تبليغاتX
احمد شاملو
شاملو و مسئله‏ى حماسه



مهدی استعدادی شاد






مجموعه‏ى "مدايح بى‏صله"، آخرين كتاب از شعرهاى احمد شاملو است. چاپ اول اين كتاب توسط انتشارات آرش به تاريخ بهار 1371در سوئد به بازار آمده است.
بيشتر شعرهاى اين گزينه را قبلا يا در نشريات داخل و خارج ديده و يا بر برگه‏هاى دست‏نويس و زيراكسى خوانده‏ايم. اشعارى كه به دليل استقبال عموم از شعر شاملو، بى‌ترديد، خوانندگان بى‏شمارى داشته و نقل محفل‏ها و زمزمه‏ى تنهايى‏ها بوده است.اكنون چاپ اين شعرها در يك مجموعه، به دليل توالى منظم سرايش شعرها، امكان نگاه دقيق‏ترى را به آفرينش هنرى و شاعرانه‏ى شاملو در دهه‏هاى گذشته فراهم كرده است. شاملو، حتا تنها با همين مجموعه شعر يك دهه‏اى خود، براى چندمين بار پياپى ثابت مى‏كند كه در تحول شعر ناموزون، حماسى و كلام ضرب‏آهنگ‏دار پيشگام مانده است. او هنوز به لحاظ فضاسازى، تصوير و واژگان در شعر از كليه‏ى دست اندر كاران "شعر شاملويى" جلوتر است.
"شعر شاملويى" به لحاظ ويژگى‏هايش، كه يكى از آن‏ها عموميت‏يابى شعر فردى شاعر است، همواره دلربايى و فريفتارى را همزمان داشته تا ديگرانى را به سرايش در فضاى خود بكشاند. گر چه تاكنون، هيچ شاعرى را نمى‏توان سراغ گرفت كه به سربلندى او از اين فضاى شعرى بيرون آمده باشد.اين گرايش ويژه در شعر معاصر، هم به لحاظ سرايندگان و طرفداران شعرى، در قياس با شعر شاعران نسل بعد از نيما و هم به لحاظ اين كه شاملو خود يكى از بارزترين چهره‏هاى آن مانده، نمونه‏اى كم‏نظير است.برجستگى شاملو در اين ميان به پشتوانه‏ى توفيق او در چند دوره‏ى مختلف شعرى است. او در ميان شاعران نسل خود، يعنى هوشنگ ابتهاج (سايه(، اسماعيل شاهرودى و...، تنها كسى است كه سوار بر موج‏هاى دوره شعرى دهه‏هاى مختلف با رشادت ابتكارى و آزمايشى فرا روييده است. سروده‏هاى پُر ارج "مدايح بى‏صله" خود گواه اين مدعا است.
شعر شاملو هموند شخصيت فردى سراينده‏اش است. اين هموندى باعث رابطه‏ى ميان شعر و شاعر با محيط و مخاطبان شده است. شاملو و اعتراض نهفته در شعر و حرفش، جدل‏برانگيز بوده است. اين هماوردجويى او مغشوش‏ساز خواب و خيال غول‏هاى بى شاخ و دم سنت و محافظه‏كارى است. ناخشنودىِ بر زبان آمده‏ى او از دست "زمين و آسمان" به مخاطب فرصت و رخصت بى‏تفاوت ماندن را نمى‏دهد. او پذيراى زيستنى خنثا در محيطى بى‏تفاوت و بى‏عار نبوده است. بر همين زمينه نيز شعرش نمى‏تواند به زندگى آرام و بى‏دغدغه در فضاى شعر دلخوش كند. او معيارهاى جا افتاده را در هم مى‏ريزد تا معيارى جديد بر پا كند. "مدايح بى‏صله" نمونه‏اى از عملكرد او است در اين راستا، كه چيزى جز ارزش‏گذارى جديد و ايجاد يك گفتمان (ديسكورس) تازه نيست.
اين مجموعه شعر، با اين كه شاعرش در ايران به سر مى‏برد، مى‏تواند به مثابه ادبيات تبعيدى به حساب آيد؛ زيرا چاپ اولش در خارج بيرون آمده و ناهمنوايى شعرهاى او با "ايده‏هاى حاكم" در وطن آشكارتر از آنست كه نيازى به شرح داشته باشد. با اين حال اين مجموعه‏ى شعر را مى‏توان، و بايد، كه فرآورده‏ى "آن جا" نيز به حساب آورد. زيرا سراينده‏اش بر اين تأكيد دارد كه ‌«چراغم در اين خانه مى‏سوزد«؛ و در مقابل تحميل مهاجرت از سوى متوليان امور مى‏ايستد و به جاى تنها گذاشتن ‌«سيد على با حوضش‌» مى‏گويد: ‌«من اينجاييم.‌» بدين ترتيب "مدايح بى‏صله" خطابه‏ى اعتراضى است كه در تداوم آثارى چون "ابراهيم در آتش" و "دشنه در ديس" انتشار مى‏يابد.كتاب اخير شاملو در مجموع پنجاه و يك شعر دارد كه با چاپ برجسته‏تر برخى از عنوان‏ها به بيست و دو بخش متفاوت تقسيم شده است. تقسيمى كه به نوعى گاه‏شمار حوادث اجتماعى است.
دفتر شعر با اشاره به ادبيات زيرزمينى كه "توطئه‏ى گسستن زنجيرها" را اشاعه مى‏دهد، شروع مى‏شود: ‌«مگر نه قرار است/ كه خون بيايد و / چرخ چاپ را بگرداند؟‌» سپس برگ‏هاى دفتر ايام با روايت حركت و در راه شدن توده‏ى مردم و سپس اقتدا به پيشوا، بدجورى ورق مى‏خورد. آن گاه روزهاى پُر تلاطم سر مى‏رسند و "روزنامه‏ها" با پخش شبانه و مخفى خود اهميت مى‏يابند. سيل يورش و حمله به دگرانديشى جارى مى‏شود و وقت از بين بردن اسناد و قطع رابطه‏ها و سر به نيست كردن كتاب‏هاى "ضاله" مى‏رسد. در اين حين پاره‏اى زير پيگرد و در پى تدارك "ضد تعقيب"اند. در اين ميان شاعر حساس به دگرگونى اجتماعى، نه دور از صحنه، مى‏سرايد: ‌«عجبا!/ جست و جوگرم من/ نه جست و جو شونده./ من اينجايم و آينده/ در مشت‏هاى من.‌» آينده اما چگونه مى‏تواند در مشت‏هاى او باشد، بى آن كه حساب هر مسئله‏اى را از مسئله ديگر جدا كند. اين درس‏آموزى تاريخى كه نفى تجربى پوپوليسم يا عوام‏زدگى آزادى‏خواهان است، اين گونه زبان شعرى مى‏يابد كه در همدستى با توده‏ى زنجيردار، برادرى نمى‏شناسد: ‌«ناكسى كه به طاعون آرى بگويد و...‌» نقد فرهنگ توده‏ى مردم، كه اسير تحميق شده و جانب واپسگرايى را گرفته، دستاورد نگاه آينده‏بين "مدايح بى‏صله" است.
دفتر شعر با رويدادها ورق مى‏خورد. در اين ورق خوردن ايام، سرمشق‏ها و درس‏هاى شاعرانه بيان مى‏شوند. كاروان رويدادها به "ماجراى تركمن صحرا" مى‏رسد و در تقابل با حمله‏ى "مركز به پيرامون"، شاعر پيغامى براى "مختومقلى" تركمن دارد. "پيغامى" كه لبريز از عطوفت، احساس همبستگى و نفرت از كينه است: ‌«پسر خوبم، ماهان/ پا شو/ برو آن كوچه‏ى پايينى./ خانه‏اى هست كه سكو دارد/ پيرمردى لاغر مى‏بينى/ روى سكوى دم خانه نشسته است./ با قباى قدكِ گلنارى/ غصه‏ى عالم بر شانه‏ى مفلوكش/ پندارى...‌» در آن ميدان تخاصم‏ها، شاعر با اعتماد به نفس و با صلابت پيام تفاهم و همدردى را پيشكش همزبانان خود مى‏كند. به واقع شعر "پيغام" بيانيه‏ى اعتراض ناخشنودان اجتماعى است در وقت حمله به تركمن‏ها و براى مقابله با ستم مركز بر پيرامون: ‌«تو/ غمين و مأيوس/ مى‏نشينى ساعت‏ها/ سر سكو/ جلو خانه‏ى تاريكت/ غرق انديشه‏ى بى‏حاصلىِ اين همه سال/ كه چه بيهوده گذشت؛/ و من/ اين گوشه/ در اين فكر عبث/ كه بيابم جايى همنفسى:/ غمگسارى كه غمى بگذارم با او/ بارى از دل بردارم با او.‌»
انگارى در اين بيانيه پيش‏بينى اوضاع دهه‏ى آينده نيز نهفته است. اوضاعى كه تخاصم‏هاى قومى در آن نقش محورى مى‏يابند. در مقابل اين بيدادِ اختلاف‏هاى قومى، شاعر از لزوم جهان ديگرى مى‏گويد. بايد فرصتى بيابيم براى دور شدن از كشمكش‏هاى ديرينه و زورگويى در جهانى كه هست. شاعر با تكيه بر قدرت تفاهم‏بخش زبان و نيز با پشتوانه‏ى خِرَد انسان‏گرايانه مى‏نويسد: ‌«جهان را من آفريدم!‌» آن هم جهانى ‌«به لطف كودكانه‏ى اعجاز!‌» جهانى با چنين لطافت پاك و كودكانه و متكى بر منطق زبان شعر و ارج گذاشتن به تفاهم، در هماوردى با جهان فرتوتان است. در اين جهان ديگر جايى براى هراس و وحشت نيست. از همين روست كه در گفت و شنود با "مختومقلى" تسويه حساب خود با جهان فرتوتان را اين چنين بيان مى‏دارد: ‌«شب نهادانى از قعر قرون آمده‏اند/ آرى/ كه دل پر تپشِ نورانديشان را/ وصله‏ى چكمه‏ى/ خود مى‏خواهند...‌» شاملو در همين سروده است كه در چند جمله بعد شگرد اعجازِ معجزه‏كاران اساطيرى، فاتحه‏اى بر فاتحه‏خوانان خوانده است: ‌«من هراسم نيست،/ چون سرانجام پر از نكبت هر تيره‏روانى را/.../ مى‏دانم چيست/ خوب مى‏دانم چيست.»

از اين "پيام‏ها و پيغام‏ها" در سروده‏هاى پِر ارج "مدايح بى‏صله" بسيار مى‏توان يافت. سروده‏هايى كه تركيب دو كلمه‏ى عنوانش، خط بطلانى بر كل تاريخ تذكره‏نويسى و مديحه‏سرايى مى‏كشد و سرايندگان و نويسندگانى اين چنينى را در كنار صاحبان زر و سيم و جاه و مقام رسوا مى‏كند. پيام اصلى سروده‏ها، همانا، دعوت مخاطبان به آزادگى و ناهمنوايى است و وداع با "همرنگ جماعت شدگان". مخاطب و خواننده‏اى كه اين پيام را، به جدّ نگيرد و فرو گذارد، معذب خواهد شد. عذاب از احساس ننگى است كه شعر در شعور و وجود همرنگ جماعت شدگان ايجاد مى‏كند. به واقع، در فرادى تغيير اوضاع، چه ترحم‏برانگيزند اين همرنگ جماعت شدگان و به قدرت تكريم كنندگان! گر چه ترحم، خودش كارى ناانسانى است؛ زيرا انسان‏باورى و انسانيت فقط همبستگى مى‏شناسد.
اين هشدار شاملو، كه به صورت نمونه‏اى از رفتار اخلاقى عمل مى‏كند و زمينه‏ساز معنويتى جديد است، پلى ميان دو بخش متفاوت از مجموعه سروده‏هاى "مدايح بى‏صله" است. از اين دو بخش، يكى هماوردى است با قدرت و سر سلسله‏ى قدرتمداران و ديگرى، شرح حال اين هماوردى. هماوردى كه قهرمان پيروزش، شاعر است: ‌«نمى‏توانم زيبا نباشم/ عشوه‏اى نباشم در تجلى جاودانه‏اى./ چنان زيبايم من/ كه الله اكبر/ وصفى‏ست ناگزير/ كه از من مى‏كنى./ زهرى بى‏پادزهرم در معرض تو.‌»
يكى از ويژگى‏هاى شعر اجتماعى شاملو كه با مرگ و مير و ذلت شعر حزبى - ايدئولوژيك ارج و قربى دو چندان يافته، ارزشى است كه از موضوع‏هاى خود مى‏گيرد و به دام قشريت جانبدار نمى‏افتد. اين دورى از آن تلقى و برداشت منحرف كه شاعرانگى شعر را فداى شعارهاى گذرا مى‏كرد، شعر شاملو را به طور بى‏واسطه‏اى در برابر ذهنيت حاكم قرار مى‏دهد. در اين درگيرى كه در صحنه‏ى شعر انجام مى‏گيرد، گره‏ها و بغرنجى‏هاى زندگى اجتماعى به طور آشكار - به رغم شاعرانه بودن روايت نمايش - بازتاب مى‏يابند.
دهه‏ى شصت سال‏هاى اعمال زور دوباره‏ى جماعتى است كه منورالفكران صدر مشروطه و روشنفكران متجدد آن‏ها را با عوام و اُمّل خواندن طرد و سرزنش كرده بودند. اين دوران، دوران تكبيرگويى عوام است. شاعر در برابر پريشانى روان جمعى مى‏سرايد: ‌«بر بال ظلمت بيمار/ آن كه كسوف را تكبير مى‏كشد/ نوزادى بى سر است.‌»
مارينا تسييوا ) - (Marina Zwetjewaشاعره روسى كه اغلب با بزرگ شاعره‏ى هموطن خود آنا اخماتوا قياس مى‏شود - گفته كه شاعر، خود پاسخ است. شاملو، خود پاسخ بودن خويش را با چنين بيانى توضيح مى‏دهد، وقتى از لحظه‏ى رو در رويى خود با سيل سرازير مى‏سرايد: ‌«ما با نگاه ناباور/ فاجعه را تاب آورديم. / هيچ كس برادر خطاب‏مان نكرد/.../ تنهايى را تاب آورديم و خاموشى را، / و در اعماق خاكستر/ مى‏تپيم.‌»
در اين شعر، شاملو، حال تنهايان بسيارى را مى‏سرايد كه در برابر كميت اجتماعى - يعنى بى‏شمار توده‏ى بى‏چهره در صحنه - كيفيت بهتر زيست اجتماعى را قربانى نكردند. گر چه آن كميت بى‏شمار چشم‏اندازى جز پايان دنياى مادى را پيش رويمان نگستردانده است، اما مگر مى‏شود انتظار داشت كه شعر واقعيت پيش رو را فداى دلخوشكنك‏هاى گذرا كند. بر همين زمينه‏ى ياد شده، شاعر با شناختى از ژرفاى جامعه كه چشم‏انداز آخرالزمان را گسترانده، به همنوايان نهيب مى‏زند. نهيبى از سكوى خطابه‏ى اخلاق و روشنگرى: ‌«آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نيست/.../ چندان كه آفتاب تيغ بركشد/ او را مجال درنگ نيست./ همين بس كه ياريش مدهى/ سواريش مدهى.‌» ناگفته روشن است كه مخاطبان اين شعر را نه در ميان توده‏ى مردم، كه در ميان "خواص" بايد جستجو كرد. روشنفكران، تحصيل‏كردگان، تكنوكرات‏ها و... به واقع مخاطبان اصلى اين سروده‏اند. پيام شعر، حاوى هشدارى ضمنى است به اين قشر اجتماعى؛ كه به جاى خدمت به جامعه، "عمله‏ى ظلم" نشود. زيرا كه تبهكارى را به هيچ صورت نمى‏توان توجيه كرد.
مخاطبان شعر اجتماعى، همين طور كه تاكنون يادآور شديم، همواره گوناگون بوده‏اند. پيام‏هاى آن به آدرس‏هاى گيرنده‏هاى متفاوتى ارسال مى‏شود. از يك سو، شاعر براى ترسيم دقيق چهره‏ى مفتش، پى واژگانى تازه است. بر بار منفى مفاهيم زننده مى‏افزايد تا تصويرش با دهشتناكى واقعيت مورد نظر بخواند: ‌«كريه اكنون صفتى ابتر است‌» . شاعر معترف است كه كراهت به تنهايى از پس ترسيم ‌«مفتخوارگى و خودبارگى حاكم‌» برنمى‏آيد. مى‏كوشد تا به مرزهاى گفتن ناگفتنى‏ها برسد. از سوى ديگر مجبور است مدام در پى تثبيت خود به منزله‏ى انسان، در جهان زبان و انديشه باشد: ‌«كجا بود آن جهان/ كه كنون به خاطره‏ام راه بر بسته است؟ - آتشبازىِ بى‏دريغِ شادى و سرشارى/.../ ليكن خداى را/ با من بگوى كجا شد آن قصر پر نگار به آيين/ كه اكنون / مرا/ زندانِ زنده بيدارى‏ست/.../ كجايى تو؟/ كه‏ام من؟/ و جغرافياى ما/ كجاست؟‌»
راه تثبيت شاعر روى آوردن مدام به عشق است. دوست داشتن و از دام‏چاله‏ى نفرت و خصومت فرا رفتن، هدف است: ‌«به سوده‏ترين كلام است/ دوست داشتن./ رذل/ آزار ناتوانان را/ دوست دارد/ لئيم/ پشيز را و/ بزدل/ قدرت و پيروزى را.‌» در تصوير درماندگى انسانى كه بر تعداد گله‏ى توحش آدميان مى‏افزايد، شاعر همواره درماندگى يك نظام را بازتاب مى‏بخشد. گر چه تمايل اصلى شاعر، با در نظر گرفتن وضعيت ياد شده‏ى گله‏ى توحش آدميان، نمى‏تواند چيزى جز پيوستن به سكوت باشد. چنانچه در شعر "تنها اگر دمى كوتاه آيم..." مى‏سرايد: ‌«چون تنديسى بى‏ثبات بر پايه‏هاى ماسه/ به خاك در مى‏غلتى/ و پيش از آن كه لطمه‏ى درد در هَمَت شكند/ به سكوت/ مى‏پيوندى.‌»
پاول سلان، شاعر اهل رومانى، يهود نژاد و آلمانى زبان در ارزيابى خود از شعر امروز جهان، تمايل به سكوت را وجه بارز شاعر مى‏خواند. وجه بارزى كه با در نظر گرفتن ميزان همهمه‏ى سرسام‏آور دور و بر بسيار مشروع جلوه مى‏كند. بى‏مورد نيست كه با مضمون "سكوت" در "مدايح بى‏صله" چندين بار متفاوت روبرو هستيم كه در نمونه‏ى برجسته‏اش، شاعر چنين مى‏سرايد: ‌«انديشيدن/ در سكوت./ آن كه مى‏انديشد/ به ناچار دم فرو مى‏بندد/ اما آن گاه كه زمانه/ زخم خورده و معصوم/ به شهادتش طلبد/ به هزار زبان سخن خواهد گفت.‌»
در جهانى كه از حقيقت عارى است، ساختن و كشف حقيقت تنها بر دوش انسان انديشه‏ور است. گر چه همواره همنوعانى در پى نابودى حقيقت انسان‏ساز بوده‏اند. شاعر به منزله‏ى يكى از حقيقت‏سازان جهان انسانى، در شرمسارى خود از دست همنوع ويرانگر، شعر را همچون سرچشمه‏ى شناخت عرضه مى‏دارد. پايان مقال را به شعرى كه در ضمن روايتى از نبرد و شعر و زندگى در دهه‏ى شصت ما است، وا مى‏گذاريم: ‌«و شاعران/ از بى‏آرش‏ترين الفاظ/ چندان گناهواره تراشيدند/ كه بازجويان به تنگ آمده / شيوه ديگر كردند،/ و از آن پس/ سخن گفتن/ نفس جنايت شد.‌»
"مدايح بى‏صله" در تداوم شعر شاملويى يكى از مهم‏ترين اثرهاى دهه‏ى شصت در زمينه‏ى ادبيات فارسى به شمار مى‏آيد. اثرى كه جمع‏بندى از يك دهه زندگى يك كشور را در فضاى شعر به دست مى‏دهد.
منتها در همين چالش و هماورد مهم كه شعر برابر قدرت از خود نشان مى‏دهد، اين امكان نيز هست كه در بازنگرى سرايش شاملو مسئله‏ى حماسه و توصيف حماسى انسان را همچون اصلى‏ترين محور شعر او در نظر بگيريم و در رابطه‏اش تأمل كنيم. در رابطه با نقش حماسه در شعر شاملو و نيز اشكال مختلف توصيف حماسى انسان در سرايش او نكات مختلفى ابراز گشته است. از جمله آن بررسى زنده ياد محمد مختارى ("انسان در شعر معاصر") كه سه نوع انسان (عام، خاص و خود شاعر) را در چارچوب وصف حماسى شاملو واكاويده است. اما شايد به خاطر احترام به شاعر يا ابهت وجود او، مختارى از تعميق بخشيدن نگاه نقادانه به ضعف‏هاى حضور لحن حماسى در متن سرايش مدرن شانه خالى كرده است. 1در تداوم چنين بررسى‏هايى از شعر شاملو، اما همواره يك سؤال مهم پيرامون چگونگى توجيه نقش حماسه غالبا از نظر دور مانده است.
اين امر آن نكته است كه در دوران تجدد كه انسان همچون عنصرى معلق و بريده از بندها و تكيه‏گاه‏هاى سنتى مى‏شود، ديگر حماسه همچون يك نوع ادبى جايى و نقشى ثابت نمى‏يابد. 2آيا ارائه‏ى حماسه (اگر نخواهيم از تحميل آن صحبت كنيم) همچون ژانرى پيشامدرن در فضاى سرايش مدرن و جا انداختن آن در اين زمينه كارى نيست كه فقط از عهده‏ى شاعران بزرگ برمى‏آيد؟ به واقع فقط شاعران بزرگ هستند كه بر خلاف معيارها و اميال رايج دوران عمل مى‏كنند و اراده‏ى خود را چون مهر و نشانه‏اى بر تارك دوران مى‏كوبند.
منتها در مورد عملكرد شاملو، نقد مدرن به رغم تحسين جسارت او نمى‏تواند بر درستى تأثير آن اراده صحه گذارد. زيرا دريافت امر تجدد نشان مى‏دهد كه انسان آن امكاناتى را ندارد كه حماسه‏آفرين باشد. چون حماسه‏آفرينى همواره مشتقى از امر مطلق است كه وارد كارزار عمل و رفتار مى‏شود. در نگرش سنتى، امر مطلق، همانا خدا بود كه به هر كارى قادر بود. اين كه امروزه يا در واقع در اولين مرحله از دوران روشنگرى و به توسط فيلسوفانى چون فيخته و شاگردش شلينگ، انسان به حد امر مطلق ارتقا داده مى‏شود، سخن آن تحول ناكاملى از گذشته به نو را به ميان مى‏كشد كه، بر مبناى آن در حين جا به جايى خدا و انسان، امر مطلق بدون هر گونه سنجش انتقادى به حيات خود ادامه داده است. اين امر بايستى به صورت مطلق‏گريزى در فكر و رفتار جريان‏هاى اجتماعى و عدالت‏خواه جامعه تثبيت گردد. يكى از وظايف آتى آزاديخواهان و دگرانديشان اين خواهد بود كه به ميراث گذشته‏ى خود كه چيزى جز شورش عليه استبداد و انسان‏ستيزى و امتيازات قرون وسطايى نيست، با فاصله و نگاه انتقادى بنگرد. بخشى از اين عملكرد پذيرش محدوديت‏هاى انسان است. محدوديتى كه ديگر از پس حد نصاب‏هاى حماسى در عهد عتيق و قرون وسطا برنمى‏آيد و تحولات انسان را فقط در چارچوب نسبى‏گرايى ممكن مى‏كند. بدين ترتيب شعر و زبان شعرى شاملو اگر چه مى‏تواند ما را هنوز به خود جلب كند، اما در قرائت و خوانش امروزى، آن حماسه‏آفرينى قهرمانانش ديگر قابل باور نيست.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 20:23 | لينک ثابت |
تکه یی از روزنامه ی سفر میمنت اثر به ایالات متفرقه ی امریکا

این روزها سرگرم نوشتن سفرنامه یی هستم تو مایه‏های طنز. البته این یك سفرنامه شخصی نیست، بلكه از زبان یك پادشاه فرضی - احتمالاً از طایفه منحوس قَجَر روایت می‏شود تا برخورد دو جور تلقی و دوگونه فرهنگ یا برداشت ِاجتماعی برجسته‏تر جلوه كند. و این كه قالب طنز را برایش انتخاب كرده‏ام جهتش این است كه جنبه‏های انتقادی رویدادها را در این قالب بهتر می‏شود جا انداخت. قسمتی را كه ناظر به ‏آلودگی زبان است می‌خوانید:

یوم جمعه اول شوال،

عید فطر

دل‏مان را خوش كرده بودیم كه این روز را در سفر میمنت اثریم و دست‏امام جمعه دارالخلافه از دامن‏مان كوتاه است و نمی‏تواند از ما فطریه بدوشد، اما همان اول صبح میركوتاه گردن شكسته حال ما را گرفت.

این میركوتاه پسر داماد علی‏خان چابهاری است كه رختدارباشی ما بود و چند سال پیش در سفر كاشان یكهو شكمش باد كرد چشم‏هایش پُلُق زد رویش سیاه شد و مُرد.

بردند خاكش كنند، ملاها جمع شدند الم شنگه راه انداختند كه این بی‏دین معصیتكار بوده خدا رو سیاهش كرده نمی‏گذاریم در قبرستان مسلمان‏ها دفنش كنند. لجّاره‏ها هم وقت‏گیر آوردند كسبه را واداشتند دكان و بازار را ببندند. دسته‏های سینه‏زن و زنجیرزن و شاخسینی راه انداختند، از شهرها و دهات دور و برهم آمدند ریختند تو مسجد جمعه ملا را فرستادند رو منبر كه چه كنیم و چه نكنیم، گفت: “این ملعون الخَبیث اصلاً دفن كردن ندارد، جنازه نجسش را باید با گُه سگ آتش زد.” - داشتند دست به كار می‏شدند، كه كاشف عمل آمد علت مرگ آن بیچاره صرف ِخورش بادمجانی بوده كه عقرب از دودكش بالای اجاق در كماجدانش افتاده. خلاصه هیچی نمانده بود به فتوای ملاباشی جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانی كه به همیاری مؤمنان از كوچه پسكوچه‏های كاشان و ساوه و نطنز و آن حوالی آورده وسط میدان شهر كوت كرده بودند هِندی مِندی كنند، خدا بشكند گردن حكیم‏باشی طلوزان را كه با نشان دادن عقرب پُخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدمیزاد ِپُر و پیمانی مثل داماد علیخان با سنده سگ البته كلی سیاحت داشت و اتفاقی نبود كه هر روز پا بدهد.

مصراع‏:

 

هر روز نمیرد گاو      تا كوفته شود ارزان

حالا اگر صاحب جنازه رختدار مخصوص بوده باشد هم‏گو باش. ما كه بخیل نیستیم: مرده‏اش كه دیگر به حال ما فائده‏ای نداشت، فقط تماشای آن مراسم پرشكوه ِهند و اسلامی از كیسه ما رفت.

الغرض. صحبت میركوتاه بود.

خبث ِطینت ِاین بد چابهاری به اندازه‏ئی است كه از همان دوران غلامبچگی توانست اول خُفیه‏نویس دربار همایون بشود. همه شرایط خفیه‏نویسی در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسیم ِعیار را از پشت بسته است. پول كاغذی را تو كیف چرمی ته جیب آدم می‏شمرد. ولدالّزِنا حتا از تعداد زالوهائی كه نایب سلطنه و صدراعظم و امام جمعه به بواسیرشان می‏اندازند هم خبردارد. آدم ناباب حرام‏زاده‏ئی است. خود ما هم ته دل از او بی‏تَوهّم نیستیم اما دوام اساس سلطنت را همین گونه افراد ضمانت می‏كنند.

 

طراحی: اردشیر محصص

شنیده بودیم قحبه جمیله‏ئی را تور كرده به لهو و لعب مشغول است، معلوم شد در عوالم جاسوسی و خدمتگزاری ضعیفه را پخت و پز كرده پیش او انگریزی می‏آموزد. امروز محرمانه كاغذی در قوطی سیگار جواهرنشان ما قرار داده بود با این مطلب كه :"اولرِدی بیشتر نوكرهای دربار همایون كُنِكشِن ِسلطان روسپی خانه شده قرار داده‏اند با روی كار آمدن قندیدای او بیضه اسلام را دِسِه پیرد كنند.”

هر چه بیشتر خواندیم كمتر فهمیدیم بلكه اصلاً چیزی دستگیرمان نشد. دل‏پیچه همایونی را بهانه كرده روانه تویلت شدیم كه همان دارالخَلای خودمان باشد (بحمداللَّه این قدرها انگریزی می‏دانیم) ، و به میركوتاه اشاره فرمودیم كه دراین روز عید افتخار آفتاب‏كشی با او است . رفتیم پشت پرده دارالخلا خَف كردیم و همین كه میركوتاه با آفتابه رسید گریبانش را گرفته فی‏المجلس به استنطاق او پرداختیم كه : - پدرسوخته، چه مزخرفاتی تحریر كرده‏ای كه حالی ما نمی‏شود فقط كلمه قندیدا را فهمیدیم؟

در كمال بی‏شرمی گفت : - قربان، واللَّه باللَّه مطالب معروضه پِرژِن وُرد ندارد.

فرمودیم : - پرژن ورد دیگر چه صیغه‏ئی است؟

عرض كرد : - یعنی كلمه فارسی.

لگدی حواله‏اش كردیم كه: - حرام لقمه! حالا دیگر فارسی "كلمه فارسی" ندارد؟

محل نزول لگد شاهانه را مالید و نالید: - تصدق بفرمائید، منظور چاكر این بود كه آن كلمات در فارسی لغت ندارد.

محض امتحان سوآل فرمودیم: - آن كلمه اول چیست؟

عرض كرد:  Already

تو شكمش واسرنگ رفتیم كه:

: -خُب، یعنی چه؟

به التماس افتاد كه: - سهو كردم.

یعنی "جَخ"، یعنی" همین حالاش هم". نیت سوء نداشتم، انگریزیش راحت‏تر بود انگریزی عرض شد.

پرسیدیم : - آن بعدیش ... آن بعدیش چه ، نمك بحرام؟

اشكش سرازیر شد. عرض كرد:

 Connection. یعنی رابط ، در این جا یعنی جاسوس.

گلویش را چسبیدیم فرمودیم:

مادرت را برای عشرت عساكر همایونی روانه باغشاه می‏كنیم، تخم حیض !حالا دیگر در زبان خودمان كلمه جاسوس نداریم؟ تو همین دربار قضا اقتدار ِما چوب‏تو سرسگ‏بزنی جاسوس می‏ریند، پدرسوخته! جاسوس نداریم؟  صدراعظم ممالك محروسه جاسوس انگریز است. وزیر دربار جاسوس نَمسه. نایب سلطنه زن جلب جاسوس روس و گوش شیطان كر، به خواست خدا، خود ما این اواخر جاسس نمره اول نیكسُن دَماغ و قیسینجِر... جا/سوس/نه/دا/ریم؟

با صدای خفه از ته حلقوم عرض كرد: - قبله عالم!دارید جان‏نثار را خفه می‏فرمائید...

مختصری شُل فرمودیم نفسش پس نرود. سوآل شد: - آن آخری، آن «دسته‏پیر» را از كجایت درآوردی؟

عرض كرد: - «دسته‏پیر» خیر قربان، disappcared: دی آی اس ای دَبل پی ئی آر ئی دی. یعنی ناپدید.

دیگر خون‏مان به جوش آمده بود. در كمال غضب فرمودیم: - مادر بخطا! حالا می‏دهیم بیضه‏هایت را دی آی دَبل پی فلان بهمان كنند تا فارسی كاملاً یادت بیاید.

القصه مرد كه حال ما را گرفت نگذاشت عید فطر ِبه این بی سرخری را با خوبی و خوشی به شب برسانیم. از اخته كردنش در این شرایط پُلتیكی چشم پوشیدیم در عوض دستور فرمودیم میرزا طویل او را ببرد بنشاند وادار كند جلو هر كدام از آن كلمات منحوسه هزار بار معنی فارسیش را به خط نستعلیق ِشكسته مشق كند.

دیدیم میرزا دهنش را پشت دستش قایم كرده می‏خندد.

پرسیدیم: - چیست؟

عرض كرد: - قربان خاك پای جواهر آسایت شوم، بر هر كه بنگری به همین درد مبتلاست. مُلاّ ابراهیم یزدخواستی كه این اطراف پیش‏نماز بود صلوات را «سِی له ِویت» می‏گفت و نصفش را به انگریزی صادرمی‏كرد: «سِله عَلا ماحامِداَند آل هیزفَمیلی.»

مبلغی خنده فرمودیم حال‏مان بهتر شد. به میرزا طویل گفتیم : - به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنویسد. هزار بار زیاد است از شغل شریفش باز می‏ماند.

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 13:19 | لينک ثابت |

کسب نام و شهرت با گل آلود کردن سرچشمه
در طول تاریخ بسیار انسانها آمده و رفته اند که برای پیشرفت و آبادانی سرزمین و هم میهنانشان جانبازی ها کرده ا ند ، و البته بسیاری نیز بوده اند که با خودبینی و بی تفاوتی خواسته های شخصی خود و عقده های شخصی خود را بالاتر از مصالح مردمی و انسانی قرار داده و سرزمین ها را به گند کشیده و رفته اند .
اصولا انسانهایی که در جایگاه تاریخ ماندگار می شوند از دو حال خارج نیستند ، یا مورد مهر و احترام اند یا مورد کین و نفرت .
برداشت و شناخت جامعه نسبت به شخصیتهای تاریخی الزاما بر مبنای واقعیتهای تاریخی نبوده و گاه تحریف تاریخ و سرکوب و کشتار در مقدس جلوه گر شدن شخصیتها نقش ایفا می کند .
در مقوله بررسی هویت واقعی شخصیتهای تاریخی چند مورد باید مورد توجه قرار داشته باشد .
1 - خدمات انجام گرفته از سوی شخص
در این مورد خاص یک نکته وجود دارد و آن این است که خدمت از دیدگاههای مختلف معنای یگانه ای ندارد . ممکن است عملکردی که از نظر یک ملت خدمت به حساب آید از نظر ملت دیگری خیانت شمرده شود . در اینجا است که لزوم بررسی واقع بینانه در مورد مقوله خدمت خودنمایی می کند .
خدمت به دو نوع است یکی خدمات فرهنگی و علمی و دیگری خدمات ملی و سیاسی .
در مورد خدمات فرهنگی که معمولا مرزهای سیاسی را پشت سر می گذارد و آثارش را متوجه همه انسانهای کره خاکی می کند بحثی نیست چرا که اصولا جای مشاجره ای در این پیرامون کمتر وجود داشته است . در مورد خدمات ملی سیاسی معمولا بحثها و سخنهای زیاد به میان افتاده و اختلاف نظرهای بسیاری وجود دارد .
در هر کشوری خادمان فرهنگی و خادمان ملی آن کشور هر دو مورد تحسین و ستایش قرار می گیرند . گاه شخصیتهای فرهنگی فرامرزی شده و مورد ستایش دیگر ملتها نیز واقع می شوند . اما در موارد نادر دیده شده که حتی شخصیتهای ملی سیاسی کشورها در سراسر جهان مورد تمجید قرار گرفته اند . اما این مورد آخر کمتر اتفاق افتاده و آنچه بیشتر دیده شده نکوهش و انتقاد از شخصیتهای سیاسی کشورها در کشورهای دیگر بوده است .
اگر بخواهیم در زمینه نقد عملکرد تاریخی اشخاص بی تعصب نگاه کرده و صرفا از دید یک هم میهن به عملکرد اشخاص نگاه نکنیم باید به آثار کردار آنها از دیدگاهی فرامرزی نگریسته و آنها را نقد کنیم .از میان شخصیتهای تاریخی ایرانی که می توان آنها را نقد کرد برای نمونه به نادرشاه و آقا محمد خان قاجار می پردازیم .
نادرشاه نه جایگاه بالایی داشت و نه از امکانات بیشتری نسبت به دیگر هم میهنانش برخوردار بود . او با نشان دادن توانایی هایش رفته رفته رشد کرده و تا جایی پیشرفت می کند که فردی بی لیاقت از خاندان صفوی را کنار زده و خود اداره کشور را در دست می گیرد . او ایران نابود شده را دوباره زنده می کند ، با عثمانی ها جنگیده و سرزمینهای اشغال شده توسط عثمانی ها را باز پس می گیرد و ..... او به هند لشکر کشی کرده ( دلایل خاص خودش را داشت ) و با خود غنیمتهای جنگی به ایران آورد . طبیعی است که اقدام او در حمله به هند و گرفتن غنیمت جنگی از دیدگاه فرامرزی و انسانی قابل ستایش نیست ولی روی هم رفته او شخصی است که با وجود نقاط مثبت و منفی اش یکی از شخصیتهای ماندگار ایران است .آقا محمد خان قاجار فردی کینه توز ، بی رحم و جلاد بود که نه مردمیت می شناخت و نه مهر و عطوفت . آنچه در ذهن او می گشت هیچ چیز به جز خواسته های فردی اش نبود . او از کشته ها پشته ساخت و از چشم های در آمده از مردم کرمان ...بی تردید او نه از دید یک ایرانی و نه از دید یک خارجی قابل ستایش نیست .
اگر قرار باشد فردی در مورد شخصیتهای تاریخی قضاوت کرده و اظهار نظر کند باید هر دو فاکتور ملیت و انسانیت را مد نظر قرار دهد .
در تمام جهان شخصیتهای خادم ملی هر کشوری گذشته از عملکرد فرامرزی مورد ستایش هستند . شخصیتهای فرهنگی جای ویژه داشته و در مواردی ملتها حتی با تبلیغ و کارهای فرهنگی و گاه با تحریف تاریخ و مصادره فرهنگی سعی می کنند در بیرون مرزها برای خود افتخار و موقعیتی دست و پا کنند . در جای جای جهان ملتها برای سربلندی و ماندگاری خود نیز که شده شخصیتهای ماندگار تاریخشان را پاس می دارند و در برابر یورش انتقادی دیگر ملتها مقاومت فرهنگی و حتی سیاسی نشان می دهند .
اما شوربختانه در میان ما قلم به دستانی بوده و هستند که با ژشت انسانیت و ژست بی علاقگی به مقولات ملی و مرزی دست به تحلیل شخصیت می زنند و شخصیتهای تاریخی ایران را مورد یورش تبلیغاتی قرار می دهند . با کمال شگفتی آنچه در موضوعات مورد علاقه آنها جالب است نه بی علاقگی ملی سیاسی و گستره دید جهانی که قسم خوردگی عجیب و غریب در تخریب شخصیتهایی است که تصادفا همگی هم وطن و هم زبان آنها بوده اند . این قسم خوردگی آنچنان دامنه ای دارد که حتی شخصیتهای غیر سیاسی ( شخصیتهای فرهنگی ) را نیز با همان ژست ویژه انسان محوری خود مورد پذیرایی قرار می دهند .
امثال احمد شاملو با ادعای پاسداری از انسانیت بی توجه به مرز و نژاد و زبان یکی از آنها است . ایشان که خود را پاسدار همه بشریت می خواند به طرز شگفت انگیزی پیوسته به کسانی حمله می کرد که هم زبان ، هم نژاد ، هم میهن و ... اش بودند . روشن نیست که این جناب با آن افق دید جهانی اش چرا در هنگام فحاشی و ناسزاگویی چشمانش فقط تا مرزهای ایران می دید و تنها شخصیتهای تاریخی ایران را مورد یورش خود قرار می داد !
و روشن نیست که این جناب چرا فقط نکات تاریک را می دید ... و روشن نیست چرا به هنگام عدم موفقیت در یافتن نکات تاریک تاریخی دست به تحریف تاریخ و یا بهتر بگوییم تاریخ سازی می زد تا بتواند به یورشهای خود ادامه دهد ؟
روشن نیست چرا این جناب کمی از انتقاد ، افشاگری و یا توهینهایش را خرج دیگران نکرد ؟ چرا او به فلان شخصیت اروپایی چیزی نگفت ؟ چرا به فلان ادیب غربی کاری نداشت ؟روشن نیست چرا او به فردوسی که زبان اشعارش را مدیون اوست توهین می کرد ؟!
روشن نیست که چرا ......... و چرا و چرا و چرا و چراهای بسیار دیگر ...
به راستی او که بود ؟ چه می خواست ؟
کوتوله ای ایران ستیز ؟
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 15:18 | لينک ثابت |
شايد مرور اين نامهء شاملو به آيدا برای شما هم چون من جالب باشد. در واقه اين نامه شعری است، در حد ديگر شعرهای شاملو!!!
ساعت چهار یا چهار ونیم است. هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم . باید " کار " کنم . کاری که متاسفانه برای خوشبختی من وتو نیست برای رسالت خودم هم نیست برای انجام وظیفه هم نیست برای هیچ چیز نیست برای تمام کردن احمد توست . برای آن است دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برایت باقی نگذارند.اما ... بگذار باشد. این ها هم تمام می شود. بالاخره « فردا» مال ما است. مال من وتو با هم. مال آیدا و احمد باهم ...بالاخره خواهد آمد آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم سرم را روی سینه ات بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چقدر خوشبخت هستم .چه قدر تو را دوست دارم! چقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم ! اما افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی « امروز خسته هستی!» یا « چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم که : « دیگر کی می توانم ببینمت؟» و یا تو بگویی: « می خواهم بروم. من که هستم به کارت نمی رسی» من بگویم: « دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگر هم بنشین!» و همین! ـ همین وهمین!تمام آن حرف ها شعرها وسرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرف ها و دیدار های مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد: وحشت از اینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت وکسالت و اندوه بشوی. این موقع شب ( یا بهتر بگویم : سحر) از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم. کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:آیدای من: این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریک ترین شب ها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود.به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب های سفیدیبه من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زائیده زندگی در این زندانی است که مال ما نیست که خانه ما نیست که شایسته ما نیست.به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده عشق ما در آن آواز خواهد خواند.
احمد تو شهریور 1342
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 17:13 | لينک ثابت |
           
بر سرمای درون

همه
 
  لرزش ِ دست و دل‌ام
 
  از آن بود
که عشق
 
  پناهي گردد،

پروازی نه
گريزگاهي گردد.


آی عشق آی عشق
چهره‌ی آبي‌ات پيدا نيست.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 3:26 | لينک ثابت |
                 
يکي کودک بودن...
به ايسای شاعر




يکي کودک بودن
 
  آه!

يکي کودک بودن در لحظه‌ی غرش ِ آن توپ ِ آشتي
و گردش ِ مبهوت ِ سيب ِ سُرخ
بر آيينه.


يکي کودک بودن
در اين روز ِ دبستان ِ بسته
و خِش‌خش ِ نخستين برف ِ سنگين‌بار
بر آدمک ِ سرد ِ باغچه.




در اين روز ِ بي‌امتياز

تنها
 
  مگر
 
  يکي کودک بودن.

۲۶ فروردين ِ ۱۳۷۳

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 23:46 | لينک ثابت |
      احمد شاملو

 

قناری گفت...

به هوشنگ گلشيری


قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با ميله‌های زرين و چينه‌دان ِ چيني.

ماهي‌ سُرخ ِ سفره‌ی هفت‌سين‌اش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
 
  متبلور مي‌شود.

کرکس گفت: ــ سياره‌ی من
سياره‌ی بي‌همتايي که در آن
مرگ
 
  مائده مي‌آفريند.

کوسه گفت: ــ زمين
سفره‌ی برکت‌خيز ِ اقيانوس‌ها.

انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستين‌اش از اشک تَر بود.
۱۳۷۳
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 23:2 | لينک ثابت |
 كشور ايران
مَهريه خانم مهندس مجموعه آثار" شاملو" ست



" آتي بان" : در يك حركت فرهنگي و ادبي زيبا ، مهندس "مينا غيرتمند" يك دوره كامل آثار آقاي "احمد شاملو" شاعر معاصر ايراني را به عنوان مَهريه خود بر ماديات مرسوم زمان ترجيح داد.


احمد شاملو


اين خانم مهندس جوان كه به تازه گي زندگي مشترك خود را با مهندس و شاعرجوان «روزبه صف شكن اصفهاني» آغاز كرده است ، با راضي بودن از اين حركت مشترك خود و همسرش ،‌ آن را از بهترين راه هاي نقد مفهوم مادي مهريه عنوان كرد.

اين دوزوج جوان درمورد دلايل كار خود به خبرنگار "آتي بان" گفتند: يكي از دلايل كار ما روايتي بود كه هنگام خاك سپاري شاعر گرانقدر شاملو شنيديم . راوي در مراسم خاكسپاري چنين عنوان مي كرد:« روزي بر در منزل شاملو زوجي را ديدم كه مضطرب به دنبال دليلي براي ورود به خانه و ملاقات شاملو مي گشتند. من آنها را با خود به داخل خانه بردم . پس از مدتي گفت و گو ، دختر جوان با صدايي بغض آلود به شاملو گفت : تنها آمده ام كه شما را ببينم و بگويم كه مهريه من يك برگ از اشعار شماست . اشك در چشمان شاملو حلقه زد و روبه "آيدا" همسرش ، گفت: بارعمل اين كه زندگي تازه شان را با اشعار من شروع كرده اند كشيدني ست . اما آنها را چه كنم كه زندگي را و شايد در جوخه اعدام ، با اشعار من به پايان برده اند» .

اين سخن و اين كار يكي از دلايل اين انتخاب ما بود و ديگر دلايل مي توان هم زمان شدن ناخواسته روز عقد و ازدواج ساده ما كه بدون مراسم برگزار شد با سالروز درگذشت شاملو ( 2مرداد 1384) و علاقه زيادي كه به اين شاعر داريم عنوان كرد . آخرين دليل هم اين بودكه قصد ما نقد مفهوم مادي مهريه بود .

گفتني است از "روزبه صف شكن" به تازهاي مجموعه شعري با عنوان « گُلميخ هاي سُربين» منتشر شده ، كه آن را به " مينا " همسرش هديه كرده است .


* "آتي بان" براي اين زوج جوان آرزوي خوشبختي و شادي مي كند .
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 14:38 | لينک ثابت |
         

سايه رفت

سرود براي ِ مرد ِ روشن که به سايه رفت
قناعت‌وار
 
  تکيده بود
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
 
  که در لغتي
با چشماني
از سوآل و
 
  عسل
و رُخساری برتافته
از حقيقت و
 
  باد.

مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
 
  که خلاصه‌ی خود بود.

خرخاکي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند.



پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُرده‌ی گاو ِ توفان کشيده بود.

آزمون ِ ايمان‌های کهن را
بر قفل ِ معجرهای عتيق
 
  دندان فرسوده بود.

بر پرت‌افتاده‌ترين ِ راه‌ها
 
  پوزار کشيده بود
ره‌گذری نامنتظر
که هر بيشه و هر پُل آوازش را مي‌شناخت.



جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بيدار مي‌مانند
که روز را پيشباز مي‌رفتي،
هرچند
 
  سپيده
 
  تو را
از آن پيش‌تر دميد
که خروسان
 
  بانگ ِ سحر کنند.


مرغي در بال‌هايش شکفت
زني در پستان‌هايش
باغي در درخت‌اش.

ما در عتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در شتاب‌ات
ما در کتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
 
  که يقين است و باور است.

دريا به جُرعه‌يي که تو از چاه خورده‌ای حسادت مي‌کند.

۱۳۴۹
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 0:23 | لينک ثابت |

سپيده‌دمان را ديدم
که بر گُرده‌ي ِ اسبي سرکش بر دروازه‌ي ِ افق به انتظار ايستاده بود
و آن‌گاه سپيده‌دمان را ديدم که نالان و نفس‌گرفته، از مردمي که
ديگر هواي ِ سخن گفتن به سر نداشتند دياري ناآشنا را راه مي‌پرسيد.
و در آن هنگام با خشمي پُرخروش به جانب ِ شهر ِ آشنا نگريست
و سرزمين ِ آنان را به پستي و تاريکي‌ي ِ جاودانه دشنام گفت.


پدران از گورستان بازگشتند
و زنان، گرسنه بر بورياها خفته بودند.
کبوتري از بُرج ِ کهنه به آسمان ِ ناپيدا پرکشيد
و مردي جنازه‌ي ِ کودکي مرده‌زاد را بر درگاه ِ تاريک نهاد.


ما ديگر به جانب ِ شهر ِ سرد بازنمي‌گرديم
و من همه‌ي ِ جهان را در پيراهن ِ گرم ِ تو خلاصه مي‌کنم.

نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 0:16 | لينک ثابت |

      شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
      نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست


      من
       برمي‌خيزم!


       چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
       زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
       آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم

        تا با تو

 

 

ابديتي بسازم.

نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 0:6 | لينک ثابت |

موسيقي سنتي ، حرفه اي سياه

" موسيقي سنتي ايران پيشرفتي نكرده پيش درامدي اجرا مي شود ،يك نفر مي آيد عروعري مي كند و آخرش هم رنگي مي زنند و تمام مي شود . " احمد شاملو ،دانشگاه بركلي كاليفرنيا


آقاي لطفي با بيرون كشيدن و عرض دادن و به نمايش عام گذاشتن مطلبي كه من در جلسه اي خصوصي با دانشجويان در جوا ب پرسشي ، نه به طور دقيق و فرموله بلكه به سادگي بر زبان رانده ام مضراب به دست افتاده اند به جان و از اين راه هم مرا نشانده اند پشت دستگاه ، هم از زور بيكاري كار دست خوشان داده اند چون به جاي اينكه بردارند از "موسيقي " شان دفاع كنند مرا به گفتن "سخنان بي ادبانه" و نداشتن "تخصص و مطالعه " و به ميان آوردن " حرف غير مسئولانه و رعايت نكردن احترام به موسيقي و موسيقي دانان "و فقدان "ادب و نزاكت "متهم كرده اند كه البته من نداشتن تخصص و مطالعه در آنچه را كه ايشان "موسيقي" مي خوانند تاييد مي كنم ، اما مطلقا منكر آوردن سخنان بي ادبانه و حرف غير مسئولانه و باقي مطالب ايشان هستم. من حرف دلم را گفته ام بي اين كه رعايت جوانب را كرده با شم ، اما حالا كه ايشان پرده را دريده اند و مرا به دفاع از نظريات خودم واداشته اند ، گوي و ميدان ! اكنون كه قرار شده است شمشير را از رو ببنديم ،بسيار خوب ، بگرد تا بگرديم .


ايشان مطالبشان را با پاره اي از يك شعر قديمي من شروع كرده اند :" ياران من /بياييد /با دردهايتا ن / و زهر دردتان را / در زخم قلب من بچكانيد . " كه من حكمت بالغه اين كار را در نيافتن ، جز اين كه چكاندن زهر در زخم قلبها دقيقا كاري است كه خود اين آقايان با زنجموره اي كه اسمش را " موسيقي " گذاشته اند ، انجام مي دهند . صبح و ظهر و شب ، بي وقفه ، هر جا كه پايش بيفتد . و حتي وقتي هم كه مي خواهند مطلبي در دفاع از هنر هاي خود بنويسند براي فتح باب عادتا به سراغ شعري مي روند كه سخن از چكاندن زهر درد در زخم قلب به ميان آورده باشد. گيرم اين جا ديگر " زهر درد " مطرح نيست ، مي بايست شعري پيدا كنند كه سخن از "زهر بيدردي " بگويد . از زهر تعصب سخن بگويد آن هم نه در باب باوري گزين شده، بل تعصبي كه به كوررنگي خود اصرارمي ورزند . تعصب نسبت به حرفه اي سياه كه مي كوشد خود را افرينشگر جا بزند اما در حقيقت تفاله خوار قرون و اعصار گذشته است و سد و بندي در برابر خلاقيت هنري كه تنها در محدوده تكنيك نوازندگي به در جا زدن وقت مي گذارند ، و جا كندن را زنده بودن وانمود مي كند . بعد طبق معمول نوبت بازجويدن حرفهاي هزار بار جويده شده مي رسد . : اظهار فضل درباره خسروانيهاي باربد و اين كه نامداراني چون فلان و بهمان " عنصر پويا " ي موسيقي را درون اوزان شعري خود نشانده اند و چه و چه .... بي اين كه به روي مبارك بياورند كه اين حرفها مربوط به "تاريخ" است و چند صد سال از آن گذشته و آن "عنصر پويا " در شعر امروز حرف مفت است . چيزي است كه امروز از آن به " ضد وزن " تعبير مي شود و شعر براي آن كه گريبان خود را از چنگال امثال آقاي لطفي رها كند و عطاي آن را به لقايش ببخشد در اين پنجاه سال اخير چه تلاشي به كار بسته است . مي نويسند: " از آ ن جا كه در طول تاريخ ما توده هاي مردم از خواندن و نوشتن بهره اي نداشته اند شنيدن پيام شاعران فقط در قالبهاي موسيقي براي همگان ميسر بوده . "نخست يك تشكر به نماينده محترم اهل موسيقي بدهكارم كه معلوم ما فرمودند پيام شاعران دوره شكوهمند بيسوادي ملي ما تنها گريستن از بيداد محروميت جنسي بوده است و پس از آن بايد بي هيچ رودرواسي و تعارفي در جوابشان عرض كنم كه متاسفانه حتي همين امروز هم كساني كه تفلا مي كنند پيام آنچناني شااعران كهن را در قا لبهاي مشخصتري كه شما اسم بي مسمايش را موسيقي گذاشته ايد به گوش مردم برسانند، اگر خود از شمار توده هاي بي بهره از سواد خواندن و نوشتن نيستند و كم و بيش در مكتبخوانه اي الفباي آموخته اند ، باري عملا در سطحي قرار دارند كه افاضاتشان واقعا مايوس كننده است . آنان معمولا در شماره افرادي هستند كه نيازي به فرهنگ با دست كم به ارتقاء سطح نازل دانش و بينش خود نمي بينند . تنها به وول خوردن در همين دايره تنگي كه در آن چشم گشوده اند اكتفا مي كنند و با سوء استفاده از امكانات مساعد و مادر زادي است تا هر چيز ديگر بازاري و غير مسئولانه . حقيقت اين است كه روزي روزگاري نسل بدبختي غم جانش را درمادر چاه قناتي گريسته است و شما در طول قنا ت تاريخ اين زنجموره ننه من غريبم را چاه به چاه در اعصاب ملتي فرو كرده ايد كه براي قيا م بر جهل و ظلم و سياهي نيازمند شادي تكيه كنم و با همه وجود به مدح آن بپردازم ! افسوس كه اين موسيقي موذي از درون جونده ، مويه گر پايين تنه هاي محروم و به انحراف كشاننده مفاهيم عميق و انساني عشق و شادي و زندگاني است ! افسوس كه اين " موسيقي " جرثومه فساد و تباهي جان است ! مي نوسيد :" شعر نو هيچ گاه نتوانست از دايره محدود روشنفكري خود فراتر رود و راهي به توده هاي ميليوني پيدا كند. " و توجه نمي كنيد كه آنچه راه به توده هاي ميليوني پيدا مي كند شعر نيست رنگ باباكرم و نشاط و عشرت روحوضي و بشكن شغشغانه است. مگر پس از هفتصد سال غزل حافظ _كه شما نمي شناسيد _ توانسته است "دايره محدود روشنفكري " را يشكند و راهي به بيرون باز كند ؟ ديوان حافظ تو هر طاقچه اي هست در دسترس هر مشدي قربانعلي و هر خاله خديجه اي . شما هم كه ماشاءالله هزار ماشاء الله ، دور از چشم كاسه خشك ، يك لحظه كوتاه نيامده ايد و به گفته خودتان مرحمت فرموده وقت و بيوفت پيام او را در قالبهاي موسيقي به سمع توده بيسواد رسانده ايد ، خب، بفرماييد ببينيم حالا كجاي راه تشريف داريد كه ما به گرد قافله شما هم نمي رسيم ؟ بعد هم كه همان شگرد قديمي ، همان شلتاقهاي سنتي ويژه افرادي كه هوچي گرش را جامه منطق مي پوشانند . هو كردن و كوشش براي بل گرفتن و نعل وارونه زدن كه بله : " شاملو خودش در مصاحبه اي گفته است من هنگامي به سرودن شعر پرداختم كه شعر كلاسيك ايراني را نمي شناختم و بيشتر با اشعار اروپايي آشنا بودم ، بعدها به مطالعه شعر كلاسيك پرداختم ." كه يعني كشك ! باز خدا بابا بزرگتان را بيامرزد كه جمله آخري مرا از قلم نينداخته ايد .حالا من مي خواهم بدانم شما كه موسيقي سنتي تان را فوت آبيد هيچ به صرافت افتاده ايد كه برويد از دريچه تنگ اتاقتان نگاهي هم به موسيقي ديگران ببيندازيد ؟ يا شما هم مثل آن خواننده ميليوني فقط به اين اعتقاد سخيف كه "من شخصا اهل دالاهو هستم و باخ وبتهوون تحت تاثير موسيقي ايراني باخ و بتهوون شده اند " اكتفا كرده ايد و چون از سر چشمه اب ميل مي كنيد ديگر به مطالعه دستاوردهاي موسيقايي كفار احساس نياز نفرموده ايد ؟ ( آن آقا افاضات مربوطه را كه سخت اسباب نشاط حضار را فراهم كرد در محفلي خصوصي كه جز من دست كم سه شاهد عادل ديگر حضور داشتند افاده فرمود .) مرقوم رفته است كه مي توان پاره اي از اشعار شاملو را كه در آنها از اوزان نيمايي بهره گرفته شده در موسيقي ايراني پياده كرد . بنده شديدا به اين موضوع اعتراض دارم ، و چون همان طور كه خودتان در صدر مقال اشاره فرموده ايد ذاتا موجود بي ادبي هستم مي خواهم با استفاده از اين صفت مميزه استدعا كنم مجبورم نفرماييد براي پيشگيري از بعصي اتفاقات ، آن جمله معرمف روي ديوارهاي كوچه پس كوچه هاي ولايت را كه با عبارت هيجان انگيز " لعنت به جد و آباد كسي كه اين جا ...." شروع مي شود روي صفحه اول دفتر شعرم چاپ كنم لابد شنيده ايد قصه مولمه بچه اي را كه در آغوش زن بد هيبتي زار مي زد و زن به او مي گفت نترس من اين جايم . و رندي از راه رسيد و به او حالي كرد كه : خوشگل جان اشكا ل كار آن جاست كه طفلك از خودت مي ترسد .
ما هزار جور توهين و تحقير را تحمل كرده ايم تا شعرمان را گريه نكنند . و حالا ببين در چه معركه اي گير كرده ايم . آن يكي نوحه خوان مدرن كاباره اي با آن انكر الاصواتش دفتر هاي شعر مرا از هيچ دستبردي معاف نمي كند ، و حالا ماشاءالله شما هم پيدا شده ايد و امكان پياده كردن " پاره اي از آنه در موسيقي ايراني " را محتمل مي دانيد . قربان ، ما گندم خورده ايم كه از بهشت بيرون بياييم . دور سرتان بگردم الهي ! بزرگي بفرماييد و ما يكي را محض رضاي خدا از اين فيض عظمي معاف بفرماييد .
البته اين كه چند سطر بعد نوشته ايد : " نگارنده بارها و بارها باري استفاده از شعر ايشان كوشيده ام اما موسيقي كلامش آن چنان از پستي و بلندي و زبان فارسي و موسيقي نهفته در آن ( يعني همان قنداقي كه نوزاده نظم را درش مي پيچند ) به دور افتاده كه يافتن ضرب مناسب موسيقي در آن ( منظور آقاي ما تقطيع ضرب كلمات با داريه زنگي است ) غير ممكن است" ، تا حدودي اسباب انبساط خاطر و آرامش نسبي اعصاب شد ، و بعد هم كه فرموديد" هنري را كه نتوان برايش از نظر جغرافيايي و فرهنگي زادگاهي يافت چه مي توان ناميد " آن آرامش نسبي تا حدود بسيار زيادي خاطر آشفته ارادتمند را از خطر محتمل گرفتار شدن در چنبره "موسيقي سنتي " به كلي آسوده كرد . خدا عمر درازي نصيبتان كند !مرقوم فرموده اند : " شاملو زماني گفته بود من ايراني هستم ...اين حرف را بايد باور داشت يا آن بيگانگي و سخنان نفرتبار نسبت به موسيقي سنتي را ؟ " بامزه است كه آدم اگر اشكن هيخ كرده دوست نداشته باشد يا از موسيقي تعزيه خوشش نيايد لزوما بي وطن است !البته آقاي لطفي در نقد شعر هم سخت چيره دستند . مي فرمايند كه اين بنده بي وطن فاقد جغرافياي فرهنگي ، خودم را " دربست در چارچوب شعر اروپايي و آمريكاي لاتين قرار داده و از اين نقطه اشعار آنان ( لابد منظورشان اشعار من است ) ديگر فراز و فرود زبان موسيقايي فارسي را از دست داده و از اين مرحله ترجمه اشعار شاعراني چون لوركا چنان بر تار وپود وجود او چيره مي شود كه دربسياري موارد تشخيص سروده هاي خود او با ترجمه هايش بسيار دشوار است . " ترجمه بر شاعر چيره مي شود نه شاعر بر كار ترجمه . ياد يگيريد . آن گاه به علينقي وزير خرده مي گيرند كه درباره موسيقي خراسان و نقاط ديگر گفته است :" اين موسيقيها پريميتيف است " و به اين نتيجه مي رسند كه :" شايد از ديد آقاي شاملو نيز چنين باشد " و استنتاج مي فرمايند كه :" در اين صورت فردوسي و حافظ و سعدي و مولوي از نظر آقاي شاملو عقب افتاده اند . تصدقتان بروم. اشكال قضيه اين نيست كه حضرتتان نه از موسيقي استنباط درستي داريد نه از شعر . اشكال قضيه در اين است كه مي خواهيد مرا هفتصد تا هزار و صد سال به عقب ببريد و مطلقا هم حالي تان نيست كه طرف به آينده نگاه مي كند و واپسگرايي شما به هيچ وجه مشكل او نيست . بگذار برويم هر كدام كشك خودمان را بسابيم . اشكال مهم كار آن جاست كه به قول آدم مضبوطي مثل آقاي حسين دهلوي كه با ديد واقع بينانه تري به قضيه نگاه مي كند :" اين موسيقي ظاهر و باطن همين است كه هست . اگر مي خواهيم سنتي باقي بماند نبايد دست به تركيبش بزنيم و اگر مي خواهيم عوضش كنيم ( تا به قول آقاي لطفي " تحول عظيمي " پيدا كند )ديگر بايد فاتحه سنتي بودنش را خواند ." ( از حافظه نقل كرده ام ). در واقع آقاي لطفي حاليشان نيست ككه لب چه پرتگاه فاقد راه پس وپيش گرد و خاك مي فرمايند . حكم نهايي حضرتشان هم خواندني است : " مسلما هيچ سراينده اي موظف نيست با ظرايف موسيقي آشنايي يابدولي موظف است در زمينه آنچه صلاحيت اظهار نظر ندارد ساكت بماند و از توهين و بي پروايي نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوري گزيند . " عرض نهايي من هم اين است :" آنچه " مورد احترام همگان "( يعني به قول خودشان توده هاي ميليوني ) است براي من بسيار مشكوك است . خيليها خودشان را مورد احترام توده ها مي دانند و در عمل گرفتار كج خيالي شده اند . اين به اصطلاح موسيقي هم چيزي است غير مسوول كه براي دفاع از وجود ذيجود خود ملتي را به تحمل شكست و بدبختي و دل افسردگي و ناتواني تشويق مي كند . من " بي پروايي " نشان نمي دهم بل فقط در باره يكي از صلبي ترين دشمنان بالقوه و بالفعل فرهنگ مردمم به صراحت هشدار مي دهم . و تازه ، آقا ، شما كه هستيد كه به خود اجازه مي دهيد به ديگران حق تنفس فكري بدهبد يا ندهيد ؟ كه هستيد كه از پايگاه انتقاد پذيري ملي صدا برمي داريد؟

بوستون، 5 مه1990
نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت 14:46 | لينک ثابت |
 
business article