تبليغاتX
احمد شاملو
 

احمد شاملونشست نقد و بررسي کتاب " شازده کوچولو " / ابوالحسن نجفي : " شاملو " مترجم خوبي نيست ترجمه " محمد قاضي " از " شازده كوچولو " ، بهترين ترجمه است تهران- خبرگزاري كار ايران

ترجمه "احمد شاملو" از كتاب "شازده كوچولو" با اينكه در سال هاي اخير بسيار مورد توجه قرار گرفته است، اما ايرادهاي بسياري بر اين ترجمه وارد است و اصولا شاعران مترجمان خوبي نيستند، "شاملو" در ترجمه‌‏اش بيش از حد از كلمات عاميانه استفاده كرده است.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، "ابوالحسن نجفي" در نشست نقد و بررسي كتاب " شازده كوچولو " نوشته "اگزوپري" كه در شهر كتاب مركزي برگزار شد، گفت‌‏: "شازده كوچولو" در قرن بيستم، يكي از پر فروش‌‏ترين كتاب‌‏ها بوده است و تا كنون 7 ميليون نسخه از اين كتاب به چاپ رسيده است. به تعبيري، هر سال 100 نسخه از اين كتاب منتشر مي‌‏شود. اين كتاب به 160 زبان ترجمه و بيش از 500 بار تجديد چاپ شده است. اين كتاب پس از كتاب مقدس، پرفروش‌‏ترين كتاب بوده است.بايد كشف كرد علت شهرت عالم‌‏گير آن چه بوده است‌‏؟وي تصريح كرد:ترجمه كتاب "شازده كوچولو"، سال 78 به من پيشنهاد شد. آن زمان براي پذيرفتن ترجمه اين كتاب مردد بودم؛ چرا كه ترجمه‌‏هاي "محمد قاضي" و "شاملو" با استقبال خوبي روبرو مي‌‏شوند. اما بالاخره تصميم گرفتم و به اين ترجمه‌‏ها هم نگاهي انداختم. در آن زمان 6 و 5 ترجمه ديگر از اين كتاب بود. اما در حال حاضر 16 ترجمه از اين كتاب در بازار عرضه شده است . وي با بيان اين مطلب كه در بهترين ترجمه‌‏ها حداقل 20 درصد از خصوصيات سبكي و ظرائف يك متن از بين مي‌‏رود، ادامه داد: در ترجمه يك كتاب از زبان دوم نيز حداقل 50 درصد از ويژگي‌‏ متن اصلي از بين مي‌‏رود. از اين رو براي ترجمه "شازده كوچولو"، تمام متن‌‏هاي انگليسي كتاب "شازده كوچولو" را كنار گذاشتم. نجفي با اشاره به برخي از مترجمان كه از روي يك ترجمه دست به ترجمه مي‌‏زنند، گفت‌‏: تنها ترجمه "محمد قاضي" و "شاملو" و دو ترجمه ديگر را مورد مطالعه قرار دادم. مهمترين شرط در ترجمه ادبي، توجه به زبان اصلي اثر است كه به تفصيل در اين خصوص در كتاب "فرهنگ فارسي عاميانه" به اين موضوع پرداخته‌‏ام. مثلا براي "فرار كردن" در زبان‌‏هاي مهجور، "گريز" و در زبان ادبي متداول "به هزيمت رفت"، در ادبي با موضوع شاعرانه‌‏, "پا به گريز نهاد" و يا "راه گريز را پيش گرفت" در زبان عاميانه ,"جيم زد" , "قاچاق شد" , "غزل جيم را خواند" را مي توان براي "فرار كردن" نوشت. وي افزود : اين وظيفه مترجم است كه به زبان متن احترام بگذارد و سبك آن را رعايت كند. اولين ترجمه "شازده كوچولو"، سال 1333 توسط "محمد قاضي" منتشر شد.من در آن زمان، دانشجوي زبان فرانسه بودم و خيلي علاقمند بودم كه اين كتاب را ترجمه كنم. اما با انتشار ترجمه "قاضي" از اين كار منصرف شدم . مترجم كتاب "شازده كوچولو" ادامه داد: سال 1341 ،ترجمه "قاضي" در كتاب هفته چاپ شد و با چاپش در كتاب هفته به چاپ هفتم رسيد. اما "قاضي" در چاپ هشتم اين كتاب تجديد نظر كرد و سال 1356 نسخه ويرايش شده اين كتاب را روانه بازار كتاب كرد. در ويرايش اول، "قاضي" اين كتاب را يك كتاب فلسفي خوانده بود. در مقدمه كتاب به شعري از "ملك الشعراي بهار" اشاره مي كند. "قاضي" نخستين بار كتاب "شازده كوچولو" را اديبانه ترجمه كرده بود و ويرايش اول اين كتاب بسيار ناشناخته ماند. وي با اشاره به دلايل عدم اقبال كتاب "شازده كوچولو" در سال هاي نخستين گفت‌‏: مقدمه‌‏اي كه "محمد قاضي" در اول اين كتاب آورده بود، كتاب را فلسفي معرفي كرد. از اين رو كساني كه به سراغ اين كتاب مي‌‏رفتند و با تصاوير كتاب روبرو مي‌‏شدند، دچار اين تضاد مي‌‏شدند كه چرا كتاب فلسفي با تصاوير كودكانه همراه است. از اين رو علاقه‌‏اي به خواندن اين كتاب نشان نمي‌‏دادند. كساني كه به عنوان كتاب كودك سراغ "شازده كوچولو" مي‌‏رفتند با خواندن مقدمه كتاب فكر مي‌‏كردند كه با يك كتاب فلسفي روبرو هستند. از اين رو اين كتاب با اقبال روبرو نمي‌‏شد. نجفي با اشاره به اينكه "محمد قاضي" در ترجمه دوم "شازده كوچولو" بيان مي‌‏كند سبك ترجمه اول را نمي‌‏پسندد، ادامه داد : "قاضي" در ترجمه دوم اين كتاب زبان ساده‌‏اي را انتخاب مي‌‏كند كه صحنه‌‏اي شاعرانه دارد .وي با اشاره به ترجمه "احمد شاملو" كه سال 1358 براي نخستين بار با عنوان "مسافر كوچولو" منتشر مي‌‏شود، گفت‌‏: "شاملو" در مقدمه اين ترجمه مي‌‏نويسد؛ نام اصلي اين كتاب "پرنس كوچولو" است كه معادل "پرنس"، "شاهزاده" نيست. با گذشت بسيار مي‌‏توان آن را "امير" ترجمه كرد و درگير و دار سفر او را "مسافر كوچولو" ناميد. نجفي ادامه داد : از همان سطر اين كتاب مي‌‏توان پي برد كه "شاملو" لحن عاميانه‌‏اي براي اين كتاب انتخاب كرده است. در ويراست دوم "شاملو" عنوان "شهريار كوچولو" را براي اين كتاب انتخاب مي‌‏كند كه اين نسخه، سال 1376 منتشر شده است. در ويراست سوم كه پس از مرگ "شاملو"، سال 1381 منتشر مي شود. او نام " شازده كوچولو " را براي اين كتاب انتخاب مي‌‏كند. بعد از درگذشت "شاملو"، ويراست سوم اين كتاب منتشر مي‌‏شود و اين تغيير نام بي‌‏شك توسط ناشر صورت گرفته است. نجفي با اشاره به ترجمه نمايشنامه‌‏اي از "ژان پل سارتر" با عنوان "گوشه گيران آتلانتا" كه در دهه 40 با نام "احمد صادق" منتشر مي‌‏شود، گفت‌‏: در آن زمان خود من نيز مشغول ترجمه اين كتاب بودم. با انتشار ترجمه "احمد صادق" به اين نكته پي بردم كه اين ترجمه در خور تاملي نيست و ايرادات بسياري بر آن وارد است. "احمد صادق"، مترجم و مولف تقريبا شناخته شده و سياسي بود كه به دليل فعاليت‌‏هاي سياسي ظاهرا ايران را ترك كرده بود .وي افزود : ترجمه او از نمايشنامه "ژان پل سارتر" از همان كلمات نخستين غلط داشت و در سرتا سر كتاب به ندرت مي‌‏توانستيم جمله‌‏اي پيدا كنيم كه معني دار باشد , اين مساله جرات ترجمه را به من داد , اما با كنكاش و جستجو متوجه شدم كه اين ترجمه توسط فرد بي‌‏مايه‌‏اي صورت گرفته است كه زماني كه ترجمه كتاب هنوز به پايان نرسيده بود، مي‌‏ميرد و ناشر به هر نحو شده ترجمه كتاب را به پايان مي‌‏رساند. چون مترجم كتاب نه وارثي و نه نامي داشته است، ناشر كتاب را به نام "احمد صادق" كه در آن زمان به دليل سياسي بودن در ايران نبوده است , منتشر مي‌‏كند . نجفي برخي از كارهاي برخي از ناشران از جمله ناشر كتاب "ژان پل سارتر" را ننگ‌‏آور خواند و اظهارداشت : ناشر كتاب "شاملو" نيز به اين دليل كه "شازده كوچولو" شناخته شده‌‏تر است از مرگ "شاملو" سوء استفاده مي كند و نام كتاب او را تغيير مي دهد. به تازگي نيز كتاب "گوشه‌‏گيران آلتانا" را ناشر تجديد چاپ كرده است. اما اين بار نام مترجم، "احمد صادق" نيست؛ چرا كه ممكن بود "احمد صادق" مدعي پيدا كند، نام "رضا صادق" به عنوان اين كتاب روي جلد نوشته شده است . وي با اشاره به اينكه برخي از افراد به زبان‌‏هاي ديگر آشنا نيستند، اما نام خود را مترجم گذاشته اند، گفت‌‏: اگر كتابي در خارج پر فروش باشد‌‏, خيلي زود با ترجمه چند مترجم روانه بازار كتاب مي‌‏شود و اگر كمي دقيق شويم برخي از ترجمه‌‏ها، تلفيقي از ترجمه‌‏هاي پيشين است. حتي برخي از ناشران خود ترجمه‌‏ها را دست كاري مي كند و نام يك فرد شناخته نشده را به عنوان مترجم بر روي جلد كتاب مي‌‏گذارند. اين يكي از مشكلاتي است كه ما مترجمان هر روز با آن سروكار داريم.نجفي افزود : در سال هاي اخير ترجمه "احمد شاملو" نسبت به ترجمه‌‏هاي ديگر كتاب "شازده كوچولو" بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. اما اين ترجمه خالي از ايراد نيست. با اينكه برخي ترجمه "شاملو" را بسيار مي‌‏پسندند، اما "شاملو" مترجم خوبي نيست.ايرادهايي كه به "شاملو" وارد است؛استفاده بيش از حد از كلمات عاميانه است. مثلا "شاملو" جمله " من كمي اين ور و آن ور در دنيا پرواز كردم" را چنين ترجمه كرده است؛ به گويي نه گويي تا حالا به همه جاي دنيا پرواز كرده ام . نجفي با بيان اينكه قصد ندارم به "شاملو" كه او را بزرگترين شاعر معاصر مي‌‏دانم، ايراد بگيرم، ادامه داد:"شاملو" جمله "من آب آشاميدني فقط به اندازه يك هفته داشتم" را اينگونه ترجمه كرده است؛"آبي كه داشتم زوركي يك روز را كفاف مي داد". در فرانسه معمولا يك هفته را 8 روز و دو هفته را 15 روز مي گويند. وي افزود :"شاملو"، "هيچ دليلي وجود ندارد كه با وقار تماشايم مي‌‏كرد" را اينگونه ترجمه كرد كه" با وقار تمام تو نخ من بود". با اين وجود من هنوز نمي دانم كه چرا "شاملو" اصرار دارد كه از زبان عاميانه در ترجمه‌‏هايش استفاده كند‌‏, البته لازم مي دانم كه برگرديم و به غلط‌‏هاي "محمد قاضي" در ترجمه "شازده كوچولو" نيز توجه كنيم. متاسفانه نه "شاملو" و نه "قاضي"، هيچ يك نتوانسته‌‏اند لحن‌‏هاي اشخاص در ترجمه را دربياورند.نجفي ، راه گريز از وضعيت فعلي ترجمه در كشور را پيوستن به قانون كپي رايت دانست و گفت‌‏: اگر به قانون كپي رايت بپيونديم ،ديگر شاهد چنين ترجمه‌‏هايي نخواهيم بود.در اين‌‏صورت هم البته يك مشكل وجود دارد كه ناشري حق كپي رايت يك كتاب را خريداري كند و آن را به ارزان ترين مترجم براي ترجمه بسپارد. او هم كتاب را شلخته و نارسا ترجمه كند. در اين صورت بايد 50 سال از انتشار كتاب بگذرد تا مترجم ديگري بتواند كتاب را ترجمه كند . نجفي در پايان اظهارداشت‌‏: من از ميان ترجمه‌‏هاي "شازده كوچولو" همچنان معتقدم كه ترجمه "محمد قاضي" بهترين ترجمه است. چون آدم درباره كار خودش نمي‌‏تواند داور خوبي باشد، درباره ترجمه خودم نمي‌‏توانم نظر بدهم.

منبع : ایلنا

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 1:38 | لينک ثابت |
احمد شاملو 

آثارِ من خود اتوبيوگرافیِ کاملی‌ست. من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشت‌هايی از زنده‌گی نيست، بلکه يک‌سره خودِ زنده‌گی‌ست



 به نامه خالق علي
سلام  دوستانه عزيز
به خاطر مشکلاتي روحي از به روز کردن اين صفحه تا مدتي معذورم
ولي  فقط بادستي پر باز خواهم گشت

www.amir2m2h@yahoo.com



بدون شرح....!

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 14:17 | لينک ثابت |

چيزهايي هست كه نمي توان به زبان آورد ، چرا كه واژه اي براي بيان آن ها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد ،

كسي معناي آن را درك نمي كند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درك مي كني... اما هرگز اين

دست هاي تيره اي را كه قلب مرا در تنهايي گاه مي سوزاند و گاه منجمد مي كند, درك نخواهي كرد.

شاعر دستگير مي شود , بازجويي ها دو روز ادامه مي يابند و سرانجام نوزدهم ماه آگوست است كه خون اسپانيا سرخ تر از هميشه در شريان جاري مي شود... شاعر تيرباران شد. اسپانيا خون گريست جهان براي هميشه لوركا را از دست داد. ( احمد شاملو )

 

مرثيه براي ايگناسيو سانچز مخياس

فدريكو گارسيا لوركا

ترجمة احمد شاملو

 

 

زخم و مرگ

در ساعت پنج عصر.

درست ساعت پنج عصر بود.

پسري پارچه اي سفيد را آورد

در ساعت پنج عصر

سبدي آهک، از پيش آماده

در ساعت پنج عصر

باقي همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه هاي پنبه را هر سوي

در ساعت پنج عصر

و زنگار، بذر نيکل و بذر بلور افشاند

در ساعت پنج عصر.

اينک ستيز يوز و کبوتر

در ساعت پنج عصر.

راني با شاخي مصيب تبار

در ساعت پنج عصر.

ناقو سهاي دود و زرنيخ

در ساعت پنج عصر.

کرناي سوگ و نوحه را آغاز کردند

در ساعت پنج عصر.

در هر کنار کوچه، دست ههاي خاموشي

در ساعت پنج عصر.

و گاو نر، تنها دل برپاي مانده

در ساعت پنج عصر.

چون برف خوي کرد و عرق بر تن نشستش

در ساعت پنج عصر.

چون يُد فروپوشيد يکسر سطح ميدان را

در ساعت پنج عصر.

مرگ در زخم هاي گرم بيضه کرد

در ساعت پنج عصر

ب يهيچ بيش و کم در ساعت پنج عصر.

تابوت چرخداري ست در حکم بسترش

در ساعت پنج عصر.

ن يها و استخوان ها در گوشش م ينوازند

در ساعت پنج عصر.

تازه گاو نر به سويش نعره برم يداشت

در ساعت پنج عصر.

که اتاق از احتضار مرگ چون رنگين کماني بود

در ساعت پنج عصر.

قانقرايا ميرسيد از دور

در ساعت پنج عصر.

بوق زنبق در کشاله ي سبز ران

در ساعت پنج عصر.

زخمها ميسوخت چون خورشيد

در ساعت پنج عصر.

و در هم خرد کرد انبوهي مردم دريچه ها و درها را

در ساعت پنج عصر.

در ساعت پنج عصر.

آي، چه موحش پنج عصري بود!

 

ساعت پنج بود بر تمامي ساعتها!

ساعت پنج بود در تاريکي شامگاه!

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 14:4 | لينک ثابت |

پنجمین سالگرد درگذشت احمد شاملو - 14 عکس

http://www.chnphoto.ir/gallery.php?gallery_uid=64&lang=fa

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 14:3 | لينک ثابت |

دل تنگی های آدمی را
باد ترانه می خواند؛
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ؛
و هردانه برفی
به اشکی نریخته می ماند
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های برزبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
ومن
برای تو وخویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببیند
گوشی که صداها وشناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش ،روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
مار ا از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم


شاعرش خانم ماگوت بيگل است . اين شعرش واقعا محشر است

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 12:57 | لينک ثابت


1 -
كاشفان فروتن شوكران - خوانش شعرهاي شاملو با صداي احمد شاملو - آهنگساز : فريدون شهبازيان

2 -
كاشفان فروتن شوكران 2- خوانش شعرهاي شاملو با صداي احمد شاملو - آهنگساز : فريدون شهبازيان

3 -
سكوت سرشار از ناگفته هاست . شعرهاي شاعر آلماني ماركوت بيگل با صداي احمد شاملو

4 -
چيدن سپيده دم . شعرهاي شاعر آلماني ماركوت بيگل با صداي احمد شاملو

5 -
سياه همچون اعماق آفريقاي خودم - شعرهاي لنسكتن هيوز با صداي احمد شاملو

6 -
ترانه هاي ميهن تلخ با صداي احمد شاملو

7 -
پريا با صداي احمد شاملو - آهنگساز استاد حسين عليزاده (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=42)
8 -
باغ آينه (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=121)

9 -
ققنوس در بارانhttp://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=120

10 -
ابراهيم در آتش (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=119)


11 -
مدايح بي صله (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=117)

12 -
رباعيات خيام با صداي احمد شاملو و استاد شجريان (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=39)


13 -
شعرهاي نيما يوشيج (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=33)


14 -
غزليات حافظ (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=32)

15 -
غزليات مولوي (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=31)

16 -
در آستانه (http://mahoor.ir/product_detail.asp?Pic_id=118)


 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 12:53 | لينک ثابت |

 

 

 

احمد شاملو

حقیقت چقدر آسیب پذیر است

سخن‌رانی احمد شاملو در دانش‌گاه برکلی

 

 

 

دوستان‌ بسيار عزيز!

 

 

 

 

حضور يافتن‌ در جمع‌ شما و سخن‌گفتن‌ با شما و سخن‌شنيدن‌ از شما، هميشه‌ براى‌ من‌ فرصتى‌ است‌ سخت‌ مغتنم‌ و تجربه‌اى‌ است‌ بسيار کارساز. اما معمولا دور هم‌ که‌ جمع‌ مى‌شويم‌ تنها از مسائل‌ سياسى‌ حرف‌مى‌زنيم‌، يا بهتر گفته‌ باشم‌ مى‌کوشيم‌ به‌ بحث‌ پيرامون‌ حوادث‌ درون‌ مرزى‌ بپردازيم‌ و آن‌چه‌ را که‌ در کشورمان‌ مى‌گذرد با نقطه‌نظرهاى‌ اساسى‌ خود به‌محک‌ بزنيم‌ و غيره‌ و غيره‌... و اين‌ ديگر رفته‌رفته‌ به‌ص‌ورت‌ يک‌ رسم‌ و عادت‌ درآمده‌ و کم‌وبيش‌ نوعى‌ سنت‌ شده‌. من‌ امشب‌ خيال‌دارم‌ اين‌ رسم‌ را بشکنم‌ و صحبت‌ را از جاهاى‌ ديگر شروع‌کنم‌ و به‌جاى‌ ديگرى‌ برسانم‌. مى‌خواهم‌ درباب‌ نگرانى‌هاى‌ خودم‌ از آينده‌ سخن‌بگويم‌. مى‌توانم‌ تمام‌ حرف‌هايم‌ را در تنها يک‌ سؤال‌ کوتاه‌ مختصرکنم‌، اما براى‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ سؤال‌ ناگزيرم‌ ابتدا مقدماتى‌بچينم‌ و زمينه‌اى‌ آماده‌کنم‌.

براى‌ اين‌ زمينه‌سازى‌ فکرمى‌کنم‌ به‌جاى‌ هرکار، بهترباشد حقيقتى‌ تاريخى‌ را به‌عنوان‌ نمونه‌ پيش‌ بکشم‌، بشکافمش‌، ارائه‌اش‌ بدهم‌، و بعد، از نتيجه‌اى‌ که‌ به‌دست‌ خواهدآمد، استفاده‌کنم‌ و به‌ طرح‌ سؤال‌ موردنظر بپردازم‌.

 

دوازده‌ سال‌ پيش‌، در جشن‌ مهرگان‌، در نيويورک‌، ديدم‌ که‌ دوستان‌ ما مناسبت‌ اين‌ جشن‌ را پيروزى‌ کاوه ‌ بر ضحاک ‌ ذکر مى‌کنند. البته‌ اين‌ موضوع‌ نه‌ تازگى‌ دارد؛ نه‌ شگفتى‌، چون‌ تحقيقاً بسيارى‌ از دوستان‌ در هر جاى‌ جهان‌ که‌ هستند، همين‌ اشتباه‌ لپى‌ را مرتکب‌ مى‌شوند. من‌ اين‌ موضوع‌ را به‌عنوان‌ همان‌ ‌نمونه تاريخى‌ که‌ گفتم‌ مطرح‌مى‌کنم‌ و در دو بخش‌ به‌ تحليل‌ و تجزيه‌اش‌ مى‌پردازم‌ تا ببينيم‌ به‌ کجا خواهيم‌رسيد.

 

اول‌ موضوع‌ جشن‌ مهرگان‌ :

مهر، دراصل‌، در فارسى‌ باستان‌، ميترا يا درست‌تر تلفظ‌کنم‌ ميثره‌ بوده‌. و مهر يا ميترا يا ميثره‌ همان‌ آفتاب‌ است‌. مهرگان‌ هم‌ که‌ به‌ فارسى‌ باستان‌ ميثرگانه‌ تلفظ‌مى‌شده‌ از لحاظ‌ دستورى‌ يعنى«منسوب‌ به‌ مهر».

درباب‌ خود ميثره‌ يا مهر يا آفتاب‌ بايد عرض‌ کنم‌ که‌ يکى‌ از خدايان‌ اساطيرى‌ ايرانيان‌ بوده‌ و يکى‌ از عميق‌ترين‌ مظاهر تجلى‌ انديشه‌ى‌ ايرانى‌ است‌ که‌ در آن‌ انديشه‌ى‌ خدا و تصور خدا براى‌ نخستين‌بار به‌ زمين‌ مى‌آيد و درست‌ که‌ دقت‌کنيد، مى‌بينيد الگويى‌ است‌ که‌ بعدها مسيح‌ را از روى‌ آن‌ مى‌سازند.

اين‌جا لازم‌است‌ در حاشيه‌ى‌ مطلب‌ نکته‌يى‌ را متذکر بشوم‌ که‌ اميدوارم‌ سرسرى‌ گرفته‌نشود:

اهميت‌ اسطوره‌ى‌ مسيح ‌ در اين‌ است‌ که‌ مسيح‌ (به‌ اعتقاد مسيحيان‌ البته‌) پسر خدا شمرده‌مى‌شود ـ يعنى‌ بخشى‌ از الوهيت‌. اين‌ الوهيت‌ مى‌آيد به‌ زمين‌. پاره‌اى‌ از خدا از آسمان‌ مى‌آيد به‌ زمين‌، آن‌ هم‌ در هيأت‌ يک‌ انسان‌ خاکى‌. با انسان‌ و به‌خاطر انسان‌ تلاش‌مى‌کند، با انسان‌ و به‌خاطر انسان‌ دردمى‌کشد و سرانجام‌ خودش‌ را به‌خاطر نجات‌ انسان‌ فدا مى‌کند... ما کارى‌ با مسيحيت‌ مسخره‌اى‌ که‌ پاپ‌هاو کشيش‌ها و واتيکان‌ سرهم‌ بسته‌اند، نداريم‌ اما در تحليل‌ فلسفى‌ اسطوره‌ى‌ مسيح ‌ به‌ اين‌ استنباط‌ بسياربسيار زيبا مى‌رسيم‌ که‌ انسان‌ و خدا به‌خاطر يکديگر درد مى‌کشند، تحمل‌ شکنجه‌ مى‌کنند و سرانجام‌ براى‌ خاطر يکديگر فدا مى‌شوند. اسطوره‌اى‌ که‌ سخت‌ زيبا و شکوهمند و پرمعنى‌ است‌.

بارى‌، هم‌ موضوع‌ فرودآمدن‌ خدا به‌ زمين‌، هم‌ تجسم‌ پيدا کردن‌ خدا در يک‌ قالب‌ دردپذير ساخته‌شده‌ از گوشت‌ و پوست‌ و استخوان‌، و هم‌ موضوع‌ بازگشت‌ مجدد مسيح ‌ به‌ آسمان‌، همگى‌ از روى‌ الگوى‌ مهر يا ميثره‌ ساخته‌شده‌. در آيين‌ مهر و براساس‌ معتقدات‌ ميترايى‌ها، ميثره‌ پس‌ از آنکه‌ به‌صورت‌ انسانى‌ به‌زمين‌ مى‌آيد و براى‌ بارورکردن‌ خاک‌ و برکت‌دادن‌ به‌ زمين‌ گاوى‌ را قربانى‌ مى‌کند دوباره‌ به‌ آسمان‌ برمى‌گردد.

اين‌ از مهر، که‌ مهرگان‌ منسوب‌ به‌ اوست‌.

اما مهرگان‌، درحقيقت‌ و در اساس‌ مهم‌ترين‌ روز و مبدأ سال‌ خريفى‌ يعنى‌ سال‌ پاييزى‌ بوده‌ است‌. و اين‌جا باز ناگزير بايد به‌ حاشيه‌ بروم‌ و عرض‌کنم‌ که‌ نياکان‌؛ ما به‌جاى‌ يک‌سال‌ شمسى‌ دو نيم‌سال‌ داشته‌اند که‌ عبارت‌ بوده‌ از سال‌ خريفى‌ يا پاييزى‌ و سال‌ ربيعى‌ يا بهارى‌، که‌ بحثش‌ بسيار مفصل‌ است‌ و از صحبت‌ امشب‌ ما خارج‌، اما مى‌توانم‌ خيلى‌ فشرده‌ و کلى‌ عرض‌ کنم‌ که‌ همين‌ نکته‌ى‌ ظاهراً به‌ اين‌ کوچکى‌ درشمار اسناد معتبرى‌ است‌ که‌ ثابت‌ مى‌کند اقوام‌ آريايى‌ از شمالى‌ترين‌ نقاط‌ کره‌ى‌ زمين‌ به‌ سرزمين‌هاى‌ مختلف‌ و از آن‌ جمله‌ ايران‌ کوچيده‌اند زيرا ابتدا سال‌شان‌ به‌ دو قسمت‌، يکى‌ تابستانى‌ دو ماهه‌ و ديگر زمستانى‌ ده‌ ماهه‌، تقسيم‌مى‌شده‌ که‌ اين‌، چنان‌که‌ مى‌دانيم‌ موضوعى‌ است‌ مربوط‌ به‌ نواحى‌ نزديک‌ به‌ قطب‌. بعدها هرچه‌ اين‌ اقوام‌ ازلحاظ‌ جغرافيايى‌ پائين‌تر آمده‌اند طول‌ دوره‌ى‌ تابستان‌شان‌ بيش‌تر و طول‌ دوره‌ى‌ زمستان‌شان‌ کم‌تر شده‌ و اصلاحاتى‌ در تقويم‌ خود به‌ عمل‌ آورده‌اند که‌ دست‌ آخر به‌ تقسيم‌ سال‌ به‌ دوره‌ى‌ تقريباً شش‌ ماهه‌ انجاميده‌ که‌ بخش‌ بهاريش‌ با نوروز آغازمى‌شده‌ و بخش‌ پاييزيش‌ با مهرگان‌، و اين‌ هردو روز را جشن‌ مى‌گرفته‌اند.

روز جشن‌ مهرگان‌ مصادف‌ مى‌شده‌ است‌ با ماه‌ بغياديش‌، يعنى‌ ماه‌ بغ ‌ يا ميثره‌.

خود اين‌ کلمه‌ى‌ بغ‌ به‌ فارسى‌ به‌ معنى‌ مطلق‌ خدايان‌ بوده‌ و بعدها فقط‌ به‌ ميترا يا مهر اطلاق‌ کرده‌اند. بُخ‌ هم‌ که‌ تصحيفى‌ از بغ‌ است‌ در زبان‌ روسى‌ به‌ معنى‌ خداست‌.

ضمناً براى‌ آگاهى‌تان‌ عرض‌ کرده‌ باشم‌ که‌ ماه‌ بغياديش‌ معادل‌ ماه‌ بابلى‌ شَمَش‌ بوده‌ که‌ همان‌ شمس‌ يا آفتاب‌ است‌.

معادل‌ ارمنى‌ کهن‌ آن‌ هم‌ مِهگان‌ است‌ که‌ باز تصحيفى‌ است‌ از مهرگان‌ يا ميثرگانه‌، ماه‌ سُغدى‌ آن‌ هم‌ فغکا‌ن‌ بوده‌ که‌ باز فغ‌ همان‌ بغ‌ به‌ معنى‌ خدا يا مهر باشد و سلاطين‌ چين‌ را هم‌ از همين‌ ريشه‌ فغفور يا بغپور مى‌خوانده‌اند که‌ معنيش‌ مى‌شود پسر خدا يا پسر آفتاب‌. و بالاخره‌ زردشتيان‌ هم‌ اين‌ ماه‌ را مهر مى‌نامند که‌ ما نيز امروز به‌کار مى‌بريم‌.

اين‌ها البته‌ نکاتى‌ است‌ مربوط‌ به‌ گاه‌شمارى‌ که‌ با علوم‌ ديگر از قبيل‌ زبان‌شناسى‌ و نژادشناسى‌ و غيره‌ ظاهراً ريشه‌هاى‌ مشترک‌ پيدا مى‌کند و به‌ وسيله‌ى‌ يکديگر تأييدمى‌شوند.(اين‌که‌ گفتم‌ ظاهراً، به‌ دليل‌ آن‌ است‌ که‌ من‌ در اين‌ رشته‌ها بى‌سواد صرفم‌.)

درهرحال‌، چنان‌که‌ مى‌بينيم‌، مهرگان‌ از اين‌ نظر هيچ‌ ربطى‌ با اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ و فريدون ‌ و قيام‌ کاوه ‌ و اين‌ مسائل‌ پيدا نمى‌کند. جشنى‌ بوده‌ است‌ مربوط‌ به‌ نيم‌سال‌ دوم‌ که‌ با همان‌ اهميت‌ نوروز بر پا مى‌داشته‌اند و از ۱۶ ماه‌ مهر(يا مهرگان‌ روز) تا ۲۱ مهر(يا رام‌روز) به‌ مدت‌ شش‌روز ادامه‌ مى‌يافته‌. البته‌ ممکن‌است‌ سرنگون‌ شدن‌ ضحاک ‌ با چنين‌ روزى‌ تصادف‌ کرده‌ باشد ولى‌ چنين‌؛ تصادفى‌ نمى‌تواند باعث‌ شود که‌ علت‌ وجودى‌ جشنى‌ تغيير کند. مثلا اگر ناصرالدين‌ شاه ‌ را در روز جمعه‌اى‌ کشته‌ باشند، مدعى‌شويم‌ که‌ جمعه‌ها را بدين‌ مناسبت‌ تعطيل‌ مى‌کنيم‌ که‌ روز کشته‌شدن‌ اوست‌.

پيش‌تر به‌ اين‌ نکته‌ اشاره‌ کردم‌ که‌ مسيحيت‌ تمامى‌ آداب‌ و آيين‌هاى‌ مهرپرستى‌ را عيناً تقليد کرده‌ که‌ از آن‌ جمله‌ است‌ آيين‌ غسل‌ تعميد و تقديس‌ نان‌ و شراب‌. اين‌ را هم‌ اضافه‌ کنم‌ که‌ به‌ اعتقاد کسانى‌، جشن‌هاى‌ ۲۵ دسامبر که‌ بعدها به‌عنوان‌ سالگرد مسيح ‌ جشن‌ گرفته‌ شده‌ ريشه‌هايش‌ به‌ همين‌ جشن‌ مهرگان‌ مى‌رسد. و حالا که‌ صحبت‌ ميلاد مسيح‌ به‌ ميان‌ آمد، اين‌ نکته‌ را هم‌ به‌طور اخترگذرى‌ بگويم‌ که‌ خود ايرانيان‌ ميترايى‌ اين‌ روز مهرگان‌ را درعين‌حال‌ روز تولد مشيا و مشيانه‌ هم‌ مى‌دانسته‌اند که‌ همان‌ آدم ‌ و حوا ى‌ اسطوره‌هاى‌ سامى‌ است‌ ، و اين‌ نکته‌ در بُندهشن ‌ (از کتب‌ مهمى‌ که‌ از اعصار دور براى‌ ما باقى‌ مانده‌) آمده‌ است‌. البته‌ اين‌جا مطالب‌ بسيار ديگرى‌ هم‌ هست‌ که‌ من‌ ناگزيرم‌ بگذارم‌ و بگذرم‌، مثلا اين‌ نکته‌ که‌ آيا اصولا مسيا يا مسايا(مسيح‌ و مسيحا) همان‌ مشيا هست‌ يا نيست‌. و نکات‌ ديگرى‌ از اين‌ ‌قبيل‌.

و اما برويم‌ بر سر موضوع‌ دوم‌، يعنى‌ قضيه‌ى‌ حضرت‌ ضحاک ‌ :

دوستان‌ خوب‌ من‌! کشور ما به‌راستى‌ کشور عجيبى‌ است‌.

در اين‌ کشور سرداران‌ فکورى‌ پديدآمده‌اند که‌ حيرت‌انگيزترين‌ جنبش‌هاى‌ فکرى‌ و اجتماعى‌ را برانگيخته‌، به‌ثمرنشانده‌ و گاه‌ تا پيروزى‌ کامل‌ به‌پيش‌ برده‌اند. روشنفکران‌ انقلابى‌ بسيارى‌ در مقاطع‌ عجيبى‌ از تاريخ‌ مملکت‌ ما ظهورکرده‌اند که‌ مطالعه‌ى‌ دستاوردهاى‌ تاريخى‌شان‌ بس‌ که‌ عظيم‌ است‌، باورنکردنى‌ مى‌نمايد.

البته‌ يکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحريف‌ تاريخ‌ است‌؛ و درنتيجه‌، متأسفانه‌ چيزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاريخ‌ دراختيار داريم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و ياوه‌ نيست‌ که‌ چاپلوسان‌ و متملقان‌ دربارى‌ دورههاى‌ مختلف‌ به‌هم‌ بسته‌اند؛ و اين‌ تحريف‌ حقايق‌ و سفيد را سياه‌ و سياه‌ را سفيد جلوه‌دادن‌، به‌حدى‌ است‌ که‌ مى‌تواند با حسن‌ نيت‌ترين‌ اشخاص‌ را هم‌ به‌اشتباه‌ اندازد.

نمونه‌ى‌ بسيار جالبى‌ از اين‌ تحريفات‌ تاريخى‌، همين‌ ماجراى‌ فريدون ‌ و کاوه ‌ و ضحاک ‌ است‌.

پيش‌از آن‌که‌ به‌ اين‌ مسأله‌ بپردازم‌، بايد يک‌ نکته‌ را تذکاراً بگويم‌ درباب‌ اسطوره‌ و تاريخ‌: نکته‌ى‌ قابل‌ مطالعه‌اى‌ است‌ اين‌، سرشار از شواهد و امثله‌ى‌ بسيار، اما من‌ ناگزير به‌ سرعت‌ از آن‌ مى‌گذرم‌ و همين‌قدر اشاره‌مى‌کنم‌ که‌ اسطوره‌ يا ميت‌ يک‌جور افسانه‌ است‌ که‌ مى‌تواند صرفاً زاده‌ى‌ تخيلات‌ انسان‌هاى‌ گذشته‌ باشد بر بستر آرزوها و خواست‌هاشان‌، و مى‌تواند در عالم‌ واقعيت‌؛ پشتوانه‌اى‌ از حقايق‌ تاريخى‌ داشته‌باشد، يعنى‌ افسانه‌اى‌ باشد بى‌منطق‌ و کودکانه‌ که‌ تاروپودش‌ از حادثه‌اى‌ تاريخى‌ سرچشمه‌ گرفته‌ و آن‌گاه‌ در فضاى‌ ذهنى‌ ملتى‌ شاخ‌ و برگ‌ گسترده‌، صورتى‌ ديگر يافته‌، مثل‌ تاريخچه‌ى‌ زندگى‌ ابراهيم‌ بن‌ احمد سامانى ‌ که‌ با شرح‌ حال‌ افسانه‌اى‌ بودا سيدهارتا به‌هم‌ آميخته‌ به‌ اسطوره‌ى‌ ابراهيم‌ بن‌ ادهم ‌ تبديل‌ شده‌. در اين‌ صورت‌ مى‌توان‌ با جست‌وجوى‌ در منابع‌ مختلف‌، آن‌ حقايق‌ تاريخى‌ را يافت‌ و نور معرفت‌ بر آن‌ پاشيد و غَث‌ّ و سَمينش‌ را تفکيک‌ کرد و به‌ کُنه‌ آن‌ پى‌برد؛ که‌ باز يکى‌ از نمونه‌هاى‌ بارز آن‌ همين‌ اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ است‌.

در تاريخ‌ ايران‌ باستان‌ از مردى‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ به‌ اسم‌ گئومات ‌ و مشهور به‌ غاصب‌. مى‌دانيم‌ که‌ پس‌ از مرگ‌ کوروش ‌ ، پسرش‌ کمبوجيه ‌ با توافق‌ سرداران‌ و درباريان‌ و روحانيان‌ و اشراف‌ به‌ سلطنت‌ رسيد و براى‌ چپاول‌ مصريان‌ به‌ آن‌جا لشگر کشيد، چون‌ جنگ‌ و جهان‌گشايى‌ که‌ نخست‌ با غارت‌ اموال‌ ملل‌ مغلوب‌ و پس‌ از آن‌، با دريافت‌ سالانه‌ى‌ باج‌ وخراج‌ از ايشان‌ ملازمه‌ داشته‌، در آن‌ روزگار براى‌ سرداران‌ سپاه‌ که‌ تنها از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند، نوعى‌ کار توليدى‌ بسيار ثمربخش‌ به‌حساب‌مى‌آمده‌.(البته‌ اگر بتوان‌ غارت‌ و باج‌خورى‌ را کار توليدى‌ گفت‌!)

بگذاريد يک‌ حکم‌ کلى‌ صادرکنم‌ و آب‌ پاکى‌ را رو دست‌تان‌ بريزم‌: همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. دانش‌ روان‌شناسى‌ به‌راحتى‌ مى‌تواند اين‌ نکته‌ را ثابت‌ کند. و اگر بخواهم‌ به‌ حکم‌ خود شمول‌ بيش‌ترى‌ بدهم‌ بايد آن‌ را به‌ اين‌ صورت‌ اصلاح‌ کنم‌ که‌: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌. يعنى‌ دوروبرى‌ها، غلام‌هاى‌ جان‌نثار و چاکران‌ خانه‌زاد، آن‌قدر دوروبرشان‌ موس‌موس‌ کرده‌اند و دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ ؛ آن‌يکى‌ ناگهان‌ به‌ سرش‌ زده‌ که‌ من‌ پسر آفتابم‌، آن‌ يکى‌ ديگر مدعى‌شده‌ که‌ من‌ بنده‌ پسر شخص‌ خدا هستم‌، اسکندر ادعا کرد نطفه‌ى‌ مارى‌ است‌ که‌ شب‌ها به‌ بستر مامانش‌ مى‌خزيده‌ و نادرشاه ‌ که‌ از همان‌ اول‌ بالاخانه‌ را اجاره‌ داده‌ بود پدرش‌ را از ياد برد و مدعى‌شد که‌ پسر شمشير و نوه‌ى‌ شمشير و نبيره‌ى‌ شمشير و نديده‌ى‌ شمشير است‌.

فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. اين‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همين‌ دليل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسيدن‌ به‌ مصر و پيروزى‌ بر آن‌ و جنايات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجيرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبيه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد. به‌ روزى‌ افتاد که‌ مصريان‌ قلباً معتقد شدند که‌ اين‌ بيمارى‌ کيفرى‌ است‌ که‌ خدايان‌ مصر به‌ مکافات‌ اعمال‌ جنايتکارانه‌اش‌ بر او نازل‌ کرده‌اند.

کمبوجيه ‌ برادرى‌ داشت‌ به‌نام‌ بَرديا . برديا طبعاً از حالات‌ جنون‌آميز اخوى‌ خبر داشت‌ و مى‌دانست‌ که‌ لابد امروز و فرداست‌ که‌ کار جنون‌ حضرتش‌ به‌تماشا بکشد و تاج‌ و تخت‌ از دستش‌ برود. از طرفى‌ هم‌ چون‌ افکارى‌ در سرداشت‌ و چند بار نهضت‌هايى‌ به‌راه‌ انداخته‌ بود اشراف‌ به‌خونش‌ تشنه‌ بودند و مى‌دانست‌ که‌ به‌ فرض‌ کنار گذاشته‌ شدن‌ کمبوجيه ‌ ، به‌هيچ‌ بهايى‌ نخواهند گذاشت‌ او به‌جايش‌ بنشيند. اين‌بود که‌ پيش‌دستى‌ کرد و درغياب‌ کمبوجيه‌ و ارتش‌ به‌ تخت‌ نشست‌. وقتى‌ خبر قيام‌ برديا به‌ مصر رسيد، داريوش‌ و ديگر سران‌ ارتش‌ سر کمبوجيه‌ را زير آب‌ کردند و به‌ ايران‌ تاختند تا به‌ قوه‌ى‌ قهريه‌ دست‌ برديا را کوتاه‌ کنند.

تاريخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده‌يى‌ که‌ امروز دراختيار ماست‌ ماجرا را به‌ اين‌ صورت نقل‌ مى‌کند که‌ : «کمبوجيه ‌ پيش‌ از عزيمت‌ به‌سوى‌ مصر، يکى‌ از محارمش‌ راکه‌ پِرک‌ ساس‌ پِس ‌ نام‌ داشت‌ مأموريت‌ داد که‌ پنهانى‌ و به‌طورى‌که‌ هيچ‌کس‌ نفهمد برديارا سر به‌ نيست‌ کند تا مبادا درغياب‌ او هواى‌ سلطنت‌ به‌سرش‌ بزند. اين‌ مأموريت‌انجام‌ گرفت‌ اما دست‌ بر قضا، مُغى‌ به‌ نام‌ گئومات ‌ که‌ شباهت‌ عجيبى‌ هم‌ به‌ بردياى‌مقتول‌ داشت‌ از اين‌ راز آگاه‌ شد و چون‌ مى‌دانست‌ جز خود او کسى‌ از قتل‌ برديا خبر ندارد، گفت‌ من‌ برديا هستم‌ و بر تخت‌ نشست‌» تاريخ‌ ساختگى‌ موجود دنباله‌ى‌ ماجرا را بدين‌ شکل‌ تحريف‌ مى‌کند: «هنگامى‌که‌ در مصر خبر به‌ گوش‌کمبوجيه ‌ رسيد، خواه‌ بدين‌سبب‌ که‌ فردى‌ به‌ دروغ‌ خود را برديا خوانده‌ و خواه‌ به‌تصور اين‌که‌ فريبش‌ داده‌، برديا را نکشته‌اند سخت‌ به‌خشم‌ آمد(و اين‌جا دو روايت‌هست‌:) يکى‌ آن‌که‌ از فرط‌ خشم‌ جنون‌آميز دست‌ به‌ خودکشى‌ زد، يکى‌ اين‌که‌ بى‌درنگ‌به‌ پشت‌ اسب‌ جست‌ تا به‌ ايران‌ بتازد. و براثر اين‌ حرکت‌ ناگهانى‌ خنجرى‌ که‌ بر کمرداشت‌ به‌ شکمش‌ فرو رفت‌ و از زخم‌ آن‌ بمرد.»

که‌ اين‌ روايت‌ اخير يکسره‌ مجعول‌است‌. حجارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد نشان‌مى‌دهد که‌ حتا سربازان‌ عادى‌ هم‌ خنجر بدون‌ نيام‌ بر کمر نمى‌زده‌اند چه‌ رسد به‌ پادشاه‌. در هر حال‌، بنا بر قول‌ تاريخ‌ مجعول‌: «پرک‌ ساس‌ پس ‌ راز به‌ قتل‌رسيده‌ بودن‌ برديا را با سران‌ ارتش‌ در ميان‌ نهاد. آنان‌ شتابان‌ خود را به‌ اي‌ران‌ رساندند ودريافتند کسى‌ که‌ خود را برديا ناميده‌ مغى‌ است‌ به‌ نام‌ گئوماته ‌ که‌ برادرش‌ رئيس‌ کاخ‌هاى‌؛سلطنتى‌ است‌. پس‌ با قرار قبلى‌ در ساعت‌ معينى‌ به‌ قصر حمله‌ بردند و او را کشتند و با هم‌قرار گذاشتند صبح‌ روز ديگر جايى‌ جمع‌شوند و هرکه‌ اسبش‌ زودتر از اسب‌ ديگران‌ شيهه‌کشيد پادشاه‌ شود. مهتر داريوش ‌ زرنگى‌ کرد و شب‌ قبل‌ در محل‌ موعود وسائل‌ معارفه‌ى‌اسب‌ داريوش‌ و ماديانى‌ را فراهم‌آورد، و روز بعد، اسب‌ داريوش ‌ به‌مجرد رسيدن‌ بدان‌محل‌ به‌ ياد کامکارى‌ شب‌ پيش‌ شيهه‌کشيد و به‌ همت‌ آن‌ چارپاى‌ حَشَرى‌، سلطنت‌ (که‌ صدالبته‌ وديعه‌اى‌ الهى‌ است‌) به‌ داريوش ‌ تعلق‌گرفت‌.»

خوب‌، تاريخ‌ اين‌جور مى‌گويد. اما اين‌ تاريخ‌ ساخت‌گى‌ است‌، فريب‌ و دروغ‌ شاخ‌دار است‌، تحريف‌ ريشخندآميز حقيقت‌ است‌. پس‌ ببينيم‌ حقيقت‌ واقع‌ چه‌ بوده‌. نخست‌ بگويم‌ که‌: چه‌ لازم‌ بود که‌ داريوش ‌ و هم‌دستانش‌ کمبوجيه ‌ را بکشند؟

۱. جنون‌ کمبوجيه ‌ به‌حدى‌ رسيده‌ بود که‌ ديگر مى‌بايست‌ درباره‌اش‌ فکرى‌ اساسى‌ کنند.

۲.تنها با سر به‌ نيست‌ کردن‌ کمبوجيه‌ بود که‌ مى‌توانستند قتل‌ برديا را به‌ گردن‌ او بيندازند و خود از قرارگرفتن‌ درمعرض‌ اين‌ اتهام‌ بگريزند.

۳. چنان‌که‌ خواهيم‌ ديد با کشتن‌ کمبوجيه ‌ قتل‌ برديا بى‌دردسرتر مى‌شد.

ديگر بگويم‌ که‌: چرا پس‌ از کشتن‌ برديا پاى‌ گئومات ‌ دروغين‌ را به‌ميان‌ کشيدند؟

۱. چون پس‌ از کمبوجيه ‌ سلطنت‌ حقاً به‌ برديا مى‌رسيد، و آنان‌ اولا مخالف‌ سرسخت‌ اعمال‌ و اقدامات‌ او بودند و درثانى‌ با قتل‌ برديا متهم‌ به‌ شاه‌کشى‌ مى‌شدند که‌ عواقبش‌ روشن‌بود. اين‌ بود که‌ برديا را به‌نام‌ گئومات ‌ کشتند.

۲. نفوذ اجتماعى‌ برديا بيش‌ از آن‌ بوده‌ که‌ توده‌هاى‌ مردم‌ قتلش‌ را برتابند. بررسى‌ واقعيت‌ ماجرا بهتر مى‌تواند اين‌ نکات‌ را روشن‌کند:

ما براى‌ پى‌ بردن‌ به‌ واقعيت‌ امر يک‌ سند معتبر تاريخى‌ دردست‌ داريم‌. اين‌ سند عبارت‌است‌ از کتيبه‌ى‌ بيستون‌ که‌ بعدها به‌ فرمان‌ همين‌ داريوش‌ بر سنگ‌ کنده‌ شده‌، گيرم‌ از آن‌جا که‌ معمولا دروغ‌گو کم‌ حافظه‌ مى‌شود همان‌ چيزهايى‌ که‌ براى‌ تحريف‌ تاريخ‌ بر اين‌ کتيبه‌ نقرشده‌ است‌ مشت‌ اين‌ شيادى‌ تاريخى‌ را بازمى‌کند. من‌ عجالتاً يکى‌ از جمله‌هاى‌ اين‌ کتيبه‌ را براى‌ شما مى‌خوانم‌:

«من‌، داريوش ‌، مرتع‌ها و کشتزارها و اموال‌ منقول‌ و بردگان‌ را به‌ مردم‌ سلحشوربازگرداندم‌... من‌ در پارس‌ و ماد و ديگر سرزمين‌ها آن‌چه‌ را که‌ گرفته‌ شده‌ بود،باز پس‌ گرفتم‌.»

عجبا، آقاى‌ داريوش ‌ ، اين‌ مردم‌ سلحشور که‌ در کتيبه‌اى‌ به‌شان‌ اشاره‌ کرده‌اى‌ غير از همان‌ سران‌ و سرداران‌ ارتشند که‌ از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند؟ ـ کسى‌ مرتع‌ها و کشتزارها و اموال‌ منقول‌ و بردگان‌ آن‌ها را از دست‌شان‌ گرفته‌بود که‌ تو دوباره‌ به‌ آن‌ها بازگرداندى‌؟

کليد مسأله‌ در همين‌جا است‌. حقيقت‌ اين‌ است‌ که‌ اصلا گئوماته ‌ نامى‌ در ميان‌ نبود و آن‌که‌ به‌ دست‌ داريوش ‌ و هم‌پالکى‌هايش‌ به‌ قتل‌ رسيده‌، خود برديا بوده‌ است‌. ــ برديا از غيبت‌ کمبوجيه ‌ و اشراف‌ توطئه‌چى‌ دربارى‌ استفاده‌ مى‌کند و قدرت‌ را به‌ دست‌ مى‌گيرد و بى‌درنگ‌ دست‌ به‌ دگرگون‌ کردن‌ ساختار جامعه‌ مى‌زند ــ دگرگونى‌هايى‌ تا حد انقلاب‌. آن‌چنان‌ که‌ از نوشته‌ى‌ هرودوت ‌ برمى‌آيد، درمدت‌ هفت‌ تا هشت‌ ماه‌ سلطنت‌ خود، کارهاى‌ نيک‌ فراوان‌ انجام‌ مى‌دهد به‌طورى‌که‌ در سراسر آسياى‌ صغير مرگش‌ فاجعه‌ى‌ ملى‌ شمرده‌مى‌شود و برايش‌ عزاى‌ عمومى‌ اعلام‌ مى‌کنند. هرودوت ‌ در فهرست‌ اقدامات‌ او معافيت‌ مردم‌ از خدمت‌ اجبارى‌ نظامى‌ و بخشش‌ سه‌ سال‌ ماليات‌ را نام‌ برده‌ است‌ اما کتيبه‌ى‌ بيستون‌ که‌ به‌فرمان‌ داريوش ‌ نقر شده‌ نشان‌ مى‌دهد که‌ موضوع‌ بسيار عميق‌تر از اين‌ حرف‌ها بوده‌:

سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون‌ از مرتع‌ها و زمين‌هاى‌ کشاورزى‌ و اموال‌ منقول‌ نام‌ مى‌برد که‌ داريوش ‌ آن‌ها را به‌ اشراف‌ و مردم‌ سلحشور(يعنى‌ سران‌ ارتش‌) بازگردانده‌. ـ معلوم‌مى‌شود برديا اموال‌ منقول‌ و غيرمنقول‌ خانواده‌هاى‌ اشرافى‌ را مصادره‌ کرده‌ به‌ دهقانان‌ و کشاورزان‌ بخشيده‌ بوده‌.

سنگ‌نبشته‌ سخن‌ از بردگانى‌ به‌ميان‌آورده‌ که‌ داريوش ‌ آن‌ها را به‌ مردم‌ سلحشور برگردانده‌. ـ معلوم‌مى‌شود که‌ برديا برده‌دارى‌ يا حداقل‌ کار برده‌وار را يکسره‌ ملغى‌ کرده‌ بوده‌.

يک‌ مورخ‌ روشن‌بين‌ در رساله‌ى‌ خود نوشته‌ است‌: «در اين‌ جريان‌ کار به‌مصادره‌ى‌ اموال‌ و مراتع‌ و سوزاندن‌ معابد و بخشودن‌ ماليات‌ها و الغاى‌ بيگارى‌(کاربرده‌وار) کشيد (و همه‌ى‌ اين‌ها، دست‌کم‌) نشانه‌ى‌ وجود بحران‌ در روابط‌ اجتماعى‌اقتصادى‌ جامعه‌ى‌ هخامنشى‌ است‌. »

دياکونف ‌ نيز مى‌نويسد: «پس‌ از پايان‌ کار گئوماتا (و به‌ عقيده‌ى‌ من‌ شخص‌ برديا )داريوش ‌ با قيام‌ها و مخالفت‌هاى‌ زيادى‌ روبه‌رو شد. هدف‌ اين‌ قيام‌ها، احياى‌ نظامات‌ زمان‌برديا بود که‌ داريوش‌ همه‌ را ملغى‌کرده‌بود. و دست‌کم‌ سه‌ تا از اين‌ قيام‌ها به‌صورت‌ يک‌نهضت‌ خلق‌ به‌ تمام‌ معنى‌ درآمد. اين‌ سه‌ عبارت‌ بودند از قيام‌ فرادا، قيام‌ فَرَوَرتيش‌فرائورت ‌، و قيام‌ وَهيزداتَه‌ى‌ پارسى ‌. داريوش ‌ در برابر اين‌ قيام‌ها روشى‌ سخت‌ و خونين‌پيش‌ گرفت‌، چنان‌که‌ در بابل‌ مثلا به‌ يک‌ آن‌، سه‌ هزار تن‌ از رهبران‌ و سرکردگان‌ جنبش‌ رابه‌دارآويخت‌.»

ببينيد خود داريوش ‌ در سنگ‌نبشته‌ى‌ کذايى‌ درباره‌ى‌ پايان‌ کار فرورتيش ‌ چه‌ مى‌گويد:

«او را زنجيرکرده‌ پيش‌ من‌ آوردند. من‌ به‌ دست‌ خويش‌ گوش‌ها و بينى‌ او را بريدم‌ وچشمانش‌ را از کاسه‌ برآوردم‌. او را همچنان‌ در غل‌ و زنجير در دربار من‌ برپا نگهداشتند و؛مردم‌ سلحشور همگى‌ او را ديدند. پس‌ از آن‌ فرمان‌ دادم‌ تا او را در اکباتانه‌ بر نيزه‌ نشاندند.نيز مردانى‌ را که‌ هواخواه‌ او بودند در اکباتانه‌ در درون‌ دژ بر دار آويختم‌.»

اصولا خود اين‌ انتقام‌جويى‌ ديوانه‌وار و درنده‌خويى‌ باورنکردنى‌ به‌ قدر کافى‌ لو دهنده‌ هس‌ت‌. به‌خوبى‌ مى‌تواند از عمق‌ و گسترش‌ نهضت‌ فرورتيش‌ خبر دهد. واژگونه‌ نشان‌ دادن‌ تاريخ‌ سابقه‌ى‌ بسيار دارد. ماجراى‌ انوشيروان ‌ را همه‌ مى‌دانند و مکررنمى‌کنم‌. اين‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد. نوشته‌اند که‌ تنها در يک‌ روز به‌ قولى‌ يک‌صد و سى‌هزار مزدکى‌ را در سراسر کشور به‌ تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه‌ در چاله‌هاى‌ آهک‌ کاشتند. اين‌ عمل‌ چنان‌ نفرتى‌ به‌وجود آورد که‌ دستگاه‌ تبليغاتى‌ رژيم‌ براى‌ زدودن‌ آثار آن‌ به‌ کار افتاد تا با نمايشات‌ خر رنگ‌ کنى‌ از قبيل‌ زنجير عدل‌ و غيره‌ و غيره‌ از آن‌ ديو خون‌خوار فرشته‌اى‌ بسازند. و ساختند هم‌. و چنان‌ ساختند که‌ توانستند شايد براى‌ هميشه‌ تاريخ‌ را فريب‌ بدهند، چنان‌ که‌ امروز هم‌ وقتى‌ نام‌ انوشيروان ‌ را مى‌شنويم‌ خواه‌ و ناخواه‌ کلمه‌ى‌ عادل‌ به‌ ذهن‌ ما متبادرمى‌شود.

 

زنده‌ است‌ نام‌ فرخ‌ نوشيروان ‌ به‌ عدل

‌گرچه‌ بسى‌ گذشت‌ که‌ نوشيروان ‌ نماند.

 

 

بيچاره‌ سعدى ‌ !

بارى‌، اين‌ ماجراى‌ داريوش ‌ و برديا را داشته‌ باشيد تا به‌اش‌ برگرديم‌.

حالا ببينيم‌ قضيه‌ى‌ ضحاک‌ چيست‌:

آقاى‌ حصورى‌، يکى‌ از دوستان‌ من‌ که‌ محققى‌ گران‌مايه‌ است‌ در مقاله‌اى‌ راجع‌ به‌ اسطوره‌ى ‌ ضحاک‌ مى‌نويسد: جمشيد جامعه‌ را به‌ طبقات‌ تقسيم‌ کرد: طبقه‌ى‌ روحانى‌، طبقه‌ى‌ نجبا، طبقه‌ى‌ سپاهى‌، طبقه‌ى‌ پيشه‌ور و کشاورز و غيره‌... بعد ضحاک ‌ مى‌آيد روى‌ کار. بعد از ضحاک‌، فريدون ‌ که‌ با قيام‌ کاوه ‌ ى‌ آهنگر به‌ سلطنت‌ دست‌ پيدا مى‌کند، مى‌بينيم‌ اولين‌ کارى‌ که‌ انجام‌ مى‌دهد بازگرداندن‌ جامعه‌ است‌ به‌ همان‌ طبقات‌ دوره‌ى‌ جمشيد . به‌قول‌ فردوسى ‌ ، فريدون ‌ به‌مجرد رسيدن‌ به‌ سلطنت‌ جارچى‌ در شهرها مى‌اندازد که‌:

سپاهى‌ نبايد که‌ با پيشه‌ور به‌ يک‌ روى‌ جويند هر دو هنر

يکى‌ کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است‌ کار

چو اين‌ کار آن‌ جويد آن‌کار اين ‌پر آشوب‌ گردد سراسر زمين‌!

 

اين‌ به‌ ما نشان‌مى‌دهد که‌ ضحاک ‌ در دوره‌ى‌ سلطنت‌ خودش‌ که‌ درست‌ وسط‌ دوره‌هاى‌ سلطنت‌ جمشيد و فريدون ‌ قرار داشته‌، طبقات‌ را در جامعه‌ به‌ هم‌ ريخته‌؛ بوده‌. البته‌ ما از تقسيم‌بندى‌ طبقاتى‌ جامعه‌ در دو و سه‌ هزار سال‌ پيش‌ چيزهايى‌ مى‌دانيم‌. اين‌ طبقه‌بندى‌ نه‌ فقط‌ از مختصات‌ جامعه‌ى‌ ايرانى‌ کهن‌ بوده‌$ اوستاى‌ جديد هم‌ که‌ متنش‌ در دست‌ است‌ وجود اين‌ طبقات‌ را تأييد مى‌کند.

پيداست‌ که‌ اسطوره‌ى‌ ضحاک‌، بدين‌ صورتى‌ که‌ به‌ ما رسيده‌، پرداخته‌ى‌ ذهن‌ مردمى‌ است‌ که‌ تشکيل‌ مى‌دهند چرا بايد آرزو کنند فريدونى‌ بيايد و بار ديگر آن‌ها را به‌ اعماق‌ براند، يا چرا بايد از بازگشت‌ نظام‌ طبقاتى‌ قند تو دل‌شان‌ آب‌ بشود؟

پس‌ از دو حال‌ خارج‌ نيست‌: يا پردازندگان‌ اسطوره‌ کسانى‌ از طبقه‌ى‌ مرفه‌ بوده‌اند (که‌ اين‌ بسيار بعيد به‌نظرمى‌رسد)، يا ضبط‌ کننده‌ى‌ اسطوره‌(خواه‌ فردوسى ‌ ، خواه‌ مصنف‌ خداينامک ‌ که‌ مأخذ شاهنامه ‌ بوده‌) کلک‌زده‌ اسطوره‌يى‌ را که‌ بازگو کننده‌ى‌ آرزوهاى‌ طبقات‌ محروم‌بوده‌ به‌صورتى‌که‌ در شاهنامه ‌ مى‌بينيم‌ درآورده‌ و ازاين‌طريق‌، صادقانه‌ از منافع‌ خود و طبقه‌اش‌ طرفدارى‌کرده‌. طبيعى‌است‌ که‌ درنظر فردى‌ برخوردار از منافع‌ نظام‌ طبقاتى‌، ضحاک ‌ بايد محکوم‌ بشود و رسالت‌ انقلابى‌ کاوه‌ى‌ پيشه‌ورِ بدبخت‌ِ فاقد حقوق‌ اجتماعى‌ بايد در آستانه‌ى‌ پيروزى‌ به‌ آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ براى‌ تحميق‌ توده‌ها، به‌ نشان‌ پيوستگى‌ خلل‌ناپذير شاه‌ و مردم‌ به‌صورت‌ درفش‌ سلطنتى‌ درآيد و فريدون ‌ که‌ بازگرداننده‌ى‌ جامعه‌ به‌ نظام‌ پيشين است‌ و طبقات‌ را از آميختگى‌ با يکديگر بازمى‌دارد بايد مورد احترام‌ و تکريم‌ قراربگيرد.

حضرت‌ فردوسى ‌ در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چيزى‌ بر زبان‌ نياورده‌ به‌ همين‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پيشاپيش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ اين‌که‌ موضوع‌ را بگويد و حرف‌ دلش‌ را رو دايره‌ بريزد حق‌ ضحاک ‌ بينوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌. دو تا مار روى‌ شانه‌هايش‌ رويانده‌ که‌ ناچار است‌ براى‌ آرام‌ کردن‌شان‌ مغز سر انسان‌ بر آن‌ها ضماد کند. حالا شما برويد درباره‌ى‌ اين‌ گرفتارى‌ مسخره‌ از فردوسى ‌ بپرسيد، چرا مى‌بايست‌ براى‌ تهيه‌ى‌ اين‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان‌ استفاده‌ نمى‌کردند؟ به‌ هر حال‌ براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ مغز سر آدم‌ زنده‌ هم‌ اول‌ بايد او را بکشند، مگر نه‌؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر. شما اگر فقط‌ به‌ خواندن‌ بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ شاهنامه ‌ اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى‌ از اصل‌ قضيه‌ دستگيرتان‌ نمى‌شود، همين‌قدر مى‌بينيد بابايى‌ آمده‌ به‌ تخت‌ نشسته‌ که‌ مارهايى‌ روى‌ شانه‌هايش‌ است‌ و چون‌ ناچار است‌ از مغز سر جوانان‌ به‌ آن‌ها خوراک‌ بدهد تا راحتش‌ بگذارند مردم‌ به‌ ستوه‌ مى‌آيند و انقلاب‌ مى‌کنند و دمار از روزگارش‌ برمى‌آورند و فريدون ‌ را به‌ تخت ‌ مى‌نشانند، و قهرمان‌ اصلى‌ انقلاب‌ هم‌ آهنگرى‌ است‌ که‌ چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ را توک‌ چوب‌ مى‌کند. البته‌ فکر نکنيد فردوسى ‌ عليه‌الرحمه‌ نمى‌دانسته‌ براى‌ انقلاب‌ کردن‌ لازم‌ نيست‌ حتماً يکى‌ چيزى‌ را توک‌ِ چوب‌ کند؛ منتها اين‌ چرم‌پاره‌؛ را براى‌ بعد که‌ بايد به‌ نشانه‌ى‌ همبستگى‌ِ طبقاتى‌ِ غارت‌کنندگان‌ و غارت‌شوندگان‌ درفش‌ کاويانى‌ علم‌ بشود لازم‌دارد!

اما وقتى‌ به‌ بخش‌ پادشاهى‌ فريدون ‌ رسيديد، آن‌هم‌ به‌ شرطى‌ که‌ سرسرى‌ از روى‌ مطلب‌ نگذريد، تازه‌ شست‌تان‌ خبردارمى‌شود که‌ اول‌ مارهاى‌ روى‌ شانه‌ى‌ ضحاک ‌ بيچاره‌ بهانه‌ بوده‌ و چيزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانياً با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌!

اين‌ نکته‌ را کنارمى‌گذاريم‌ که‌ قيام‌ مردم‌ بر عليه‌ ضحاک ‌ عملا قيام‌ توده‌هاى‌ آزاد شده‌ از قيد و بندهاى‌ جامعه‌ى‌ اشرافى‌ است‌ برضد منافع‌ خويش‌ و درحقيقت‌ کودتايى‌ است‌ که‌ اشراف‌ خلع‌ يد شده‌ به‌ راه‌ انداخته‌اند ازطريق‌ تحريک‌ اجامر و اوباش‌ برعليه‌ ضحاک ‌ که‌ آن‌ها را خاکسترنشين‌ کرده‌. سؤال‌ اين‌ است‌ که‌ خوب‌، پس‌ از پيروزى‌ قيام‌، چرا سلطنت‌ به‌ فريدون ‌ تفويض‌ مى‌شود؟ـ فقط‌ به‌ يک‌ دليل‌:

فريدون ‌ از خانواده‌ى‌ سلطنتى‌ است‌ و به‌قول‌ فردوسى‌ فَرّ شاهنشهى‌ دارد، يعنى‌ خون‌ سلطنتى‌ (که‌ اين‌ بنده‌ مطلقاً از فرمول‌ شيميايى‌ چنين‌ خونى‌ اطلاع‌ ندارد) تو رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌! اين‌ به‌ اصطلاح‌ فرّ شاهنشهى‌ موضوعى‌ است‌ که‌ فردوسى ‌ مدام‌ رويش‌ تکيه‌ مى‌کند. تعصب‌ او در اين‌ عقيده‌ که‌ مردم‌ عادى‌ شايسته‌ى‌ رسيدن‌ به‌ مقام‌ رهبرى‌ جامعه‌ نيستند شايد از داستان‌ انوشيروان ‌ بهتر آشکارباشد:

قباد هنگام‌ عبور از اصفهان‌ شبى‌ را با دختر دهقانى‌ به‌ سر مى‌برد و سال‌ها بعد خبر پيدا مى‌کند که‌ هم‌خوابه‌ى‌ يک‌شبه‌ى‌ شاهنشاه‌ برايش‌ يک‌ پسر کاکل‌ زرى‌ به‌ دنيا آورده‌ که‌ بعدها انوشيروان ‌ نام‌ مى‌گيرد و به‌ سلطنت‌ مى‌رسد. خوب‌، اين‌ که‌ نمى‌شود. مگر ممکن‌است‌ يک‌ چنان‌ پادشاه‌ جَمْجاهى‌ همين‌جورى‌ از يک‌ زن‌ هشت‌ من‌ نُه‌ شاهى‌ طبقه‌ى‌ بقال‌ چغال‌ به‌ دنيا آمده‌ باشد؟ اين‌ است‌ که‌ قبلا به‌ترتيبى‌ نژاد دختر مورد تحقيق‌ قرار مى‌گيرد و بى‌درنگ‌ کاشف‌ به‌عمل‌ مى‌آيد که‌ نخير، هيچ‌ جاى‌ نگرانى‌ نيست‌، دختره‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌ جمشيد است‌ و خون‌ شاهان‌ در رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌!

درميان‌ همه‌ى‌ تاجداران‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، ضحاک ‌ تنها کسى‌ است‌ که‌ نمى‌تواند بگويد:

منـم‌ شـاه‌ با فـره‌ى‌ ايـزدى ‌ هَمَم‌ شهريارى‌، هَمَم‌ موبدى

و اين‌ خود ثابت‌ مى‌کند که‌ ضحاک ‌ از دودمان‌ شاهى‌ و حتا اشراف‌ دربارى‌ نيست‌ بلکه‌ فردى‌ است‌ عادى‌ که‌ از ميان‌ توده‌ى‌ مردم‌ برخاسته‌.

آقاى‌ حصورى ‌ بسيار دقيق‌ به‌ اين‌ نکته‌ اشاره‌مى‌کند. مى‌گويد: «از آنجا که‌ اين‌دوره‌ به‌کلى‌ از جنبه‌هاى‌ الهى‌ که‌ به‌ دوره‌هاى‌ ديگر داده‌اند، جداست‌ بايد پذيرفت‌که‌ دوره‌اى‌ انسانى‌ است‌...اين‌ ضحاک‌ در نظر پردازنده‌ى‌ اسطوره‌ چنان‌ ناپاک‌ جلوه‌کرده‌ است‌ که‌ ديگر به‌ لقب‌ ايرانى‌ آژى‌دهاک ‌ (يا اژدها) و به‌ اسم‌ ايرانيش‌بيوَراَسپ ‌ توجهى‌ نکرده‌ او را يکباره‌ غيرايرانى‌ و به‌خصوص‌ تازى‌ خوانده‌ و به‌خيال‌خود اين‌ ننگ‌ را از دامن‌ ايرانيان‌ سترده‌است‌ که‌ خدا نخواسته‌ يکى‌ از آن‌ها بر عليه‌امر مقدسى‌ چون‌ نظام‌ طبقاتى‌ قد علم‌ کند!»

وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاريخ‌ بگيريم‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ مى‌رسيم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داريوش ‌ از برديا ساخته‌ بود. اگر شما به‌ آن‌چه‌ ابوريحان‌ بيرونى ‌ درباره‌ى‌ ضحاک‌ نوشته‌ نگاه‌ کنيد از شباهت‌ مطالب‌ او با مطالب‌ سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون حيرت‌ مى‌کنيد. يک‌ نکته‌ى‌ بسيار بسيار مهم‌ متن‌ ابوريحان ‌ اصطلاح‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» است‌ در دوره‌ى‌ ضحاک ‌ ، و اين‌ دقيقاً همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ به‌ مزدک‌ بامدادان ‌ نيز وارد آورده‌اند. توجه‌ کنيد به‌ نزديک‌شدن‌ معتقدات‌ مزدکى‌ و ضحاکى‌! ـ مزدک ‌ هرگونه‌ مالکيت‌ خصوصى‌ بيش‌ از حد نياز را طرد و مالکيت‌ اشتراکى‌ را تبليغ‌ مى‌کرد. براى‌ اشراف‌، زنان‌ درشمار اموال‌ خصوصى‌ بودند نه‌ به‌ معنى‌ نيمى‌ از جامعه‌ى‌ انسانى‌. اين‌ بود که‌ درکمال‌ حرام‌زادگى‌ حکم‌ مزدک ‌ را تعميم‌ دادند و او را متهم‌ کردند که‌ زنان‌ را نيز در تعلق‌ تمامى‌ مردان‌ خواسته‌ است‌. آن‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» که‌ بيرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئين‌ مزدک‌ نيز بسته‌ شد، زيرا کدخدايى‌ به‌ معنى‌ دامادى‌ و شوهرى‌ است‌، مقابل‌ کدبانويى‌.

حالا ديگر بماند که‌ بيرونى ‌ راجع‌ به‌ دوره‌اى‌ اظهارات‌ تاريخى‌ مى‌کند که‌ اسطوره‌ است‌ و لزوماً صورت‌ تاريخ‌ ندارد! آقاى‌ حصورى ‌ مقاله‌اش‌ را با اين‌ جمله‌ ادامه‌ مى‌دهد:

«احقاق‌ حق‌ ضحاک ‌ که‌ به‌ گناه‌ حفظ‌ منافع‌ مردم‌ ماردوش‌ و جادو از آب‌ درآمده‌ نبايدما را از دنبال‌کردن‌ داستان‌ جمشيد باز دارد: مى‌بينيم‌ که‌ فريدون‌ دوباره‌ قالب‌ قديمى‌ شاهان‌کهن‌ ايرانى‌ را پيدا مى‌کند و به‌تلاطم‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ خاتمه‌ مى‌دهد و جامعه‌ را به‌ همان‌راهى‌ مى‌برد که‌ جمشيد مى‌برد.»

 

مى‌بينيد دوستان‌ که‌ حکومت‌ ضحاک ‌ ِ افسانه‌اى‌ يا بردياى‌ تاريخى‌ را ما به‌ غلط‌، به‌ اشتباه‌، مظهرى‌ از حاکميت‌ استبدادى‌ و خودکامگى‌ و ظلم‌ و جور و بى‌داد فردى‌ تلقى‌ کرده‌ايم‌. به‌عبارت‌ ديگر شايد تنها شخصيت‌ باستانى‌ خود را که‌ کارنامه‌اش‌ به‌ شهادت‌ کتيبه‌ى‌ بيستون‌ و حتا مدارکى‌ که‌ از خود شاهنامه ‌ استخراج‌ مى‌توان‌؛ کرد، سرشار از اقدامات‌ انقلابى‌ توده‌يى‌ است‌ بر اثر تبليغات‌ سويى‌ که‌ فردوسى‌ براساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود براى‌ کرده‌ به‌ بدترين‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنيم‌ و آن‌گاه‌ کاوه‌ را مظهر انقلاب‌ توده‌اى‌ به‌حساب‌ مى‌آوريم‌ در حالى‌ که‌ کاوه ‌ در تحليل‌ نهايى‌ عنصرى‌ ضدمردمى‌ است‌.

به‌ اين‌ ترتيب‌ پذيرفت‌ن‌ دربست‌ سخنى‌ که‌ فردوسى ‌ از سر گريزى‌ عنوان‌ کرده‌ به‌صورت‌ يک‌ آيه‌ى‌ مُنْزَل‌، گناه‌ بى‌دقتى‌ ماست‌ نه‌ گناه‌ او که‌ منافع‌ طبقاتى‌ يا معتقدات‌ خودش‌ را در نظر داشته‌.

سياست‌ رژيم‌ها در جهان‌ سوم‌، ارتجاعى‌ و استثمارى‌ است‌. هر رژيم‌ با بلندگوهاى‌ تبليغاتيش‌ از يک‌سو فقط‌ آن‌چه‌ را که‌ خود مى‌خواهد يا به‌سود خود مى‌بيند، تبليغ‌ مى‌کند و از سوى‌ ديگر با سانسور و اختناق‌ از انتشار هر فکر و انديشه‌يى‌ که‌ با سياست‌ نفع‌پرستانه‌ى‌ خود درتضاد ببيند مانع‌ مى‌شود. مى‌بينيد که‌ تاکنون‌ هيچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ـ حدود هزارسال‌ پيش‌ از اين‌ ـ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ايران‌ عربزده‌ى‌ خليفه‌زده‌ى‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغيب‌ مى‌کرده‌، امروز بايد با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌.

بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ از شاهنامه ‌ به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى‌مى‌کند. خوب‌، اگر جز اين‌ بود که‌ از ابتداى‌ تأسيس‌ راديو در ايران‌ هرروز صبح‌ به‌ ضرب‌ دمبک‌ زورخانه‌ توى‌ اعصاب‌ مردم‌ فرويش‌ نمى‌کردند. آخر امروزه‌ روز فرّ شاهنشهى‌ چه‌ صيغه‌اى‌ است‌؟ و تازه‌ به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟

در ايران‌ اگر شما برمى‌داشتيد کتاب‌ يا مقاله‌ يا رساله‌يى‌ تأليف‌ مى‌کرديد و در آن‌ مى‌نوشتيد که‌ در شاهنامه ‌ فقط‌ ضحاک ‌ است‌ که‌ فرّ شاهنشهى‌ ندارد پس‌ از توده‌ى‌ مردم‌ برخاسته‌؛ و اين‌ آدم‌ به‌ فلان‌ و به‌ همان‌ دليل‌ محدوديت‌هاى‌ اجتماعى‌ را از ميان‌ برداشته‌ و دست‌ به‌ اصلاحات‌ عميق‌ اجتماعى‌ زده‌، پس‌ حکومتش‌ به‌خلاف‌ نظر فردوسى ‌ حکومت‌ انصاف‌ و خرد بوده‌؛ و کاوه ‌ نامى‌ بر او قيام‌ کرده‌ اما يکى‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌ جمشيد را به‌جاى‌ او نشانده‌ پس‌ درواقع‌ آن‌ چه‌ به‌ قيام‌ کاوه ‌ تعبير مى‌شود، کودتايى‌ ضدانقلابى‌ براى‌ بازگرداندن‌ اوضاع‌ به‌روال‌ استثمارى‌ گذشته‌ بوده‌، اگر چوب‌ به‌ آستين‌تان‌ نمى‌کردند، اين‌قدر هست‌ که‌ دست‌کم‌ به‌ ماحصل‌ تتبعات‌ شما دراين‌زمينه‌ اجازه‌ى‌ انتشار نمى‌دادند و اگر هم‌ به‌نحوى‌ از دست‌شان‌ در مى‌رفت‌، به‌هزار وسيله‌ مى‌کوبيدندتان‌. چنان‌که‌ بر سر برداشت‌هاى‌ من‌ از حافظ ‌ ، استادان‌ شاخ‌ پشمى‌ فرهنگستانى‌ رژيم‌ درکمال‌ وقاحت‌؛ رأى‌ صادرفرمودند که‌ مرا بايد به‌محاکمه‌ کشيد، و بعد هم‌ که‌ اوضاع‌ عوض‌ شد به‌کلى‌ جلو انتشارش‌ را گرفتند.

خوب‌. پس‌ حقايق‌ و واقعيات‌ وجود دارند و آن‌جا هستند:

توى‌ شاهنامه ‌ ، توى‌ سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون‌، توى‌ ديوان‌ حافظ ‌ ، توى‌ کتاب‌هايى‌ که‌ خواندن‌شان‌ را کفر و الحاد به‌ قلم‌ داده‌اند، توى‌ فيلمى‌ که‌ سانسور اجازه‌ى‌ ديدنش‌ را نمى‌دهد و توى‌ هرچيزى‌ که‌ دولت‌ها و سانسورشان‌ به‌ نام‌ اخلاق‌، به‌ نام‌ بدآموزى‌، به‌ نام‌ پيش‌گيرى‌ از تخريب‌ انديشه و به‌ هزار نام‌ و هزار بهانه‌ى‌ ديگر سعى‌مى‌کنند توده‌ى‌ مردم‌ را از مواجهه‌ با آن‌ مانع‌ شوند. در هر گوشه‌ى‌ دنيا، هر رژيم‌ حاکمى‌ که‌ چيزى‌ را ممنوع‌الانتشار به‌ قلم‌ داد، من‌ به‌ خودم‌ حق‌ مى‌دهم‌ که‌ فکر کنم‌ در کار آن‌ رژيم‌ کلکى‌ هست‌ و چيزى‌ را مى‌خواهد از من‌ پنهان‌ کند.

پاره‌يى‌ از نظام‌ها اعمال‌ سانسور را با اين‌ عبارت‌ توجيه‌ مى‌کنند که‌:«ما نمى‌گذاريم‌ ميکرب‌ وارد بدن‌مان‌ بشود و سلامت‌ فکرى‌ ما و مردم‌ را مختل‌کند.» ـ آن‌ها خودشان‌ هم‌ مى‌دانند که‌ مهمل‌ مى‌گويند. سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ فقط‌ در برخورد با انديشه‌ى‌ مخالف‌ محفوظ‌ مى‌ماند. تو فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانى‌ بدانى‌ درست‌ مى‌انديشى‌ که‌ من‌ منطقت‌ را با انديشه‌ى‌ نادرستى‌ تحريک‌ کنم‌. من‌ فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانم‌ عقيده‌ى‌ سخيفم‌ را اصلاح‌ کنم‌ که‌ تو اجازه‌ى‌ سخن‌ گفتن‌ داشته‌ باشى‌. حرف‌ مزخرف‌ خريدار ندارد، پس‌ تو که‌ پوزه‌بند به‌ دهان‌ من‌ مى‌زنى‌ از درستى‌ انديشه‌ى‌ من‌، از نفوذ انديشه‌ى‌ من‌ مى‌ترسى‌. مردم‌ را فريب‌ داده‌اى‌ و نمى‌خواهى‌ فريبت‌ آشکارشود. نگران‌ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ هستيد؟ پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادش‌ مى‌شويد؟ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ تنها در گرو همين‌ واکسيناسيون‌ بر ضد خرافات‌ و جاهليت‌ است‌ که‌ عوارضش‌ درست‌ با نخستين‌ تب‌ تعصب‌ آشکار مى‌شود.

براى‌ سلامت‌ عقل‌ فقط‌ آزادى‌ انديشه‌ لازم‌ است‌. آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زيان‌ مى‌بينند جلو انديشه‌هاى‌ روشنگر ديوارمى‌کشند و مى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ احکام‌ فريب‌کارانه‌ى‌ بسته‌بندى‌ شده‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن‌ بحث‌انگيزى‌ بپذيرند و انديشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برايشان‌ مفيد تشخيص‌ داده‌ شده‌ زيرسازى‌ کنند.

توده‌يى‌ که‌ بدين‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقايق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خويش‌ و پيداکردن‌ شعور و حتا براى‌ توجه‌ يافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعاليت‌ فکرى‌ انديش‌مندان‌ جامعه‌ى‌ خويش‌ است‌. زيرا کشف‌ حقيقتى‌ که‌ اين‌ چنين‌ در اعماق‌ فريب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد رياضتى‌ عاشقانه‌ مى‌طلبد و به‌طور قطع‌ مى‌بايد با آزادانديشى‌؛ و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتيبانى‌ بشود که‌ اين‌ هم‌ ناگزير درخصلت‌ توده‌ى‌ گرفتار چنان‌ شرايطى‌ نخواهد بود.

اين‌ ماجراى‌ ضحاک ‌ يا برديا يک‌ نمونه‌ بود براى‌ نشان‌دادن‌ اين‌ اصل‌ که‌ حقيقت‌ چه‌قدر آسيب‌پذير است‌، و درعين‌حال‌، زدودن‌ غبار فريب‌ از رخساره‌ى‌ حقيقت‌ چه‌قدر مشکل‌ است‌. چه‌بسا در همين‌ تالار کسانى‌ باشند با چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ فردوسى ‌ ، که‌ مايل‌ باشند به‌ دليل‌ اين‌ حرف‌ها خرخره‌ى‌ مرا بجوند و زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بيرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ هزار ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشيدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ غير مقدور است‌.

پيشينيان‌ ما گفته‌اند«آفتاب‌ زير ابر نمى‌ماند و حقيقت‌ سرانجام‌ روزى‌ گفته‌ خواهد شد.» اين‌ حکم‌ شايد روزگارى‌ قابليت‌ قبول‌ داشته‌ و پذيرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچک‌ترين‌ خطايى مى‌تواند به‌ فاجعه‌يى‌ عظيم‌ مبدل‌ شود، به‌ هيچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نيست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاريم‌ و بنشينيم‌ و صبر پيش‌ گيريم‌ که‌ روزى‌ روزگارى‌ حقيقت‌ با ما بر سر لطف‌ بيايد و گوشه‌ى‌ ابرويى‌ نشان‌مان‌ بدهد.

امروز هر يک‌ از ما که‌ اينجا نشسته‌ايم‌، بايد خود را به‌ چنان‌ دستمايه‌يى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنيم‌ که‌ بتوانيم‌ حقيقت‌ را بو بکشيم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ بيابيم‌.

ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنيم‌ که‌ جهان‌ به‌ اردوگاه‌هاى‌ متعددى‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. در هر اردويى‌ بتى‌ بالا برده‌اند و هر اردويى‌ به‌ پرستش‌ بتى‌ واداشته‌ شده‌. اميدوارم‌ دوستان‌! که‌ نه‌ خودتان‌ را به‌ کوچه‌ى‌ على‌چپ‌ بزنيد، نه‌ سخن‌ مرا به‌ گونه‌يى‌ جز آن‌چه‌ هست‌ تعبير و تفسيرکنيد. اشاره‌ى‌ من‌ مطلقاً به‌ بت‌سازى‌ و بت‌پرستى‌ نوبالغان‌ نيست‌ که‌ مثلا مايکل‌ جکسن ‌ قرتى‌ يا محمدعلى‌ کلى‌، کتک‌خور حرفه‌اى‌ براى‌شان‌ به‌صورت‌ خدا در مى‌آيد. اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بيمارى‌ کودکانه‌تر، اسف‌انگيزتر و بسيار خجلت‌آورتر کيش‌ شخصيت‌ است‌ که‌ اکثر ما گرفتار آنيم‌. مايى‌ که‌ کلى‌ هم‌ ادعامان‌ مى‌شود، افاده‌ها طَبَق‌طَبَق‌، و مثلا خودمان‌ را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکار و انديشه‌هاى‌ متعالى‌ مى‌دانيم‌ که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ بشريت‌ از يوغ‌ بردگى‌ جديد است‌. بله‌، مستقيماً به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کيش‌ شخصيت‌ را مى‌گويم‌. همين‌ بت‌پرستى‌ شرم‌آور عصر جديد را مى‌گويم‌ که‌ مبتلا به‌ همه‌ى‌ ما است‌ و شده‌ است‌ نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ مجموعه‌يى‌ از حسن‌ نيت‌ها تا هر کدام‌ به‌ دست‌ خودمان‌ گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا ببريم‌ و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ کنيم‌. انسان‌ به‌ برگزيدگان‌ بشريت‌ احترام‌ مى‌گذارد و از مشعل‌ انديشه‌هاى‌ آنان‌ روشنايى‌ مى‌گيرد اما درست‌ از آن‌ لحظه‌ که‌ از برگزيدگان‌ زمينى‌ و اجتماعى‌ خود شروع‌ به‌ ساختن‌ بت‌ آسمانى‌ قابل‌ پرستش‌ مى‌کند، نه‌ فقط‌ به‌ آن‌ فرد برگزيده‌ توهين‌ روا؛ مى‌دارد بلکه‌ على‌رغم‌ نيات‌ آن‌ فرد برگزيده‌، برخلاف‌ تعاليم‌ آن‌ آموزگار خردمند که‌ خواسته‌ است‌ او را از اعماق‌ تعصب‌ و نادانى‌ بيرون‌ کشد، بار ديگر به‌ اعماق سياهى‌ و سفاهت‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شود. زيرا شخصيت‌پرستى ‌ لامحاله‌ تعصب‌ خشک‌مغزانه‌ و قضاوت‌ دگماتيک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و اين‌ متأسفانه‌، بيمارى‌ خوف‌انگيزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ى‌ خود مى‌زند.

انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا بايد نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزيدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌: چيزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ يک‌ اعتقاد دربست‌ پيش‌ساخته‌ مى‌پذيرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد. چوبى‌ را نشانش‌ بده‌، بگو تو را اين‌ آفريده‌، بايد روزى‌ سه‌ بار دورش‌ شلنگ‌ تخته‌ بزنى‌ هربار سيزده‌ دفعه‌ بگويى‌ من‌ دوغم‌. کارش‌ تمام‌ است‌. برو چند سال‌ ديگر برگرد به‌اش‌ بگو خانه‌ خراب‌! اين‌ حرکات‌ که‌ مى‌کنى‌ و اين‌ مزخرفاتى‌ که‌ به‌عنوان‌ عبادت‌ بلغور مى‌کنى‌، معنى‌ ندارد! ـ مى‌دانيد چه‌ پيش‌ مى‌آيد؟ ـ مى‌گيرد پاى‌ همان‌ چوبى‌ که‌ مى‌پرستد درازت‌ مى‌کند به‌عنوان‌ کافر حربى‌ سرت‌ را گوش‌ تا گوش‌ مى‌برد! ـ اين‌ را به‌اش‌ مى‌گوييم‌ تعصب‌. حالا بفرماييد به‌ اين‌ بنده‌ى‌ شرمنده‌ بگوييد چرا تعصب‌ نشان‌ دادن‌ آن‌ بابا جاهلانه‌ است‌، تعصب‌ نشان‌ دادن‌ ما که‌ خودمان‌ را صاحب‌ درايت‌ هم‌ فرض‌ مى‌کنيم‌ عاقلانه‌؟

تبليغات‌ رژيم‌ها هم‌ درست‌ از همين‌ خاصيت‌ تعصب‌ورزى‌ توده‌هاست‌ که‌ بهره‌بردارى‌ مى‌کنند. دست‌کم‌ براى‌ ما ايرانى‌ها اين‌ گرفتارى‌ بسيار محسوس‌ است‌.

از نهضت‌ عظيم‌ تصوف‌ که‌ چشم‌ بپوشيم‌ و دلايل‌ نضج‌ و نفوذ آن‌ را استثنا کنيم‌، به‌علل‌ متعددى‌ که‌ يک‌ خفقان‌ سنتى‌ دو هزار و پانصد ساله‌ را بر قلمرو موسوم‌ به‌ ايران‌ تحميل‌ کرده‌ است‌ انديش‌مندان‌ وطن‌ ما ـ که‌ از قضا تعدادشان‌ چندان‌ هم‌ کم‌ نبوده‌ ـ هرگز به‌درستى‌ نتوانسته‌اند پاک‌ و ناپاک‌ و شايست‌ و ناشايست‌ و درست‌ و نادرست‌ افکار و عقايد را چنان‌ که‌ بايد با جامع‌ه‌ در ميان‌ نهند.

توده‌ که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کرد، انديشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پويايى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتيجه‌، تبليغات‌چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر انديشه‌يى‌ را بر زمينه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذيرش‌ کنند. وقتى‌ لقب‌ جبار آدم‌خوارى‌ مثل‌ شاه‌ صفى‌ را بگذارند ظل‌الله، يارويى‌ که‌ همه‌ى‌ فکر و ذکرش‌ اللّه‌ است‌ چه‌ کند؟

نمونه‌ مى‌دهم‌:

يکى‌ از پرشکوه‌ترين‌ مبارزاتى‌ که‌ طى‌ آن‌ ملتى‌ توانسته‌ است‌ تمام‌ فرهنگ‌ خود؛ را به‌ ميدان‌ بياورد و به‌ پشتوانه‌ى‌ آن‌ پوزه‌ى‌ اشغالگران‌ را به‌خاک‌ بمالد نهضت‌ تصوف‌ در ايران‌ بوده‌ است‌.

همه‌ مى‌دانيم‌ که‌ ايرانيان‌ فريب‌ در باغ‌ سبزى‌ را خوردند که‌ اعراب‌ با شعار مساوات‌ و عدل‌ و انصاف‌ به‌ آن‌ها نشان‌ داده‌ بود. بحران‌هاى‌ اجتماعى‌ ايران‌ هم‌ به‌ اين‌ فريب‌خوارگى‌ تحرک‌ بيش‌ترى‌ بخشيد تا آن‌جا که‌ مى‌توان‌گفت‌ دفاعى‌ از کشور صورت‌ نگرفت‌ و دروازه‌ها از درون‌ به‌ روى‌ مهاجمان‌ گشوده‌ شد. اما اعراب‌ با ورود به‌ ايران‌ شعارهاى‌ خود را فراموش‌ کردند و روشى‌ با ايرانيان‌ در پيش‌ گرفتند که‌ فى‌الواقع‌ رفتار فاتح‌ با مغلوب‌ و خواجه‌ با برده‌ بود. کار عرب‌ صحراگرد در ايران‌ به‌جايى‌ رسيد که‌ وقتى‌ پياده‌ بود ايرانى‌ حق‌ نداشت‌ سوار مرکب‌ بماند و وقاحتش‌ به‌ آن‌جا رسيد که‌ بگويد اگر سگ‌ و خوک‌ ايرانى‌ از جلو نمازخانه‌ بگذرد نماز عرب‌ باطل‌ است‌!

عرب‌ بيابان‌گرد بى‌فرهنگ‌ به‌ ملتى‌ که‌ فرهنگى‌ عميق‌ داشت‌ و به‌ مظاهر هنرى‌ خود به‌شدت‌ دلبسته‌ بود، گفت‌ موسيقى‌ حرام‌ است‌، شعر مکروه‌ است‌، رقص‌ معصيت‌ است‌، هنرهاى‌ تجسمى‌ (نقاشى‌ و حجارى‌ و چهره‌سازى‌ و پيکرتراشى‌) کفر محض‌ است‌. اما ايرانى‌ با همه‌ى‌ فرهنگش‌ به‌ پا خاست‌ و دربرابر اين‌ تحريم‌ ايستاد و به‌ جنگ‌ آن‌ رفت‌ و بر بنياد همان‌ دينى‌ که‌ هرگونه‌ تجلى‌ ذوق‌ و فرهنگ‌ و هنر را به‌ آن‌ صورت‌ فجيع‌ منع‌ کرده‌ بود، نهضت‌ تصوف‌ را تراشيد و عاشقانه‌ترين‌ شعر زمينى‌ را و موسيقى‌ را و رقص‌ را در قالب‌ قول‌ و سَماع‌ به‌ خانقاه‌ها برد. زيباترين‌ معمارى‌ را به‌عنوان‌ معمارى‌ اسلامى‌ ارائه‌ داد و گنبدهايى‌ بالاى‌ اين‌ مسجد و آن‌ مزار به‌ وجودآورد که‌ رنگ‌ در آن‌ها موسيقى‌ منجمد است‌ و طرح‌ها و نقش‌هاى‌ آن‌ به‌ حقيقت‌ تجلى‌ عقده‌ى‌ ممنوعه‌ و سرکوفته‌ى‌ رقص‌. اين‌ نهضت‌ نه‌ فقط‌ فرهنگ‌ ايرانى‌ را نجات‌ بخشيد بلکه‌ تمامى‌ احساسات‌ ملى‌ و ضد عربى‌ ايرانيان‌ را هم‌ از طريق‌ عناصر و اشکال‌ نمادين‌، هم‌چون‌ متلکى‌ به‌ خورجين‌ هنر اسلامى‌ چپاند. نقوش‌ هنرهاى‌ اسلامى‌ ايران‌ از اين‌ لحاظ‌ به‌راستى‌ قابل‌ مطالعه‌ است‌: مثلا طرح‌ موسوم‌ به‌ بته‌جقه‌ همان‌ سرو است‌. سروى‌ که‌ از فراسوهاى‌ آيين‌ زرتشت‌ مى‌آيد و براى‌ ايرانيان‌ درخت‌ مقدس‌ بوده‌، و نشانه‌ى‌ جاودانگى‌ و سرسبزى‌ ابدى‌، که‌ لابد رديف‌هاى‌ آن‌را در کنده‌کارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد ديده‌ايد. قوس‌ها و دواير طرح‌ معروف‌ به‌ اسليمى‌ نيز، اگر از من‌ بپرسيد مى‌گويم‌ همان‌ انار ـ ميوه‌ مقدس‌ زرتشتى‌ ـ است‌ که‌ استيليزه‌ شده‌ و گلش‌ به‌ شعله‌هاى‌ آتش‌ مى‌ماند که‌ يادآور آتشکده‌هاست‌ و سرش‌ به‌ تاج‌ کيانى‌ مى‌ماند.

بگذاريد حقيقت‌ تلخ‌ترى‌ را به‌تان‌ بگويم‌:

اين‌ دستگاه‌ پيچيده‌يى‌ که‌ مغز ماست‌ اگر «نياموزد» اگر«ياد نگيرد و تمرين‌ نکند» به‌ دو پول‌ سياه‌ نمى‌ارزد. اگر آدمى‌زاد تو جنگل‌ با گرگ‌ها بزرگ‌ بشود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسيد، نه‌ حتا قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند. با جاهاى‌ ديگر دنيا کارى‌ ندارم‌، در ايران‌ِ خودمان‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما در تمام‌ طول‌ تاريخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ اين‌ چيزى‌ را که‌ به‌اش‌ مغز مى‌گويند نداشته‌. البته‌ اين‌ که‌ در تاريخ‌ ملتى‌ نوابغى‌ چون‌ خوارزمى ‌ و خيام ‌ و حافظ ‌ و بيرونى ‌ و ابن‌سينا به‌ ظهور برسند، مطلبى‌ ديگر است‌. اولا که‌ خوارزمى ‌ و خيام‌ و امثالهم‌ نمى‌توانسته‌اند انقلابى‌ اجتماعى‌ را طرح‌ بريزند يا به‌ پيش‌ برانند و دانش‌شان‌ هم‌ چيزى‌ نبوده‌ است‌ که‌ به‌کارِ توده‌ آيد، و همان‌ بهتر! تازه‌ غولى‌ چون‌ حافظ ‌ هم‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ تاج‌ سر همه‌ى‌ شاعران‌ همه‌ى‌ زبان‌ها در همه‌ى‌ زمان‌ها است‌ وقتى‌ دردسترس‌ توده‌ قرارگرفت‌ سرنوشتش‌ چه‌ خواهدبود، جز اين‌که‌ با ديوانش‌ فال‌ بگيرند؟

من‌ نمى‌گويم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ يا مقصر، ولى‌ تاريخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ اين‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هيچ‌گاه‌ از تجربيات‌ عينى‌ اجتماعيش‌ چيزى‌ نياموخته‌ و هيچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌يى‌ نگرفته‌ است‌ و درنتيجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسيده‌، به‌ پهلو غلتيده‌، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ ديگر ـ و اين‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پيشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فريفته‌. من‌ متخصص‌ انقلاب‌ نيستم‌ ولى‌ هيچ‌ وقت‌ چشمم‌ از انقلاب‌ خود انگيخته‌ آب‌ نخورده‌. انقلاب‌ خود انگيخته‌ مثل‌ ارتش‌ بى‌فرمانده‌ بيش‌تر به‌ درد شکست‌ خوردن‌ و براى‌ اشغال‌ شدن‌ گزک‌ به‌ دست‌ دشمن‌ دادن‌ مى‌خورد تا شکست‌ دادن‌ و دمار از روزگار دشمن‌ برآوردن‌. ملتى‌ که‌ حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارد، انقلابش‌ به‌ هراندازه‌ هم‌ که‌ از لحاظ‌ مقطعى‌ «شکوهمند» توصيف‌ شود، درنهايت‌ به‌ آن‌صورتى‌ درمى‌آيد که‌ عرض‌ شد. يعنى‌ در نهايت‌ امر چيزى‌ ارتجاعى‌ ازآب‌ در مى‌آيد. يعنى‌ عملى‌ خلاق‌ صورت‌ نخواهد داد. دربرابر بى‌داد مُغ‌ها و روحانيان‌ زردشتى‌ که‌ تسمه‌ از گرده‌اش‌ کشيده‌اند فريب‌ عرب‌ها را مى‌خورد. دروازه‌ها را به‌ روى‌شان‌ بازمى‌کند، و دويست‌سال‌ بعد که‌ از فشار عرب‌ به‌ستوه‌آمد و نهضت‌ تصوف‌ را به‌راه‌ انداخت‌، دوباره‌ فيلش‌ ياد هندوستان‌مى‌کند و عناصر زردشتى‌ را که‌ با آن‌ خشونت‌ دور انداخته‌، پيش‌ مى‌کشد و از شباهت‌ جقه‌ى‌ انار به‌ تاج‌ کيانى‌ براى‌ سوزاندن‌ دماغ‌ عرب‌ها طرح‌ اسليمى‌ مى‌آفريند ـ هنرش‌ پيش‌ مى‌رود ولى‌ جامعه‌ در عمل‌ واپس‌گرايى‌ مى‌کند. شاه‌ اسمعيل ‌ به‌ دلايل‌ سياسى‌ مى‌افتد وسط‌ که‌ مملکت‌ را شيعه‌ کند (کارى‌ که‌ فرض‌کنيم‌ از لحاظ‌ سياسى‌ بسيار خوب‌ است‌، زيرا کشور را از اضمحلال‌ نجات‌ مى‌دهد) ولى‌ اين‌ کار به‌ بهاى‌ سنگينى‌ تمام‌ مى‌شود: به‌ قيمت‌ از دست‌ رفتن‌ فرهنگ‌ و هنر و دانش‌ در ايران‌، و از آن‌ جمله‌ به‌ بهاى‌ جان‌ حدود نيم‌ ميليون‌ نفر آدمى‌زادى‌ که‌ حاضر به‌ قبول‌ مذهب‌ ديگرى‌ نيستند و نمى‌خواهند دست‌ از سنّى‌گرى‌ بردارند و توى‌ اذان‌شان‌ بگويند: على‌ّ ولى‌اللّه‌. اما همين‌ توده‌ که‌؛ از ترس‌ شمشير شيعه‌ شد يا تظاهر به‌ شيعه‌گرى‌ کرد، چندى‌ بعد به‌کلى‌ موضوع‌ را از ياد مى‌برد و چنان‌ تعصبى‌ جانشين‌ حافظه‌ى‌ تاريخيش‌ مى‌شود که‌ بيا و تماشاکن! حتا قبول‌ مى‌کند که‌ اگر پنج‌ تا سنّى‌ بکشد يک‌ راست‌ راهى‌ بهشت‌ مى‌شود. به‌ شاهش‌ که‌ ضمناً رياست‌ مذهبى‌ هم‌ دارد و لقب‌ خودش‌ را گذاشته‌ کلب‌ِ آستان‌ على‌ مى‌گويد: مرشدِ کُل‌ و در رکابش‌ براى‌ اعتلاى‌ دين‌ شمشيرمى‌زند و جهانگيرى‌ مى‌کند، حال‌ آن‌که‌ مرشد کل‌ شب‌ و روزش‌ به‌ مى‌گسارى‌ مى‌گذرد و براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ زن‌ شرعى‌ پادشاه‌ فلان‌ کشور، خاک‌ آن‌ کشور به‌ توبره‌ مى‌کند

 

قسمت دوم

 

برگرديم‌ به‌ مطلب‌مان‌:

بارى‌، نقاشى‌ و رقص‌ و موسيقى‌ و شعر دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داد و درست‌ از قلب‌ مراکز اسلامى‌، از ميان‌ خانقاه‌ها به‌ تپش‌ درآمد و غريو اين‌ فرهنگ‌ سرشار از زيبايى‌ حتا در قصور خلفاى‌ ظاهراً مسلمان‌ هم‌ طنين‌افکند. تا اين‌جا رهبرى‌ مقاومت‌ و مبارزه‌ با متفکران‌ و آزادانديشان‌ بود و على‌رغم‌ دربار خلفا که‌ به‌ شدت‌ و حدت‌ به‌ صوفى‌کشى‌ و قلع‌ و قمع‌ صوفيان‌ سرکش‌ پرداخته‌ بود، تصوف‌ تا آنجا نفوذ پيدا کرد که‌ خانقاه‌ها عملا به‌صورت‌ مراکز اصلى‌ مذهبى‌ درآمد.

متأسفانه‌ اين‌جا مجال‌ آن‌ نيست‌ که‌ نشان‌ بدهم‌ اسلام‌ عربى‌ چه‌ بوده‌ و اسلامى‌ که‌ تصوف‌ ايرانى‌ از آن‌ ساخت‌ چه‌. اما مى‌توانم‌ نکته‌ى‌ کوتاهى‌ از معتقدات‌ يکى‌ از سران‌ صوفيه‌ را نقل‌ کنم‌، که‌ مشت‌ نمونه‌ى‌ خروار است‌:

«صوفيان‌ گرد آمده‌ بودند در خانقاه‌، و از بيرون‌ بانگ‌ اذان‌ برخاست‌ که‌ «الله‌اکبر»(بزرگ‌ است‌ خدا). شيخ‌ سرى‌ جنبانيد و گفت‌: ـ و اَنَا اکبرُ مِنه‌ُ. (من‌ از خدا بزرگ‌ترم‌!)»

اما کار تصوف‌ به‌ کجا کشيد؟ ـ هيچ‌. پس‌ از آن‌که‌ نقش‌ سياسى‌ اجتماعى‌ خودش‌ را به‌ انجام‌ رساند، پادشاهان‌ ايران‌ آن‌ را از درونمايه‌ى‌ فرهنگى‌ و مليش‌ خالى‌ کردند و به‌صورت‌ پفيوزى‌ و مفتخورى‌ و درويش‌ مسلکى‌ درش‌ آوردند و ازش‌ آلت‌ معطله‌ ساختند تا بى‌مزاحم‌تر، بتوانند به‌ نوکرى‌ و سرسپردگى‌ دربار خلفاى‌ عرب‌ افتخار کنند و خون‌ وطن‌خواهان‌ و استقلال‌طلبان‌ را بريزند. البته‌ اين‌ طرحى‌ اجمالى‌ و فشرده‌ بود که‌ دادم‌ و بعيد نيست‌ پاره‌يى‌ برداشت‌هايم‌ نادرست‌ هم‌ باشد. اين‌ طرح‌ را دادم‌ تا بتوانم‌ بگويم‌ که‌ آن‌ نهضت‌ عظيم‌ چه‌ بود و چه‌ شد. اما بعدها که‌ مورخان‌ مغرض‌ قلم‌ به‌ مزد، به‌ اقتضاى‌ سياست‌هاى‌ روز گفتند تصوف‌ از همان‌ اول‌ چيزى‌ مفت‌خورى‌ و گدامنشى‌ و درويش‌مسلکى‌ نبوده‌، ما اين‌ حکم‌ را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفتيم‌.

اگـر گفته‌اند انوشيروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، اين‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌ايم‌ و اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتا طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند.

من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزيز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقيقت‌ چه‌قدر آسيب‌پذير است‌. اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند که‌ مى‌توانند به‌ افسونى‌ دوشاب‌ را دوغ‌ و سفيد را سياه‌ جلوه‌ دهند و بوقلمون‌ رنگ‌ کرده‌ را جاى‌ قنارى‌ به‌ ما قالب‌ کنند.اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا چنان‌که‌ در ابتداى‌ صحبتم‌ گفتم‌، زمينه‌اى‌ باشد براى‌ آن‌که‌ به‌ نگرانى‌هايم‌ بپردازم‌، نگرانى‌هاى‌ جان‌گزايى‌ که‌ از فردا، از آينده‌، روحم‌ را مى‌تراشد و اره‌ به‌ استخوان‌هايم‌ مى‌کشد. حالا که‌ اين‌ زمينه‌ را به‌ وجود آوردم‌ مى‌توانم‌ به‌ شما بگويم‌ که‌ در شرايط‌ درون‌مرزى‌ تعصب‌ اگر براى‌ روشنفکران‌ جامعه‌ کوچک‌ترين‌ امکان‌ عمل‌ کردن‌ به‌ رسالت‌ اجتماعى‌ و انسانى‌ وجود ندارد، از شما که‌ طبقه‌ى‌ تحصيل‌کرده‌ و آگاه‌ جامعه‌ هستيد و اين‌ بختيارى‌ را هم‌ داشته‌ايد که‌ چندگاهى‌ دور از دسترس‌ اختناق‌ به‌ خودآموزى‌ بپردازيد هرگز پذيرفته‌ نيست‌ که‌ هر حکمى‌ و هر ايسمى‌ را وحى‌منزل‌ تلقى‌ کنيد و نسنجيده‌ و انديشه‌ ناکرده‌، هر حکم‌ پيش‌ساخته‌اى‌ را بپذيريد. اين‌ امکان‌ براى‌ شما وجود دارد که‌ چند صباحى‌ از نعمت‌ آزادانه‌ انديشيدن‌ برخوردار باشيد، پس‌ از اين‌ امکان‌ تا آن‌جا که‌ فرصت‌داريد سود بجوييد. اگر از يک‌ دانشجوى‌ دانشگاه‌هاى‌ ايران‌ اين‌ سخن‌ پذيرفتنى‌ باشد که‌ در شرايط‌ ناساز مجبور به‌ قبول‌ احکامى‌ مى‌شود که‌ ظاهر شسته‌ رفته‌يى‌ داشته‌ و وسيله‌يى‌ براى‌ سنجيدن‌ لنگى‌هاى‌ اين‌ احکام‌ دراختيارش‌ نبوده‌، بارى‌ چنين‌ سخنى‌ از هيچ‌ يک‌ شما پذيرفته‌ نيست‌.

بر‌اى‌ شما مجال‌ بحث‌ و جدل‌ هست‌. شما به‌ اين‌ بحث‌ و جدل‌ها، به‌ بده‌ بستان‌هاى‌ فکرى‌، محتاجيد، موظفيد، ناچاريد، زيرا حيات‌ فرداى‌ ما به‌ آن‌ بستگى‌ دارد. زيرا فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بيش‌تر است‌. واقعاً راست‌ گفته‌اند قديمى‌هاى‌ ما که‌ «نيمه‌ حکيم‌ بلاى‌ جان‌ است‌ نيمه‌ فقيه‌ بلاى‌ ايمان‌». ناآگاهى‌ توده‌، خود خطرى‌ بالقوه‌ هست‌، چون‌ ناگهان‌ مى‌جنبد و بى‌فکر و بى‌هدف‌ دست‌ به‌ عمل‌ مى‌زند؛ اما اگر تو نتوانى‌ درست‌ انديشه‌ کنى‌، آن‌ خطر بالقوه‌ به‌ فاجعه‌يى‌ مبدل‌ مى‌شود.

شما بايد درهرلحظه‌، خودتان‌ را به‌ محاکمه‌ بکشيد که‌ آيا واقعاً آن‌چه‌ مى‌گويم‌ و مى‌کنم‌ درست‌ است‌؟ آيا مى‌توانم‌ بى‌ هيچ‌ نگرانى‌ و دغدغه‌يى‌ ادعا کنم‌ که‌ اگر از شرافت‌ انسانى‌ خود بخواهم‌ ضامن‌ صحت‌ انديشه‌ها و برداشت‌هاى‌ من‌ بشود، بى‌لحظه‌يى‌ ترديد اين‌ ضمانت‌ را خواهد پذيرفت‌؟ شما حق‌ نداريد کم‌ بدانيد، حق‌؛ نداريد بلغزيد، حق‌ نداريد اشتباه‌کنيد، زيرا فقط‌ ديوانه‌ها مى‌توانند توهمات‌شان‌ را حقيقت‌ صرف‌ تلقى‌کنند و از احتمال‌ اشتباه‌ هم‌ کک‌شان‌ نگزد.

حرف‌ آخرم‌ را بگويم‌: شما حق‌ نداريد به‌هيچ‌ يک‌ از احکام‌ و آيه‌هايى‌ که‌ از گذشته‌ به‌ امروز رسيده‌ و چشم‌بسته‌ آن‌ها را پذيرفته‌ايد، اي‌مان‌ داشته‌ باشيد. ايمان‌ بى‌مطالعه‌ سد راه‌ تعالى‌ بشرى‌ است‌. فقط‌ فريب‌ و دروغ‌ است‌ که‌ از اتباع‌ خود ايمان‌ مطلق‌ مى‌طلبد و به‌ آن‌ها تلقين‌ مى‌کند که‌ اگر شک‌آورديد، روى‌تان‌ سياه‌ مى‌شود؛ چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقيقت‌ مى‌رساند. انسان‌ متعهد حقيقت‌جو هيچ‌ دگمى‌، هيچ‌ فرمولى‌، هيچ‌ آيه‌اى‌ را نمى‌پذيرد مگر اين‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانيتش‌ را با دلايل‌ متقن‌ علمى‌ و منطقى‌ دريابد. وقتى‌ منطق‌ ديالکتيکى‌ مرا مجاب‌ کرده‌ باشد که‌ آب‌ِ دو رودخانه‌ نمى‌تواند مرا به‌ يک‌سان‌ ترکند، من‌ حق‌دارم‌ به‌ تجربه‌هاى‌ تاريخى‌ شک‌ کنم‌؛ مگر اين‌که‌ شرايط‌ پيروزى‌ فلان‌ تجربه‌ى‌ تاريخى‌ سر مويى‌ با شرايط‌ جامعه‌ى‌ من‌ تفاوت‌ نکند. ـ کوتاه‌ترين‌ فاصله‌ى‌ ميان‌ دو نقطه‌ خط‌ راست‌ است‌ بى‌گمان‌، اما در هندسه‌ به‌ ما آموخته‌اند که‌ همين‌ نکته‌ى‌ از آفتاب‌ روشن‌تر هم‌ تا به‌طور علمى‌ اثبات‌ نشود، قابل‌ اعتنا نمى‌تواند بود. و ما در همان‌ حال‌ به‌ مهملاتى‌ ايمان‌مى‌آوريم‌ که‌ تنها اگر ذره‌يى‌ به‌ چشم‌ عقل‌ در آن‌ نگاه‌ کنيم‌ از سفاهت‌ خود به‌ خنده‌ مى‌افتيم‌.

يک‌ نگاهى‌ به‌ اديان‌ موجود جهان‌ بيندازيد:

اعتقاد و ايمان‌ دينى‌ و مذهبى‌، از بت‌پرستى‌ بگيريم‌ بياييم‌ تا دين‌ موسى ‌ و بوديسم‌ و آيين‌ زرتشت ‌ و مسيحيت‌ و چه‌ و چه‌، معمولا مثل‌ يک‌ صندوقچه‌ى‌ دربسته‌ به‌طور ارثى‌ از والدين‌ به‌ فرزند منتقل‌ مى‌شود. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌، همه‌ى‌ ما که‌ زير اين‌ سقف‌ جمع‌ شده‌ايم‌، اگر اهل‌ مذهبيم‌ به‌ مذهبى‌ هستيم‌ که‌ والدين‌ ما داشته‌اند. البته‌ اين‌جا صحبت‌ از مذهب‌ است‌ نه‌ دين‌. دين‌، تنه‌ى‌ اصلى‌ و نخستين‌ است‌. در مقاطعى‌ از تاريخ‌، دين‌، به‌ دلايل‌ مختلف‌ گرفتار انشعاب‌ مى‌شود و مذاهب‌ شاخه‌وار از آن‌ مى‌رويد و جدا سرى‌ پيش‌ مى‌گيرد. گويا دين‌ اسلام‌ هفتاد و چند شاخه‌ يا مذهب‌ داشته‌ که‌ امروز به‌ حدود صد و سى‌ و چهل‌ رسيده‌. هر مذهبى‌ هم‌ طبعاً براى‌ خودش‌ يک‌ جامعه‌ى‌ روحانيت‌ دارد.

افراد جامعه‌ى‌ روحانيت‌ هر مذهبى‌ هم‌ لامحاله‌ معتقدند که‌ تنها مذهب‌ ايشان‌ بر حق‌ است‌ و مذاهب‌ ديگر و اديان‌ ديگر کفرند و غلط‌ زيادى‌ مى‌کنند. ـ اين‌ هم‌ قبول‌، چون‌ اگر چنين‌ اعتقادى‌ نداشته‌ باشند که‌ بايد بروند دين‌ ديگرى‌ اختيارکنند.

حالا ما يک‌ لحظه‌ مذاهب‌ موجود جهان‌ را روى‌ زمين‌ در دعواى‌ کفر و دين‌ باقى‌ بگذاريم‌، خودمان‌ اوج‌ بگيريم‌ و از بيرون‌، از آن‌ بالا، به‌شان‌ نگاهى‌بيندازيم‌:

مسيحى‌ (با کاتوليک‌ و پروتستان‌ و انجيلى‌ و کواکر و گريگورى‌ و ارتودکس‌؛ آن‌ کارى‌ نداريم‌، چون‌ اين‌ها از مقوله‌ى‌ جنگ‌ داخلى‌ است‌)، مسلمان‌(با سنى‌ و شيعه‌ و حنفى‌ و حنبلى‌ و مذاهب‌ ديگر اسلام‌ هم‌ کارى‌ نداريم‌)، بودايى‌(با شينتو و کنفوسيوسى‌ و دائويى‌ اين‌ هم‌ کارى‌ نداريم‌) برهمايى‌، زردشتى‌، مهرى‌، مانوى‌، بت‌پرست‌، آفتاب‌پرست‌، آتش‌پرست‌، شيطان‌پرست‌، گاوپرست‌، يهودى‌... و همه‌ با اين‌ اعتقاد که‌ فقط‌ مذهب‌ من‌ بر حق‌ است‌.

خوب‌ ما که رفته‌ايم‌ از بالا نگاه‌ مى‌کنيم‌ براى‌مان‌ يک‌ سؤال‌ مطرح‌ مى‌شود:

بالاخره‌ همه‌ى‌ اين‌ها که‌ نمى‌توانند مذهب‌ بر حق‌ باشند. عقل‌ حکم‌ مى‌کند که‌ فقط‌ يـکى‌ از اين‌ همه‌ بر حق‌ باشد. منظـور من‌ البته‌ فقط‌ يـک‌ مثال‌ است‌ و در مثل‌ مناقشـه‌ نيست‌. و من‌ هم‌ در مقامى‌ نيسـتم‌ که‌ به‌ حق‌ و ناحق‌ بـودن‌ اين‌ مذهب‌ و آن‌ مذهب‌ حکـم‌ يا رد حکـم‌ کنم‌، اما اين‌ را مى‌توانم‌ بگويم‌ که‌ من‌ به‌صرف‌ ادعاى‌ آن‌ کاهن‌ بودايى‌ به‌ بر حق‌ بودن‌ بوديسم‌، محال‌ است‌ ايمان‌ بياورم‌، چرا؟ تنها به‌ اين‌ دليل‌ بسيار ساده‌ که‌ او مذهبش‌ به‌اش‌ ارث‌ رسيده‌ و آن‌ را بدون‌ منطق‌ و بدون‌ حـق‌ انتخاب‌ پذيرفته‌ است‌، پس‌ هيچ‌ جهتـى‌ ندارد ادعايش‌ درست‌ باشد. بودايى‌گريش‌ را ارث‌ برده‌ و به‌ اين‌ دليل‌ بسيار سست‌ مى‌گويد دين‌ بودا برحق‌ است‌ ؛ پس‌ اگر در يک‌ خانواده‌ بت‌پرست‌ متولد مى‌شد و بت‌پرستى‌ را به‌ ارث‌ مى‌برد مى‌گفت‌ بت‌پرستى‌ بر حق‌ است‌. حتا اگر يک‌ لحظه‌ هم‌ قبول‌ کنيم‌ که‌ واقعاً بوديسـم‌ دين‌ برحقى‌ است‌، باز حرف‌ آن‌ بابا يـاوه‌ است‌.

انسان‌ ذى‌شعور فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، قياسى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌.

انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌بندى‌ شده‌ را بى‌دخالت‌ مستقيم‌ تعقل‌ خود بپذيرد. پذيرفتن‌ احکام‌ و تعصب‌ ورزيدن‌ بر سر آن‌ها توهين‌ به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ است‌.

متأسفانه‌ ب‌ايد قبول‌ کرد که‌ ما بسيارى‌ چيزها را پذيرفته‌ايم‌ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ يک‌ لحظه‌ نرفته‌ايم‌ از بيرون‌، از آن‌ بالا به‌ آن‌ها نگاهى‌ بيندازيم‌.

جنگ‌ و جدل‌هاى‌ عقيدتى‌ فقط‌ بر سر اين‌ راه‌ مى‌افتد که‌ هيچ‌ يک‌ از طرفين‌ دعوا طالب‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ نيست‌ و تنها مى‌خواهد عقيده‌ سخيفش‌ را به‌کرسى‌ بنشاند. و چنين‌ جنگ‌ و مرافعه‌يى‌ درست‌ به‌ همين‌ سبب‌ حقير و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آميز و در نهايت‌ امر مأيوس‌ کننده‌ است‌. ـ داريم‌ تلفنى‌ با ولايت‌ صحبت‌مى‌کنيم‌. طرف‌ مى‌گويد هشت‌ صبح‌ است‌ و من‌ مى‌گويم‌ هشت‌ شب‌ است‌ و هر دو هم‌ راست‌ مى‌گوييم‌. اما دعوامان‌ مى‌شود، چرا که‌ يکديگر را به‌ دروغگويى‌ متهم‌ مى‌کنيم‌. او از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌ مى‌کند و بر سر من‌ فرياد مى‌زند: ـ با اين‌؛ آفتابى که‌ مى‌درخشد چه‌طور به‌ خودت‌ اجازه‌ مى‌دهى‌ مرا دست‌ بيندازى‌ و دروغى‌ به‌ اين‌ بى‌مزگى‌ بگويى‌؟

من‌ هم‌ از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌مى‌کنم‌ و دادم‌ در مى‌آيد که‌: ـ ياللعجب‌! ببين‌ حرام‌زاده‌ چه‌جورى‌ دارد مرا ريشخند مى‌کند!

و جنگ‌ حيدرى‌ نعمتى‌ شروع‌ مى‌شود در صورتى‌ که‌ هيچ‌ کدام‌مان‌ دروغگو نيستيم‌. فقط‌ کوتاه‌ بينيم‌، فقط‌ شرايط‌ يکديگر را درک‌ نمى‌کنيم‌، دانش‌ و تيزبينى‌ نداريم‌ و شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌ را در استنتاجات‌ و برداشت‌هاى‌ سطحى‌اى‌ که‌ داريم‌ دخالت‌ نمى‌دهيم‌.

آيا اين‌ توهين‌ به‌ منزلت‌ انسان‌ نيست‌ که‌ اين‌ چيز شگفت‌انگيز، اين‌ اسباب‌ موسوم‌ به‌ مغز و سيستم‌ فکرى‌ فقط‌ و فقط‌ بر عرصه‌ى‌ خاک‌ در تملک‌ اوست‌، و آن‌وقت‌ گوسفندوار به‌ دنبال‌ احکام‌ غالباً بيمارگونه‌يى‌ مى‌افتد و اين‌ مفکره‌ى‌ زيباى‌ غرورآفرين‌ را بلااستفاده‌ مى‌گذارد و ازش‌ آلت‌ معطله‌ مى‌سازد؟

کوتاه‌کنم‌:

بر اعماق‌ اجتماع‌ حرجى‌ نيست‌ اگر چنين‌ و چنان‌ بينديشد يا چنين‌ و چنان‌ عمل‌کند، اما بر قشر دانش‌آموخته‌ى‌ نگران‌ سرنوشت‌ خود و جامعه‌، بر صاحبان‌ مغزهاى‌ قادر به‌ تفکر، حرج‌ است‌. بر آن‌ دانشجوى‌ محروم‌ از آزادى‌ که‌ امکان‌ بحث‌ و جست‌وجو به‌اش‌ نمى‌دهند، حرجى‌ نيست‌، اما بر شما که‌ از امکان‌ تفحص‌ و مباحثه‌ و بده‌ بستان‌ فکرى‌ برخورداريد، حرج‌ هست‌. به‌ويژه‌ که‌ شما کناره‌جويى‌ نمى‌کنيد، به‌ من‌ چه‌ نمى‌گوييد، مردمى‌ کوشاييد و مسؤوليت‌ مى‌پذيريد. پس‌ بر شما است‌ به‌جاى‌ جامعه‌يى‌ که‌ امکان‌ تفکر منطقى‌ از آن‌ سلب‌ شده‌ است‌ عميقاً منطقى‌ فکر کنيد. خب‌: پرسش‌ نگران‌کننده‌ من‌ اين‌ است‌:

ـ شما جوان‌ها که‌ مردمى‌ شريفيد، از سرشتى‌ ويژه‌ايد، دربند نام‌ و نان‌ نيستيد، تنها سود و سلامت‌ جامعه‌ را مى‌خواهيد و جان‌ در سر عقيده‌ مى‌کنيد، کجاى‌ کاريد؟ چه‌ برنامه‌يى‌ دردست‌ داريد؟ چه‌ مى‌خواهيد بکنيد؟

کسى‌ به‌ اين‌ پرسش‌ دردناک‌ من‌ پاسخى‌ نداده‌ است‌، شما به‌ خودتان‌ چه‌ جوابى‌ مى‌دهيد؟ ـ اگر دل‌ کوچک‌تان‌ نمى‌شکند، من‌ خود بگويم‌. گمان‌ کنم‌ جواب‌ اين‌ باشد که‌: چو فردا شود فکر فردا کنيم‌.

فقط‌ براى‌تان‌ متأسفم‌!

از اين‌ سؤال‌ هم‌ مى‌گذرم‌ و سؤال‌ ديگرى‌، سؤال‌ نرم‌ترى‌ مطرح‌ مى‌کنم‌:

ـ فردا چه‌ مى‌بايد بکنيد؟ آيا شما از خود چيزى‌ ساخته‌ايد که‌ فردا به‌ کارى‌ بيايد؟ با نظرى‌ انتقادى‌ در خود نگاه‌ کرده‌ايد که‌ ببينيد زيرسازى‌ فرهنگى‌تان‌ در چه‌ حال‌ است‌؟

بسيارى‌ از فرزندان‌ ملت‌ ما که‌ در خارج‌ از کشور تحصيل‌ مى‌کنند، هنگام‌؛ خروج‌ از ايران‌ به‌ دو دليل‌ کاملا روشن‌ زيرساخت‌ فکرى‌ سالم‌ ندارند. نخست‌ به‌ اين‌ دليل‌ که‌ اصولا در سنينى‌ نيستند که‌ مسائل‌ فرهنگى‌ و هويت‌ ملى‌ براى‌شان‌ مطرح‌ بوده‌ باشد يا از شرايط‌ اجتماعى‌ وطن‌مان‌ آگاهى‌هاى‌ لازم‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشند، و دوم‌ به‌ اين‌ دليل‌ که‌ اگر هم‌ به‌ اين‌ مسائل‌ توجهى‌ نشان‌ مى‌داده‌اند، فضاى‌ سياسى‌ کشور فضايى‌ نبوده‌ است‌ که‌ در آن‌ آزادانه‌ توانسته‌ باشند راجع‌ به‌ اين‌ مسائل‌ انديشه‌ و بررسى‌ کنند. يکى‌ اين‌ که‌ امکان‌ دستيابى‌ به‌ منابع‌ چنين‌ تحقيقات‌ و تتبعات‌ کارسازى‌ درميان‌ نبوده‌، ديگر اين‌ که‌ آمارها و اطلاعاتى‌ که‌ در دسترس‌ گذاشته‌مى‌شود قابل‌اعتماد نيست‌. به‌ قولى‌ دروغ‌ بر سه‌ نوع‌ است‌: کوچيک‌ و بزرگ‌ و آمار. حتا جامعه‌شناسان‌ ما از حقايق‌ جامع‌ه‌مان‌ آگاهى‌هاى‌ درستى‌ ندارند.

ـ پس‌ کاملا طبيعى‌ است‌ که‌ غالب‌ جوانان‌ ما هنگام‌ خروج‌ از کشور، مانند ترکه‌ى‌ نازکى‌ که‌ از درختى‌ بچينند، هيچ‌ ريشه‌يى‌ با خود نداشته‌ باشند. اگر منى‌ در اين‌ سن‌ و سال‌ ناگزير به‌ جلاى‌ وطن‌ شود، به‌ هر حال‌ ريشه‌هايش‌ را با خود مى‌آورد، اما دانشجوى‌ جوان‌ يک‌ قلمه‌ بيش‌ نيست‌ ؛ نهال‌ نازکى‌ است‌ که‌ تازه‌ از درخت‌ بريده‌ در اين‌ خاک‌ غربت‌ نشا کرده‌اند و ناگزير ريشه‌يى‌ که‌ مى‌گيرد از اين‌ آب‌ و خاک‌ است‌. گيرم‌ ريشه‌ مى‌کند اما در خاکى‌ که‌ از او نيست‌. و فردا که‌ به‌ وطن‌ برگردد ريشه‌يى‌ با خود مى‌برد که‌ بدلى‌ و قلابى‌ است‌، با جغرافياى‌ فرهنگى‌ ما بيگانه‌ است‌ و با آن‌ نمى‌خواند.

من‌ از ته‌ قلب‌ اميدوارم‌ در اين‌ قضاوت‌ خود يکصد و هشتاد درجه‌ به‌ خطا رفته‌ باشم‌ اما تا آن‌جا که‌ با اجتماعات‌ دانشجويى‌ خارج‌ کشور تماس‌ داشته‌ام‌ و به‌ چشم‌ ديده‌ام‌، در ايشان‌ چندان‌ دغدغه‌يى‌ نسبت‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بسيار بسيار حساس‌ احساس‌ نکرده‌ام‌.

دوستان‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ ظاهراً محيط‌ ايرانى‌ دارند، البته‌ به‌ خيال‌ خودشان‌. يعنى‌ قرمه‌سبزى‌ مى‌خورند، با دمبک‌ رنگ‌ روحوضى‌ مى‌زنند، رقص‌ باباکرم‌ را به‌ رقص‌هاى‌ کاباره‌يى‌ ترجيح‌ مى‌دهند، يا اگر اعتقادات‌ مذهبى‌ دارند، نماز مى‌خوانند و روزه‌ مى‌گيرند، نسبت‌ به‌ چگونگى‌ ذبح‌ گوشتى‌ که‌ مى‌خورند، حساسيت‌ فراوان‌ نشان‌مى‌دهند و پاره‌يى‌ از آن‌ها اصلا خوردن‌ گوشت‌ را کنار مى‌گذارند و اگر نشود چادر به‌ سرکنند، با چارقد مى‌سازند. با مادرزن‌ و برادرزن‌ و خواهر زن‌ و زن‌ برادرشان‌ زير يک‌ سقف‌ زندگى‌ مى‌کنند و بر اين‌ گمان‌ باطلند که‌ چون‌ سفره‌ى‌ غذا را روى‌ زمين‌ مى‌گسترند، فرهنگ‌ ملى‌شان‌ را حفظ‌ کرده‌اند و ايرانى‌ باقى‌ مانده‌اند. عادت‌ را با فرهنگ‌ اشتباه‌ مى‌کنند و خود را فريب‌ مى‌دهند، چون‌ يادشان‌ رفته‌ است‌ که‌ آقازاده‌شان‌ حتا زبان‌ مادريش‌ را بلد نيست‌ و از فارسى‌ احتمالا فقط‌ کلمه‌ى‌ پدرسوخته‌ را ياد گرفته‌؛ که‌ معنيش‌ را هم‌ نمى‌داند و تازه‌ با لهجه‌ى‌ آمريکايى‌ هم‌ چيز بسيار هشلهفى‌ از آب‌ درمى‌آيد!

من‌ متأسفانه‌ تحصيل‌کردگان‌ جهان‌ديده‌ى‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ از فرداى‌ کشورمان‌ هيچ‌ دغدغه‌يى‌ به‌ دل‌ ندارند. تحصيلکردگان‌ زيادى‌ را ديده‌ام‌ که‌ فردا چون‌ به‌ وطن‌ برگردند، موجود بيگانه‌يى‌ خواهندبود در حد يک‌ مستشار خارجى‌؛ بى‌ هيچ‌ آشنايى‌ با فرهنگ‌ ايرانى‌ خود، بى‌ هيچ‌ آشنايى‌ با تاريخ‌ خود، با ادبيات‌ خود، با هنر خود. موجودى‌ تک‌بُعدى‌ و فاقد خلاقيت‌ که‌ در بهترين‌ شرايط‌ يک‌ ماشين‌ است‌ و بس‌. دراين‌جا که‌ وطنش‌ نيست‌ بيگانه‌ است‌ و در آن‌جا هم‌ که‌ وطن‌ اوست‌ بيگانه‌.

رسيدن‌ به‌ درجه‌ى‌ تخصص‌ در فلان‌ يا بهمان‌ رشته‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مفهومش‌ صاحب‌ فرهنگ‌ شدن‌ و هويت‌ فرهنگى‌ يافتن‌ نيست‌، و سؤال‌ آزاردهنده‌يى‌ که‌ مدام‌ براى‌ من‌ مطرح‌ مى‌شود اين‌ است‌ که‌ فردا وطن‌ ما به‌ فرد فرد اين‌ جوانان‌ تحصيل‌کرده‌ نياز خواهد داشت‌، آيا فردا که‌ اين‌ جوانان‌ به‌ وطن‌ مراجعت‌ کنند تنها ليسانس‌ و دکترا و فوق‌دکترا يا گواهينامه‌ى‌ فلان‌ يا بهمان‌ رشته‌ى‌ علمى‌ که‌ به‌دست‌ آورده‌اند براى‌ پاسخ‌گويى‌ به‌ آن‌ همه‌ نيازهايى‌ که‌ داريم‌ کافى‌ خواهد بود؟

 

به‌ آخر حرف‌هايم‌ رسيده‌ام‌، پرچانگى‌ من‌ هم‌ خسته‌تان‌ کرده‌ است‌، دوستان‌ يک‌بار ديگر بر مطلبى‌ که‌ پيش‌ از اين‌ گفتم‌ برگردم‌:

انسـان‌ از يک‌ فضاى‌ مختنق‌ که‌ رها مى‌شود با اولين‌ احساسى‌ که‌ از آزادى‌ فکر و عقيده‌ به‌ او دسـت‌ مى‌دهد به‌هيجان‌ در مى‌آيد، و اين‌ امرى‌ بسيار طبيعى‌ است‌. احساس‌ اين‌که‌ انسان‌ مى‌تواند بدون‌ وحشت‌ از تعقيب‌ مأموران‌ دستگاه‌ تفتيش‌ عقايد، با اعتماد و استقلال‌ و اختيار تام‌ و تمام‌ براى‌ خودش‌ عقيده‌ و نظريه‌يى‌ برگزيند احساسى‌ سخت‌ شورانگيز است‌. اين‌ احساس‌ اما گاه‌ مى‌تواند باعث‌ لغزش‌ شود. اين‌ احساس‌ اما گاه‌ سبب‌ مى‌شود که‌ ما بدون‌ تفکر و تعمق‌ نخستين‌ عقيده‌يى‌ را که‌ بر سر راه‌مان‌ قرارگرفت‌ بپذيريم‌؛ يعنى‌ به‌طرزى‌ مطلق‌ و مجرد، و فارغ‌ از اين‌ انديشه‌ که‌ اين‌ عقيده‌ در شرايط‌ اقليمى‌ و فرهنگى‌ ايران‌ کاربردى‌ هم‌ دارد يا نه‌. من‌ بايد اين‌ احتمال‌ را قبول‌ کنم‌ که‌ فلان‌ يا بهمان‌ عقيده‌ را در کمال حسن‌ نيت‌ و منتها با چشم‌ بسته‌ پذيرفته‌ام‌، پس‌ نبايد نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ خشک‌ نشان‌ دهم‌. بايد اين‌ احتمال‌ را بپذيرم‌ که‌ شايد ديگران‌ نيز در شرايطى‌ مشابه‌ من‌، به‌ اعتقاداتى‌ دست‌ يافته‌اند پس‌ عاقلانه‌ نيست‌ که‌ با آن‌ها جداسرى‌ و دشمنى‌ ساز کنم‌ زيرا نتيجه‌ى‌ اين‌ تعصب‌ ورزيدن‌ و لجاج‌ به‌خرج‌ دادن‌ چيزى‌ جز شاخه‌ شاخه‌ شدن‌ نيست‌، چيزى‌ جز تجزيه‌ شدن‌، خرد شدن‌، تفکيک‌؛ شدن‌، ضربه‌پذير شدن‌، هسته‌هاى‌ پراکنده‌ى‌ ناتوان‌ ساختن‌ و از واقعيت‌ها پرت‌ ماندن‌ نيست‌.

«هرکه‌ از ما نيست‌ برماست‌» شعار احمقانه‌يى‌ بود که‌ اصلا دهندگانش‌ را هم‌ خوردند. ما حق‌ نداريم‌ چنين‌ طرز تفکرى‌ داشته‌ باشيم‌. ما حق‌ نداريم‌ از تئورى‌هاى‌مان‌ دُگم‌ بسازيم‌ و به‌ آيه‌هاى‌ کتاب‌ سياسى‌مان‌ ايمان‌ مذهبى‌ پيدا کنيم‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ بورزيم‌. بر ما فرض‌ است‌ که‌ چيزى‌ را که‌ درست‌ انگاشته‌ايم‌ در محيطى‌ کاملا دموکراتيک‌، در فضايى‌ آزاد از تعصبات‌ شرم‌آور قشرى‌، در جوى‌ سرشار از فرزانگى‌ که‌ در آن‌ تنها عقل‌ و منطق‌ و استدلال‌ محترم‌ باشد، با چيزهايى‌ که‌ ديگران‌ درست‌ انگاشته‌اند به‌ محک‌ بزنيم‌ تا اگر ما در اشتباه‌ افتاده‌ايم‌ ديگران‌ چراغ‌ راه‌مان‌ شوند و اگر ديگران‌ به‌ راه‌ خطا مى‌روند ما از لغزش‌شان‌ مانع‌ شويم‌.

ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ايجاد يک‌ چنين‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ بده‌ بستان‌ فکرى‌ و تفاهم‌ متقابل‌ نيازمنديم‌:

۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.

۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.

۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.

۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.

۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

وطن‌ ما فردا به‌ افرادى‌ با روحياتى‌ از اين‌ دست‌ نياز خواهدداشت‌ تا نيروها بتواند يک‌کاسه‌ بماند. و سؤال‌ من‌ اين‌ است‌:

ـ آيا از خودتان‌ براى‌ فرداى‌ وطن‌ فرد کارآيندى‌ مى‌سازيد؟

اما اين‌ سؤالى‌ است‌ که‌ پاسخش‌ فقط‌ بايد خود شما را مجاب‌ کند.

متشکرم‌.

(آوريل‌ ۱۹۹ـ برکلى‌، کاليفرنيا)

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 12:49 | لينک ثابت |

ساعت اعدام
اين شعر براي تيرباران سرهنگ سيامك سروده شده است و يكي از شعرهاي بي نظير شاملو است

احمد شاملو

در قفل در كليدي چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعكاس تابش خورشيد

در قفل در كليدي چرخيد


بيرون
رنگ خوش سپيده دمان
مانندة يكي نوت گمگشته
مي گشت پرسه پرسه زنان روي
سوراخ هاي ني
دنبال خانه اش . . .


در قفل در كليدي چرخيد

رقصيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعكاس تابش خورشيد


در قفل در
كليدي چرخيد

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 12:42 | لينک ثابت |

 

طرف ما شب نيست

صدا با سكوت آشتي نمي كند

كلمات انتظار مي كشند

 

من با تو تنها نيستم، هيچ كس با هيچ كس تنها نيست

شب از ستاره ها تنهاتر است . . .

 

طرف ما شب نيست

چخماق ها كنار فتيله بي طاقتند

 

خشم كوچه در مشت تست

در لبان تو، شعر روشن صيقل مي خورد

من ترا دوست مي دارم، و شب از ظلمت خود وحشت مي كند

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 12:41 | لينک ثابت
چند داستان ِ کوتاه
از آنتوان چخوف
ترجمه‌ی ِ
احمد ِ شاملو و ایرج ِ کابلی


-------------------------------------------------


با شاملو قرار گذاشته بودیم که مجموعه‌ی ِ آثار آنتوان چخوف را ترجمه کنیم. کار را از آغاز جلد ِ یکم مجموعه‌ی ِ آثار او شروع کردیم. مقداری پیش رفته بودیم که منتخبی از آثار این نویسنده با عنوان ِ مجموعه‌ی ِ آثار با ترجمه‌ی ِ زنده‌یاد سروژ استپانیان منتشر شد؛ از همین رو تصمیم گرفتیم دنباله‌ی ِ کار را رها کنیم. آن‌چه در این‌جا می‌خوانید دو تا ازنخستین نوشته‌های ِ این نویسنده‌ی ِ نام‌دار روسي است که نگاهی طنز‌آمیز دارد به شیوه‌ی ِ نویسنده‌گي‌ی ِ برخی از قلم‌داران ِ آن دوران.

ایرج کابلی


***************************************


1 - آمريكايي وار (http://www.shabah.org/documents/Amrikaiivar.pdf)


2 - هزار و يك هوس (http://www.shabah.org/documents/hezaroekhavas.pdf)


3 - آينه ي دق (http://www.shabah.org/documents/Degh.pdf)


4 - گناهكار شهر تولدو (http://www.shabah.org/documents/Chekhov03.htm)

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 1:42 | لينک ثابت |

سخنرانی احمد شاملو به هنگام دریافت جایزه ی فروغ

 

 

 

 

 

اگر این جایزه برای خاطر آن به من داده شده است که با من تعارف کرده باشند، مسئله مسئله دیگری است. من هم تعارفات و احترامات خود را متقابلا" به هیئت داوران جایزه فروغ فرخزاد که مرا شایسته دریافت آن شناخته اند تقدیم می کنم و تمام.

 

اما اگر انگیزه ی این لطف، حرف ها و سخن هایی بوده است که در شعر و نوشته من مطرح می شود، پس اهدای این جایزه به من به مثابه تایید نقطه نظر های من است و جای آن است که به عنوان تشکر از داوران و بانی این جایزه در این فرصت به نقطه نظر های خود نگاهی بکنم. چرا که اهداء این جایزه در سال گذشته به زنده یاد آل احمد و امسال به من، این اجازه ی ضمنی را می دهد که نقطه نظر های مشترک آل احمد بزرگوار و من بی مقدار به مثابه خط مشی این جایزه و هیدت داوران آن مورد عنایت قرار گیرد.

 

 

 

آل احمد آزادی را فضیلت انسان می شمرد، و من نیز :

 

 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

اگرچه دستانش از ابتدال شکننده تر بود

 

هراس من

 

باری

 

همه از مردن در سرزمینی است

 

که مزد گورکن

 

از آزادی آدمی

 

افزوون تر باشد.

 

جستن

 

یافتن

 

و آن گاه

 

به اختیار

 

برگزیدن

 

و از خویشتن خویش

 

باروئی پی افکندن

 

اگر مرگ را از این همه ارزش افزون تر باشد

 

حاشا حاشا

 

که هرگز ار مرگ

 

هراسیده اشم!

 

 

 

زنده یاد آل احمد، برای هنر به رسالتی انسانی معتقد بود، و من نیز. به اعتقاد آن نویسنده ی بزرگ و این شاعر ناچیز، هنرمند والاجاه جنت مکانی نیست به دور از دسترس مردم، بی نیاز از مردم و متنفر از مردم، که عندالاقتضا حق داشته باشد مردم را دست بیاندارد، ریشخندشان کند و هر چه دل تنگش می خواهد، فارغ از هر گونه بازخواستی بگوید.

 

 

 

امروز شعر حربه خلق است

 

زیرا که شاعران

 

خود شاخه ای ز جنگل خلقتند

 

نه یاسمین و سنبل گلخانه ی فلان...

 

بیگانه نیست شاعر امروز

 

با درد های مشترک خلق

 

او با دهان مردم لبخند می زند

 

درد و امید مردم را

 

با استخوان خویش

 

پیوند می زند.

 

 

 

 

 

در این دنیای واویلایی که از هر سوی کره خاک فریاد و فغان و ناله درد به آسمان بلند است، اما در برابر آثار هنری هر چه بی هدف تر و بی معنی تر باشد قیمت های افسانه ای تری پرداخت می شود، در زمانی که می بینیم میلیون ها تومان صرف آن می شود که آثار منحط و توهین آمیزی همچون تئاتر بی ریشه و فاقد اصالت محتوای فلان شارلاتان غربی به عنوان یک نمونه ی هنر اصیل به مردم ارائه شود، اهدای صمیمانه جایزه ای به یک شاعر ناچیز تنها به دلیل آن که برای هنر به رسالتی انسانی معتقد است، امری است که در برابر آن سر تعظیم فرود می آورم و دریافت چنین جایزه ای را اسباب افتخار و سربلندی خود می شناسم.

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 1:41 | لينک ثابت

مرگ شاملو به روايت خودش


راست ش موضوع زندگي و مرگ را من سال ها است كه براي خودم حل كرده ام و با هيچ كدام مساله ئي ندارم . انسان كاملا برحسب تصادف به دنيا مي آيد اما مرگش حتمي است . و همين مقدر بودن مرگ است كه به زندگي معني مي دهد. انساني كه دانسته زيسته و لحظه به لحظه عمرش معني داشته آبروي جامعه ، پشتوانه سربلندي ، و بخشي از تاريخ يك ملت است حتي هنگامي كه محيط او به درستي دركش نكند. من به خاموشي تقديري جسم او اشك نمي ريزم . حضورش حرمت آموخت و لاجرم غيابش به اين حرمت ابعاد افسانه ئي مي بخشد

احمد شاملو/1369/دفترهاي سپيد بي گناهي

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 1:40 | لينک ثابت |

 

دیدگاه های محمود دولت آبادي، پروين سلاجقه، يدالله جلالي،
علي بابا چاهي، رسول يونان، احمد پوري ، ضياء الدين ترابي و حميد رضا شكارسري در باره احمد شاملو

.

************************************************


محمود دولت آبادي: شاملو، شاعري، كه عاشق رمان نويسي بود

شاملو عاشق رمان نويسي بود و ترجمه دن آرام عطش نويسندگي شاملو را ارضا كرد. من در جواني دن آرام را با ترجمه به آذين خوانده‌‏ام و تصويري كه از اين كتاب در ذهن من نقش بسته تصويري حماسي است و شاملو با ترجمه دوباره دن آرام حتما ضرورت اين كار را احساس كرده بود.
وي در ادامه با بيان اين مطلب كه ترجمه دن آرام شاملو به هيچ وجه ترجمه به آذين را رد نمي كند و هر دو در زمان خويش كار ارزشمندي را انجام داده اند. افزود:
دن آرام يك اثر حماسي است و در اين اثر حماسي زبان كوچه بازار قابليت هاي بسياري را به متن مي دهد. و دن آرام مرحله تكويني زبان كوچه است.
زبان كوچه درآغاز ايجابي بود و شاملو با بكار بردن اين زبان در دن آرام اين زبان را براي هميشه زنده كرد.
دولت آبادي در ادامه با بيان اين مطلب كه روشنفكران زمينه ساز انقلاب مشروطه بودند گفت: روشنفكران را در گروه دانش آموختگان خارج از كشور بودند كه در شمال و غرب و شرق درس خوانده بودند و گروه ديگر دانش آموختگان مكتبي بودند كه بنيان فرهنگ آموزشي ايران را گذاشتند.
وي در ادامه افزود: از معروف ترين دانش آموختگان مكتبي ايران علي اكبر دهخدا است كه متوجه ارزش و اهميت زبان و فرهنگ مردم شد ؛ پس از آن زبان كوچه و بازار مورد توجه شاعران و محققين ايراني قرار گرفت.
دولت آبادي با بيان اين مطلب كه ترجمه دن آرام شاملو مهر تاييد بر زبان كوچه است گفت: از يك ربع قرن پيش كه واكنش هاي بسياري درباره زبان و فرهنگ كوچه وجود داشته ولي شاملو توانست با دن آرام ذخيره گرانبهايي از فرهنگ و زبان مردم را به جامعه ادبي ايران و دنيا هديه كند.

 

************************************************

دكتر پروين سلاجقه: شعر شاملو تعهد به انسانيت است
در نخستين مجموعه اشعار شاملو ايدئولوژي بار شده بر شعر حرف نخست را مي زند و بدون ترديد اين مسئله ناشي از تخيلات اجتماعي و رخدادهاي زمانه است. او در اين مجموعه ها چندان به شعريت اشعار خود توجه ندارد.
وي با اشاره به بی پرده سخن گفتن شاملو در نخستین آثارش می گوید: او در مجموعه اشعار آغازين بي پرده سخن مي گويد و شعرش فارغ از ابهام هنري و بيشتر شعار گونه است؛ دليل شعاري شدن نخستين اشعار شاملو را باید تعهد زياد او به شعر ، به عنوان ابزاري براي برپايي آزادی دانست .‌‏ لحن كلام او متعلق به انساني مقتدر و انقلابي است. او شاعران گذشته و بعضي شاعران هم نسل خود را طرد مي كند. شاملو معتقد است شاعران كلاسيك انسان حقيقي را فراموش كرده اند. از نظر او شعر بايد "درد مشترك" انسان را بيان كند. همين تعهد زياد باعث مي شود اشعار نخستين شاملو حالتی شعاري پيدا كند.
سلاجقه با بیان این مطلب که در مرحله نقد آثار شاملو پس از بررسی چهار مجموعه شعر نخستين او متوجه شدم؛ شاملو ، هر چه در شعر جلوتر مي رود،جدال ياس و اميد در اشعارش بخصوص "هواي تازه" محسوس تر مي شود.
این استاد دانشگاه ضمن اشاره به این موضوع که « شعرهاي شاملو آينه زمان خود است و بر امواج نوسانات و بحران هاي اجتماعي سوار است»، از مجموعه شعر "هوای تازه " به نیکی یاد کرد و گفت: مجموعه شعر هواي تازه يكي از مهم ترين مجموعه اشعار شاملو است.‏ شاملو از "هواي تازه" شاملو مي شود. در اين مجموعه مي توان تعداد زيادي از بهترين اشعار شاملو را مشاهده كرد؛ اگر چه اشعار ضعيف هم در اين مجموعه فراوان ديده مي شود. در اين مجموعه در حالي كه انديشه دروني شده و با شعرش همراه مي‌‏شود زبان خاص شاملو و بهره گيري از امكانات موسيقايي زبان افزايش مي يابد كه در ادامه به فرديت سبكي او مي انجامد.
شاملو در "هواي تازه" دچار يك ياس مي شود، كه داراي دو جنبه است. نخست، ياس دروني و دوم ياس اجتماعي. ياس دروني شاملو از خلاء عشق است و مي توان گفت، در اين مجموعه او منتظر طلوع عشقي است كه فقدانش او را به انزوا كشيده می کشد.
وي با اشاره به تولد اشعاري با عنوان " شبانه" در مجموعه "هواي تازه" ادامه داد: شاملو با "شبانه" ها محور تازه اي را در شعر خود باز مي كند كه تا پايان دوره شاعري با او همراه است. شبانه ها آميزه اي از انديشه هاي شخصي و اجتماعي شاعر در هيات تجلي عشق شخصي و اجتماعي در زبان و بياني هنري هستند.
وي گفت: از هواي تازه محور ديگري در سرودن شعر در كارنامه شاعري شاملو آغاز مي شود كه حديث نفس شاملوست و تا پايان دوره شاعري او ادامه دارد ؛ من نام اين دسته از اشعار را «هذيان هاي شاعرانه» گذاشته ام.
سلاجقه اظهار داد:‌‏ هواي تازه از جهات ديگري نيز در دوره شاعري وي اهميت دارد كه آن ها را در كتاب خود مورد تحیل قرارداده و به آنها اشاره کرده ام .
دكتر پروين سلاجقه معتقد است، شعر شاملو هيچ وقت خالي از تعهد به انسان نبوده است و اين تعهد در شعرهاي آخر او زيباتر و شاعرانه تر منعكس مي شود.
این منتقد ادبی با اشاره به جایگاه عشق در آثار شاملو ، چنین اظهار نظر می کند: پیش تر هم گفته ام که ؛ عشق در ديوان شاملو دو مقوله عشق شخصي و عشق جمعي را در بر مي‌‏گيرد و او از آغاز كار شاعري تا به آخرين مجموعه شعرش"حديث بي‌‏قراري ماهان "به هر دو محور و فادار مي‌‏ماند.
وي با اظهار این سخن که ؛ شاملو در محور عشق شخصي سه دوره را پشت سرگذاشته‌‏است ؛ نخستین دوره آن را متعلق به سال 1334 می داند یعنی زمانی که شاملو دوره خلا عشق را به طورموقت پشت سر می گذارد و از فضاي شعرهايش که بسيار تيره و مايوس كننده بودند کمی فاصله می گیرد . : شاعر در شعرهاي اين دوره‌‏ انتظار تجلي عشق را دارد.
مولف کتاب «در آمدی برزیبایی شناسی شعر» با اشاره به سال 1334 و مجموعه شعر"هواي تازه" گفت : سال 1334 در مجموعه شعر هوای تازه با شش عاشقانه زيبا كه شاعر در آن فضاي متفاوتي را تجربه كرده است، مواجه مي‌‏شويم ،كه به نظر مي‌‏رسد، در اين دوره از زندگي شاعر شاهد تجلي يك عشق جديد اما موقت هستيم.
اما شاملو پس از سرايش اين شعرها باز هم وارد فضاي انتظار مي‌‏شود و پس از اين دوره او با آیدا آشنا می شود و فضاي جديدي در شعرهايی مانند؛ مجموعه شعر" آيدا در آينه" آغاز مي‌‏شود. از این پس ما با زيباترين عاشقانه‌‏هاي او روبرو مي‌‏شويم كه شاعر معشوق زن را مورد خطاب قرار مي‌‏دهد. پس از اين هسته اصلي عاشقانه‌‏هاي شاملو آيدا مي‌‏شود و در شعرهاي شاملو آيدا، تبديل به يك معشوق فراگير مي‌‏شود وشاعر در اين دوره زيباترين عاشقانه‌‏ها را مي‌‏سرايد.
وي در ادامه با اشاره به اين نكته كه شاملو پس از" مرثيه‌‏هاي خاك" وارد فضاي جديدي مي‌‏شود، می گوید: شعرهاي شاملو با اينكه در اين دوره به شدت عاشقانه است، اما با حسرت همراه است و علت اين حسرت نزدیکی شاعر به سال های پيري و پاياني عمر است . شاملو در این سال ها غصه مي‌‏خورد كه بميرد و معشوق او تنها بماند و اين تنها حسرتي است كه در زندگي شاعر وجود دارد. اين مضمون به شدت در مجموعه "مرثيه‌‏هاي خاك" حاكم است.
سلاجقه با اشاره به اين نكته كه از سال‌‏هاي45 به بعد شعرهاي شاملو با نوعی حسرت فلسفی همراه مي‌‏شود، گفت: اين حسرت تا پايان شاعري شاملو با او همراه است، البته هر چه كه به دوران پاياني عمر شاعر نزديك مي‌‏شويم، تعداد عاشقانه‌‏هاي او كم تر و دروني‌‏تر مي‌‏شود. اما شاعر به قدري براي عشق ارزش قائل است كه در آخرين شعرهايش نيز" در حديث بي قراري‌‏ماهان" باز هم عاشق است. در اين شعرها شاهد تصويري از مرگ و همراهي عشق با او هستيم كه باعث مي‌‏شود شاعر احساس تنهايي نكند.
این استاد دانشگاه در ادامه می افزاید: درشعرهاي سال‌‏هاي 1341 شاملو" آيدا "همواره حضور دارد. اما من معشوق را در شعر شاملو تنها آيدا نمي‌‏دانم، شعر او هميشه با آيدا شروع مي‌‏شود و رفته رفته معشوق در شعر شاملو فراگير مي‌‏شود. البته بايد اين را هم بگويم شعر شاملو هيچ‌‏گاه خالی ازحضور" آيدا" نيست.

سلاجقه در ادامه درباره كتاب نقد آثار شاملو كه قرار است با عنوان « امیر زاده کاشی ها» در انتشارات "مرواريد" منتشر شود، گفت: تمامی اشعار منتشر شده از شاملو را مورد بررسی قرار داده ام و 90 درصد شعرهای برتر او را مورد تحلیل و نقد قرار گرفته است و هر شعر را بر اساس ساختارش مورد بررسي و تحلیل قرار داده‌‏ام. اين كتاب 10 فصل دارد كه در فصل نخست درباره ويژگي سبكي آثار شاملو در بخش‌‏هاي ديگر به اشعار اجتماعي، هذيان‌‏ها، منظومه‌‏ها، مرثيه‌‏ها، عاشقانه‌‏ها، شبانه‌‏ها، سفر، انديشه‌‏هاي فلسفي واشعار " نوستالژیک" پرداخته‌‏ام. اين كتاب در حدود 730 صفحه است . قصد داشتم این اثر تا سال رو درگذشت شاملو روانه بازار کتاب شود که به دلیل طولانی شدن مراحل تصحیح و ویرایش به تاخیر افتاد که امید وارم به زودی روانه بازار کتاب شود.


************************************************
دكتر يدالله جلالي:
شاملو براي مخالفت با سانسور به اشعار گويش‌‏ورانه روي آورد

بهار اولين شعر "گويش ورانه" را سرود و شاملو در منظومه "پريا و دختراي ننه دريا" و فروغ در شعر"به علي گفت مادرش روزي" اين گونه شعر را به كمال رساندند.
شاملو از جمله شاعراني است كه به زيبايي اشعار گويش‌‏ورانه پي‌‏برد و معتقد بود كه ما چنان به اين ترانه‌‏ها عادت كرده‌‏ايم كه از درك هنري آن عاجزيم.
شاملو براي مخالفت با سانسور پس از كودتاي1332 به اشعار گويش‌ ‏ورانه روي آورد. او منظومه پريا را در سال 1332 با توجه به فضاي اختناق و سانسور به اصلاح براي كودكان سرود، ولي مخاطب اصلي او بزرگسالان بودند و بعدها اين منظومه را به صورت مستقل و با نقاشي منتشر كرد.
شاملو در منظومه" پريا و دختراي ننه دريا" و فروغ در شعر" به علي گفت، مادرش روزي" به لحن گويش ورانه مردم تهران نزديك شده‌‏اند. در پايان قصه دختراي ننه دريا شاهد پيروزي هستيم؛ اما شكست پايان قصه‌‏هاي ننه دريا را رقم مي‌‏زند و پايان منظومه "به علي گفت، مادرش روزي" نيز مرگ است، فروغ و شاملو به دستاوردهاي بي‌‏نظير اين منظومه‌‏ها پي برده بودند ولي هر كدام با بياني از ادامه اين شيوه سرباز زدند.

 

************************************************علي بابا چاهي:
شاملو ملكه معنا را بر اريكه سلطنت نشانده‌‏است

شاملو يك پيشنهاد دهنده‌‏است و در دوره‌‏هاي بعد با ديدگاه‌‏هايي كه او در شعر بيان مي‌‏كند مورد اقبال شاعران زيادي قرار مي‌‏گيرد.
شاملو به ويژه در كتاب هواي تازه بدون آنكه خودش به اين موضوع آگاهي داشته باشد، در وهله نخست يك پيشنهاد دهنده‌‏است. فروغ فرخزاد با خواندن يكي از شعرهاي او- شعري كه زندگي‌‏ست- به نقطه‌‏اي مي رسد كه مي‌‏گويد زبان فارسي از چه امكاناتي براي بيان مكالمه و محاوره برخوردار است.
تصادفا اين شعر از ديدگاه ديگري اخيرا مورد نفي قرار گرفته است، در كتاب كم حجمي كه منوچهر آتشي در خصوص شاملو نوشته است اين شعر را محكوم مي‌‏كند و مي‌‏گويد كه اين شعري ايدئولوژي ‌‏زده است. به گمان من حتي اگر اين شعر داراي اين خصوصيت هم باشد، اين حرف بسيار نادرست به نظر مي‌‏رسد.
به نظر مي‌‏رسد اين داوري‌‏ها غرض ورزانه است. لازم مي‌‏دانم كه در پرانتز يا بيرون پرانتز بگويم كه اين اثر و ديگر آثاري كه در اين مقطع زماني سروده شده‌‏اند در واقع رنگ و بويي ايدولوژيك دارند و اين در نتيجه يك فرايند اجتناب ناپذيرتاريخي است. هر شعر بايد با توجه به زمان سرايش آن مورد بررسي قرار بگيرد. اگر از اين منظر نگاه كنيم ستايش ياغي‌‏ها و قهرمان‌‏هاي محلي در شعر آتشي نيز موضوعيت نخواهد داشت.
بر خلاف تصور رايج، خصوصيتي در شعر شاملو وجود داردكه رويكرد او را نسبت به كلمات آركائيك نفي مي‌‏كند. من معتقدم كه در مقاطعي خاص كه شعر دچار يكنواختي و كسالت شده‌‏است، مي‌‏توان توسط اهرمي همچون كلمات آركائيك متن شعري را به جنبش درآورد و اين كار هر كسي نيست. به اين معنا كه شاملو به خوبي از عهده اين كار بر آمده‌‏است كه خود در آينده آن را به عنوان سر مشقي به آيندگان سفارش مي‌‏كند.
شعر شاملو ماندگار است. از منظر نقد امروز شعر شاملو داراي آسيب شناسي هم هست، چرا كه اين شعر متكي به اتوريته بيان خطابي است و به مرجعيت معنا مي‌‏انديشد. شاملو ملكه معنا را بر اريكه سلطنت نشانده‌‏است.
شعر شاملو با قطعيت كلام محوري همراه‌‏است. گرايش به نمايش تقابل‌‏هاي دوتايي كه از دوران افلاطون تاكنون در ادبيات غرب قابل مشاهده‌‏است در شعر او به خوبي نمود پيدا مي‌‏كند. قدرت استعلاي من راوي چيزي جز من ذهني مولف نيست، با اين وصف پاره‌‏اي متن ، شاملو راه را بر چند باوري معرفت شناختي بسته‌‏است.
به گمان من به موازات عيني شدن پديده‌‏هاي هستي محبوب يا معشوق نيز در شعر معاصر جلوه زميني‌‏تري يا حضور زميني‌‏تري پيدا مي‌‏كند. يعني قابل لمس‌‏تر مي‌‏شود و داراي خون و پوست به نظر مي‌‏رسد شعر شاملو از اين قاعده مستثني نيست .اما بن بينش شعر مدرن امروز كه متكي بر عدم قطعيت و عدم نسبیت‌‏گرايي و گرايش به تقابل‌‏هاي دوتايي است معشوق را نه تنها در شعر شاملو بلكه در شعر معاصر نيز همچنان با ستايشي مطلق همراه مي‌‏كند. بدين معنا باز هم گويا محبوب مورد اشاره از زمين به تدريج گسسته مي‌‏شود و به عرش مي‌‏رسد.
معشوق شاملو فردي است كه از منظري مردسالارانه مورد ستايش قرار مي‌‏گيرد. جلوه زنانه او صحنه نمايش تفاخر شاعر مي‌‏شود. به نظر من شاعران امروز با نسبیت‌‏گرايي بيشتري به مفاهيمي همچون معشوق بايد بپردازد تا فاصله ناخواسته‌‏اي بين معشوق و شاعر پديد نيايد و نگاه شاعر نگاهي از بالا به معشوق نباشد، آنچنان كه غالبا در شعر چنين است.

 

************************************************
رسول يونان:
شاملو به انسان عشق مي‌‏ورزد تا به معشوق

شاملو شاعري بزرگ بود، اگر در اروپا به دنيا مي‌‏آمد حتما لباس شواليه تن او مي‌‏كردند و مورد احترام بيشتري قرار مي‌‏گرفت.
احمد شاملو حتي اگر شعر هم نمي‌‏سرود در ادبيات ايران و جهان ماندگار مي‌‏شد، چرا كه او علاوه بر شعر دستي در ترجمه، داستان نويسي، تحقيق، پژوهش و بازسرايي متون كلاسيك داشت و همه اين مسايل دست به دست هم مي‌‏دهند كه شاملو به اين زودي از ياد نرود.
شاملو نقطه جدايي شعر معاصر از شعر كلاسيك است. شعر نو با نام شاملو عظمت يافت هر چند كه نيما آغازگر آن بود؛ اما شاملو با ارائه شعرهاي منسجم‌‏تر و زيباتر توانست از شعر كلاسيک فاصله بگيرد.
شاملو از زبان"آركائيك" در شعرش به خوبی سود برد. شعرهاي شاملو به دو دسته تقسيم مي‌‏شوند. دسته اول شعرهاي او بيشتر حماسي و اجتماعي‌‏اند كه جنبه آركائيك آنها بيشتر به چشم مي‌‏آيند و دسته دوم شعرهاي عاشقانه‌‏هاي او هستند كه بيشتر به شعر معاصر جهان شباهت دارد.
شاملو تاثير بسزايي روي شعر معاصر گذاشته‌‏است و بي‌‏شك او نيز از شاعران معاصر نظير" لوركا، ناظم حكمت، پل الوار و..." تاثير پذيرفته‌‏است. اما تاثير گذاري او از تاثير پذيري‌‏اش بيشتر است. در دهه 50 حتي فروشندگان دوره ‌‏گرد نيز تحت تاثير شاملو بوده‌‏اند چه برسد به شاعران.
شاعراني كه به شيوه شاملو شعر سروده‌‏اند در سايه او هستند، چون؛ تقليد مو به مو كار درستي نيست و به همين دليل است كه امروزه نامي از آنها به ميان نمي‌‏آيد. اكثر شاعران معاصر در كتاب‌‏هاي اوليه خود تحت تاثير شاملو بوده‌‏اند؛ اما شاملو مستقيما در شعرهاي نخستين‌‏اش تحت تاثير شاعران كلاسيك بود.
شعر شاملو، شعري است كه به مسايل سياسي و اجتماعي بي‌‏اعتنا نيست. با توجه به اين كه شاملو در ايران متولد و زندگي كرده‌‏است، خواه ‌‏ناخواه تحت تاثير تنش‌‏هاي اجتماعي و سياسي قرار گرفته؛ بنابراين بيشتر شعرهاي او در برگيرنده مسايل سياسي ـ اجتماعي است؛از به درآويخته شدن سرتيپ زنگنه تا اندوه نان كارگران بيجاري.

شاملو يك شاعر متعهد است و تمام اقشار جامعه در شعر او به عنوان يك كاراكتر حضور دارند. او در برج عاج زندگي نكرد كه شعرش صرفا رويايي عاشقانه باشد. معشوق در شعر شاملو بيشتر انسان است تا يك زن. او در ستايش انسان سخن گفته است. شاملو در شعرش انسان آگاه را با نام "آيدا" گاه با نام"تو" گاه با نام"وارتان" مي‌‏سرايد. او به انسان عشق مي‌‏ورزد تا به معشوق.

 

************************************************
احمد پوري مترجم :
گاهی با ترجمه شاملو شعر از متن اصلی بهتر می شود

ترجمه شعر افق هاي جديدي را پيش روي شاعران مي گذارد و آنها را با عرصه هاي هنر در فضايي متفاوت آشنا مي سازد.
در صد سال اخير ترجمه شعر تاثير بسزايي در ادبيات معاصر ايران گذاشته و پيدايش قالب هاي نو درشعر فارسي كه قبلا بي سابقه بوده دليلي بر اين مدعاست .
مترجم بايد در ترجمه فضاي شعر را القا كند و وفاداري به ترجمه تحت لفظي كلمات شعر نمي تواند فضايي را كه شاعر به وجود آورده به خواننده القا كند.
مترجم مجموعه" تو را دوست دارم چون نان و نمك" در ادامه با بيان اين مطلب كه هدف غايي يك مترجم از ترجمه شعر، فراهم كردن زمينه لذت براي خوانندگان است گفت: بسياري از ترجمه هايي كه در حال حاضر روانه بازار کتاب مي شوند بيشتر شبيه نثر هستند كه هيچ فضايي را براي خواننده ايجاد نمي كند و اگر اسم شاعر را از پاي اين ترجمه ها برداريم خواننده ها واقعا احساس نمي كنند كه با متني كه روبه رو هستند شعر است.
اگر به اشعار لوركا و مارگريت بيگل با ترجمه احمد شاملو نگاه كنيم و دو متن را با يكديگر مقايسه كنيم مي بينيم كه شاملو در اين ترجمه ها شاهكار كرده است.
به نظرمن ترجمه هاي شاملو از متن اصلي اين اشعار موفق تر بوده اند.


************************************************
ضياء الدين ترابي :
شعر شاملو، شعر زمان خودش است

شاملو و نيما از دو راه متفاوت به سوي يك هدف مي روند ، نيما از نظم به شعر وشاملو از نثر به سوي شعر مي رود و شعر شاملو از نثر به سوي شعر مي رود و ريشه در سنت نثري دارد.
شعر شاملو ، شعري مخيل ، در قالب نثر است و از وقتي سرودن شعر بي وزن را آغاز مي كند ، شاعري تأثيرگذار مي شود.
ترابي درباره زبان وآهنگ شعر شاملو گفت : شاملو به زباني مي رسد و آن را تا آخرين شعر خود حفظ مي كند كه اين فاصله گرفتن از زبان زمانه موجب تشخيص شعر شاملوست . بر اثر مرور زمان شاملو به كشف جديدي مي رسد ومتوجه پتانسيل موسيقيايي نثر قرن چهارم مي شود.
وي فرم را براي شاملو دروني خواند و درباره محتواي شعرهاي شاملو گفت : شعر شاملو از نظر محتوا ، شعر زمان خودش است .

 

************************************************

حميد رضا شكارسري :
شاملو شعر می آفریند تا اندیشه را بیان کند
شاملو با برداشتن شروط شعريت كلاسيك ، به نفع شعر، از قيد وبندهاي دست وپاگير عروض وقافيه رها مي شود وفضا را براي جولان توسن تخيل آماده مي كند.
شكارسري شاملو را شاعري كلي نگر است. شعر شاملو فاقد هويت تاريخي وبه لحاظ زماني و مكاني شعري ازلي ، ابدي است . درآثار شاملو ، زبان فضاي خود را به شعر تحميل مي كند.
انديشه درشعر شاملو جایگاه ویژه ای دارد. در آثار شاملو ، شعر آفريده مي شود تا انديشه را بيان كند.

 

منبع (http://4divari.persianblog.com/)

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 1:38 | لينک ثابت |



فيلم‌ احمد شاملو حاصل‌ تلاشى‌ است‌ که‌ بهمن‌ مقصودلو همراه‌ با عده‌اى‌ از نويسندگان‌، کارگردانان‌ و هنرمندان‌ کشورمان‌ جهت‌ زنده‌ نگه‌ داشتن‌ ياد شاعر ملى‌ ايران‌ تهيه‌ کرده‌ است‌. آن‌چه‌ که‌ در زير مى‌خوانيد متن‌ نهايى‌ فيلم‌ است‌. فيلم‌ با اظهارنظرهاى‌ هنرمندان‌ نويسندگان‌ و شعراى‌ کشورمان‌ همراه‌ است‌. در صحنه‌هايى‌ نيز محمود دولت‌آبادى ‌ و ناصر تقوايى ‌ به‌ طرح‌ پرسش‌ از شاعر ملى‌ ايران‌ مى‌ پردازند که‌ پاسخ‌ شاعر را در پى‌ دارد. اشعار شاملو همراه‌ با موزيک‌ در فاصله‌ بين‌ اين‌ گفت‌ و گوها و اظهار نظرِ نويسندگان‌ و هنرمندان‌ مى‌آيد. ضمناً تکه‌هايى‌ از متن‌ فيلم‌ در اين‌ نوشته‌ حذف‌ شده‌ است‌. متن‌ اين‌ فيلم‌ نخستين‌ بار ــ بعد از آن‌که‌ مجله‌ى‌ دريچه‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ بود ــ در اين‌جا مى‌آيد.
من‌ فکر مى‌کنم
‌هرگز نبوده‌ قلب‌ من
اين‌ گونه
گرم‌ و سرخ‌ :
احساس‌ مى‌کنم
‌در بدترين‌ دقايق‌ اين‌ شام‌ مرگ‌زاى
‌چندين‌ هزار چشمه‌ى‌ خورشيد
در دل‌ام
‌مى‌ جوشد از يقين‌:
احساس‌ مى‌کنم
‌در هر کنار و گوشه‌ى‌ اين‌ شوره‌ زار يأس

چندين‌ هزار جنگل‌ شاداب
ناگهان
‌مى‌ رويد از زمين
*
آه‌ اى‌ يقين‌ گمشده‌، اى‌ ماهى‌ گريز
در برکه‌هاى‌ آينه‌ لغزيده‌ تو به‌ تو!
من‌ آب‌گير صافى‌ام‌ ـ اينک‌! ـ به‌ سِحر عشق‌،
از برکه‌هاى‌ آينه‌ راهى‌ به‌ من‌ بجو!
من‌ فکر مى‌کنم
‌هرگز نبوده
دست‌ِ من
اين‌ سان‌ بزرگ‌ و شاد:
احساس‌ مى‌کنم
‌در چشم‌ من
به‌ آبشُر اشک‌ِ سرخ‌ گون
‌خورشيد بى‌غروب‌ِ سرو مى‌کشد نفس‌:
احساس‌ مى‌کنم
‌در هر رگ‌ام

به‌ هر تپش‌ قلب‌ِ من
کنون
‌بيدار باش‌ قافله‌يى‌ مى‌ زند جَرَس‌.
*

آمد شبى‌ برهنه‌ام‌ از در
چون‌ روح‌ِ آب
‌در سينه‌اش‌ دو ماهى‌ و در دست‌اش‌ آينه
‌گيسوى‌ خيس‌ او خزه‌ بو، چون‌ خزه‌ به‌ هم‌.
من‌ بانگ‌ برکشيدم‌ از آستان‌ يأس‌:
آه‌اى‌ يقين‌ يافته‌!
بازت‌ نمى‌ نهم‌!

محمود دولت‌آبادى ‌ : شعر ديگر چرا در جامعه‌ى‌ ما آفريده‌ نمى‌شود؟
شاملو: علتش‌ اين‌قدر زياد وگونه‌گونه‌ که‌ صحبت‌ کردن‌ کارو به‌ جاهاى‌ غم‌انگيز مى‌کشونه‌. اون‌چه‌ که‌ از درونت‌ بايد بجوشه‌، تو چه‌طور مى‌ تونى‌ از بيرونت‌ بگيرى‌؟ مسأله‌ همينه‌ که‌ غالباً اون‌ چيز در درون‌ اين‌ها نيست‌ و ناگزيرند اين‌رو کسب‌ کنند و از طريق‌ اکتساب‌ به‌دست‌ بيارند و اين‌ محاله‌.
من‌ نمى‌ دونم‌ اين‌ ژنى‌ بودن‌. اين‌ رسم‌ ژنى‌ بودن‌ گاهى‌ گول‌ مى‌ زنه‌ آدمو، شما نمى‌ تونيد يک‌ بچه‌ پنج‌ ساله‌ رو بگوييد، به‌ مجرد اين‌که‌ ويلن‌ رو داديم‌ دستش‌ پاگانى‌نى‌ بزنه‌. امکان‌ نداره‌. بايد بِره‌ پدر خودشو در بياره‌. به‌خصوص‌ که‌ سازش‌؛ ويلون‌ باشه‌.
...
خيلى‌ زياد. اما نه‌ لزوماً تو زبان‌ فارسى‌. من‌ يک‌ شعر ژاپنى‌ شايد اوايل‌ عمرم‌ بهش‌ برخوردم‌ که‌ همچنان‌ تو ذهن‌ِ منه‌ و سه‌ خطه‌
هيچ‌ يکى‌ سخنى‌ نگفتند
نه‌ ميزبان‌ و نه‌ ميهمان‌ و
نه‌ گل‌هاى‌ داودى‌.
مثل‌ چيزى‌ که‌ توى‌ سنگ‌ کنده‌ باشند. اين‌ توى‌ ذهن‌ من‌ مونده‌. شايد از بيست‌ و دو سالگى‌.
...
خودتون‌ مى‌ دونيد، اين‌ها موجودات‌ انگشت‌شمارى‌اند. اين‌ها همسايه‌هاى‌ ديروز و پريروز نيستند. غالباً همسايه‌هاى‌ قرن‌ها قرن‌. يکى‌ تو قرن‌ نوزدهم‌ است‌. يکى‌ تو قرن‌ ۲۱ قراره‌ بياد. نمى‌شه‌ همه‌ اين‌هارو چون‌ مجموعه‌ است‌، نمى‌شه‌ اون‌هارو جدا از هم‌ ديد. مجموعه‌ى‌ اين‌هاست‌ که‌ يک‌ دريافتى‌ به‌ ما مى‌دهد. از انسانيت‌ که‌ مى‌شه‌ الگوى‌ ما. مى‌شه‌ الگوى‌ حياتى‌.
...
من‌ توى‌ يک‌ خونواده‌اى‌ به‌دنيا اومدم‌ که‌ به‌ شدت‌ تنهايى‌ کشيدم‌ و هيچ‌ هم‌ سخنى‌ نداشتم‌ حتا در عالم‌ بچگى‌. در عوالم‌ ۵ـ۶ ـ۷ و ده‌ سالگى‌ من‌ هيچ‌ هم‌ سخنى‌ نداشتم‌. هيچ‌ هم‌ ذائقه‌اى‌ نداشتم‌ و در نتيجه‌ سؤال‌ مى‌کردم‌، بى‌جواب‌ مى‌ماند. حرف‌ مى‌زدم‌، بدون‌ شنونده‌ مى‌موند. ما با خودمان‌ حرف‌ مى‌زنيم‌. وقتى‌ که‌ هيچ‌ هم‌ سخنى‌، هم‌دلى‌، هم‌راهى‌، هم‌ ذائقه‌اى‌ گير نمى‌آوريم‌، مجبوريم‌ با خودمان‌ حرف‌ بزنيم‌. يعنى‌ اولين‌ قدم‌ها را به‌طرف‌ جنون‌ برمى‌داريم‌.
دولت‌آبادى‌: به‌ هر حال‌ جنون‌ مقدسيه‌.
شاملو: خُب‌ ممکن‌ است‌ مقدس‌ باشه‌. ممکن‌ هم‌ است‌ که‌ ديگه‌ به‌کلى‌ منحرف‌ کننده‌ باشه‌ و سر از دارلمجانين‌ در بياره‌.
ناصر تقوايى‌ : در اين‌ دوره‌ تاريخى‌ طولانى‌ هزارساله‌، ما کم‌تر به‌ شاعران‌ حماسى‌ برمى‌خوريم‌. خُب‌ فردوسى ‌ يک‌ نمونه‌ى‌ بزرگه‌ که‌ مربوطه‌ به‌ اون‌ دوران‌ که‌ اون‌ گذشته‌ هزار ساله‌ شعره‌، ولى‌ بعد از اون‌، در زمان‌ معاصر خودمان‌، من‌ يک‌ شاعر حماسى‌ بزرگ‌ سراغ‌ دارم‌ که‌ اون‌ خود شما هستيد. فخرى‌ در کلام‌ شما هست‌ که‌ حتا شعرهاى‌ عاشقانه‌ و شعرهاى‌ توصيفى‌ شمارو هم‌ به‌ شعر حماسى‌ نزديک‌ مى‌ کنه‌. يک‌ خصلت‌ اجتماعى‌ بسيار قوى‌ پيدا مى‌ کنه‌. چه‌ اتفاقى‌ تو جامعه‌ ما مى‌افته‌ که‌ ناگهان‌ اون‌ شعر کهن‌رو مردم‌، تحصيل‌ کرده‌ها، علاقه‌مندان‌ به‌ شعر ناگهان‌ کنار مى‌ گذارند و ناگهان‌ فريفته‌ى‌ اين‌ شيوه‌ى‌ جديد مى‌شوند. که‌ امروز در زبان‌ فارسى‌ هر کسى‌ داره‌ شعر مى‌گه‌ به‌ اين‌ زبان‌ جديد مى‌ گه‌؟
شاملو ـ غالباً زبان‌ خودشونو بلد نيستند. او‌ن‌ که‌ شعر نبوده‌، به‌ نحوى‌ ادبيات‌ بوده‌. بزرگترين‌ لطمه‌هايى‌ که‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ خورده‌، لطمه‌اى‌ است‌ که‌ از شاعران‌؛ خورده‌. شعره‌، به‌ عقيده‌ى‌ شما که‌ دنبال‌ وزن‌ عروضى‌ هستيد، اين‌ نياز به‌ دو تا وزن‌ داره‌، يکى‌ وزن‌ پُرطبل‌ِ پرکشش‌ که‌ هرچه‌ به‌ ساعت‌ ديدار نزديک‌تر مى‌شود، شديدتر مى‌شه‌ و ناگهان‌ وارونه‌اش‌. شما از توى‌ يک‌ چنين‌ وزنى‌ مى‌ تونيد پرواز کنيد. بپريد توى‌ وزن‌ معکوسش‌. يعنى‌ اين‌ احتياج‌ دارد به‌ يک‌ کادانس‌ که‌ بتونه‌ بلغزه‌. يعنى‌ کدانسى‌ که‌ در انتهاى‌ اون‌ وزن‌ پُر از شادى‌ و نشاط‌ بتونه‌ مقدمه‌اى‌ باشه‌ براى‌ اين‌ وزن‌ فاقد نشاط‌ و شادى‌ و سرد.
محمد حقوقى ‌ : شما نگاه‌ کنيد وقتى‌ که‌ شعرى‌ شروعش‌ اين‌ باشه

س‌ال‌ِ بَد
سال‌ِ باد
سال‌ِ اشک
‌سال‌ِ شک
‌سال‌ِ اشک‌ِ پورى
‌سال‌ِ خون‌ مرتضى

به‌ همين‌ سادگى‌ و اين‌ شعر رو، کسى‌ که‌ سنتى‌ترين‌ شاعر نوپرداز ماست‌، يعنى‌ اخوان‌ ثالث ‌ چنان‌ مفتونش‌ بشه‌ که‌ برداره‌ راجع‌ به‌ اين‌ شعر نقد بنويسه‌ و تعريف‌ کنه‌. هميشه‌ دلم‌ مى‌ خواست‌ که‌ يک‌ شعرى‌ به‌ راحتى‌ گفته‌ بشه‌. اين‌ اميد نباشه‌، اما نمى‌ تونستم‌ و دائم‌ شکست‌ مى‌ خوردم‌. خود اخوان‌ هم‌ مى‌گفت‌ که‌:
من‌ بارها شعر بدون‌ وزن‌ نوشتم‌ اما ديدم‌ نمى‌ تونم‌. و اين‌ مثل‌ اين‌که‌ فقط‌ در حد شاملو بود نه‌ کس‌ ديگرى‌. کسى‌ از عهده‌اش‌ بر نمى‌آمد.
عباس‌ کيارستمى ‌ : شاملو خودش‌ در مورد نيما گفته‌ بود که‌: من‌ از هر نوع‌ اظهار عقيده‌اى‌ درباره‌ى‌ نيما به‌ عنوان‌ استادم‌ سعى‌ مى‌کنم‌ پرهيز کنم‌، به‌ اين‌ عنوان‌ که‌ فکر مى‌کنم‌ اين‌ رو يک‌ نوع‌ بى‌حرمتى‌ نسبت‌ به‌ نيما بدونم‌. من‌ هم‌ تصور مى‌کنم‌ که‌ به‌ جاى‌ هر نوع‌ ابراز عقيده‌اى‌ يکى‌ از اشعارش‌ را بخوانم‌ تا نسبت‌ به‌ شاملو ، احترام‌ خودم‌ و دينى‌رو که‌ نسبت‌ به‌ شاعرى‌ که‌ در واقع‌ سى‌ ـ چهل‌ شعر گفت‌ و شاعرانه‌ زيست‌ ادا کرده‌ باشم‌.

هرگز از مرگ‌ نهراسيده‌ام
‌اگرچه‌ دستانش
‌از ابتذال‌ شکننده‌تر بود
هراس‌ من‌ بارى
‌هم‌ از مردن‌ در سرزمينى‌ است‌ که
‌مُزد گورکن
‌از آزادى‌ آدمى‌ افزون‌ باشد
جستن‌، يافتن‌، و آن‌گاه‌ به‌ اختيار برگزيدن
‌و از خويشتن‌ خويش‌
بارويى‌ پى‌ افکندن

اگر مرگ‌ را از اين‌ همه
‌ارزشى‌ بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که‌ هرگز از مرگ‌ هراسيده‌ باشم

ضياء موحد : هواى‌ تازه ‌ به‌ اين‌ اعتبار کتابى‌ است‌ پر از امکان‌، و اين‌ کتابى‌ است‌ که‌ براى‌ شاعرى‌ که‌ مستعد بوده‌، چاپ‌ اين‌ کتاب‌ يک‌ حادثه‌ است‌. در تاريخ‌ شعر نو، اولين‌ بارى‌ است‌ که‌ ما بعد از ديوان ‌ حافظ ‌ که‌ در واقع‌ او جمع‌آورى‌ و مؤلفه‌ تمام‌ تجربيات‌ قبل‌ از خود بوده‌است‌، تجربه‌هايى‌ در زبان‌، در اسلوب‌ بيان‌، در نوع‌ تصويرپردازى‌، در نوع‌ و وحدت‌ اين‌ شعر من‌ هيچ‌ شکى‌ ندارم‌. هواى‌ تازه ‌ مسلماً بعد از حافظ‌ از لحاظ‌ شعرى‌، از لحاظ‌ امکاناتى‌ که‌ براى‌ شاعران‌ ايجاد کرده‌ و از لحاظ‌ تازگى‌، مهم‌ترين‌ حادثه‌ى‌ است‌ که‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌. فصل‌ ششم‌؛ شعرهاى‌ عاشقانه‌ است‌. با همان‌ زبان‌ خاص‌ شاملو، اين‌ دفتر يکى‌ از مهم‌ترين‌ دفترهاى‌ شعر معاصر ايران‌ است‌. به‌ يک‌ دليل‌. اولين‌ بار است‌ که‌ شعر عاشقانه‌ى‌ انسانى‌ سروده‌ مى‌شود.

مرا
تو
بى‌سببى
نيستى‌.
به‌راستى‌ صلت‌ کدام‌ قصيده‌اى
اى‌ غزل
‌ستاره‌ باران‌ جواب‌ کدام‌ سلامى
به‌ آفتاب
‌از دريچه‌ى‌ تاريک
‌کلام‌ از نگاه‌ تو شکل‌ مى‌ بندد
خوشا نظر باز يا که‌ تو آغاز مى‌کنى‌!
*
پس‌ پشت‌ مردمکانت

فرياد کدام‌ زندانى‌ است
که‌ آزادى‌ را
به‌ لبان‌ بر آماسيده
گل‌ سرخى‌ پرتاب‌ مى‌کند؟
ورنه
اين‌ ستاره‌ بازى
‌حاشا
چيزى‌ بدهکار آفتاب‌ نيست
‌نگاه‌ از صداى‌ تو ايمن‌ مى‌شود.
چه‌ مؤمنانه‌ نام‌ مرا آواز مى‌ کنى‌!
*
و دلت‌
کبوتر آشتى‌ ست‌.
در خون‌ تپيده
‌به‌ بام‌ تلخ‌،
با اين‌ همه
‌چه‌ بالا
چه‌ بلند
پرواز مى‌ کنى‌!

محمد حقوقى ‌ : اين‌ است‌ که‌ به‌ نظر من‌ کتاب‌ هواى‌ تازه ‌، حادثه‌اى‌ است‌ و مى‌توانم‌ به‌ جرأت‌ بگويم‌ که‌ بعد از ديوان ‌ حافظ ‌ ، از قرن‌ هشتم‌ تا اون‌ لحظه‌، کتابى‌ که‌ اين‌قدر اثرگذار باشه‌ روى‌ ذهن‌ جوون‌هاى‌ ما نبود.
ضياء موحد : اعتقاد من‌ اين‌ است‌ که‌ بعد از حافظ‌ مهم‌ترين‌ شاعر شاملو است‌.

دختران‌ دشت‌!
دختران‌ انتظار!
دختران‌ اميد تنگ
در دشت‌ بى‌کران‌؛
و آرزوهاى‌ بى‌کران
در خلق‌هاى‌ تنگ‌!
دختران‌ آلاچيق‌ نو
در آلاچيق‌هايى‌ که‌ صد سال‌!
از زره‌ جامه‌تان‌ اگر بشکوفيد
باد ديوانه
‌يال‌ بلند اسب‌ تمنا را
آشفته‌ خواهد کرد ...
*

دختران‌ رودِ گِل‌ آلود!
دختران‌ هزار ستون‌ِ شعله‌، به‌ طاق‌ بلند دود!
دختران‌ عشق‌هاى‌ دور
روز سکوت‌ و کار
شب‌هاى‌ خستگى‌
دختران‌ روز
بى‌خستگى‌ دويدن‌،
شب
سرشکستگى‌! ـ

بهرام‌ بيضايى ‌ : ستايش‌ اصلى‌ من‌ به‌ شاملوى ‌ شاعر بر مى‌ گردد که‌ کارى‌ که‌ مى‌کنه‌ بيش‌تر در زمينه‌ى‌ زبان‌ و در زمينه‌ى‌ اثبات‌ نوعى‌ حقانيت‌ نديده‌ انگاشته‌ شده‌ در طول‌ تاريخ‌ و در فرهنگ‌ اين‌ مملکته‌. کارى‌ که‌ اون‌ مى‌ کنه‌ با زبان‌، کارى‌ است‌ که‌ بعد از انقلاب‌ مشروطه‌ درک‌ شده‌. بسيارى‌ فهميدند که‌ اين‌ زبان‌ پُر از تکلف‌ و تعارف‌، ادارى‌، رسمى‌ پاسخ‌گوى‌ نيازهاى‌ روشنفکرى‌ و پاسخگوى‌ نيازهاى‌ پژوهشى‌ مردمى‌ که‌ مى‌ خواهند پا به‌ دوران‌ جديدى‌ بگذارند نيست‌، و شاملو يکى‌ از موثرترين‌ و مهم‌ترين‌ شخصيت‌هاى‌ اين‌ نوع‌ نگرش‌، جستجو و کوشش‌ کرد.
ضياء موحد : ـ مهم‌ در زبان‌ شاملو اين‌ است‌ که‌ جنس‌ کلام‌ اين‌ نوع ‌ برخورد او با زبان‌ کام‌لا متفاوت‌ است‌. از شاعران‌ زمان‌ خودش‌ ـ يک‌ جنس‌ ديگرى‌ است‌ اين‌ کلام‌.

در نيست‌،
راه‌ نيست
‌شب‌ نيست‌،
ماه‌ نيست
‌نه‌ روز و نه‌ آفتاب
‌ما بيرون‌ زمان‌ ايستاده‌ايم
‌با دشنه‌ تلخى‌ در گُرده‌هايمان
‌هيچ‌ کس‌ با هيچ‌ کس‌ سخن‌ نمى‌گويد
که‌ خاموشى‌ به‌ هزار زبان‌ در سخن‌ است
‌در مردگان‌ خويش‌ نظر مى‌ بنديم‌ با طرح‌ خنده‌اى
‌و نوبت‌ خود را انتظار مى‌ کشيم‌ بى‌هيچ‌ خنده‌اى

سپانلو : او زبان‌ مردم‌ کوچه‌ و بازار رو با زبان‌ ادبيات‌ کلاسيک‌ ايران‌ به‌هم‌ مى‌آميزد. و زبان‌ جديدى‌ رو به‌وجود مى‌آورد. ابعاد گوناگونى‌ در اين‌ زبان‌ است‌ که‌ گاه‌ ترانه‌ است‌. گاه‌ به‌ شکل‌ جملات‌ نثر است‌. گاه‌ هويت‌ نثر کلاسيک‌ ايران‌ است‌ که‌ مدرن‌ مى‌شود و تجدّد پيدا مى‌کند.

که‌ هنوز
نه‌ بهشتى‌ بود
نه‌ مارى‌ و سيبى
‌نه‌ انجير بُنى

اسماعيل‌ نورى‌علاء : رمز و راز امروز از آن‌چه‌ که‌ امروزه‌ زبان‌ آهنگين‌ شاملو خوانده‌ مى‌شود، در همين‌ آشنايى‌ او با موسيقى‌ کلاسيک‌ نهفته‌ است‌. در حيثيت‌ صوتى‌ شعر او به‌ نوعى‌ ارکستراسيون‌ نامريى‌ زبان‌ بر مى‌ خوريم‌ که‌ زبان‌ را به‌ سوى‌ سمفونى‌هاى‌ هارمونيک‌ مى‌ کشاند.

دولت‌آبادى : انسان‌، انسان‌ دشوارى‌ وظيفه‌ است‌.

دستان‌ بسته‌ام‌ آزاد نبود
تا هر چشم‌انداز را در برکشم
‌هر نغمه‌ و هر چشمه‌ و هر پرنده
‌هر بدر کامل‌ و هر پگاه‌ ديگر
هر قله‌ و هر درخت‌ و هر انسان‌ ديگر را

سپانلو : تحقيقات‌ شاملو در فرهنگ‌ عام‌ که‌ اساساً متبلور شده‌ است‌ در کتاب‌کوچه ‌ ، سرگذشت‌ درازى‌ دارد. مى‌بينيم‌ در بيش‌تر شعرهاى‌ شاملو ، فولکلور کوچه‌ و بازار شکل‌ ادبى‌ پيدا مى‌کند.
شاملو: خُب‌ خودم‌ در هر چه‌ مى‌ نويسم‌، گرايش‌ خود به‌ خود از تويش‌ فرياد مى‌زند. من‌ گرايش‌ دارم‌ به‌ طرف‌ زبان‌ محاوره‌. به‌ دليل‌ اين‌که‌ اين‌ زبان‌ را؛ قوى‌ و کاراتر از زبان‌ رسمى‌ يا دانشکده‌ى‌ ادبياتى‌ مى‌دانم‌.
سپانلو : اين‌ يکى‌ از نصايح‌ مهم‌ نيما ست‌ که‌ مى‌گويد: ـ زبان‌ آرکائيک‌ را با زبان‌ آرگو هم‌ آميخته‌ بشه‌، شاملو در پيش‌برد کارش‌ نياز داشته‌ است‌ به‌ شناسايى‌ اين‌ زبان‌ و اين‌ اصطلاحات‌ و بخشى‌ از شعرهاى‌ او با روح‌ زبان‌ کوچه‌ و بازار، روح‌ تازه‌ يا روح‌ مضاعفى‌ پيدا مى‌کند.
شاملو : مثل‌ توى‌ دُن‌ِ آرام ‌. يک‌ مورد خيلى‌ مشخصى‌ است‌، يک‌ مهترى‌ است‌ که‌ با اسب‌ آشناست‌ و انواع‌ اسب‌هارو مى‌شناسه‌ و خلاصه‌ مهتر خوبيه‌، اما مهتر يک‌ سرلشگر بازنشسته‌ است‌. که‌ لحنش‌ لحن‌ درباريه‌. خيلى‌ زبان‌ شسته‌ رفته‌اى‌ را به‌کار مى‌برد. اون‌ مهتر با اون‌ فرهنگش‌ با اين‌ آدم‌ با اين‌ فرهنگش‌ گفت‌وگو داره‌، با هم‌ صحبت‌ مى‌کنند. هر کدوم‌ با زبون‌ خودشون‌ حرف‌ مى‌زنن‌. حالا چه‌ جورى‌ همديگه‌ رو درک‌ مى‌ کنن‌، اين‌ ديگه‌ کار مترجم‌ و کار نويسنده‌ است‌ که‌ زبان‌ رو طورى‌ به‌کار مى‌ بره‌ که‌ بارى‌ هر دو طرف‌ مفهوم‌ بشه‌.

بيتوته‌ کوتاهى‌ است‌ جهان

در فاصله‌ى‌ گناه‌ و دوزخ
‌خورشيد همچون‌ دشنامى‌ بر مى‌ آيد
و روز شرمسارى‌ جبران‌ ناپذيرى‌ است
‌آه‌ پيش‌ از آنکه‌ در اشک‌ غرقه‌ شوم
‌چيزى‌ بگو

درختان‌ جهل‌ معصيت‌ بار نياکانند
و نسيم‌ وسوسه‌اى‌ است‌ نابکار
مهتاب‌ پائيزى
کفرى‌ است‌
که‌ جهان‌ را مى‌آلايد
چشمه‌ها از تابوت‌ مى‌ جوشند
و سوگواران‌ ژوليده‌ آبروى‌ جهانند
نسبت‌ به‌ آينه‌ مفروش
‌که‌ فاجران‌ نيازمندترانند
خاموش‌ منشين
خدا را
از عشق
چيزى‌ بگو

سپانلو: در مورد ترجمه‌هاى‌ شاملو بايد قائل‌ به‌ يک‌ تفکيکى‌ آن‌ ترجمه‌هايى‌ که‌ به‌ زبان‌ ويژه‌ى‌ شاملو نزديک‌ است‌، آن‌ ترجمهها موفق‌ترند، مثلا ترجمه‌ى‌ رمان‌پابرهنه‌ها . يا ترجمه‌ شعرهاى‌ لورکا از يک‌ سويى‌ و از سوى‌ ديگر الوار .
شاملو : بيش‌تر وقتم‌ صرف‌ ترجمه‌ در واقع‌ ترجمه‌ دُن‌ آرام ‌ شد. خيلى‌ به‌ مدت‌ زيادى‌، شايد هشت‌ سال‌. هشت‌ سال‌ با روزى‌ ده‌ تا دوازده‌ ساعت

دهليزى‌ لاينقطع‌ در ميان‌ دو ديوار
و خلوتى‌ که‌ به‌ سنگينى
چون‌ پيرى‌ عصاکش

از دهليز سکوت‌ مى‌ گذرد

و آن‌گاه‌ آفتاب
‌و سايه‌اى‌ منکسر
نگران‌ و منکسر
خانه‌ها، خانه‌ خانه‌ها
مردمى‌ و فريادى‌ از فراز
شهر شطرنجى‌، شهر شطرنجى

دو ديوار و دهليز سکوت
‌و آن‌گاه‌ سايه‌اى‌.
که‌ از زوال‌ آفتاب‌ دم‌ مى‌ زند
مردمى‌ و فريادى‌ از اعماق
مُهره‌ نيستيم
‌ما مُهره‌ نيستيم

جواد مجابى ‌ : در سال‌هاى‌ بعد از جنگ‌ جهانى‌ دوم‌، در همه‌ جاى‌ دنيا فعاليت‌هاى‌ فرهنگى‌ و اجتماعى‌ رونق‌ بسيار گرفت‌ و در ايران‌ در دهه‌ى‌ بيست‌ شمسى‌ فعاليت‌هاى‌ اجتماعى‌ خيلى‌ اهميت‌ پيدا کرد و اين‌ دهه‌ مصادف‌ بود با جوانى‌ احمد شاملو . در واقع‌ احمد شاملو نماينده‌ى‌ نسل‌ دهه‌ى بيست‌ و سى‌ است‌ که‌ عاشقانه‌ و مشتاقانه‌ خواهان‌ ارتباط‌ وسيع‌ با مردم‌ بودند ـ در مهر ۱۳۴۰ کتاب‌ هفته ‌ را منتشر کرد. کتاب‌ هفته ‌، مجله‌اى‌ بود که‌ به‌ قطع‌ کتاب‌ درمى‌آمد و به‌ قيمت‌ ارزان‌ و در تيراژ وسيع‌ منتشر مى‌ شد.
سپانلو : ابعادى‌ ديگر هم‌ کارش‌ داشته‌. يکى‌ از اين‌ ابعاد معلمى‌ بود براى‌ نسل‌ بعد از خودش‌. و اين‌ در پرتو کار روزنامه‌ نگارى‌اش‌ محو شد.
مجابى ‌ : شاملو بعد از انقلاب‌ به‌ ايران‌ آمد و بار ديگر کتاب‌ جمعه ‌ را منتشر کرد؛ که‌ به‌ يک‌ نوعى‌ ادامه‌ کتاب‌ هفته ‌ بود، با اين‌ تفاوت‌ که‌ کتاب‌ هفته ‌ نشريه‌اى‌ بود که‌ صرفاً ادبى‌ بود اما کتاب‌ جمعه ‌ مجله‌اى‌ اجتماعى‌ بود، با حال‌ و هواى‌ دوران‌ انقلاب‌ و به‌ مسائل‌ حاد زمان‌ مى‌پرداخت‌ و سى‌ و شش‌ شماره‌ از اين‌ مجله‌ منتشر شد و باز هم‌ مثل‌ هر مجله‌اى‌ که‌ شاملو در مى‌آورد، به‌ محاق‌ توقيف‌ و تعطيل‌ افتاد.
بهرام‌ بيضايى ‌ : بعد از مشروطه‌ در ايران‌ يک‌ جريانى‌ بين‌ روشنفکران‌ راه‌ افتاد، که‌ هدفش‌ و موضوعش‌ بازشناسى‌ و خودشناسى‌ مردم‌ و روشنفکرى‌ بود. براى‌ کشورى‌ که‌ چندين‌ قرن‌ خواب‌ بود يا مردمش‌ در خواب‌ بودند، شاملو اين سعادت‌ را داشت‌ که‌ در زمان‌ خودش‌ شناخته‌ بشه‌ و مقبوليت‌ عام‌ پيدا کند و تأثيرش‌ بر زبان‌ خودش‌ شايد بشه‌ گفت‌ که‌ خيلى‌ وسيع‌ بين‌ روشنفکران‌ ايرانى‌ و اون‌ مقدار از ايرانى‌هايى‌ که‌ بيرون‌ از ايرانند شناخته‌ بشه‌ و راجع‌ آن‌ بحث‌ بشه‌.
شاملو (سخنرانى‌ در خارج‌ از کشور)
ـ هدف‌ شعر، تغيير بنيادى‌ جهان‌ است‌ و درست‌ به‌ همين‌ علت‌ است‌ که‌ هر حکومتى‌ به‌خود اجازه‌ مى‌دهد که‌ شاعر را عنصرى‌ خطرناک‌ و ناباب‌ تلقى‌ کند. اهل‌ سياست‌ به‌ قداست‌ زندگى‌ نمى‌انديشد، بلکه‌ زندگان‌ را تنها به‌ مثابه‌ وسايلى‌ ارزيابى‌ مى‌کند که‌ عندالاقتضا بى‌درنگ‌ بايد قربانى‌ پيروزى‌ او شوند. و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ که‌ بايد قبول‌ کرد در جهان‌ هيچ‌ چيز چرخ‌ هيچ‌ چيز نيست‌.
سپانلو : على‌رغم‌ تمام‌ تاريکى‌ها يا سايه‌روشن‌هايى‌ که‌ روح‌ انسان‌ را مى‌پوشاند و انسان‌ اجتماعى‌ امروز ايران‌ را گرفتار مى‌کند، حوادثى‌ که‌ در مدت‌ سه نسل‌ بر مردم‌ ما گذشته‌ است‌، به‌خصوص‌ بر جوانان‌ تحصيل‌ کرده‌ و نيمه‌ تحصيل‌ کرده‌اى‌ که‌ در راه‌ هنر گام‌ مى‌زنند، شعر شاملو هم‌راهى‌ آن‌ها بوده‌ و هم‌ به‌ آن‌ها رهنمايى‌ کرده‌ و روشنايى‌ داده‌، يعنى‌ شعر نورو جنبه‌ى‌ عمومى‌ و ملى‌ بهش‌ داد و در عين‌ حال‌ سخنگوى‌ افرادى‌ بود که‌ در جست‌وجوى‌ زندگى‌ بهترى‌ بودند.

سکوت‌ آب‌ مى‌تواند

خشکى‌ باشد و فرياد عطش
‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
گرسنگى‌ باشد و غريو پيروزمند قحط
‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
‌ظلمات‌ است
‌اما سکوت‌ آدمى
‌فقدان‌ جهان‌ و خداست

غريو را تصوير کن
‌عصر مرا
در منحنى‌ تازيانه‌ به‌ نيش‌خط‌ِ رنج
‌همسايه‌ى‌ مرا
بيگانه‌ با اميد و خدا
و حرمت‌ ما را
که‌ به‌ دينار و درم‌ بر کشيده‌اند و فروخته
‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختيار
داشتيم‌ و آن‌ نگفتيم
‌که‌ به‌کار آيد
چرا که‌ تنها يک‌ سخن
‌در ميانه‌ نبود
آزادى
‌ما نگفتيم
‌تو تصويرش‌ کن

سيمين‌ بهبهانى ‌ : شعرش‌ تاريخ‌ گذارى‌ کرده‌ يعنى‌ با مراجعه‌ به‌ شعر شاملو مى‌توانيم‌ وقايع‌ زمان‌ و روند حکومت‌ها رو حدس‌ بزنيم‌ و ببينيم‌ چه‌ گذشته‌ بر يک‌ ملتى‌.
اسماعيل‌ نورى‌علاء : در دهه‌ ۱۳۳۰ همزمان‌ با کودتاى‌ ۲۸ مرداد به‌ فروپاشى‌ حزب‌ کمونيستى‌ توده‌ که‌ اکثر روشنفکران‌ ايرانى‌ آن‌ زمان‌ را به‌خودش‌ جلب‌ کرده‌ بود و از شکست‌ نهضت‌ ملى‌ ايران‌ و تيرباران‌ شدن‌ ياران‌ روشنفکرى‌ از شاملو ، مثل‌ مرتضى‌ کيوان ‌ باعث‌ شد که‌ از او شاعرى‌ متعهد ساخته‌ بشه‌. شاعرى‌ شيفته‌ى‌ عدالت‌ و از آن‌ بالاتر شيفته‌ى‌ آزادى‌، همان‌ گوهرى‌ که‌ در زادگاه‌ او کم‌تر يافته‌ شده‌ است‌.

به‌ خاطر ناودان
‌هنگامى‌ که‌ مى‌ بارد
به‌ خاطر کندوها و زنبورهاى‌ کوچک

به‌ خاطر جارِ بلند ابر
در آسمان‌ بزرگ‌ آرام
‌به‌ خا‌طر تو
به‌ خاطر هر چيز کوچک
‌و هر چيز پاک

که‌ بر خاک‌ افتادند همه
پوران‌ سلطانى ‌ (همسر مرتضى‌ کيوان )
با اين‌که‌ به‌ نظر مى‌آمد خيلى‌ شوخ‌ طبعه‌ و خيلى‌ خوش‌ گذرونه‌، من‌ هميشه‌ يک‌ نوع‌ غم‌ ويک‌ نوع‌ تنهايى‌ در اين‌ آدم‌ احساس‌ مى‌ کردم‌. وقتى‌ که‌ از خونه‌ و زندگى‌ و دوست‌ و همه‌ به‌ عذاب‌ مى‌آد و ناراحت‌ مى‌ شه‌، در يک‌ لحظه‌اى‌ يک‌ کارى‌ پيدا مى‌کنه‌ تو شمال‌ و تراکتور مى‌ رونه‌، توى‌ نامه‌اى‌ که‌ از سارى‌ به‌ من‌ نوشت‌، اين‌ جور مى‌ نويسه‌: مدتى‌ در گرگان‌ و ترکمن‌ صحرا تراکتوررانى‌ مى‌ کردم‌. از کارى‌ که‌ داشتم‌ خوشم‌ مى‌آمد. ميان‌ تمام‌ مردمى‌ که‌ از صبح‌ تا شام‌ کار مى‌کردند زندگى‌ مى‌کردم‌. شب‌ها اگر از آبادى‌ دور بوديم‌، در چادر و اگر نزديک‌ بوديم‌ در آلاچيق‌ ترکمن‌ها مى‌خوابيديم‌. کتاب‌هايى‌ را که‌ داشتم‌ يا کيوان‌ مى‌ فرستاد مى‌خواندم‌. روزنامه‌ها را براى‌ دهقانان‌ ترکمن‌ ترجمه‌ مى‌ کردم‌. براى‌شان‌ شعر مى‌خواندم‌.
سپانلو : ـ به‌ تعبير ديگر، شاملو مذهب‌ آينده‌ داره‌. شعرهاى‌ او حتا اگر پيرامون‌ يک‌ موضوع‌ سياه‌ تاريک‌ شکل‌ مى‌ گيره‌، هميشه‌ روزنه‌اى‌ به‌ روشنايى‌
داره‌ خود او هم‌ مى‌ گ‌ه‌.
دولت‌آبادى ‌ : (روزنامه‌اى‌ را مى‌خواند و به‌ نقل‌ از روزنامه‌ مى‌گويد) شاملو گفت‌ جوامع‌ عقب‌ افتاده‌ مثل‌ تن‌ انسان‌ خفته‌ است‌.
دولت‌آبادى : (ادامه‌ مى‌دهد) ?انسان‌ خفته‌ پس‌ از ساعات‌ طولانى‌ که‌ روى‌ يک‌ طرف‌ تن‌ خود خوابيده‌، احساس‌ خواب‌ رفتگى‌ مى‌کند و همچنان‌ در خواب‌ شانه‌ به‌ شانه‌ مى‌شود و باز مى‌ خوابد. آن‌ قدر که‌ دوباره‌ آن‌ طرف‌ تنش‌ به‌ خواب‌ برود و پس‌ از ساعتى‌ احساس‌ کند که‌ بايد به‌ طرف‌ ديگر بخوابد.?
شاملو اشاره‌ کرد ?که‌ چنين‌ جوامعى‌ در خواب‌ گرده‌ به‌ گرده‌ مى‌شوند و در واقع‌ به‌ دور خود غلت‌ مى‌ زنند اما خيال‌ مى‌کنند که‌ پيش‌ مى‌ روند. و اشاره‌ کرد به‌ جماعتى‌ که‌ در طرفدارى‌ از سلطنت‌ تظاهرات‌ سکوت‌ برپا کرده‌ بودند، در حالى‌ که‌ چند سال‌ پيش‌ از آن‌، همين‌ جماعت‌ شاه‌ را بيرون‌ راندند.?
شاملو : ما عملا مواجه‌ هستيم‌ با چهره‌هايى‌ که‌ نمى‌ بينيم‌ اما به‌ شدت‌ دشمنى‌شونو حس‌ مى‌کنيم‌. من‌ اينو نمى‌شناسم‌ براى‌ اين‌که‌ چهره‌شو به‌ من‌ نشون‌ نمى‌ده‌ ولى‌ از رفتارش‌، از صداش‌، از خشمى‌ که‌ تو صداش‌ هست‌ يه‌ چنين‌ تصورى‌ براى‌ من‌ پيش‌ مى‌ آورد که‌ به‌ آن‌ تصور البته‌ هم‌ نمى‌ شه‌ بها داد زياد بهش‌. يک‌ دست‌هايى‌ هست‌ که‌ اينو مى‌رونند جامعه‌رو مى‌رونند به‌ اون‌ طرف‌. مى‌ بينيد که‌ به‌ شدت‌ منفعله‌، جاى‌ انفعال‌ خودشو با يک‌ نوع‌ تجاوز و اين‌ها مى‌خواد پرکنه‌ نمى‌رسه .
شاملو : تو زندان‌ بوديم‌. زندون‌ روس‌ها. سال‌ ۱۳۲۳. يک‌ کاشى‌ اون‌جا داشتيم‌ که‌ معلوم‌ نبود اينو واسه‌ چى‌ گرفتند. از خصوصياتش‌ اين‌ بود که‌ اصلا زبان‌ بلد نبود. هيچ‌ وقت‌ حرف‌ نمى‌زد. تنها وقتى‌ که‌ حرف‌ مى‌ زد اين‌ بود که‌ مى‌گفت‌:؛ هويه‌اى‌ بشه. يعنى‌ تحولى‌ پيش‌ بياد. ... کارهاى‌ ديگه‌اى‌ دارم‌ که‌ ناتمام‌ مونده‌. ناتمام‌ مونده‌ و يا اصلا نمى‌شه‌ چاپش‌ کرد. مثلا فرض‌ کنيد که‌ يادداشت‌هاى‌ حافظ ‌ که‌ نمى‌شه‌ چاپ‌ کرد. يا بازنويسى‌ يک‌ کتاب‌ گراهام‌ گرين ‌ . قدرت‌ و افتخار که‌ من‌ اونو بازنويسى‌ کردم‌ و باز در شرايطى‌ نيست‌ که‌ بتونه‌ چاپ‌ بشه‌. اون‌ سفرنامه‌ى‌خاقان ‌ به‌ آمريکا و يکى‌ دو کتاب‌ ديگه‌.
سپانلو : پشت‌کار حيرت‌انگيز او باعث‌ شده‌ است‌ که‌ کتاب‌ کوچه ‌ که‌ يک‌ روزگار امر عظيمى‌ نسبت‌ به‌ کارش‌ تلقى‌ مى‌شد، امروز به‌ شکل‌ يک‌ کار جدى‌ دربياد اين‌ کارى‌ است‌ که‌ در حقيقت‌ شاملو رو از يک‌ بابت‌ مى‌ره‌ به‌ دنبال‌ کار بزرگانى‌ چون‌ دهخدا.
شاملو : کتاب‌ کوچه ‌ رو خب‌ از اون‌ شور و انگيزه‌هايى‌ که‌ از ابتداى‌ کار داشتيم‌ و سعى‌ مى‌کرديم‌ لااقل‌ قبل‌ از اين‌که‌ دار فانى‌ را وداع‌ کنيم‌ يه‌ پنجاه‌ درصدش‌ اومده‌ باشه‌ بيرون‌ که‌ يک‌ الگوى‌ کافى‌ به‌ دست‌ ديگرون‌ بده‌ براى‌ ادامه‌اش‌. از اولين‌ روزهاى‌ ساختن‌ اين‌ دستگاه‌ عظيم‌ سانسور تمام‌ فشارشونو گذاشتند روى‌ اين‌که‌، اين‌ کتاب‌ درنياد حالا چرا درنياد معلوم‌ نيست‌.
ضياء موحد: به‌ اعتبار همين‌ دو کتاب‌ هواى‌ تازه‌ و باغ‌ آينه‌، لزومى‌ نداره‌ حتا به‌ کارهاى‌ بعدى‌اش‌ بريم‌. من‌ روى‌ اين‌ دو کتاب‌ يک‌ تکيه‌ خاصى‌ دارم‌. هر شاعر دوتا جنبه‌ داره‌. يک‌ جنبه‌ جن‌زدگى‌ داره‌. يک‌ جنبه‌ فرهيختگى‌. جنبه‌ جن‌زدگى‌ هرچه‌ داريم‌ پيش‌تر مى‌ريم‌ داره‌ کم‌تر مى‌شه‌ در شاعران‌ يک‌ انرژى‌ يک‌ زيبايى‌ داره‌.
شاملو : والله‌ باور نکردنيه‌ حتا براى‌ خودم‌. که‌ من‌ بسيارى‌ از شعرهامو بعدها به‌ معنى‌اش‌ و به‌ ساختارش‌ پى‌بردم‌. يعنى‌ وقتى‌ نوشته‌ شده‌ کاملا در غياب‌ من‌ نوشته‌ شده‌. نمى‌دونم‌ کجا صورت‌ مى‌بنده‌ اين‌ شعر. به‌ هرحال‌ من‌ پاکنويس ‌ شده‌اش‌ رو مى‌نويسم‌.
آيدا: من‌ هيچ‌ وقت‌ تو اين‌ چه‌ مى‌دونم‌ سال‌ها نديدم‌ که‌ به‌ قصد نوشتن ‌ شعر بشينه‌.
شاملو : شعر معمولا خودش‌ مى‌آد و هيچ‌ کوششى‌ از طرف‌ من‌ ثمرى‌ نخواهد داد.
براى‌ اين‌که‌ اگر کار نکنم‌ بيش‌تر مريض‌ مى‌شم‌. در واقع‌ براى‌ جلوگيرى‌ از مريض‌ نشدن‌ کار مى‌کنم‌.
آيدا: شاملو عاشق‌ زندگيه‌ ولى‌ مرض‌ خب‌ يک‌ مقدار
شاملو: من‌ چى‌ بگم‌ از آيدا؟ يعنى همه‌ زندگى‌ ماست‌.
آيدا: اين‌ رابطه‌ چه‌ جورى‌ بگم‌ من‌. مثل‌ خورشيده‌ شاملو. اگر به‌ من‌ نتابه‌ زندگى‌ ندارم‌. همين‌.
شاملو: هرچه‌ سعى‌ مى‌کنيم‌ مسؤوليت‌ اين‌ زندگى‌ رو يه‌ خورده‌ کم‌ترش‌،؛ سبک‌ترش‌ کنيم‌ نتيجه‌ نداره‌، براى‌ اين‌که‌ شخصيتش‌ طوريه‌ که‌ خودش‌ براى‌ خودش‌ مسؤوليت‌ مى‌تراشه‌. در نتيجه‌ از پس‌اش‌ بر نمى‌آم‌. نه‌ من‌ از پس‌ محبتش‌ و نه‌ او از پس‌ محبتش‌. يک‌ کمى‌ داريم‌ با هم‌ مى‌سازيم‌. که‌ محرمانه‌ بايد بگم‌ خيلى ‌ زيباست‌ اين‌ ساختار
آيدا:
هزار کاکلى‌ شاد
در چشمان‌ توست
‌هزار قنارى‌ خاموش
‌در گلوى‌ من
‌عشق‌ را
اى‌ کاش‌ زبان‌ سخن‌ بود
آن‌ که‌ مى‌گويد دوست‌ دارم
دل‌ اندُهگين‌ِ شبى‌ است‌

که‌ مهتاب‌اش‌ را مى‌جويد.
اى‌ کاش‌ عشق‌ را
زبان‌ سخن‌ بود
هزار آفتاب‌ خندان‌ در خرام‌ توست
‌هزار ستاره‌ گريان
‌در تمناى‌ تو
عشق‌ را
اى‌ کاش‌ زبان‌ سخن‌ بود

...
شاملو:
بالا بلند
بر جلوخان‌ منظرم
‌چون‌ گردش‌ اطلسى‌ ابر قدم‌ بردار

از هجوم‌ پرنده‌ بى‌پناهى
‌چون‌ به‌ خانه‌ بازآيم
‌پيش‌ از آنکه‌ دربگشايم
‌بر تختگاه‌ ايوان
‌جلوه‌اى‌ کن
‌با رخسارى‌ که
‌باران‌ و زمزمه‌ است
‌چنان‌ کن‌ که‌ مجالى‌ اندک‌ را در خور است‌
که‌ تبردار واقعه‌ را
ديگر دست‌ خسته‌ به‌ فرمان‌ نيست

آن‌گاه‌ بانوى‌ پرغرور عشق‌ خود
را ديدم‌ در آستانه‌ى‌ پرنيلوفر،
که‌ به‌ آسمان‌ بارانى‌ مى‌انديشيد

و آن‌ گاه‌ بانوى‌ پرغرور عشق‌ خود را ديدم
‌در آستانه‌ى‌ پر نيلوفر باران
‌که‌ پيرهنش‌ دستخوش‌ بادى‌ شوخ‌ بود

و آن‌ گاه‌ بانوى‌ پرغرور باران‌ را
در آستانه‌ نيلوفرها
که‌ از سفر دشوار آسمان‌ باز مى‌ آمد.

شاملو : آدم‌ يه‌ عمر مى‌آد زندگى‌ کنه‌ خسته‌ مى‌شه‌ و مى‌ره‌ پى‌ کارش‌.
دولت‌آبادى ‌ : دهه‌ى‌ شصت‌ صحبت‌ مى‌کرديد شما درباره‌ زندگى‌ و مرگ‌ و گفتيد که‌ زندگى‌ يک‌ تصادف‌ است‌.
شاملو: و مرگ‌ يک‌ واقعيت‌.
دولت‌آبادى ‌ : يک‌ واقعيت‌.
شاملو: اين‌ يک‌ کلمه‌ قصار نيست‌ يک‌ واقعيته‌. آدم‌ به‌ حسب‌ اتفاق‌ به‌دنيا مى‌آد، ولى‌ وقتى‌ به‌ دنيا اومد مرگش‌ قطعيه‌. انسان‌ هست‌ تولد هست‌ و مرگش‌ هست‌ که‌ ديگر انسان‌ نيست‌. خاطره‌اى‌ هست‌ اون‌هايى‌ که‌ الگوى‌ زندگى‌ ما بودند، مى‌دونستند چه‌ مى‌کنند. اون‌ها به‌ مرگ‌ فکر نکردند. به‌ زندگى‌ فکر کردند و چه‌ خوبه‌ که‌ ما هم‌ بتونيم‌ به‌ اون‌جا برسيم‌. مرگ‌ برامون‌ وجود نداشته‌ باشد، در حالى‌ که‌ قاطعيت‌ وجودش‌ بيش‌تر از زندگيه‌، عملا وجود نداشته‌ باشد يعنى‌ عملا طرد بشه‌. اهميت‌ و ارج‌ زندگى‌ در همينه‌ که‌ موقته‌. اينه‌ که‌ تو بايد جاودانگى‌ خودتو در جاى‌ ديگرى‌ نشون‌ بدى‌.
دولت‌آبادى‌: اونجا کجاست‌؟
شاملو: انسانيت‌. فرصت‌ هم‌ نداريم‌. فرصت‌ بسيار کمه‌. خيلى‌ کم‌. به‌ طرز بى‌شرمانه‌اى‌ کوتاهه‌ زندگى‌. ولى‌ هر چه‌ هست‌ اهميتش‌ در همونه‌. همون‌ در کوتاهيشه‌.

فرصت‌ کوتاه‌ بود و سفر جانکاه‌ بود
اما يگانه‌ بود و هيچ‌ کم‌ نداشت
‌به‌ جان‌ منّت‌ پذيرم‌ و حق‌ گذارم‌
چنين‌ گفت‌ بامداد خسته

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 1:36 | لينک ثابت |
از زخمِ قلبِ «آبائی»

دختران ِ دشت!
دختران ِ انتظار!
دختران ِ اميد ِ تنگ
                        در دشت ِ بي‌کران،
و آرزوهای بي‌کران
                        در خُلق‌های تنگ!
دختران ِ خيال ِ آلاچيق ِ نو
                                در آلاچيق‌هايي که صد سال! ــ


از زره ِ جامه‌تان اگر بشکوفيد
باد ِ ديوانه
يال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...


 
دختران ِ رود ِ گِل‌آلود!
دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود!
دختران ِ عشق‌های دور
                              روز ِ سکوت و کار
                                                    شب‌های خسته‌گي!
دختران ِ روز
               بي‌خسته‌گي دويدن،
                                          شب
                                                سرشکسته‌گي! ــ


در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ
در رقص ِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
                                             آتش‌زدای کام
بازوان ِ فواره‌يي ِتان را
                            خواهيد برفراشت؟

افسوس!
موها، نگاه‌ها
                به‌عبث
عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک مي‌کنند.

دختران ِ رفت‌وآمد
                      در دشت ِ مه‌زده!
دختران ِ شرم
                 شبنم
                         افتاده‌گي
                                     رمه! ــ

 

از زخم ِ قلب ِ آبائي
در سينه‌ی کدام ِ شما خون چکيده است؟
پستان ِتان، کدام ِ شما
گُل داده در بهار ِ بلوغ‌اش؟
لب‌های‌تان کدام ِ شما
لب‌های‌تان کدام
                     ــ بگوييد! ــ
در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسه‌یي؟


شب‌های تار ِ نم‌نم ِ باران ــ که نيست کار ــ
اکنون کدام‌يک ز شما
بيدار مي‌مانيد
در بستر ِ خشونت ِ نوميدي
در بستر ِ فشرده‌ی دل‌تنگي
در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان
تا ياد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ