اشاره صرفا از باب تاکید بر دنیای پاردوکسیکال ذهنیت هنرمندانه و بند و زنجیرهای هنر موسوم به ایدئولوژیک بود. با نگاهی گذرا و اجمالی به پرونده این شاعران به سهولت می توان دریافت که تاریخ مصرف این نوع شعر و شاعران آن که عمدتا از دل مناسبات سیاسی و تشکیلاتی و یا متاثر از انها سربرآورده اند، به پایان رسیده است. با این حال مجاهدین در طی سالهای اخیر تلاش های دامنه دار و سازمان یافته ای را برای جلب و جذب شاعرانی که به لحاظ ارزش های هنری دارای موقعیت خاص در نزد مردم و روشنفکران هستند، نموده اند. یکی از این نمونه ها تلاش سازمان مجاهدین برای جلب و جذب زنده یاد احمد شاملو بود. اعتبار جهانی او که به واسطه ترجمه اشعارش به چندین زبان زنده دنیا و متعاقبا برگردان اشعار بزرگترین شعرای معاصر جهان از جمله مات هاوزن، لورکا، و ... به زبان فارسی و همچنین تسلط بی چون و چرای او بر فرهنگ شفاهی و درک قابلیت های گسترده زبان فارسی و ...حاصل شده بود، او را بیش از دیگران در کانون توجه مجاهدین قرار داده بود. تا جایی که در اواخر دهه هفتاد و همزمان با سفر شاملو و دولت آبادی به هلند که به قصد شرکت در مراسم شعرخوانی اتفاق افتاده بود، مجاهدین به خود جرات دادند تا عضویت وی در شورای ملی مقاومت و یا حداقل حمایت از شورا را درخواست کنند. اگر چه مجاهدین از محتوای موضع گیری شاملو در قبال مجاهدین چیزی به بیرون درز نکردند، اما برخورد سرد و بایکوت شاملو حاکی از این بود که صرفنظر از پاسخ نه او به این فراخوان، لحن پاسخ شاملو چندان به مذاق مجاهدین خوش نیامده است. این را می شد از موضع سکوت و انفعالی که مجاهدین بعد از این ملاقات در قبال شاملو داشتند دریافت. این سکوت حتی تا مدت زمانی بعد از مرگ شاملو نیز ادامه یافت. جالب اینجا بود که مجاهدین حتی زمانی که پزشکان مرگ قریب الوقوع او را اعلام کرده بودند و این، خبر روز تمامی سایت های فارسی و حتی انگلیسی و اسپانیایی و فرانسوی زبان بود، مجاهدین در قبال او کماکان سکوت و انفعال پیش گرفته بودند. اما در یکی دو سال اخیر به تناوب تلویزیون مجاهدین اقدام به خوانش و پخش صدا و تصاویر شاعر می کند. اشعاری که پخش می شود محدود به چند شعر مشخص از مجموعه کاشفان فروتن شوکران است که شاملو در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 درباره چند فعال سیاسی که اعدام شده اند، سروده است. گزینه کردن این چند شعر از میان مجموعه اشعار شاملو که عمده ترین بخش آنها را عاشقانه ها و اشعار فولکوریک شامل می شود، در نوع خود نشان از عدم اعتقاد و باورمندی مجاهدین به ذات و جنس شعر شاملو می کند. شاملو پیش از انکه یک شخصیت سیاسی باشد، یک آرمانگرا بود که اما به همین دلیل، شعر او هیچگاه در بند و بست های معمول سیاسی و حزبی و ایدئولوژیک محصور نشد. مجاهدین که در زمان حیات شاملو تنها در پی سوء استفاده از نام و اعتبار او بودند و در این راستا با بی مهری و بی اعتنایی او مواجه شدند اما با گذشت مدت زمانی از مرگ او و به اصطلاح افتادن آب ها از آسیاب، دور و روش تازه ای را جهت سوءاستفاده از نام، مجبوبیت و اعتبار او پیش گرفتند. سیاست گام به گام انها در جهت محقق کردن این هدف در روزهای اخیر تا جایی پیش رفته اند که با نصب عکس بزرگی از او در قرارگاه اشرف و زیر عکس اشرف ربیعی حالا یک پا مدعی طرفداری او از مجاهدین شده اند. تماشای این منظره از تلویزیون فرقه مجاهدین برای کسانی که شاملو و شعر و اندیشه ها و سمت و سوی او را می شناسند معنایی جز حرمت شکنی و فرصت طلبی از اعتبار یک شاعر فراوطنی را تداعی نمی کند. اما در عین حال مسکوت گذاشتن این اقدام حداقل برای نسلی که آنگونه باید و شاید از شخصیت و فردیت او اطلاع کافی ندارند موجب سوء تفاهم می شود. روی سخن من به هیچ وجه با مجاهدین و اقدام مذبوحانه آنها نیست که این سیاق و عادت و رسم سال های دور و نزدیک آنها است، که روی سخنم با کسانی است که به لحاظ تعلقات فکری و روحی و حتی حقوقی مسئول دفاع از شاملو در مقابل فرصت طلبانی هستند که به دور از هر گونه باور و اعتقاد به ارزش های قائم به ذات این شاعر ملی و نادیده انگاشتن ابتدایی ترین اصول اخلاقی و پرنسیب ها غیر مستقیم به تخریب وجهه اجتماعی و سیاسی شاعری بر آمده اند که در طول حیاتش به شدت از هر گونه تعامل و نزدیکی با این فرقه اجتناب می کرد. شاملو صرفنظر از هر مرزبندی و موضع سیاسی که داشت، و علیرغم همه امکانات و منزلت و فرصت هایی که برای خروج از ایران و برج عاج نشینی در فرنگ داشت، بی هیچ توقعی در گوشه سویت آرام و کوچکش و در کنار آیدا که گیر اول و آخر ایدئولوژیک مجاهدین تعبیر می شود، هستی را از منظر همه زیبایی ها و شکوه و فراز و نشیب هایش می دید و برای هر لحظه از آفرینش و برای مردمش از علی کوچولویش گرفته تا آدمهایی که هر یک به نوعی بخشی از شکوه و عظمت تاریخ دیارش را به خود اختصاص می دادند، می سرود. و بی توقع از همه کج مداری های روزگار، تا آخرین لحظات زندگی اش در این خاک و میان این کوچه پس کوچه های قدیمی ماند و عاقبت بر دوش مردمش در گوشه ای از این تربت آرمید. او هم مثل مردمش برای خود خلقیاتی داشت. خودش را اینگونه تعریف می کرد: "براى خودم خلقیاتى دارم درست مثل باقى مردم. مثل بسیارى دیگر زیر بار زور و بایدو نباید و اینجور حرفها نمىروم، دست احدالناسى را نمىبوسم، جلو انى نه مصلحتىنه غرض و مرضى." * اینکه آدمی با این خلقیات تن به برده داران ایدئولوژیک ندهد، بدیهی و ساده است. حالا هر چقدر هم این ستایشگران دروغین و فرصت طلب می خواهند، بر طبل ستایش و سرقت این شاعر بکوبند. او انگار دست همه داعیان را از پیش خوانده است آنجا که می گوید: "كدام دیوانه ایی به خودش اجازه داده متوقع باشد كه هر چه گفت دربست در جامعه موردقبول افرادى قرار بگیرد، آن هم به این صورت كریه كه حتا بروند طورى تعبیر و تفسیرش كنند كه با پسندشان جور در بیاید؟" ** اگر مجاهدین می خواهند شاعری اینگونه صریح و بی پرده و پروا را در حصار جزمیت های خودشان به بند و انحصار بکشند، پیش از هر چیز پرده بر حماقت و جهل و فریبکاری خود دریده اند. --------------- * و **: مصاحبه شاملو با ناصر حریری. مجموعه آثار شاملو. جلد دوم. مسئولیت مطالب درج شده در مقالات و گزارشات در این سایت بر عهده نویسنده آن می باشد .
http://www.iran-aawa.com/a864.htm
