تبليغاتX
احمد شاملو

<SPAN lang=fa>مراسم پنجمین سالگرد خاموشی شاملو در امامزاده طاهر کرج دوم مرداد 1384</SPAN>
<P></P>
<P><SPAN lang=fa><A href="http://anjomane-iranian.dk/Farhangi/bozorgdasht%20shamlu.html">http://anjomane-iranian.dk/Farhangi/bozorgdasht%20shamlu.html</A> </SPAN></P>
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 11:30 | لينک ثابت |
نوشته رضا براهنی در نشریه شهروند در مورد سنگ قبر زنده یاد احمد شاملو:<BR><BR><BR><BR><BR>روايتِ سنگ قبر شاعر <BR>رضا براهني ــ تورنتو <BR>خبر تخريب سنگ مزار شاملو، خبر ترسي است مخفي از صاحب مزار، از كسي كه آن زير آرميده؛ و نيز خبر غبطه بردن زنده بر مرده است. غبطه بر اين كه اين روزهاي پليد معاصر بگذرند و با آن ها استخوان هاي صاحبان قدرت جمله آرد شود، و آن صدا بماند و بخواند؛ هنوز خوانده شود؛ هنوز بخوانندش. <BR>گيرم از سوزش رشك خاكستر آن آرامگاه را به چهار گوشه ي كره ي خاكي پاشيدي؛ گيرم استخوان ها را تاخت زدي و به ثمن بخس فروختي. راز اين نكته را بگو كه چرا او مي ماند، به رغم آن كه از خود قدرتي ندارد؛ و تو مي ميري، به رغم آن كه قدرت سراسر يك ملك به هزار حيله و خدعه به زير پاي تو مانده است.<BR>قانون تو چيزي ست؛ قانون او چيزي ديگر. شما دو تا بر دو زمين متفاوت گام مي زنيد. دو آسمان متفاوت بر شما نظارت دارند. كسي كه در تاريكي با كلنگ مي آيد، با كسي كه در روشنايي با قلم مي آيد، فرزندان قلمرو واحد نيستند. يكي پنجره ها را مي بندد، شاخه ها را مي شكند، جهان را تاريك مي خواهد. ديگري آن زن را به كنار پنجره مي خواند، آسمان را از برابر چهره و موهاي آزاد او عبور مي دهد و دشت هاي خنك را در برابر باران ها مي گستراند. جان شاعر در جايي ديگر است، و نه در نامي كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشي. اگر در هر دقيقه هزار بار بميرد، باز هم باقي است، در هر ثانيه و هر دقيقه؛ و نه حتي هميشه در قلب مردم عامي، كه ممكن است ندانسته تن به تخريب سنگ قبر شاعر در داده باشند. ترازو به دستاني هستند كه از راه مي رسند، پياپي از راه مي رسند تا سرشت رواني را سبك سنگين كنند كه هستي اش را ايثار زبان مي كند، حتي از پس مرگ، كه شاعر اگر شاعر است، روان و زبانش به حس مرگ آلوده نيست. و واي بر شما كه چنان خواهيد سوخت كه انگار هرگز نبوده ايد. <BR>حتي اگر ما در روز روشن گرد هم آييم تا نگذاريم شما سنگ قبر را تاراج كنيد، باز هم كفتاران شما تاريكي ذهن خود را دارند، و ظلمت شب، شب گورستان را؛ و در تاريكي جهان هر كاري از دست شما برمي آيد. كابوس آن تاريكي تا ابد با ماست. اما آنچه از شما برنمي آيد، پذيرفتن اين حقيقت روشن تر از روز است كه به معيارهاي آن فرزندان شما در آينده دست خواهند يافت و نفرين تان خواهند كرد كه شما در زمان خود رخصت آن را نداديد كه جرعه اي آب گوارا از گلوي شاعر و همگنانش پايين رود. مي توانستيد از زنده ي شاعر لذت ببريد. لايقش نبوديد. و چه انتقامي شاعر از شما گرفته است. در زمان حياتش جرأت نكرديد دست به سويش دراز كنيد، حال به ناخن تيشه چهره ي مزارش مي خراشيد. چه پوزخندي از پس مرگ نثار ريشتان مي كند. شما تنها جرأت آن را داريد كه ترس خود را نشان دهيد. پس بشتابيد خاك تنش را غربال كنيد. نه باكي هست، نه غبني. هر ذره اش چشم كودكان شما را به شقاوت شما خواهد گشود. يقين برخاسته از شعر است كه چشم كور را به سوي نور مي چرخاند. بيمارستاني به وسعت يك كشور خواسته ايد ـ شاعر به تيمار كردن روان جهان برخاسته است. اگر تو از خرد و جستجوي بيزاري/ نه مردمي و ز تو ما به جمله بيزاريم* <BR>حقارت را ببين كه در عصري كه يك عربده جوي جهاني به كشتن خلايق برخاسته، چاقودار محلي به نيش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از يك سنگ مي كند. غبطه خوردن زنده بر مرده را ببين. مرده اين را پيشاپيش ديده بود. زنده حالا هم نمي بيند. صداي شاعر از زير خاك و از پس قرون، به صداي شاملو به گوش مي رسد: <BR><BR>آب و هواي فارس عجب سفله پرور است <BR>كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم <BR>حيف است بلبلي چو من اكنون در اين قفس <BR>با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم ** <BR><BR>تورنتو ــ هشتم اپريل 2006
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:46 | لينک ثابت
هنر به اصطلاح پیشرو در زمانی " هیچ " نمی گوید که دنیا پر از صداست !

( احمد شاملو ، کیهان پنج شنبه 6 مهر 1351 ، شماره ی 8765)

ع.پاشایی - نشر ثالث



اشتوکهاوزن ِ قدیس و ویلسون ِ معجزه گر ، در یک کلام : نشانه های مضاعف ابتذال و سقوط هنر اروپا هستند.
هنر قاره یی که تاخت و تازهایش را کرده است ، حرف هایش را گفته است ، شاهکار هایش را ساخته است ، به اوج ترقی هایش رسیده است ، و دست آخر - هنگامی که سقوط را ناگزیر دیده - ایده ئولوژی های یکی از یکی مضحک تر رو کرده ، و برای سرنگون نشدن هیتلرها پرورانده ، قربانی ها داده و قربانی ها گرفته ، زورها زده و عربده ها کشیده و سر انجام ، راه درویش مسلکی برگزیده . و حالا که برادر دیگرش از آن سوی اقیانوس ، اوضاع رو خراب دیده و سر پا ماندن او را به عنوان سپر بلا برای خود لازم تشخیص داده و لاجرم چوبی از دلارزیر بغل او داده و معده اش را از مرغ و بوقلمون انباشته است تا قالب مثالیش " اولولووار " سرپا بماند ، سیر و تنبل و احمق با چشم های لوچ ، آروغ های شکم سیرش را به حساب " هنر سال 2000 " تحویل شرق می دهد. آن هم با این فروتنی بزرگوارانه که " قابلی ندارد . این را از خود شما گرفته ایم. یعنی از عرفان مشرق زمین. بفرمایید لطفا فیض ببرید ! "
این چنین به به اصطلاح " هنری " تنها در شخصیت مضحک این آقایان تجلی نکرده است و به عبارت دیگر ، حضرات نوبرش را نیاورده اند. نوابغ دیگری چون کله و کندینسکی و بکت نیز نمونه های اصیل دیگری از همین مقوله اند و هنوز باش تا صبح دولتش بدمد !

قصد من از طرح این مطلب رسیدن به این نکته است که در امر قضاوت هنری نه فقط موقع اجتماعی هنرمند ، بلکه موقع اجتماعی منتقد نیز می باید مشخص باشد.
بی توجهی به این مسئله سبب می شود تفاوت میان مفاهیم انتقاد و تبلیغات یکسره از میان برخیزد. و فی المثل ناگهان شعار تبلیغاتی " اشتوکهاوزن ، بتهوون قرن بیستم است " به صورت واقعیتی درآید و جماعت متظاهر در برابر آن گرقتار عقده حقارت شوند که : عجب ! پس ما چرا از این شاهکارها هیچ چیز نمی فهمیم ؟ و در نتیجه ، لذت بردن از سر و صداهایی که ارائه شان تنها شاهکار وقاحت است به صورت بیماری همه گیری درآید ، و ( چنان که دیدیم ) کل جماعتی که تا پریروز به آهنگ باباکرم عشوه می آمدند از پاپ کاتولیک تر شوند و ... خدا به خیر بگذراند که از فردا ، هر که توانست اصوات عجیب و غریب تری بر نوار ضبط صوت ثبت کند وبا امکانات فنی این دستگاه از اصوات ضبط شده زرزر ناهنجارتری به خورد خلق الله دهد ادعای نبوغش از نوابغ نقاشی معاصر نیز بیش تر خواهد شد.
ظاهرا خیلی ساده و آسان به نظر می رسد که یکی دهان باز کند و بگوید که اشتوکهاوزن بتهوون قرن بیستم میلادی است. در هر حال حرف باد هواست و قلمبه پرانی نه خرج دارد نه عوارض نوسازی . من هم می توانم باد به بوق بیندازم که : خوب ، ژازه ی طباطبایی هم میکل آنژ قرن چهاردهم هجری شمسی است.
ولی منی که چنین احتجاجی می کنم کجا ایستاده ام ؟ از کدام پایگاه فکری سخنم را به گوش شما می رسانم و حقانیت من تا چه اندازه برای شما شناخته شده است؟ آیا آن آقا یا خانمی که به شیوه ی عاقل اندر سفیه ، از بالا به تو نگاه می کند و در رد اعتراضت نسبت به ریشخند حضرت رابرت ویلسون افاضه می کند که " این یک پارچه شعر است " همان موجودی نیست که از هضم و درک شعر معاصر وطن خودش هم عاجز است و تا دیروز " اسم او بود علیمردان خان " را حد نهایی اعجاز شعر و کلام می شناخت ؟
این را فرنگی ها به اش می گویند اسنوبیسم ، و فارسی ندارد ، چرا که اصولا یک پدیده ی غربی است و تنها در ذات پاک غرب زده گان و ژیگولوتاریای کبیر تجلی می کند.
می گویند حرف حرف می آورد : یکی از دوستان نقاش ارادت مند سفری به ژاپن کرد.دست بر قضا هنگام پایین آمدن از هواپیما حادثه ای سبب شکستن پایش شد و تمام سه ماهی را که برای ماندن در ژاپن فرصت داشت در بیمارستانی بستری شد و با آمبولانس به هواپیما و به تهران انتقالش دادند و از آن هنگام تا هذاالیوم بوم را به شدت تحت تاثیر نقاشی ژاپن رنگ می مالد !
برگردیم سر اصل مطلب : روشن نبودن نقطه دید و خاستگاه قضاوت منتقد سبب بسیاری انحراف ها و اشتباه ها در برداشت مردم از آثار مختلف هنری می شود. به خصوص که بیشتر این منتقدان ، یا در وضعی هستند که پایگاه فکری شان برای خودشان هم مشخص نیست و یا به نام منتقد هنری بازاریاب و تبلیغاتچی آثار هنری قلابی هستند نه منتقدی که وجدان آگاه دارد و در رایی که می دهد احساس مسوولیت می کند.
وقتی که من آدمی به عنوان یک منتقد درآیم که " کندینسکی " و " کله " خدایان نقاشی قرن ما هستند و با غول هایی چون " گویا " و " بوتیچلی " همسایه های دیوار به دیوار قرونند به این دلیل که اینان نیز ، همان جور که آنان احساس های مشترک مردم این روزگار را بیان می کنند ، باید برای شما که شنونده ی این حکم هستید پایگاه فکری و پشتوانه ی فرهنگی قضاوت من روشن باشد.
اگر من چنین احتجاجی بکنم ، شما می باید پیشاپیش در مورد من دانسته باشید که در باور من " رسالت انسانی هنر " جایی ندارد و همچون حضرت آربی آوانسیان معتقدم که ( مثلا ) " هنرمند ، والاجاه جنت مکانی است به دور از دسترس خلق ، بی نیاز از رد و قبول خلق ، حتاگاه متنفر از خلق ، که عندالقضا حق دارد مردم را دست بیندازد ، ریشخند کند و فارغ از هرگونه بازخواستی می توان آن را بگوید که دل تنگش خواسته است."
اما من چنین تصوری ندارم . نه از هنر و نه از هنرمند. بلکه صاف و صریح و پوست کنده معتقدم " هر اثر هنری که در خدمت انسانی نباشد دروغی تجملی بیش نیست " . به قول کامو : " هنرمند ، از تاریخ ، تنها واقعیت به معنای درست و دقیق کلمه را انتخاب می کند. یعنی آن مقدار از زمان را انتخاب می کند که شخصا می تواند ببیند. یعنی آن مقدار را انتخاب می تواند کرد که شخصا ( مستقیم یا غیرمستقیم ) از آن احساسی می تواند بگیرد . ونه رابطه موجود میان زمان حال و آینده یی که برای هر فرد زنده یی نامریی است. "
پس لاجرم با چنین اعتقادی از من جز این بر نمی آید که مثلا در نقاشی ، تجربه گرایی و فرم پردازی فاقد محتوا حرف مفتی بیش نیست. یک شوخی تزیینی و یک دروغ خوشگل و شاید هم مجلل است . خیلی که عالی باشد تازه یک دروغ متعالی است. و اگر پاره یی از به اصطلاح نقاشان ( یا منتقدان و نقاشی شناسانی که در واقع دلالان گشاد کیسه و وقیح تالارها هستند) سعی می کنند برای تبرئه خود بگویند که این نقاشی عصر ماست و روح عصر ما در این شیوه ی نقاشی تصویر می شود ، دلیلش فقط و فقط این است که این خانمها و آقایان ، نه معنی روح را می دانند و نه مفهوم عصر را ، و نه از روح عصر هیچ استنباط خداپسندانه یی دارند ، بلکه آدم هایی بی کار و بی مسئولیتند که - به قول آن متل معروف - هی خط می کشند و برای رسم زحمت می کشند ، و وقتی می پرسی چرا خط می کشید و زحمت می کشید جواب شان این است که زحمت می کشیم چون همین جور که می بینید هی داریم خط خط می کشیم.
آن ها دهان شان را پر می کنند و باد به گلو می اندازند و از روح عصر حرف می زنند و خودشان را تصویر کننده ی روح عصر به قلم می دهند. در حالی که اگر عالما عامدا دروغ نگفته باشند ، دست کم اشتباه می کنند. می دانید چرا؟ چون اگرهم یک چنین عصری - که تصویر روحش یک چنین رنگ مالی یا اصوات زیر و بم به هم اندازی بی هدف وبی پیامی از کار درآید - وجود داشته باشد ، قطعا عصر ما نیست . چرا که درست به خلاف عقیده ی آن ها ، عصری که ما درآن زنده گی می کنیم حیرت انگیزترین عصر تاریخ بشر تا به امروز است . عصری که توده ی مردم حضور خود را در آن اخطار کرده اند ، و در برابر شقاوت بارترین فاشیسمی که تصورش لرزه بر اندام ها می افکند برپا می خیزند و فریاد می کشند : - نه !
در هیچ عصری از اعصار تاریخی ، انسان - این پدیده ی شگفت انگیز حیات - این قدر حرف برای گفتن نداشته است. و تو ، آقای هنرمندی که وقتی ازت درباره ی پرده های نقاشیت سوآل می کنند راست رو به دوربین تلویزیون می ایستی ، میکروفون را دست می گیری و یک مشت اصوات عجیب و غریب بی مفهوم از خود خارج می کنی که یعنی اگر توانستیم از این اصوات بی معنی چیزی دربیاریم از مفهوم والای هنریت هم چیزی دستگیرمان می شود: - دنیای تو آن قدر حقیر و چشمان تو آن قدر بی فروغ است که نمی توانی چشم اندازی گسترده تر از این داشته باشی.
تو رنگ به بوم می مالی و خطوط آشفته بر خطوط آشفته می کشی ، و کسانی هم پیدا می شوند که از سر خود نمایی و به خاطر آن که خود را صاحب فرهنگی نو و درکی بسیار متعالی نشان بدهند رنگ مالی های تو را به خصوص با قیمت های هرچه گزاف تر می خرند تا از طریق بهای گزاف آن قیمتی به فرهنگ نداشته ی خود داده باشند.
در واقع ، تو و ژیگولوتاریای کبیر یکدیگر را رنگ می کنید. یک جور بده بستان. - او با پرداخت قیمت های گزاف به پرده های فاقد ارزش تو ، تو را به نام و نانی می رساند ، تو هم با ایجاد نوعی فرهنگ بی پدر و مادر ، او را از عقده ی بی فرهنگی نجات می دهی و از این راه ارضاش می کنی
اللهم اشغل الظالمین بالظالمین !
می بینیم که امروزه روز، برای این کالاهای بی مصرف ، برای آن نقاشی و آن تاتر و آن موسیقی ، هرچه بی معنی تر و بی منطق تر و پرت تر باشد پول بیش تری و قیمت سنگین تری پرداخت می شود. مثلا ناگهان هزینه ی ارگاست آقای پیتر بروک به رقم چهار میلیون تومنی سر می زند.
فقط به این دلیل که آن تاتر هیچ نمی گوید : یک مشت عربده و آروغ است ( البته به خاطر رنگ شدن جماعت مشرق زمین ، عربده های آن از نوع ممتاز مشرق زمینیش انتخاب می شود ) . فقط به دلیل که آن موسیقی هیچی نمی گوید : یک مشت دامب و دومب و زرزر است.
و - خانم ها ، آقایان ! - گوش هاتان را باز کنید :
این به اصطلاح هنر ، درست در زمانی هیچی نمی گوید ( و حتا سوال های حیرت شما را به قیواقارقوری و گولی گولی نی بون نی بون جواب می دهد ) که دنیا ، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب پر از ناله ، پر از صدا و پر از فریاد است !
نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:22 | لينک ثابت |


     اي هم‌سفر که راز ِ قدرت‌هاي ِ بي‌کران ِ تو بر من پوشيده است! ــ مرا به
     شهر ِ سپيده‌دم، به واحه‌ي ِ پاکي و راستي بازگردان! مرا به دوران ِ
     ناآگاهي‌ي ِ خويش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برويند
     تا من به‌سان ِ کندو با نيش ِ شيرين ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس
     آکنده شوم،
     تا چون زني نوبار
     با وحشتي کيف‌ناک
     نخستين جنبش‌هاي ِ جنين را به انتظار ِ هيجان‌انگيز ِ تولد ِ نوزادي
     دل‌بند مبدل کنم که من او را بازيافته‌گي خواهم ناميد. هم‌بستر ِ
     ظلماني‌ترين شب‌هاي ِ از دست‌داده‌گي! ــ من او را يازيافته‌گي
     نام خواهم نهاد.

نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:15 | لينک ثابت |

عاشقانه
             بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
             خورشيد
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
              و روز
              شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
               آه
            پيش از آن که در اشک غرقه شوم
            چيزی بگوی

            درخت،
           جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
           و نسيم
 
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
           مهتاب پاييزی
           کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

           چيزی بگوی
           پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
  چيزی بگوی

           هر دريچه‌ی نغز
            بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
            عشق
 
           رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
              و آسمان
 
سرپناهي
              تا به خاک بنشيني و
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
  گريه ساز کني.

           آه
          پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
           هر چه باشد

           چشمه‌ها
                 از تابوت مي‌جوشند
                    و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
                                          عصمت به آينه مفروش
          که فاجران نيازمندتران‌اند.

            خامُش منشين
 
  خدا را
                            پيش از آن که در اشک غرقه شوم
                                              از عشق
 
  چيزی بگوی!

۲۳  مرداد ِ ۱۳۵۹
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:6 | لينک ثابت |
 

 

 

 آثار شنیدنی شاملو:

http://www.iransong.com/person/54.htm

 

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 23:32 | لينک ثابت |
 
business article