تبليغاتX
احمد شاملو
با «آيدا» در آيينه‌ي سفرنامه‌ها!


مي‌دانيم که از محسنات مطالعه و بررسي «سفرنامه»ها يکي هم اين است که با مطالعۀ آن‌ها مي‌توان به آداب و عادات و رسم و سنت‌هاي مرسوم در نزد مردم و ملتي که نويسندۀ سفرنامه در گذر از آن کشور، و يا مدت اقامت خود آن‌ها را تجربه کرده و ديده، پي برد. جدا از اين مقوله، در مطالعۀ اين يادداشت‌هاي سفر، مي‌شود فرهنگ رفتاري و مناسبات اجتماعي حاکم بر آن جامعه را نيز شناخت و ديد.
از نمونه‌هاي خوب و در دسترس، مي‌توان کتاب «نگاهي ديگر به دياري کهن» را نام برد. اين کتاب مجموعۀ گزيده‌اي از چهل و پنج نوشتار است و همه برگرفته از متن چندين سفرنامۀ معتبر و يادداشت و نامه‌ و خاطره‌نويسي سياحان، افراد و شخصيت‌هاي مختلف در گذر و ديدارشان از ايران، که سالهاي دور و تا قرن اخير را در بر مي‌گيرد.«سعيد رهبر» گردآورندۀ اين مجموعۀ خواندني، در مقدمۀ کتاب و چرايي جمع‌آوري و انتشار آن، مي‌نويسد:
«ما ايرانيان هنگامي که مي‌خواهيم خودمان را به رخ جهانيان و به‌ويژه غربي‌ها بکشيم، بيشتر در جلد باستان‌شناس فرو مي‌رويم و به گذشتۀ درخشان و پر افتخارمان مي‌نازيم، گذشته‌اي با عظمتي افسانه‌اي و غرور انگيز. . . برايشان بالاي منبر مي‌رويم که چه بوده‌ايم و در جهان چه‌ها که نکرده‌ايم، و اين همه براي آن است که براي آينده هيچ چشم‌اندازي نداريم و در مورد زمان حال خود نيز فکري نکرده‌ايم.
اگر گذشته براي زندگي امروز و آينده‌مان هيچ دستاورد مفيدي نداشته باشد و صرفا انگيزه‌اي باشد براي بي‌عملي و انفعال ما، از اين نازش‌ها و ره رخ کشيدن‌ها چه حاصل؟ تکرار مکرر اين‌ که فرهنگ و تمدن جهاني به ما مديون است و پشت سر هم رديف کردن نام‌هايي چون زرتشت، کوروش، داريوش، ماني، فردوسي، خوارزمي، خيام، ابوعلي سينا، بيروني، حافظ، خواجه نصير، مولوي و دهها نام پر آوازه ديگر چه نفعي براي حال و آينده ما دارد و تا کنون چه حاصلي به‌بار آورده است؟
چرا ديگران به آنچه دارند افتخار مي‌کنند و ما به آنچه داشته‌ايم يا آنچه در عالم خيال و آرزو مي‌خواهيم داشته باشيم؟ خود را در آينۀ زنگار بستۀ خاطر خطيرمان ملاحظه مي‌کنيم و في‌الواقع خودمان از خودمان خوشمان مي‌آيد. . . »
آنچه که «سعيد رهبر» در مجموعۀ 572 صفحه‌اي «نگاهي ديگر به دياري کهن» گردآوری و چاپ و منتشر کرده، گستره‌اي زماني از قرن پنجم پيش از ميلاد و تاريخ معروف هرودوت، تا اواخر نيمۀ قرن نوزدهم يعنی سال 1945 و حضور آمريکايي‌ها در ايران را در بر مي‌گيرد.
حالا وقتي مقدمۀ «سعيد»ي ديگر که «سعيد مقدم» باشد را بر کتاب و سفرنامۀ «پيرمردي بر سقف» مي‌خوانيم، به تاسف ولي نيک درمي‌يابيم که هنوزاهنوز گويا در بر همان پاشنه مي‌چرخد و آن حکايت همچنان باقي‌ست. سفرنامۀ «پيرمردي بر سقف» مربوط به سالهای آغازين هزارۀ سوم يعني سال 2003 است و توسط «توماس آندرشون» و «استفان فوکوني» دو نويسندۀ سوئدي از سفرشان به ايران نوشته شده. بخش کوتاهي از اين سفرنامه که به تازگي در سوئد منتشر شده را «سعيد مقدم» به فارسي برگردانده که در سايت خبري «اخبار روز» منتشر شده است. «سعيد مقدم» در بخشي از اين مقدمه مي‌نويسد:
«طبيعتا آنچه در طي بيش از يک قرن در اين سفرنامه‌ها نوشته شده، بسيار متفاوت است. زيرا جامعۀ ايران در اين مدت تحول زيادي يافته. اما آنچه اين سفرنامه‌نويس‌ها در مورد اخلاق و روحيات ايراني‌ها نوشته‌اند، تشابهات شگفتي در همۀ آنها ديده مي‌شود. در اين زمينه آنچه برجسته است تصوير غلط و اغراق آميزي است که ايرانيان و به‌ويژه روشنفکران از خود دارند.
ادعاي اين که «شاملو» بزرگترين شاعر بعد از حافظ است مانند ادعاي خود شاملو است که «حافظ» بزرگترين شاعر همۀ زبان‌ها و همۀ زمان‌ها است. اول اين که شاملو همۀ زبان‌ها را نمي‌شناسد دوم اين که او همۀ شاعران همۀ زمان‌هاي زبان‌هايي را که مي‌داند نمي‌شناسد. اين علاقه شديد ما ايراني‌ها به صفت «برترين»، ريشه در نا آگاهي‌امان از فرهنگ‌هاي ديگر دارد و در اين که خودمان را مرکز عالم مي‌دانيم. اين «همکارِ» شاملو هم اگر بجاي بزرگترين، بهترين، مهمترين . . . مي‌گفت شاملو يکي از شاعران برجسته معاصر است شايد گفته‌هايش منطقي‌تر بنظر مي‌رسيد. . . »



بخش ديدار با «آيدا سرکسييان ـ شاملو» از کتاب «پيرمردي بر سقف»
با تاکسي کمي از تهران بيرون رفتيم. بعد از چهل و پنج دقيقه رسيديم. ظاهرا خانه در يک منطقه محافظت شده قرار داشت چون نگهبان ماشين را نگه داشت و پرسيد چه کسي را مي‌خواهيد ببينيد. وقتي گفتيم بيوۀ شاعر را، خنديد و اشاره کرد رد بشويم.
يک خانه ويلايي بزرگ با ديوارهاي سيماني سفيد بود که ديوار بلندي دور تا دور آن کشيده شده بود. قدم زنان از ميان باغ گذشتيم و «آيدا» درِ پشت را باز کرد. به خانۀ پرسکوتي که سراسر در اندوه فرو رفته بود وارد شديم. ما را به اتاقي که «شاملو» در آن مي‌نشست و کار مي‌کرد راهنمايي کرد. صندلي چرخ‌دار او هنوز کنار ميز کامپيوتر بود. عکس‌هاي استاد بزرگ در سن‌هاي متفاوت به ديوارها آويخته شده بود. مشخص بود که بسياري از آنها براي ستايشگرانش گرفته شده است. تمام آنها به نحوي آويخته شده بودند که استاد از بالا به بازديدکنندگانِ نشسته نگاه مي‌کرد. «آيدا» مدت کوتاهي بيرون رفت و با شيريني و چاي برگشت.
از وقتي تاکسي نگه داشته است دربارۀ بيماري قند سخت استاد حرف مي‌زند و توضيح مي‌دهد که هر بار مجبور شدند پايش را از قسمت بالاتري قطع کنند. همانطور که دارد ماجراهاي بيماري استاد را شرح مي‌دهد کوشش مي‌کنم اين فکر را در ذهنم بپرورانم که اين بيوه اندوهگين، همسر ـ معشوق ـ مداد تيزکنِ کامل و بي‌عيب و نقص استاد بوده است. يکباره با هق‌هق مي‌گويد: ارزش او خيلي بيشتر از اين چيزها بود!هق‌هق‌اش که تمام مي‌شود يکباره خسته و درمانده بنظر مي‌رسد. براي اداي احترام مدتي ساکت مي‌نشينيم، چون مگر کار ديگري از دستمان برمي‌آيد؟ بعد زنگ در به صدا در مي‌آيد و مردي که معلوم است قبلا به اين خانه رفت و آمد داشته است وارد مي‌شود. ظاهرا او يکي از همکاران و دوستان مرحوم است. اين "رئيس شرح حال مقدس نويسان" فورا تعزيه گردان مجلس مي‌شود و صحنه تغيير مي‌يابد:
ـ صحبت بر سر بزرگترين شاعر پس از حافظ است! او بزرگترين شاعر ما در هفتصد سال اخير است! نابغه‌اي بزرگتر از او نمي‌تواند وجود داشته باشد! «شاملو» قلۀ والاي شعر فارسي است، اين همه شاعر قبل و بعد از شاملو در مقايسه با او تپه‌هاي توسري خورده‌اي بيشتر نيستند!
نسبت به اين ادعا واکنشي نشان نمي‌دهيم، اما بلافاصله، به‌عنوان دو نفر سوئدي، در برابر سوال ديگري قرار مي‌گيريم و بايد به اين اتهام غيرمنتظره پاسخ بدهيم که:ـ چرا جايزه نوبل را به او نداديد؟
ـ خيلي از نويسنده‌هاي خوب . . .
ـ همين کتاب کوچه‌اش، چنان اثر عظيمي است که براي انستيتوي يک دانشگاه معمولي يک قرن طول مي‌کشد تا بتواند چنين کاري را جمع‌آوري کند! همه چيز آماده است تا يک روز بالاخره امکان چاپش فراهم بشود! با اين همه فرصت کرد اين همه کتاب ديگر هم بنويسد، ترجمه کند و روزنامه‌نگارِ فرهنگي بي‌نظيري هم باشد. حتي يک جمله او نمي‌تواند توسط نويسنده ديگري نوشته شود. نوشته‌هاي او آنقدر برجسته است که امکان اشتباه گرفتن آنها با نوشته‌هاي ديگران وجود ندارد! و آخرش هم جايزه نوبل شما را نگرفت! هرجمله‌اش موسيقي است! و حالا سايت اينترنتي هم دارد. Shamloo.com اين آدرس را در کشورتان تبليغ کنيد! بياييد در اين سايت پيوسته باهم ملاقات کنيم! چرا آخرش هم «شاملو» نوبل شما را دريافت نکرد؟
ـ ما دو نفر شخصا نقشي در توزيع جايزه نوبل نداريم . . .
ـ خوبه حداقل دو بار نامزد دريافت جايزه نوبل شد!
ـ جايزه «داگرمن» را که گرفت، به هر حال فرصت کرد قبل از مرگ نوعي ستايش سوئدي را تجربه کند.
ـ هيچ شاعر ايراني ديگر به بزرگي او نمي‌شود! هيچ شاعر ايراني تا به حال جايزه نوبل نگرفته است! منظورتان از اين جايزه نوبل واقعا چيست؟ اصلا چرا چنين جايزه‌اي وجود دارد که هيچ وقت آن را به ما نمي‌دهيد؟ آن هم به بهترين ما؟ حتي «شاملو» هم نگرفت! و اگر او نگيرد کي مي‌خواهد بگيرد؟
مدتي آنجا مي‌نشينيم، سرمان را تکان مي‌دهيم و سعي مي‌کنيم بگويم آنطور که او فکر مي‌کند نيست و قضيه را به نحو ديگر هم مي‌توان ديد. به گوش دادن ادامه مي‌دهيم و در جواب حرف‌هاي او بيشتر و بيشتر سکوت مي‌کنيم و کمتر و کمتر توضيح و تفسير مي‌دهيم.
بالاخره برايمان روشن مي‌شود که اين بيوۀ بي‌زبان ديگر حوصله ما را ندارد. بلند مي‌شويم برويم و خانه را به اندوه‌اش واگذار کنيم. ديگر چيزي براي گفتن باقي نمانده است. همکار «شاملو» ما را تا دم در همراهي مي‌کند.
به باغ که مي‌رسيم احساس مي‌کنيم از بازديد يک جزيره کاملا متروک به واقعيت بازگشته‌ايم. جزيرۀ مرجاني خرد و بي‌آب و علفي که گويي هيچ راهي در آن وجود ندارد بجز لاينقطع گشتن دور يک درخت نارگيل. شاملو.

منبع : http://www.parand.se/ra-ayda.htm

نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 0:3 | لينک ثابت
 

 

به نام اهورای پاک

 


پس از من تا ايران زنده است بر مرگ من اشك مريزيد. با يك پرچم ايران كفن ام كنيد و به سنگ مزارم بنويسيد
زير اين توده ي خاك ، ميان استخوان هائي كم و بيش پوسيده ، هنوز دلي به عشق ايران مي تپد. پس اين جا تاملي كن و بر خفته به يادي منتي گذار
معبود من ايران ، ايمان من ايران ، خداي من ايران ، آري آري همه چيز من ايران بود. - پس اگر مي خواهي براي آرامش روح من دعائي بخواني ، وبدين گونه مرا تا زير بار سنگين معاصي خويش از پا در نيافتم نيروئي ببخشي ،به عظمت ايران دعائي كن : بگو ((ايران پاينده باد!)) و بخواه كه ايران پاينده بماند، تا چون خواستي بتواني كه براي پاينده گي ي ايران فداكاري كني
آري هميشه بگو ((پاينده باد ايران !))... با زبان بگو، با قلب بخواه ، و با عمل بنما كه ايران را پاينده مي خواهي

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 13:9 | لينک ثابت |

در زيج جستجو

استاده اي ابدي باش

تا سفر بي انجام ستارگان بر تو گذر کند.

نوشته شده توسط امیر.م.ه در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت 17:52 | لينک ثابت |

در لحظه
   به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم،
    به تو مي‌انديشم
      و زمان را لمس مي‌کنم
       معلق و بي‌انتها
  عُريان.

  مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم.
    آسمان‌ام
       ستاره‌گان و زمين،
          و گندم ِ عطرآگيني که دانه مي‌بندد
            رقصان
               در جان ِ سبز ِ خويش.



        از تو عبور مي‌کنم
           چنان که تُندری از شب. ــ

             مي‌درخشم
                 و فرومي‌ريزم.
                                                                   
                                                            ۱۹  مرداد ِ ۱۳۵۹
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه نهم فروردین 1385 ساعت 20:20 | لينک ثابت |

             

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 6:12 | لينک ثابت
                               

در انتهاي ِ اندوه‌ناک ِ دهليز ِ بي‌منفذ، چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ تاريک ِ من
است.

هزاران قفل ِ پولاد ِ راز بر درهاي ِ بسته‌ي ِ سنگين ميان ِ ما به‌سان ِ ماران ِ
جادوئي نفس مي‌زنند.
گُل‌هاي ِ طلسم ِ جادوگر ِ رنج ِ من از چاه‌هاي ِ سرزمين ِ تو مي‌نوشد،
مي‌شکفد، و من لنگر ِ بي‌تکان ِ نوميدي‌ي ِ خويش‌ام.


من خشکيده‌ام من نگاه‌مي‌کنم من دردمي‌کشم من نفس‌مي‌زنم من
فرياد برمي‌آورم:

ــ چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ سياه ِ من بود.

مرثيه‌ي ِ دردناک ِ من بود چشمان ِ تو.
مرثيه‌ي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زنده‌به‌گوري که من‌ام، من...

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 5:55 | لينک ثابت |
       - آيا هنگام نوشتن خواننده ايده‏آلى را در نظر داريد و براى او مى‏نويسيد؟
       - نه. آن‏كه براى مخاطب «خود» مى‏نويسد صاحب داعيه است. من داعيه‏ئى ندارم و فقط براى كشف خودم مى‏نويسم. نانى است كه براى سفره خود مى‏پزم اما اگر اين نان به مذاقى خوش آيد، با آن، دوستِ همسفره هم ذائقه‏ئى به دست مى‏آرم. منِ من ضمير خواننده مى‏شود و مرا به توها و اوها تبديل مى‏كند. زيبا است كه كسى با ديگران، با همه، ضمير مشتركى پيدا كند. زيباتر از اين چيزى هست؟ - اگر هدف نويسنده جز اين باشد بايد به حالش گريست. بازار خودفروشى از آن راه ديگر است.
 
                  
من تمامى مردگان بودم:
                  
مرده پرندگانى كه مى‏خوانند
                  
و خاموشند،
                  
مرده زيباترين ِجانوران‏
                  
بر خاك و در آب،
                  
مرده آدميان همه‏
                  
از بد و خوب.
 
                  
من آن‏جا بودم‏
                  
در گذشته‏
                  
بى سرود. -
                  
با من رازى نبود
                  
نه تبسمى‏
                  
نه حسرتى‏
 
                  
به مهر
                        
مرا
                         
بى گاه‏
                               
در خواب ديدى‏
                  
و با تو
                  
بيدار شدم.
 
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 5:43 | لينک ثابت |
نمیدونم چرا ولی off,mail زیادی داشتم در خصوصه ازدواج های استاد منم به رسم ادب خودم رو جایز به بیان مطلب نمیدیدم ولی حالا اطلاعاتم کامل شده(نسبتا)

من فقط میخوام اینو موضو از قلم نیفته استاد حوس در زندگیش بی رنگ بود

  به ساله

1326/1947

  ـ ازدواجِ اول (با اشرف اسلاميه ـ دبير و معاون چند دبيرستان دخترانه در تهران)

1335/1956

  ـ ازدواجِ دوم (با دكتر طوسي حائري ـ مترجم زبان فرانسه)

1340/1961

  ـ جدايي از همسر دوم با ترك همه چيز و از آن جمله برگه‌هاي كتاب كوچه.

3 ـ 1962/2 ـ 1341

  ـ آشنايي با آيدا (14 فروردين1341).

 

1343/1964

  ـ ازدواج باآيدا در فروردين ماه و اقامت در شيرگاه (مازندران).

نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 5:14 | لينک ثابت |
 در دانشگاه تهران برگزار شد /
دكتر ضياء موحد : " شاملو " پس از " حافظ " ، جدي ترين شاعر زبان فارسي است
تهران- خبرگزاري كار ايران






زمان مي‌‏گذرد و بسياري از كساني كه تحمل شنيدن اسم "شاملو" را ندارند به اندك چرخش روزگار از ميان مي روند و "شاملو" مي‌‏ماند و نسل‌‏ها با او ارتباط برقرار مي‌‏كنند .

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, " دكتر ضياء موحد" در مراسم بزرگداشت "احمد شاملو" كه در دانشكده الهيات دانشگاه تهران برگزار شد، گفت‌‏:من سال 1346 كه از افسر وظيفه در بوشهر خبر مرگ "فروغ فرخزاد" را شنيدم، بسيار متاثر شدم شاعري كه به كارش اعتقاد داشتم، درگذشت . من در زمان حياتش , چيزي درباره آثارش ننوشتم. اما زماني كه دفتر زمانه "اخوان" منتشر شد , مرحوم "سيروس طاهباز" گفت : چيزي بنويس و من مقاله‌‏اي با عنوان "اخوان، شاعر حالت ها" نوشتم و "اخوان" هر بار كه مرا مي ديد , به من دست مريزاد مي گفت‌‏.
وي تصريح كرد : اين اتفاق براي شعر "شاملو" نيز افتاد, من با شعر "شاملو" بزرگ شدم و با فعاليت‌‏هاي هنري او آشنا بودم. اما در نقد شعر او ،هرگز نگاه من به او به عنوان يك روزنامه نگار , دستور زبان نويس , مترجم يا منتقد نبود، بلكه نگاه من به عنوان شاعر بوده است .
شاعر مجموعه "مشتي نور سرد" افزود‌‏: از ديدگاه من دو نوع شعر وجود دارد؛ شعر جوششي و شعر كوششي , شعري كه مي جوشد و شعري كه شاعر با كوشش مي‌‏گويد كه در اصطلاح به آن شعرهاي فرهيخته مي گويند. "شاملو" هرچه از "هواي تازه " و " باغ آدينه " فاصله مي گيرد؛ حجم شعرهاي انگيخته و شعرهاي جوششي او كم مي شود .
موحد با اشاره به سخن "بودلر" كه معتقد بود شعر بايد نتيجه الهام باشد، گفت‌‏: من شعرهاي فرهيخته "شاملو" را نمي پسندم و در دوره‌‏اي به "شاملو" پيشنهاد كردم گزيده اي از شعرهاي جوششي او را انتخاب كنم . از ديدگاه من، " هواي تازه " و " باغ آيينه " اوج قدرت و نمونه شعرهاي جوششي "شاملو" است .
وي با اشاره به مطالبي كه تاكنون به عنوان نقد بر شعر "شاملو" نوشته شده كه بيشتر جنبه تعريف و تمجديد دارد، اظهارداشت‌‏: يكي از شعرهايي كه بارها روي آن نقد نوشته شده , "ترانه آبي" است. من با اينكه بارها و بارها اين شعر را خوانده ام، اما آن را نمي فهمم. بعضي شعرهايي كه در آن ابهام است؛ نشان از اين دارد كه شاعر ضعيف عمل كرده است، اين مساله را با "حقوقي" مطرح كردم، او نيز با ابهامي كه در اين شعر به آن معتقد بودم، موافق بود .
وي افزود :" شناختنامه احمد شاملو" كه توسط "جواد مجابي" منتشر شده، در مصاحبه‌‏اي در صفحه 639 "شاملو" مي گويد : يك وقتي هست كه خودم شعر را مي فهمم، حقيقت قضيه وقتي نه , بسياري از شعرها مثل لوح گور براي خودم تاريك است، آن لحظه‌‏اي كه مي نويسم مي دانم كه چه مي نويسم. اما بعد آنقدر از آن فضا بيرون مي آيم كه برايم عجيب، نو و غريب مي شود. لوح گور، مفهوم روشن چيزهايي است كه مفهوم را روشن مي كند. اما خودش براي من روشن نيست .
موحد با اشاره به اينكه "شاملو" معتقد است شعرهايي مثل لوح گور , براي خود او نيز روشن نيست، گفت‌‏: شعرهاي آخر "شاملو" در دسته شعرهاي فرهيخته او قرار مي گيرد. شعرهاي برانگيخته در دفتر بسياري از شاعران كم است، اما شعر "ماهي" شاملو از شعرهايي است كه همواره به شاعر آن رشك برده ام. شعر" باران" نيز يكي از بهترين شعرها "شاملو" و ترجمه پذير است .
وي با اشاره به اين نكته كه "شاملو" پس از "حافظ"، بزرگترين شاعر شعر فارسي است، اظهارداشت : بسياري با اين سخن من مخالف هستند و مي گويند پس تكليف "نيما" چه مي شود، چه طور پس از "حافظ"، شاعري قدرتمند نداريم؛ اين سخن نمي تواند واقعيت داشته باشد، "نيما"، شاعري يكپارچه باهوش و زبان شناس بود ، حرف هايش حساب شده ، دانشش زياد بود و هيچ كس نتوانسته است به اندازه او شاگرد تربيت كند .
موحد با اشاره به اشتباه "شاملو" كه همه پيروانش شبيه خودش شعر مي گويند، گفت‌‏: "شاملو" در شعرهايي كه در جملات آن روز و بعدها تصحيح مي كرد , زبان خود را به شعر تحميل مي كرد و شعرهاي نيز كه به انتخاب او منتشر مي شد؛ همه تحت سيطره زبان او قرار داشتند. او خود هميشه نيما را متهم مي كرد كه شاگردانش شبيه خود او هستند، اما اين اتفاق براي خودش نيز افتاد .



وي افزود‌‏: بدون شك در دفتر كمتر شاعري ديده مي شود كه سطري به تقليد و تحت تاثير "نيما" گذاشته باشد، "شاملو" حتي يك شاگرد هم تربيت نكرد، اما "نيما" استاد بود . شعوري كه "شاملو" در شعر فارسي داشت، "نيما" نداشت. او با كاري كه در "هواي تازه" و "باغ آيينه" كرد، شعر نو خود را ثبت كرد .
اين انديشمند با اشاره به اينكه "شاملو" در "هواي تازه"، زبان محاوره و گستره امكانات شهر فولكلوريك را به كار برد، گفت: از شعرهاي عاميانه "شاملو" هنوز نتوانسته شاعري تقليد كند و يا شعري هم پايه اين شعر بسرايد. شعر خوب گفتن مثل آواز خواندن است، اگر صدا نداريد، دنبال آواز نرويد. به قول "گلشيري" مي توان داستان نويس درجه سه تربيت كرد، اما شاعر متوسط نه !
وي با اشاره به جنس كلام "شاملو" كه مثل مرواريد در كنار شعر "حافظ" گذاشته شده، اظهارداشت : "سعدي" و "حافظ" در يك دوره اند، اما "حافظ" از "سعدي" فراتر مي رود. همان گونه كه "شاملو" هوش فوق العاده اي دارد و از "نيما" فراتر مي رود. "شاملو" با نوشتن شعر بي وزن از مردم زمانش فراتر رفت و راه تازه اي را رقم زد. البته "هوشنگ ايراني" نيز يك سطر شعر بي وزن "شكوه شكفتن بر تو باد اي نيلوفر آشنايي" را دارد، اما او از همه شاعران هم دوره اش فراتر مي رود .
موحد افزود‌‏: "شاملو" سهم بسزايي در فرهنگ و ادب سرزمين ما دارد، اگر نام او را از پاي شعر هايش حذف كني , شعرش شناسنامه خودش را دارد. البته براي بسياري از شاعران كه در وزن آزاد شعر مي سرايند، چنين اتفاقي افتاده است. اما اگر اسم بسياري از شاعران غزل پرداز را از پاي شعرشان حذف كنيم، معلوم نيست كه اين شعر را كدام شاعر سده هاي پيش سروده است .
اين مدرس دانشگاه خاطر نشان كرد‌‏: يكبار "جواد حديدي"، مولف كتاب "از سعدي تا ‌‏آراگون" از من پرسيد چرا معتقدي كه پس از "حافظ"، "شاملو" بزرگترين شاعر زبان فارسي است، با او نشستم و تاريخ ادبيات را باز كردم و در يك بررسي براي او ثابت كردم كه "شاملو" بزرگترين شاعر پس از "حافظ" است. حتي "ملك الشعراي بهار" كه سرآمدترين شاعر دوران خود بوده، شعرش با آنچه كه شاعران امروز مي گويند، تفاوت بسيار دارد .
موحد در پايان سخنانش گفت‌‏: زمان مي گذرد و بسياري از كساني كه تحمل شنيدن اسم "شاملو" را ندارند به اندك چرخش روزگار از ميان مي روند و "شاملو" مي ماند و نسل ها با او ارتباط برقرار خواهند كرد.

منبع :
http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=297083&code1=7

نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 14:40 | لينک ثابت |
             

                       

بامداد رفت

        بامداد رفت. تیتری که هرگز در رسانه های جمعی مرداد 1379 منعکس نشد.

      بامداد رفت. حالا خیلی وقت است که تیرگی به ستیغ آفتاب بشارت نمی دهد چیزی را. هر آن چیزی که     روزی در قطعه ی هنرمندان امام زاده طاهر کرج در خیل انبوه  مردم به خاک سرده شد. کسی از کسان غیر فارسی گفته بود : .. . اگر یک ایرانی بخواهد به عزیزی هدیه ای بدهد کتابی از شاملوست...

    شاعر زیبا روی ای که در آخرین سالهای عمرش همانند آن روزها که قطع نامه را سرود شاعر بود . مانند همان زمان که هوای تازه را شعر کرد.

 

 

   مرگ احمد شاملو علیرغم بیماری طولانی و مزمنی که دست از سرش بر نمیداشت واقعه ای تلخ برای فرهنگ وشعر معاصر بود.شاملو علاوه بر تاثیرگذاری عظیم بر شعر وادب معاصر ذهنهای زیادی را نیز با اشعار و نوشته ها و گفته هایش به تفکر و تامل در لحظات زندگی واداشت.شاملو زندگی پر از فراز و فرودی داشت.

 

     «زنده این گونه به غم
               خفته ام در تابوت
                       حرفها دارم در دل
                                  میگزم لب به سکوت
                                         دست بردار که گر خاموشم
                                                   با لبم هر نفسی فریاد است....»



      «نازلی سخن نگفت
                سرافراز
                دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
                                               نازلی سخن نگفت
                                                        چو خورشید
                                   از تیرگی برآمد ودر خون نشست و رفت»


 

                 

   از مرگ ...


      هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
      اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
      هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست

      که مزد ِ گورکن

 

 

از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي

 

 

افزون باشد.


[]

       جُستن
       يافتن
       و آن‌گاه
       به اختيار برگزيدن
       و از خويشتن ِ خويش
       باروئي پي‌افکندن ــ


       اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
       حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

 

   او در مورد مرگ می گويد: 
   زندگی يک تصادف است و مرگ يک واقعيت.

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 13:20 | لينک ثابت |
 
 

کدامين ابليس ...

 


     کدامين ابليس

 

 

تورا

 

 

اين‌چنين

      به گفتن ِ نه

 

 

وسوسه مي‌کند؟

      يا اگر خود فرشته‌ئي‌ست

      از دام ِ کدام اهرمن‌ات

 

 

بدين‌گونه

 

 

هُشدار مي‌دهد؟


      ترديدي‌ست اين؟
      يا خود
      گام‌ْصداي ِ بازپسين قدم‌هاست
      که غُربت را به جانب ِ زادگاه ِ آشنائي
      فرود مي‌آيي؟

۳۰ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 12:48 | لينک ثابت |

    بهار آمد، نبود اما حياتي

    درين ويرانسراي محنت آور

    بهار آمد، دريغا از نشاطي

    كه شمع افروزد و بگشايدش در!

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 12:19 | لينک ثابت |
تأملي زيباشناختي برفضاسازي دوشعر معاصر از احمد شاملو


آنچه مي خوانيد، ‌تأملي زيباشناختي برفضاسازي دوشعر معاصر «عاشقانه »( بيتوته ي كوتاهي ست جهان) و« شبانه» ( مرا / تو/ بي سببي / نيستي ...) سروده "احمد شاملو" به قلم دكتر دكتر "پروين سلاجقه " استاد دانشگاه و منتقد ادبي است كه به تازه گي تازه ترين اثر خود با عنوان «امير زاده كاشي ها » نقدي بر اشعار"احمد شاملو" را به پايان رسانده و به وسيله انتشارات "مرواريد" ايران به زير چاپ رفته است.




يكي از عناصري كه در ميزان موفقيت يك اثر، نقشي سرنوشت ساز دارد، فضاسازي آن است. فضا در هر اثر هنري، مانند چتري حمايتي، اجزاء وعناصر را در برمي گيرد و به آنها امكان بقا و تنفس مي دهد و در نتيجه، عطر كلي اثر را به مشام مخاطب مي رساند. از طرفي، فضاسازي در هر اثر هنري، ويژگي خاص خود را دارد و با توجه به مقتضاي حال، قابل انعطاف است. ولي آنچه مسلم است، اين است كه اين عنصر، پديده اي خارجي نيست كه به اثر اضافه يا تحميل شود بلكه در لحظه خلق آن و همراه با اجزاء پيكر آن متولد مي شود و در نهايت بر همه چيز سايه مي افكند.

معماري فضا در آثار ادبي به وسيله واژگان و نحوه به كارگيري آنها ايجاد مي شود و با لحن، رابطه اي تنگاتنگ دارد و همچنين، تابعي است از مقتضاي حال پديد آورنده، موضوع و حال وهواي كلي اثر.در اين مقوله، گوشه هايي از شيوه فضاسازي در دوشعر احمد شاملو، عاشقانه( بيتوته ي كوتاهي ست جهان) و شبانه (مرا توبي سببي نيستي...) بررسي شده است كه نشانگر نمونه اي از شگردهاي هنري در ساخت دوفضاي متضاد (Paradoxical) با يك موضوع مشترك است.

«عاشقانه» يكي از سروده هايي است كه برخلاف نامش، لحظه هاي تلخ اندوه و دلتنگي را به تصوير كشيده است. فلسفه وجودي اين شعر، «سكوت عشق» است كه از آغاز تا فرجام آن، فضايي راكد، سنگين، تيره و تلخ را القاء مي كند. اين شعر در چهار بند سروده شده كه هر كدام از آنها، فضاي بند پيشين را تكميل و تقويت مي كند. در پي ريزي فضا در اين شعر، در بند اول، خبري كلي بيان شده است كه در كليت خويش، ازهمان آغاز، سايه خويش را بر تمامي هستي شعر مي گستراند و از آن پس، هر چه مي آيد، همه در خدمت اين خبر اسنادي و شاعرانه است. به عبارت ديگر، مي توان گفت كه بندهاي ديگر شعر براي اين بند، نوعي تفصيل بعد از اجمال به شمار مي روند:

بيتوته كوتاهي است جهان

در فاصله گناه و دوزخ

خورشيد

همچون دشنامي برمي آيد

و روز

شرم ساري جبران ناپذيري ست.


آه

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي


در آغاز بند، واژه «جهان» با كليت خويش، درصدر كلام نشسته است و ناگفته پيداست كه «جهان» يعني همه چيز و به دليل اثبات اين حكم كلي است كه اجزاء و عناصر «جهان» در بندهاي ديگر، از ماهيت طبيعي خويش تهي مي شوند و به خدمت فضاي مورد نظر شاعر درمي آيند. واژگاني كه درخدمت فضاسازي در اين شعر قرار دارند، دودسته اند: الف ـ واژگان دال بر روشني و وسعت، ب ـ واژگان دال بر تيرگي و محدوديت. بسامد دسته اول بسيار اندك است وتقريباً در همه موارد تحت تأثير دسته دوم قرار گرفته و بار منفي پيدا كرده اند و در مجموع، هر دودسته آنها بار اصلي ناپايداري، تيرگي و ناامني فضاي شعر را بر دوش مي كشند. اولين عبارت كه كلام با آن آغاز مي شود، «بيتوته ي كوتاه» است. بيتوته به معني ماندن شباهنگام در جايي است كه «شب» سمبل تيرگي است و صفت «كوتاه» بر ناپايداري دلالت دارد. انتخاب هوشمندانه شاعر در كاربرد اين تركيب در ساخت فضا، نقشي سرنوشت ساز دارد چرا كه اگر به جاي «بيتوته» واژه ديگري، مثلاً «اقامت» آورده مي شد، علاوه بر ايجاد اخلال در موسيقي كلام، به موقعيت فضا در اين مكان لطمه مي زد. همچنين دوواژه «گناه و دوزخ» علاوه بر آنكه مفهومي از درد و شكنجه را به ذهن متبادر مي كنند، هر دو نمايندگان ديگر سياهي اند كه واژه «بيتوته» را تقويت مي كنند.

همانطور كه اشاره شد، فضاي سنگين آغازين، در هر قدم بر بخش هاي ديگر سايه مي افكند. به گونه اي كه گفت وگو( ( Dialog، چه زباني و چه رفتاري در شعر جريان ندارد. مخاطب شاعر، خاموش است و از همين روست كه زمان از حركت ايستاده و در تيرگي متوقف شده است؛ و از تثبيت همين سكوت و توقف است كه كنش «خورشيد و روز» دونماد روشني، در ادعايي شاعرانه به دشنام و شرمساري مي انجامد.

مي توان گفت، مهمترين بخشي كه بار اصلي فضاسازي را در اين شعر به عهده دارد، مونولوگي (monologue) است كه در پايان هر بند به صورت ترجيح وار تكرار مي شود. اين مونولوگ، تقاضا يا گفت وگويي خاموش است كه براي آن جوابي مقدر نشده و همين خاموشي، فضاي شعر را غيرقابل تنفس ساخته است.

«غرقه شدن در اشك» نهايت اندوه، دلتنگي وعكس العمل عاطفي شاعر در اين فضاست كه معشوق را به وقوع آن هشدار مي دهد و به همين دليل است كه براي شدت بخشيدن به سياهي اين فضا، در هر بند، يك يا چند عنصر حياتبخش، از عملكرد مثبت خود ساقط مي شوند و كاربردي منفي و خلاف آمد عادت مي يابند:


درخت،

جهل معصيت بار نياكان است

و نسيم

وسوسه يي ست نابه كار.

مهتاب پاييزي

كفري ست كه جهان را مي آلايد.


«درخت، نسيم و مهتاب» سه نماد روشني در پيوند با تركيب هاي «جهل معصيت بار، وسوسه نابه كار و كفر آلاينده» از هستي روشن خويش گسسته اند و به خدمت تيرگي، كفر و آلودگي درآمده اند. از آنجا كه اين اتفاق در هر بند به شكل مبالغه آميزتري رخ مي دهد، تمناي شاعر بر شكستن سكوت معشوق و برانگيختن همدلي او، در كلام زيباي ترجيعي هر باره تأكيدي تر، ملتمسانه تر و قوي تر مي شود:

چيزي بگوي

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي


تكرار طلب امري ـ استرحامي «چيزي بگوي» در اول و آخر بند در اين تأكيد قابل تأمل است. كوشش در تقويت اين فضا در بند بعد به حدي مبالغه آميز است كه به پارادوكسي عجيب در موضوع هستي شعر مي انجامد و در«شعري عاشقانه نام»، عشق به پلشتي متهم مي شود و زمان و قملرو شعر را از زمان مشخص و محدود، فراتر مي برد و اندوه اين لحظه را در سرنوشت شاعر (وشايد انسان نوعي) پيوندمي زند. به گونه اي كه «آسمان» كه نماد در «برگيرندگي و حمايت» است كاربردي متضاد با حيثيت خويش مي يابد و به سرپناهي خرد و حقير تبديل مي شود تا در زير آن، شاعر بر «سرنوشت خويش» گريه ساز دهد:


هردريچه ي نغز

بر چشم انداز عقوبتي مي گشايد.

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتي ست

و آسمان

سرپناهي

تا به خاك بنشيني و

بر سرنوشت خويش

گريه ساز كني.


آه

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي،

هر چه باشد


قرار گرفتن جمله هاي «چيزي بگوي و هر چه باشد» نيز،از جهت ايجاد تأكيد، قابل تأمل است چرا كه در واقع «چيزي» مساوي است با «هرچه» و اين «هرچه» در لغزشي زباني در بند پاياني، به واژه اي تبديل مي شود كه كورسويي از روشني به زندان بسته شعر مي تاباند. اگرچه روند تهي شدن عناصر روشن از ماهيت خويش در جهت تكميل فضاسازي، همچنان ادامه دارد:


چشمه ها

از تابوت مي جوشند

و سوگ واران ژوليده آبروي جهان اند.

عصمت به آينه مفروش

كه فاجران نيازمندتران اند.



خامش منشين

خدا را

پيش از آن كه در اشك غرقه شوم

از عشق

چيزي بگوي!


در فضاسازي بند آخر، از شگردي هنري استفاده شده كه در نگاه اول، چندان قابل توجه به نظر نمي رسد. كاربرد دونماد روشني و انعكاس «چشمه و آينه» در اين بند، براي مضاعف جلوه دادن تيرگي فضاست. چرا كه هر چه در برابر «آينه و آب» قرار گيرد، دوبرابر مي شود واز طرفي جوشيدن «چشمه» كه نشانه «حيات» است از «تابوت» كه نشانه «مرگ» است، تلاقي ناميمون و غمگنانه زندگي و مرگ را در فضاي ساكن اين شعر اعلام مي كند كه ذكر واژه «سوگواران» تأكيدي بر اين تلاقي را پيوند است. نكته اي كه در بند پاياني قابل تأمل به نظر مي رسد، تكرار واژه «جهان» است كه در آغاز بند اول نيز، آمده بود. اين تكرار مي تواند تأكيدي بر گريزاز فضاي شخصي شعر به فضاي وسيع تر باشد و ذكر واژه «فاجران» با الف ونون جمع، اين تعميم را شدت مي بخشد. به گونه اي كه بند آخر را به بيانيه عقيدتي شاعر تبديل مي كند و اما اتفاقي كه به نظر مي رسد بر آن است تا در اين فضاي تيره وتاريك، روزنه اي بگشايد، كاربرد واژه «عشق يا سخن گفتن از عشق» است كه در معنايي متضاد با «عشق چندش آور و پلشت» بند قبلي آمده است و به نظر مي رسد كه اين عشق همان عشق خالصانه اي است كه به خاطر فقدان آن، شاعر جهان را آنگونه تيره و تار مي بيند و در پايان شعر، با طلبي چندين باره و عاجزانه سخن گفتن از آن را از معشوق تمنا مي كند و در اين ميان، سوگند به واژه مقدس و روشن «خدا» (تنها واژه روشني كه در تمامي شعر بار منفي تيرگي نگرفته است) و ذكر جمله «خامش منشين»، معني استرحام و طلب را تقويت مي كند:


خامش منشين

خدا را

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

از عشق

چيزي بگوي!


فضاسازي در «شبانه» (مرا تو بي سببي نيستي...) كه مدحيه اي است بي مانند در ستايش عشق، در تضاد كامل با فضاي تلخ، اندوهبار، تيره و بسته شعر «عاشقانه» است. فضا دراين شعر، تابعي است از يك استعاره زيبا كه مي توان آن را «ستاره بازي عشق» ناميد ودر نتيجه، بافضايي وسيع و قابل تنفس مواجه مي شويم كه نظربازي، پرتاب گل سرخ، ستاره باران و ستاره بازي، آواز و پرواز در آن، به شاعرانه ترين شكل ممكن در تكاپو و جست و خيزند. كاربرد ايجازهاي هنري واستفاده از امكانات ويژه زباني، زبان و بيان شعر را به نحوي حيرت آور بركشيده و در نهايت، فضايي شاد ولي آميخته با اندكي تلخي به جا گذاشته است:




مرا

تو

بي سببي

نيستي.

به راستي

صلت كدام قصيده اي

اي غزل؟

ستاره باران جواب كدام سلامي

به آفتاب

از دريچه تاريك؟


كلام از نگاه تو شكل مي بندد.

خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!



علي رغم كاربرد واژگان دال بر وسعت وانعطاف، واژگاني نظير «دريچه تاريك» و در بندهاي بعد،« پس پشت مرد مكان»، «زندان»، «درخون تپيدن» و «تلخ»، نوعي كدورت و تلخي را به فضاي شعر وارد مي كنند كه به شكلي حلقه وار، در هر سه بند شعر، اجزاء ديگر آن را همراهي مي كنند.

اولين بند شعر كه تقرير و بيان عشق را به عهده دارد، فضايي است ستاره باراني كه به «آفتاب» سلام مي دهد و در فرجام خود، با دوواژه «نگاه و نظربازي» سلام وجواب عشق دوسويه را به فرجام مي رساند. در اينجا، فضا ميدان عشق است و نظر بازي كه علاوه بر دلالت بر معشوقي نسبتاً زميني و سخت مورد نظر شاعر، از نوعي عدم انحصار نيز، برخوردار است و در آويزش با شيوه بيان كهن (archaic) و بازي زيباي واژگاني خوشا و نظر بازيا، كه نوعي ويژگي جمع و امتداد به نظر بازي مي دهد، كلام را از سطح سخن عادي فراتر مي برد. معاني ضمني كه از سخن متكلم استنباط مي شود، يكسر به شادي و بشارت و در نتيجه، رضايت كامل او نظر دارد. كاربرد «دريچه تاريك» به هيچ وجه، به فضاي وسيع و سيال عشق در اين صحنه، لطمه اي نمي زند. بند دوم شعر كه پس از نشانه اختصار () با نوعي موسيقي خاص كلامي آغاز مي شود وتقريباً، بدون انقطاع ادامه مي يابد، تكرار و تأكيد همان عشق جاري و سيال دربند اول است. رفتار واژگان در اين بند به گونه اي تنظيم شده است كه هيچ مخاطبي را سر آن نيست تا در مدت خواندن تمامي آن، مكث داشته باشد و درنتيجه، موسيقي كلام ازنطقه آغاز، بدون توقفي آشكار، به نقطه پايان مي انجامد، علاوه بر لحن استفهامي كلام، ايماژ (image) به كار رفته در اين بند از نوعي است كه به خوبي، «ستاره بازي عشق» را ترسيم مي كند. در اين ميان، واژگان فرياد، آزادي، پرتاب كردن گل سرخ، ستاره بازي و آفتاب (كه همگي براي تحقق به فضايي وسيع نياز دارند) به تقويت اين فضا كمك مي كنند:





پسِ پُشتِ مرد مكان ات

فرياد كدام زنداني ست

كه آزادي را

به لبان برآماسيده

گُل سرخي پرتاب مي كند؟-

ورنه

اين ستاره بازي

حاشا

چيزي بدهكار آفتاب نيست.



علاقه فراوان شاعر در كاربرد واژگان مترادف گونه در كنار هم، كه علاوه بر تأكيد معنايي به بار موسيقايي كلام نيز، كمك مي كنند، قابل تأمل است. به گونه اي كه گاهى، اين نوع واژگان، به «واسطةالعقد» يا هسته اي قوی و برجسته تبديل مي شوند، واژگان ديگر را در اطراف خود جمع مي كنند يا به دنبال خودمي كشانند و علاوه بر آن، نقشي مؤثر در فضاسازي، ساخت تصويرهاي ذهني وايجاد بار معنايي خاص، به عهده مي گيرند. به طور مثال، در بند دوم، به واژه «پس پشت» (كه در مرگ ناصري، يكي ديگر از سروده هاي شاعر، در موقعيتي شگرف به كار گرفته شده است) (۲) مي توان اشاره كرد كه با فراز و فرودي موسيقايي، رشته واژگان بند را به دنبال خودمي كشاند. «پشت مرد مكان» يا با تأكيدي بيشتر، «پس پشت مرد مكان»، توصيف فضايي است كه اگرچه ممكن است ذهن را به فضايي بسته و محدود متوجه كند (بويژه جايي كه يك زنداني در آن براي آزادي فرياد مي كشد) ولي در پيوندي حلقوي، «دريچه تاريك» بند پيشين را به ياد مي آورد. در اين ميان، كاربرد عبارت «پرتاب گل سرخ» وظيفه اي همانند «ستاره باران» را در بند قبل اجرا مي كند و به فضاي وسيع اثر، اجازه محدود شدن نمي دهد. يا به عبارت ديگر، كشش و كوشش اين «وسعت و محدوديت»، در نهايت به گسترش فضاي عشق منجر مي شود. چرا كه استعاره قدرتمند«ستاره بازي» چنان بر فضا حاكم است كه چيزي كم نمي آورد و يا بدهكار نيست حتي به«آفتاب». تقابل «ستاره و آفتاب» در هر دوبند، تقابلي معني دار است. در بند كوتاه بعد، كه پس از نشانه ايجاز و اختصار () آمده است، واژگان نگاه، ايمن، مؤمنانه و آواز، تأكيدي زيبا بر فضاي وسيع ساخته شده توسط عشق دارند و بويژه واژه «ايمن» يا نگاهي كه از صداي عشق ايمن مي شود، امنيت و جاودانگي اين فضا را تأمين مي كند:





نگاه از صداي تو ايمن مي شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!


شايد بتوان گفت، موفق ترين بخش اين شعر، از جهات فراوان بويژه، در تحكيم فضاسازي مورد نظر، آخرين بند آن است:





و دل ات

كبوتر آشتي ست،

در خون تپيده

به بام تلخ.


با اين همه

چه بالا

چه بلند

پرواز مي كني!


در آغاز اين بند، شاعر از تشبيهي معمولي و كليشه اي استفاده كرده كه در بطن خويش نمادي كليشه اي تر را قرار داده است: تشبيه دل به كبوتر و اراده معناي سمبوليك كبوتر كه نماد آشتي و صلح است و همچنين، «در خون تپيدن كبوتر» كه خود، تعبيري كليشه اي و معمولي است و سابقه اي ديرينه و تكراري در زبان عادي و ادب دارد، بديهي است اگر كلام در همين سطح ابتدايي باقي مي ماند، با سقوطي مرگبار، مواجه مي شد. ولي اتفاقي زباني كه كلام را از پايين ترين وضعيت خويش، بر كشيده و به آن برجستگي حيرت آوري بخشيده است، كاربرد يك واژه و آن هم، صفت «تلخ» در تركيب «بام تلخ» است. تفسير و تأويل «بام تلخ» كه ستاره وار بر پيشاني شعر نشسته، خود حكايت مفصلي است. ولي مهم اين است كه در نگاه اول، واژه «بام» در خدمت فضاي وسيع شعر است. چرا كه «بام»، نهايت ارتفاع و اوج يك بنا است. ولي فراموش نكنيم كه در ژرف ساخت خويش، بالاترين نقطه «تلخي» در تمام اين شعر نيز، هست. جايي كه «دل معشوق، يا «عشق و آشتي» در آن به خون تپيده است. همچنين اين نقطه، نقطه صعود از سكوي شخصي عشق، به عشقي فراتر و عام تر (صلح و آشتي) است و سرانجام آنچه كه فضاي كلي شعر را تكميل مي كند و در پايان، پيام ضمني شاعر را با وجود «بام تلخي ها» بشارت مي دهد، كاربرد سه واژه كليدي «بالا، بلند و پرواز» يا «پرواز بالا و بلند عشق» است.

پي نوشت:

۱ـ هر دوشعر انتخاب شده در اين مقاله از مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر يكم: شعرها، انتشارات زمانه ـ نگاه، چ دوم، ۱۳۸۰ نقل شده است/.

۲ـ از صفت غوغاي تماشائيان/ العازر/ گام زنان راه خود گرفت/ دست ها /

در پس پشت/ به هم درافكنده،/ و جان اش را از آزارگران ديني گزنده/ آزاديافت:/ «- مگر خود نمي خواست، ورنه مي توانست!». مرگ ناصري، مجموعه آثار احمد شاملو، ص۶۱۴


http://www.atiban.com/article.aspx?id=240
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 10:46 | لينک ثابت |

       محاق

           به
           نو كردن ماه
           بر بام شدم
           با عقيق و سبزه و آينه.
           داسي سرد بر آسمان گذشت
           كه پرواز كبوتر ممنوع است.
 
           صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
           و گزمگان به هياهوي شمشير در پرندگان نهادند.


           ماه
           بر نيامد


 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 3:8 | لينک ثابت |

    صبوحي

     به پرواز
     شك كرده بودم
     به هنگامي كه شانه هايم
     از توان سنگين بال
     خميده بود،
     و در پاكبازي معصومانه گرگ وميش
     شبكور گرسنه چشم حريص
     بال مي زد.
     به پرواز شك كرده بودم من.
     ***
     سحرگاهان
     سحر شيري رنگي ِ نام بزرگ
     در تجلي بود.

     با مريمي كه مي شكفت گفتم«شوق ديدار خدايت هست؟»
     بي كه به پاسخ آوائي بر آورد
     خسته گي باز زادن را
     به خوابي سنگين
     فروشد
     همچنان 
     كه تجلي ساحرانه نام بزرگ؛
     و شك
     بر شانه هاي خميده ام
     جاي نشين ِ سنگيني ِ توانمند
     بالي شد
     كه ديگر بارش
     به پرواز
     احساس نيازي
     نبود

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 3:0 | لينک ثابت |
 
business article