در انتظارت هیچگاه ننشسته ام
هردم در روح جاده ی پر پیچ و خم و طولانی اش جاری بوده ام
(عیدتان مبارک)

نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 17:22 |
لينک ثابت
نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 2:38 |
لينک ثابت |

|
هرگز نبوده قلب ِ من
|
|
|
|
اينگونه
|
|
|
|
گرم و سُرخ:
|
احساس ميکنم در بدترين دقايق ِ اين شام ِ مرگزاي
|
چندين هزار چشمهي ِ خورشيد
|
|
|
|
در دلام
|
ميجوشد از يقين; احساس ميکنم در هر کنار و گوشهي ِ اين شورهزار ِ ياءس
|
چندين هزار جنگل ِ شاداب
|
|
|
|
ناگهان
|
آه اي يقين ِ گمشده، اي ماهيي ِ گريز در برکههاي ِ آينه لغزيده توبهتو! من آبگير ِ صافيام، اينک! به سِحر ِ عشق; از برکههاي ِ آينه راهي به من بجو!
|
هرگز نبوده
|
|
|
|
دست ِ من
|
|
|
|
اين سان بزرگ و شاد:
|
|
در چشم ِ من
|
|
|
|
به آبشر ِ اشک ِ سُرخگون
|
خورشيد ِ بيغروب ِ سرودي کشد نفس;
|
در هر رگام
|
|
|
|
به هر تپش ِ قلب ِ من
|
|
|
|
کنون
|
بيدارباش ِ قافلهئي ميزند جرس.
|
آمد شبي برهنهام از در
|
|
|
|
چو روح ِ آب
|
در سينهاش دو ماهي و در دستاش آينه گيسوي ِ خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ ياءس: «ــ آه اي يقين ِ يافته، بازت نمينهم!»
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 14:1 |
لينک ثابت |
|
از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر از فرا سوي هفته ها به گوش آمد، با برف كهنه كه مي رفت از مرگ من سخن گفتم. و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند و به هر كجا بر دشت از گيلاس بنان آتشي عطر افشان بر افروخت، با آتشدان باغ از مرگ من سخن گفتم. *** غبار آلود و خسته از راه دراز خويش تابستان پير چون فراز آمد در سايه گاه ديوار به سنگيني يله داد و كودكان شادي كنان گرد بر گردش ايستادند تا به رسم ديرين خورجين كهنه را گره بگشايد و جيب دامن ايشان را همه از گوجه سبز و سيب سرخ و گردوي تازه بيا كند. پس من مرگ خوشتن را رازي كردم و او را محرم رازي؛ و با او از مرگ من سخن گفتم.
و با پيچك كه بهار خواب هر خانه را استادانه تجيري كرده بود، و با عطش كه چهره هر آبشار كوچك از آن با چاه سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز كه گفت و شنود جاودانه شان را آوازي نيست،
و با زنبور زريني كه جنگل را به تاراج مي برد و عسلفروش پير را مي پنداشت كه باز گشت او را انتظاري مي كشيد.
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم كه پنجه خشكش نو اميدانه دستاويزي مي جست در فضائي كه بي رحمانه تهي بود. *** و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر از فرا سوي هفته هاي نزديك به گوش آمد و سمور و قمري آسيه سر از لانه و آشيانه خويش سر كشيدند، با آخرين پروانه باغ از مرگ من سخن گفتم. *** من مرگ خوشتن را با فصلها در ميان نهاده ام و با فصلي كه در مي گذشت؛ من مرگ خويشتن را با برفها در ميان نهادم و با برفي كه مي نشست؛
با پرنده ها و با هر پرنده كه در برف در جست و جوي چينه ئي بود.
با كاريز و با ماهيان خاموشي. من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم كه صداي مرا به جانب من باز پس نمي فرستاد. چرا كه مي بايست تا مرگ خويشتن را من نيز از خود نهان كنم
|
نوشته شده توسط امیر.م.ه در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 9:54 |
لينک ثابت |

« کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی سـت
تا بلبل های بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند.
شور بختان را نیـک فرجام
بردگان را آزاد و
نو میدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک
بازیابد،
کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی سـت
تا زاهدان خاک
از تخمه ی کیـن
باز نبندد»
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 19:22 |
لينک ثابت |