تبليغاتX
احمد شاملو
 

سنگِ قبر احمد شاملو را تخریب کرده‌اند. تکه‌ای از امضایش به یغما رفته است. سنگ قبر سمبل است، نشانه‌ است، نشانی‌ست برای شعر، برای امروز - آن‌هم چه روزی ! - برای فردا. تا وقتی که اندیشه هنوز قدری داشته باشد.

سنگِ قبر احمد شاملو را شکستن، هر شکستنی نیست. بی‌حرمتی به سنگ قبر شاملو، فقط بی‌حرمتی نیست، آغاز وقاحتی‌ست که دیگر صبوری را برنمی‌تابد، دهن‌کجی به میراثی‌ست که به شعر معنایی معاصر داده است.

این روزها که سکوت راه را برای تجاوز هموار کرده، صدایمان را رسا می‌کنیم. این تکه سنگی در بیابان نیست که می‌شکند، امروز و فردای اندیشه‌های ماست که خش برمی‌دارد. نگذاریم بشکند، نگذاریم.


هم‌صدا می‌شویم، حافظ می‌شویم، حافظه می‌شویم و تجاوز به میراث فرهنگی‌مان را محکوم می‌کنیم.

برای هم‌صدا شدن، برای افزودن نام‌تان، ایمیلی به
contact@parham.ir ارسال کنید



http://ahmadshamlu.poetrymag.info/
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 10:57 | لينک ثابت |

  

                                                 

 

احمد شاملو روز ۲۱ اذر ۱۳۰۴ به دنیا امد،از پدری حیدر نام که نظامی بود و مادری به نام کوکب.نوزادی اش را در رشت و کودکی و نو جوانی اش را در اصفهان،شیراز،سمیرم،زاهدان،خاش مشهد،بیرجند،گرگان و ارومیه می گذراند. تا سوم دبیرستان درس می خواند و بعد عطای مدرک گرفتن را به لقایش می بخشد.شهریور ۲۰ که از راه می رسد با تحلیل ان روز هاش،در فعالیت سیاسی بر ضد متفقین مشغول می شود.کمی بعد دستگیر و مدتی در زندان شهربانی تهران می ماند، و بعد می فرستندش زندان شوروی ها در رشت که به قول خودش "یک سال و نه ماه" انجا بود.یکروز ازادش می کنند با همان لباس پاره پوره ویک جفت دمپایی،بی پول. خودش را می رساند تهران و بعد برای پیوستن به خانوادهمی رود اورمیه.

سال ۱۳۲۶ ازدواج می کند که حاصلش سه پسر و یک دختر است.در همین سال مجموعه ای از اثارش را منتشر می کند که بعدها ان را از شناسنامه کاری اش حذف می کند. از همین سال ها به روزنامه نگاری رو می اورد و با نیما یوشیج اشنا می شود.

سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر "قطعنامه" را منتشر می کند و دو سال بعد "اهن ها و احساس ها" را که پلیس ان را در چاپخانه توقیف کرده و می سوزاند. چندی بعد دستگیر و روانه زندان موقت شهربانی می شود ، یک سال بعد ازاد می شود و سال ۱۳۳۶ مجموعه شعر "هوای تازه" را انتشار می دهد. نوروز ۱۳۴۱ با "ایدا سرکیسیان" اشنا می شود و دو سال بعد با او ازدواج می کند و "ایدا در اینه" و "لحظه ها و همیشه ها" را منتشر می کند. با تشکیل کانون نویسندگان در سال ۱۳۴۶ به عضویت ان در می اید.و اثار مختلفی در شعر،تحقیق ادبی،ترجمه و روزنامه نگاری نشر می دهد.پاییز ۱۳۵۵ ایران را ترک می کند،چندی در امریکا زندگی کرده و بعد به لندن می رود تا سردبیری هفته نامه "ایرانشهر" را همزمان با انقلاب به عهده بگیرد. چندی بعد به تهران بر می گردد و "کتاب جمعه" را تا ۳۶ شماره منتشر می کند. پس از ان بیشتر وقتش را به کتاب کوچه اختصاص می دهد که تا امروز یازده جلدش انتشار یافته است. نخستین نوارهای صوتی شعرخوانی او سال ۱۳۵۱ انتشار می یابد که به شعر های حافظ،مولوی،نیما،خیام و شعر های خودش اختصاص دارند. "ابراهیم در اتش" در همین زمان انتشار می یابد.

سال ۱۳۶۷ به دعوت دومین کنگره بین المللی ادبیات به همراه عزیز نسین،درک والکوت،پدرو شیموزه و... به ارلانگن دعوت می شود و با عنوان "من دردمشترکم،مرا فریاد کن" سخنرانی می کند. مدتی بعد به ایران بر می گردد و شروع می کند به ترجمه "دن ارام" میخاییل شولوخف.

دو سال بعد میهمان مدعوسیرای ۹۰ می شود.مهره های گردنش را عمل می کند. چند شب شعر به نفع زلزله زدکان ایرانی و اوارگان کرد عراقی برگزار کرده، چندی بعد در یک مصاحبه بی تابیش را برای بازگشت به ایران اعلام می کند ، و بر می گردد. پس از این احمد شاملو چند جایزه بین المللی را از ان خود می کند و حتی تا مراحل نهایی دریافت جایزه نوبل ادبی پیش می رود.او در تمام این سال ها علاوه بر فعالیت های پر شمارش با بیماری دست به گریبان بود ،چندین بار در بیمارستان بستری و مورد جراحی قرار گرفت. اردیبهشت ۱۳۷۶ پزشکان مجبور می شوند پای راستش را قطع کنند. سه سال بعد می رسیم به همان چهارشنبه اخر تیر ماه و بیهوشی که به سراغش می اید تا شامگاه دوم مرداد که خاموش می شود....

...............................................................................................

 

۱.    شاعر

آهنگ های فراموش شده – آهن ها و احساس-شعر 23 – قطع نامه – هوای تازه – باغ آینه – لحظه ها و همیشه ها – آیدا در آینه – آیدا : درخت و خنجر و خاطره –ققنوس در باران – مرپیه های خاک – شکفتن در مه – ابراهیم در آتش – دشنه در دیس – ترانه های کوچک غربت – مدایح بی صله – در آستانه – حدیث بی قراری هامان – اشعار چاپ نشده .

 

۲.      روزنامه نگار

سخن نو – روزنه – خواندنی ها – آتش بار – بامشاد – آشنا – اطلاعات – بارو – خوشه – کیهان – کتاب هفته – ایران شهر –آیندگان – کتاب جمعه و . . .

 

۳.      مترجم

لورکا – مارگوت بیکل – لنگستون هیوز – اوکتاویو پاز – هایکو – غزل غزل های سلیمان – شازده کوچولو – دن آرام – پابرهنه ها – طلا در لجن – پسران مردی که قلبش را سنگ بود – لئون مورن ِ کشیش – زهر خند – همچون کوچه ای بی انتها ( اشعار دیگران ) –برزخ – قصه های بابام – دماغ – دست به دست – زنگار (خزه ) – بگذار سخن بگویم – افسانه های کوچک چینی – سربازی از یک دوران سپری شده – لب خند تلخ – مفت خورها – سی زیف و مرگ – درخت سیزدهم – 8149 – مرگ کسب و کار من است – نصف شب است دیگر ، دکتر شوایتزر – کیل کمش – عروسی خون – یرما – خانه برناردا آلبا – عیسا دیگر یهودا دیگر .

 

۴.      فرهنگ نویس

کتاب کوچه : جامع لغات ف اصطلاحات ، تعبیرات فارسی

 

۵.      آکادمی و تدریس

فرهنگستان زبان ایران (1350) – دانشگاه صنعتی شریف (1351) – دانشگاه بو علی ( 1355 ) – دانشگاه برکلی (1369) .

 

۶.      تصحیح متن

حافظ – خیام – نظامی – ابو سعید ابوالخیر – بابا طاهر .

 

۷.      مقاله نویس

از مهتابی به کوچه

 

۸.      قصه های کوتاه و سفرنامه

زن پشت در مفرعی – زیر خیمه گر گرفته شب – درها و دیوار بزرگ چین – سفر میمنت اثر ایالات متفرقه ء امریق .

 

۹.      ادبیات کودکان

پریا – دخترای ننه دریا –چی شد که دوستم داشتن – خروس زری پیرهن پری – بارون – یل و اژدها – ملکه سایه ها – دروازه بخت – هفت کلاغون .

 

۱۰.  دستور زبان ، رسم الخط ، مقولات فنی

دستور زبان فارسی

 

۱۱.  رادیو تلویزیون و سینما و تئاتر

فیلم نامه نویسی – دیالوگ نویسی – نگارش  آنتیگون – گفتار حمام گنج علی خان – مستند سیستان و بلوچستان – پاوه ، شهری از سنگ – آنا قلیچ داماد می شود – مشهد ، دو راهی دین و دنیا – حلوا برای زنده ها – تخت ابو نصر – اتو بیو گرافی میراث –برنامه های رادیویی برای کودکان و نوجوانان – تصحیح گفتار چندین فیلم پر فروش – تاثیر بر دیالوگ تئاتر مدرن ایران .

 

۱۲.  روشن فکر متعهد

قله روشن فکری و محور اصلی روشن فکران ایران – موضع گیری مسئولانه و حضور در جریانات روشن فکرانه – شرکت در جلسات ملی و جهانی – سخنرانی در دانشگاهها و در جمع روشنفکران از جمله : هاروارد ، ام. آی . تی . – بوستون – یو.سی.ال.ا. – انجمن قلم آمریکا – پرینستون – بزکلی – شیکاگو – راتگزز – دالاس – کالیفرنیای جنوبی – آستین – یوته بوری – خانه مردم سوئد – به دلایل سیاسی ، پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک را برای کمک به تدوین کتاب کوچه نمی پذیرد – پیشنهاد دانشگاه پرینستون را نیز رد می کند – کانون نویسندگان ایران –مقالات متعدد در مورد تعهد هنر بویژه نقاشی و کاریکاتور .

 

۱۳- فعال سياسی

(۳-۱۳۲۱)شرکت در فعاليتهای سياسی در مناطق شمال کشور - در تهران دستگير و به زندان شوروی در رشت منتقل می شود .

 

(۵-۱۳۲۴)با آغاز حکومت پيشه وری و دموکرات ها با پدرش جلوی جوخه اتش قرار می گيرد .

 

(۴-۱۳۳۲)پس از فرارهای متعدد ،در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگير می شود .زندانی سياسی در زندان موقت شهربانی و زندان قصر.

 

۱۴.جوايز

جايزه <<آزادی بيان >>سازمان حقوق بشر نيويورک (۱۳۶۹)

جايزه استيگ داگرمن ، تحت عنوان <شعر شاملو قلب جهان را لمس می کند >>در تاريخ ۵ ژوئن ۱۹۹۹ سوئد . دعوت به هلند برای دريافت جايزه بنياد شاعران  همه ملت ها به نام << واژه ء آزادی >>....

 

 

 

           

                   

 

 

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 12:30 | لينک ثابت |

 

 

            

 

        آيدا در آينه

        لبانت
        به ظرافت شعر
        شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
        كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
        تا به صورت انسان درآيد

        و گونه هايت
        با دو شيار مّورب
        كه غرور ترا هدايت مي كنند و
        سرنوشت مرا
        كه شب را تحمل كرده ام
        بي آن كه به انتظار صبح
        مسلح بوده باشم،
        و بكارتي سر بلند را
        از رو سبيخانه هاي داد و ستد
        سر به مهر باز آورده م

       هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
        كه من به زندگي نشستم!

        و چشانت راز آتش است

        و عشقت پيروزي آدمي ست
        هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

        و آغوشت
        اندك جائي براي زيستن
        اندك جائي براي مردن
        و گريز از شهر
        كه به هزار انگشت
        به وقاحت
        پاكي آسمان را متهم مي كند
        كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
        و انسان با نخستين درد

        در من زنداني ستمگري بود
        كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
        من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

        توفان ها
        در رقص عظيم تو
        به شكوهمندي
        ني لبكي مي نوازند،
        و ترانه رگ هايت
        آفتاب هميشه را طالع مي كند

        بگذار چنان از خواب بر آيم
        كه كوچه هاي شهر
        حضور مرا دريابند
        دستانت آشتي است
        ودوستاني كه ياري مي دهند
        تا دشمني
        از ياد برده شود 
        پيشانيت آيينه اي بلند است
        تابناك و بلند،
        كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
        تا به زيبايي خويش دست يابند

        دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
        تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
        تا عطش
        آب ها را گوارا تر كند؟

        تا آ يينه پديدار آئي
        عمري دراز در آ نگريستم
        من بركه ها ودريا ها را گريستم
        اي پري وار درقالب آدمي
        كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
        حضور بهشتي است
        كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
        دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
        تا از همه گناهان ودروغ
        شسته شوم 
        وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود 


        الف. بامداد
 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 12:25 | لينک ثابت

 

 

           از عموهایت

                                         

 

           نه به خاطر افتاب  نه به خاطر حماسه

           به خاطر سايه ي بام کوچکت

           به خاطر ترانه ئي کوچک تر از دست هاي تو

 

           نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

           به خاطر يک برگ

           به خاطر يک قطره روشن تر از چشم هاي تو

           نه به خاطر ديوارها_به خاطر يک چپر

           نه به خاطر همه ي انسان ها _به خاطر نوزاد دشمنش شايد

           نه به خاطر دنيا _ به خاطر خانه ي تو

           به خاطر يقين کوچکت که انسان دنيايي است

 

           به خاطر ارزوي يک لحظه ي من که پيش تو باشم

           به خاطر دست هاي کوچکت در دست هاي بزرگ من

           و لب هاي بزرگ من بر گونه هاي بي گناه تو

 

           به خاطر پرستويي در باد هنگامي که تو هلهله مي کني

           به خاطر شبنمي بر برگ  هنگامي که تو خفته اي

           به خاطر يک لبخند  هنگامي که مرا در کنار خود ببيني

 

           به خاطر يک سرود

           به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

           به خاطر عروسک هاي تو نه به خاطر انسان هاي بزرگ

           به خاطر سنگفرشي که مرا به تو مي رساند

           نه به خاطر شاهراه هاي دور

 

           به خاطر ناودان  هنگامي که مي بارد

           به خاطر کندو ها و زنبور هاي کوچک 

           به خاطر جار سپيد ابر در اسمان بزرگ ارام

           به خاطر تو  به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک بر خاک افتادند

 

             

              

           الف.بامداد

 

 

نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 12:22 | لينک ثابت
                                                                         

فرازهایی از کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو

 

این ساختن است یا ویران‌کردن؟

متأسفانه می‌شنویم که در پاره‌ای محافل ما را متهم کرده‌اند به این که مطالب نویسندگان را «دستکاری می‌کنیم» و «به شیوه‌های خودسرانه و بدون اطلاع نویسندگان» در مطالب آن‌ها تغییراتی می‌دهیم که غالباً دیدگاه نویسنده عوض می‌شود و غیره و غیره... این‌ها سخنانی سخت نامربوط است، زیرا طبیعی است که هیچ مقالة مخالفی را نمی‌توان «با تغییراتی» به صورت موافق درآورد. مجله [کتاب جمعه] تنها مطالبی را منتشر می‌کند که مستقیماً در جهت خطوط فکری خود بیابد. ما بارها و بارها این نکته را متذکر شده‌ایم که در برابر زبان فارسی احساس مسؤلیت می‌کنیم و می‌کوشیم آنچه در مجله می‌آید تا حد ممکن از لغزش‌های دستوری پیراسته باشد. بدین جهت غالباً در امر ویرایش مطالب سختگیری می‌کنیم و آنچه اسباب گلایة بعضی دوستان ما می‌شود همین است. این نکته همیشه در داخل جلد مجله نیز تذکر داده می‌شود که «مجله در حک و اصلاح مطالب آزاد است» و تصور درست این است که نویسندگان، با قبول این شرط است که مطلبی برای چاپ در اختیار ما می‌گذارند.

برای آن که خوانندگان حدود «دستکاری‌های خود سرانة» ویراستاران ما را به عیان ببینند به طور نمونه به نکاتی در پیرایش یکی از این‌گونه مطالب اشاره می‌کنیم، گه‌گاه توضیحی می‌آوریم تا امکان قضاوت عادلانه برای کسانی که احتمالاً به پیچ و خم‌های زبان آگاهی حرفه‌ای ندارند نیز فراهم آید.* * *مقاله‌ای که برای این منظور انتخاب کرده‌ایم با این جمله آغاز می‌شد:«با پذیرش این تقسیم‌بندی که مجموعة حیات هر جامعه به دو بخش زیربنا و روبنا تقسیم می‌شود، و قبول این نکته که رابطه‌ای متقابل بین این دو عرصه از حیات جامعه برقرار است، می‌توان گفت... که الخ».لطفاً یک بار دیگر این سطور جمله‌درجمله‌درجمله را بخوانید. ــ این جملة مطول، یک جملة مرکب شرطی است که شرط آن، خود مرکب از سه جملة کوتاه و بلند است، و جواب شرط آن هم جملة کوتاه «می توان گفت».
ویراستار برداشته آن را جمع و جورتر کرده. نخست به جای «با پذیرش این تقسیم‌بندی که مجموعه... به دو بخش... تقسیم می شود» گذاشته است: «اگر بپذیریم که مجموعة حیات هر جامعه‌[ای] به دو بخش زیربنا و روبنا تقسیم می‌شود...» و با این کار، هم زشتی عبارت «این تقسیم بندی... به دو بخش... تقسیم می شود» را برطرف کرده، هم به عبارت مغلق روانی بخشیده. ــ در دنبالة آن نیز به جای «و قبول این نکته که رابطه‌ای متقابل بین این دو عرصه از حیات جامعه برقرار است...» نوشته است «و نیز این نکته را بپذیریم که میان این دو عرصة حیات جامعه رابطة متقابلی برقرار است...» که در این جا سه دستکاری انجام داده: یکی در ابتدای جمله و در عبارت «و قبول این نکته» ــ که خود غلط است و دست کم باید باشد «و با قبول این نکته» که باز، اولاً همان اشکال قبلی را دارد و ثانیاً فاقد چفت و بست لازم با جملة پیش است. دستکاری دوم «رابطه‌ای متقابل» است که به «رابطة متقابلی» تغییرداده شده که زیاد هم به حساب سلیقة شخصی نباید گذاشت: امروزه دیگر رسم نیست که وقتی با اسم و صفتی یای نکره می‌آوریم نشانة نکره را به اسم بچسبانیم، مگر در شعر و آن جور نوشته‌ها. بنابراین حتی الامکان باید گفت رابطة متقابلی، آیندة روشن و نوید بخشی، نقش منفعلی و مجال دیگری؛ و نباید گفت آینده‌ای روشن و نوید بخش، نقشی منفعل، مجالی دیگر و مانند این‌ها. دستکاری سوم هم جابه‌جا کردن آن هفت کلمه است که نابه‌جا وسط عبارت «رابطه‌ای متقابل برقرار است» جا خوش کرده.

بپردازیم به چند نموة کوچک تر:

*مرقوم فرموده‌اند:«و ادبیات به عنوان مقوله‌ای از فرهنگ...» که به گمان ما باید می‌نوشتند:«و ادبیات نیز، چون بخشی از فرهنگ...»          اولاً چون عبارت به جملة پیش برمی‌گردد کلمة «نیز» حتماً لازم است. ثانیاً «به عنوان مقوله» یعنی چه؟ یعنی عنوان ادبیات «مقوله» است؟ آیا ادبیات مقوله‌ای از فرهنگ است یا بخش از آن؟ چون «مقوله» دست کم سه معنی دارد: یکی «گفتار»، دیگری «دربارة»، و سومی در معنای منطقی آن ــ یعنی «مقولات عشره» ــ که ادبیات به هیچ یک از این‌ها نمی‌خورد. اما چون این نکته محل بحث بود همان «مقوله» را گذاشتیم در عبارت ایشان بماند و به همین اندک «دستکاری» اکتفا کردیم که به جای «به عنوان» بگوییم «چون» یعنی به مثابه و در مقام. آیا هیچ شنیده‌اید که استاد بنا بگوید:«من، به عنوان یک بنا، می‌گویم این دیوار شکم داده»؟

*نوشته‌اند:«در رابطه با توجیه نظام حاکم توسط نهادهای روبنایی».آه که این «در رابطه با» هم عجب واگیری دارد! کلمة «رابطه» به این شکل مبتذل «در رابطه با»، هیچ کاربردی در فارسی ندارد و ترجمة خامی از زبان‌های فرنگی است، از قماش کلماتی مثل «بی‌تفاوت» و «نقطه‌نظر» به معنای «دیدگاه» یا خزعبلاتی از قبیل «خود را توجیه کردن: و مانند این‌ها... دیگر این که ما به جای «... توسط نهادهای روبنائی: عبارت «که کار نهادهای روبنائی است» را به صورت معترضه آوردیم... چرا «توسط»؟ «توسط» یعنی واسطه شدن، میانجی شدن، مع‌الواسطة... شما شنیده‌اید که کسی به جای «این خانه را پدرم خریده» بگوید «این خانه توسط پدرم خریداری شده»؟ــ یا می‌گویند «این خانه را پدرم خریده» یا «حسن توسط پدرم این خانه را خریده.»

*ایشان گفته‌اند حاکمین، ما گفته‌ایم حاکمان.

*ایشان گفته‌اند «آیا کارگرانی که مواد خام و ابزاری را که با آن کار می‌کنند، به هدر می‌دهند و خراب می‌کنند آدم‌های درستکاری هستند؟» ما گفته‌ایم «آیا کارگرانی که مواد خام را هدر داده ابزار کار را خراب می کنند آدم‌هایی درستکارند؟» (که تازه «آدم‌ها»یش هم زیادی است.)

*«خداوند با افراد دزد» را کرده‌ایم «خداوند با دزدها...»

*« در مسیری مطابق منافع طبقات حاکم سوق دهند» را کرده‌ایم «به مسیر منافع طبقات حاکم بکشانند».

*«ادبیات بازاری و عامه‌پسند پا به صحنه گذاردند» را کرده‌ایم «ادبیات بازاری پیدا شد».اگر کلاس درس بود حتماً به جهت «گذاردند» یک نمره از ایشان کم می‌کردیم. ما در فارسی یک چنین چیزی نداریم. یا باید بگوییم گذاشتند و یا بنویسیم گزاردند (یعنی با حرف ز). یک گذاردن داریم به معنی نهادن و امکان دادن و قرار دادن. یک گزاردن داریم به معنی انجام دادن و به جا آوردن. ماضی اولی می‌شود گذاشتم، گذاشتی، گذاشت؛ ماضی دومی می‌شود گزاردم، گزاردی، گزارد. سپس اگر یک آقایی بنویسد گذاردند (با ذال) یا غلط انشائی مرتکب شده یا غلط املائی!ای، راستی: در این مورد خاص از ایشان دو نمره باید کم می شد، چون فعل را جمع هم بسته:«ادبیات پا به صحنه گذاردند!»نشانة «آت» (در کلمة ادبیات* علامت جمع نیست، علامت «جمع گروهه» است. از این گذشته غیر ذیروح را هم جمع نمی‌بندند. نمی گوئیم «انتخابات شروع شدند».

*«آن چنان که کم‌ترین شباهتی...» ترجمة لفظ به لفظ از فرنگی است. در فارسی می‌گوئیم«هیچ شباهتی».

*«چنین می‌نمایانند» را کرده‌ایم «چنین وانمود می‌کنند».

*«تصویر می‌نمایند» را هم کرده‌ایم «تصویر می‌کنند». آخر نامة کارپردازی هنگ ژاندارمری که نیست. در یک انشای شسته رفتة معقول، تصویر می‌نمایند یعنی «خودشان را عکس جلوه می‌دهند» یا «نقاشی به نظر می‌آیند».

* «بدبینی نسبت به آینده» ــ این «نسبت به»، در کاربرد غلطش، مرض چند سال پیش بود. مثل «معرف حضور کسی بودن». آن مرض، این روزها تغییر شکل داده تبدیل شده است به «در رابطه با» و «توجیه شدن» و «عمدتاً» و «گاهاً»! ــ عبارت را کرده‌ایم «بدبینی به آینده».

* «به دیگر سخن می‌توان گفت که روبنا...» تقلیل یافته، شده است:«به دیگر سخن، روبنا...»

* «در این رابطه» (ای امان!) شده است «در این نسبت»

* «بی‌گفته پیداست» (جل‌الخالق!) شده است: «ناگفته...»

* «برآن تحکیم بخشید» شده است «آن را تحکیم بخشید». والله تا ما شنیده‌ایم «چیزی را» تحکیم بخشیده‌اند، نه «برچیزی».

* «باید... علت را... بشناسی و بدانی کمانت را کجا نشانه کنی.» تبدیل شده است به: «علت... را هم باید... بشناسی تا آماجت را شناخته باشی.» ــ کمان را نشانه کردن، یعنی هدف قرار دادن کمان. یک معنی دیگر هم دارد: جایی سراغ کردن کمان (برای این که مثلاً سر فرصت بروی بخریش). البته دیگر اینش که امروزه روز چرا نویسنده و هنرمند باید با تیروکمان به جنگ برود، بماند!

* «هم‌زمان باهم» چیزی است شبیه «عین کمافی السابق». ــ یکیش کافی است: یا «هم‌زمان» یا «باهم»، مگر این که منظورمان «هم زمان و باهم» بوده باشد. می‌شود ما هر دو یک عمل را انجام بدهیم ولی در دو زمان. می‌توانیم هم‌زمان به عملی اقدام کنیم ولی باهم نباشیم. و می‌توانیم باهم و هم‌زمان به کاری بپردازیم که در این حال، عبارت نیاز به «و» دارد.

* از این عبارت «بل مقوله‌ای‌ست دیالکتیک» منظور نویسنده این نبوده است که «دیالکتیک» یک «مقوله است، بل می‌خواسته‌اند بگویند موضوع مورد نظرشان یک مقولة دیالکتیکی است».

* «ثمرة عرق ریزان بشر» ــ منظور البته آن نیست که «ثمرة مربوطه» همین جور عرق از هفت بندش جاری است. یا مثل عبارت «گرمای خرما پزان خرمشهر» (که خرما پزان به گرم‌ترین روزهای فصل تابستان گرمسیرات می گویند) کلمات اول و دوم «اضافة تخصیصی» نیست. بلکه چیزی است شبیه «شیرینی بله‌بران سکینه». می بینید که تقصیر نویسنده نیست اگر خواسته مطلب یک خرده هم ادبیات باشد. اگر می گفت «ثمرة عرق جبین بشر» که کاری نکرده.

* «این برزخ گذران است، دیر یا زود.» ــ حالا که نویسنده از کلمات مقوله و در رابطه خیلی خوشش می آید بگذارید بگوییم که «برزخ از مقولة مکان است نه زمان» یا «برزخ را فقط در رابطه با مکان باید به کار برد» و مکان نمی‌تواند گذرا (یا گذران) باشد. یعنی اگر خواستیم آن را «در رابطه با زمان» «در مقولة زمان» به کار بریم حتماً باید بگوییم «دورة برزخی»

* «تعداد معدودی افراد نابغه» ــ منظور «معدودی از نوابغ» است.

* «و نهادهای لازم آن بنیاد گردد». ــ اولاً به همة مقدسات عالم قسم که از گردیدن و گشتن فقط هنگامی می شود به جای شدن استفاده کرد که شدن به معنی تغییر یافتن و دیگرگون شدن و به وضع و صورت دیگردرآمدن باشد. یعنی می‌شود گفت:«آدمی را که بخت برگردد، اسب او در طویله نر یا خر گردد»، اما اگر بگوییم «بنده از خواب بیدار گردیدم» یا «اخوی قرار است رئیس اداره گردد» یا «تازگی‌ها نویسنده گشته‌ام» هیچ شاهکاری نفرموده‌ایم و هیچ خواننده‌ای از شنیدن یا خواندن آن‌ها محظوظ نخواهدد گردید! ــ این از اولنش. حالا برویم سر ثانیاً: حتی اگر بپذیریم که در همه‌جا می‌شود از افعال گشتن و گردیدن به جای شدن استفاده کرد، باز هم «بنیاد گشتن» ترکیب مفتضحی است که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شود. آخر کجای «بنیاد نهاده شدن» خار دارد که برداریم با «بنیاد گشتن» یک چنان جملة بی‌معنی مزخرفی بسازیم و خودمان را دست بیندازیم؟

*عبارت «هماهنگ نیستند و با آن از سر ستیز برمی‌خیزند» را، ویراستار مقاله، به یک دلیل بسیار بسیار ساده «خودسرانه و بدون اطلاع نویسنده دستکاری کرده» و قسمت آخرش را به «با آن سر ستیز دارد» تغییر داده. و آن دلیل بسیار ساده این است که «از سر چیزی برخاستن» یعنی از آن چیز دست برداشتن و ترک آن گفتن. «از سر ستیز برخاستن» هم یعنی دست از ستیز برداشتن و ترک ستیز گفتن؛ درصورتی که منظور نویسنده عکس این، یعنی «از در ستیز درآمدن» است!

* همة این عبارت مطول «در پی دگرگونی زیربنای حاکم بر جامعه و ایجاد نظامی نوین می‌باشند» (به سبک انشای عریضه‌نویسان جلو دادگستری)، یعنی «در پی ایجاد نظام نوینی است»!

* «کوران تحولات» را به این دلیل که زبان خودمان را بیشتر دوست می‌داریم کرده‌ایم «جریان تحولات». ــ مخالف که نیستید؟

* «درست در همین رابطه است» را کرده‌ایم «درست همین جاست».

* «تا از این راه هرگونه حرکت و جنبشی را از او بستاند». ــ تصور نمی‌فرمایید که آن چه ستاندنی است «توان حرکت و جنبش» است نه خود حرکت و جنبش. در تعریف روضه‌خوان‌ها می گویند «حسابی از مجلس اشک می گیرد». اگر به آن حساب باشد، این جا هم معنی عبارت می شود: «آن قدر به جنبش و حرکتش وادارد تا به کلی از حال برود».

* «آگاه ساختن آنان از نیروی بالقوة نهفته در تودة مردم» تبدیل شده است به «آگاه کردن آنان از نیروی بالقوة مردم».اولاً که «بالقوة نهفته» یعنی چه واقعاً؟ مگر بالقوة آشکار هم داریم که این یکیش نهفته باشد؟ ــ بالقوه یعنی «وجود داشتن در حوزة امکان و شدن»، بنابراین همیشه نهفته است و آشکار که شد می شود بالفعل.ثانیاً مگر آگاه کردن از عفت کلام به دور است، که انسان به جایش بگوید آگاه ساختن؟ یا مگر به صرف این که در افعال مرکب به جای کردن بگذاریم ساختن، ادبیات فرموده‌ایم؟ ــ آگاه ساختن، بی‌اعتبار ساختن، پاک ساختن (پاکسازی!)، آشنا ساختن، نمایان ساختن، و آن وقت کار این ساخت و ساز ببینید به کجا می رسد: نابود ساختن! محروم ساختن! مضمحل ساختن! ویران ساختن! یک قلم باید گفت که این به کار گرفتن زبان نیست، پدر زبان را در آوردن است. واقعاً شرم‌آور است که اسم خودمان را بگذاریم نجار اما در و پنجره را از هم تمییز ندهیم، لولا را جای ارة موئی به کار ببریم و به میخ بگوئیم اسکنه، و تازه دو قورت و نیم‌مان هم باقی باشد.

* * *تصور می‌کنیم تا همین‌جا بس است. اکنون دست کم خوانندگان ما می‌توانند از روی این نمونه‌ها که آوردیم پاسخی عادلانه به این پرسش‌ها بدهند:ــ آیا این «دستکاری خودسرانه» و «دستکاری»های دیگری از این قبیل (که متأسفانه و متأسفانه هشتاد درصد وقت یک عده را به تمام معنی عبارت «تلف می‌کند») می‌تواند به «تغییر و تبدیل دادن مطالب و نظرگاه‌های نویسندگان» تعبیر شود؟ــ آیا معنی کاری که ما در پیرایش مقالات انجام می‌دهیم «لطمه زدن» به محصول فکری نویسندگان است یا فقط «اصلاح انشایی» آن‌ها؟ــ آیا درست است که ما از اصلاح اغلاطی چنین فاحش خودداری کنیم و مقالات را، به این بهانه که مسؤلیت خوب و بدش با خود نویسنده است، از آن دست بگیریم و از این دست در مجله بگذاریم و فقط به صرف این که نویسنده قبلاً چند کتاب و یک کوه مقاله این‌ور و آن‌ور چاپ کرده است بر هر رطب و یا بسی که به هم بافته باشد چشم ببندیم که از دست بردن در مقاله‌اش عصبانی می‌شود؟ ما معتقدیم مجله‌ای که هر هفته چند ده هزار نفر می‌خوانند باید پاسدار زبان باشد و از یک سو راه درست‌تر نوشتن را هم به نویسندگان بیاموزد، زیرا فارسی زبان مشکلی است و به سبب آن که افعال ــ به عکس زبان‌های غربی ــ در انتهای جمله می‌آید، فصاحت بیش‌تری طلب می‌کند. وانگهی، درست و منطقی اندیشیدن یک مسأله است و تمیز و سالم چیز نوشتن یک مساله دیگر، ممکن است که اندیشمندی به زوایای زبان وارد نباشد؛ مسؤلیت ما در این میان چه می‌شود؟سوال دیگراین است که بدین ویرانگری در زبان و ادبیات فارسی تا کجا باید مجال داد؟ویرانگری در زبان را عریضه‌نویس جلو دادگستری یا پستخانه انجام نمی‌دهد. این کاری است که فقط نویسندگان و مترجمان می‌توانند از پسش برآیند و تا این‌جا هم درست و حسابی برآمده‌اند. این عمل را آن شخصی انجام می دهد که هزاران صفحه از شاهکارهای نویسندگان جهان را به مفتضح‌ترین شکلی به فارسی درمی‌آورد و تازه به جای آن که گوشش را بگیرند و خرابکاری‌هایش را نشان بدهند [کاری که یک بار در همین کتاب جمعه کردیم] به عنوان یک «نویسنده و مترجم برجسته» باد هم به آستینش می‌کنند.باری، ما به هر تقدیر به صواب بودن کاری که می کنیم معتقدیم. اگر نویسندگانی هستند که به قول شیخ اشراق «روز کوری نزد ایشان هنر است» بحث دیگری است.

احمد شاملو


بر گرفته از:www.Dibache.com

نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ساعت 13:1 | لينک ثابت |
نوشته رضا براهنی در نشریه شهروند در مورد سنگ قبر زنده یاد احمد شاملو:




روايتِ سنگ قبر شاعر
رضا براهني ــ تورنتو
خبر تخريب سنگ مزار شاملو، خبر ترسي است مخفي از صاحب مزار، از كسي كه آن زير آرميده؛ و نيز خبر غبطه بردن زنده بر مرده است. غبطه بر اين كه اين روزهاي پليد معاصر بگذرند و با آن ها استخوان هاي صاحبان قدرت جمله آرد شود، و آن صدا بماند و بخواند؛ هنوز خوانده شود؛ هنوز بخوانندش.
گيرم از سوزش رشك خاكستر آن آرامگاه را به چهار گوشه ي كره ي خاكي پاشيدي؛ گيرم استخوان ها را تاخت زدي و به ثمن بخس فروختي. راز اين نكته را بگو كه چرا او مي ماند، به رغم آن كه از خود قدرتي ندارد؛ و تو مي ميري، به رغم آن كه قدرت سراسر يك ملك به هزار حيله و خدعه به زير پاي تو مانده است.
قانون تو چيزي ست؛ قانون او چيزي ديگر. شما دو تا بر دو زمين متفاوت گام مي زنيد. دو آسمان متفاوت بر شما نظارت دارند. كسي كه در تاريكي با كلنگ مي آيد، با كسي كه در روشنايي با قلم مي آيد، فرزندان قلمرو واحد نيستند. يكي پنجره ها را مي بندد، شاخه ها را مي شكند، جهان را تاريك مي خواهد. ديگري آن زن را به كنار پنجره مي خواند، آسمان را از برابر چهره و موهاي آزاد او عبور مي دهد و دشت هاي خنك را در برابر باران ها مي گستراند. جان شاعر در جايي ديگر است، و نه در نامي كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشي. اگر در هر دقيقه هزار بار بميرد، باز هم باقي است، در هر ثانيه و هر دقيقه؛ و نه حتي هميشه در قلب مردم عامي، كه ممكن است ندانسته تن به تخريب سنگ قبر شاعر در داده باشند. ترازو به دستاني هستند كه از راه مي رسند، پياپي از راه مي رسند تا سرشت رواني را سبك سنگين كنند كه هستي اش را ايثار زبان مي كند، حتي از پس مرگ، كه شاعر اگر شاعر است، روان و زبانش به حس مرگ آلوده نيست. و واي بر شما كه چنان خواهيد سوخت كه انگار هرگز نبوده ايد.
حتي اگر ما در روز روشن گرد هم آييم تا نگذاريم شما سنگ قبر را تاراج كنيد، باز هم كفتاران شما تاريكي ذهن خود را دارند، و ظلمت شب، شب گورستان را؛ و در تاريكي جهان هر كاري از دست شما برمي آيد. كابوس آن تاريكي تا ابد با ماست. اما آنچه از شما برنمي آيد، پذيرفتن اين حقيقت روشن تر از روز است كه به معيارهاي آن فرزندان شما در آينده دست خواهند يافت و نفرين تان خواهند كرد كه شما در زمان خود رخصت آن را نداديد كه جرعه اي آب گوارا از گلوي شاعر و همگنانش پايين رود. مي توانستيد از زنده ي شاعر لذت ببريد. لايقش نبوديد. و چه انتقامي شاعر از شما گرفته است. در زمان حياتش جرأت نكرديد دست به سويش دراز كنيد، حال به ناخن تيشه چهره ي مزارش مي خراشيد. چه پوزخندي از پس مرگ نثار ريشتان مي كند. شما تنها جرأت آن را داريد كه ترس خود را نشان دهيد. پس بشتابيد خاك تنش را غربال كنيد. نه باكي هست، نه غبني. هر ذره اش چشم كودكان شما را به شقاوت شما خواهد گشود. يقين برخاسته از شعر است كه چشم كور را به سوي نور مي چرخاند. بيمارستاني به وسعت يك كشور خواسته ايد ـ شاعر به تيمار كردن روان جهان برخاسته است. اگر تو از خرد و جستجوي بيزاري/ نه مردمي و ز تو ما به جمله بيزاريم*
حقارت را ببين كه در عصري كه يك عربده جوي جهاني به كشتن خلايق برخاسته، چاقودار محلي به نيش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از يك سنگ مي كند. غبطه خوردن زنده بر مرده را ببين. مرده اين را پيشاپيش ديده بود. زنده حالا هم نمي بيند. صداي شاعر از زير خاك و از پس قرون، به صداي شاملو به گوش مي رسد:

آب و هواي فارس عجب سفله پرور است
كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم
حيف است بلبلي چو من اكنون در اين قفس
با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم **

تورنتو ــ هشتم اپريل 2006
نوشته شده توسط امیر.م.ه در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 10:52 | لينک ثابت |
دویچه‌وله: آقای صالحی گفته شده که افراد ناشناس بودند که سنگ گور احمد شاملو، شاعر بلندآوازه‌ی ایران را بهم ریختند. به نظر شما این افراد ناشناس چه کسانی هستند؟

علی صالحی: متاسفانه، بنابه تجربه‌ی این چند دهه‌ای که ما داریم، این سایه‌های موهوم هرگز رویت نشدند و پرده از رخسار شب‌پرست‌شان کنار زده نشده و یقینا از سر ترس و بزدلی‌ست که این نوع پنهانکاری را در تخریب آثار اهل قلم بکار می‌برند و فکر هم نمی‌کنم که به این سادگی‌ها بتوان پی‌برد که چه کسانی دست به چنین اعمال کاملا غیرانسانی و غیرفرهنگی می‌زنند، و معمولا هم هیچکسی پاسخگو نیست و بعهده نخواهد گرفت.

دویچه‌وله: فکر می‌کنید دلیل این امر چه بوده؟

علی صالحی: اولا، این نوبت چهارم است که این برخورد با مزار ا. بامداد می‌شود و فکر می‌کنند که مثلا با برخورد با سنگ مزار یک شاعر بزرگ و جهانی ، می‌توانند تفکر خودشان را اعمال کنند، با این معنا که دیگران و زنده‌گان را مرعوب کنند. ولی حقیقتا این غروب‌نشینان متمایل به تاریکی بسیار ساده‌لوح، عجول و متعصب هستند و راهشان هرگز ادامه پیدا نخواهد کرد. تلاش بیهوده‌ای‌ست که در واقع و در نهایت لعنت آسمان و زمین است که آن را هم به قیمت گزاف برای خودشان می‌خرند. حقیقت این است که تنها یک نکته به ذهن من می‌رسد و آن هم این است که عده‌ای واقعا نمی‌خواهند مزارگاه کرج، مزارگاه مختاری و پیونده و شاملو و دیگر بزرگان شریف اهل قلم و آزاده‌ی مردم این سرزمین زیارتگاه رندان روزگار و آزادیخواهان بشود. من فکر می‌کنم فقط همین بخش مورد نظر است، چون اگر هر پنج‌شنبه ما سری به این مزارگاه بزنیم می‌بینیم که جوانان ما برمزار شاملو، مختاری و پوینده نشسته‌اند و دارند شعرهایشان را همسرایی می‌کنند.

دویچه‌وله: در بیانیه‌ای که منتشر شده توصیه کانون نویسندگان ایران به مردم ادب‌پرور ایرانی و خانواده و یاران شاملو این بوده است که اقدامی برای بازسازی سنگ گور شاملو نکنند. این به چه دلیل است؟

علی صالحی:‌ وقتی ما رویای خودمان را برمی‌آوریم و بلندقامت می‌گذاریم و بعد به وقت غروب جغدها و خفاش‌ها می‌آیند و دوباره ویرانش می‌کنند، یکبار، دوبار، سه‌بار و چهاربار، سرانجام به این نتیجه می‌رسیم که نشان شاعران بزرگ، نشان آزادیخواهان و نشان عدالت‌طلبان همواره یک بی‌نشانی تاریخی بوده که روح و روان و جان و پدیده‌ی وجودی‌شان را بسوی اسطوره‌گی سوق می‌دهد. همان به که بی‌نشانی نشان همه‌ی آزادیخواهان باشد و چه سود که ما دوباره سنگی بگذاریم یا خانواده یا دوستان شاملو. مجددا اینکار را خواهند کرد. بگذارید این شاعر بزرگ همچنان بی‌سنگ باقی بماند تا سنگ‌های آسمانی بر سر خفاش‌ها فرود بیاید. به اعتقاد من، بزرگترین زیانی که از حیث فرهنگی به این ملت وارد می‌شود، همین تحرکات عجولانه و پرتوحش است. ما براین اعتقاد هستیم که این فرهنگ ما نیست، این فرهنگ ایرانی نیست و حتا فرهنگ اسلامی نیست. و ما متاسف هستیم که چنین اتفاقاتی در جامعه ما می‌افتد که بويژه نوک نیزه به سوی اهل فرهنگ هم هست و نباید این اتفاق‌ها بیفتد. اما حالا که افتاده، ما هم باید بسوی افقی حرکت کنیم که چاره‌جویی کنیم و بدانیم چه باید کرد. نهایت هیچ مزیتی نخواهد داشت که شاملو نامش بر یک سنگ حک شده باشد. نام شاملو و شاعران آزادیخواه و شاعران شریف و اهل قلم و دگراندیشان همواره بر لوح تپنده‌ی قلب این مردم حک شده است و نیازی به سنگ نیست.

دویچه‌وله: آقای صالحی، آیا مى‌توان تخريب مزار شاملو را به عنوان شروع تهاجم جديدى عليه اهل ادب و هنر ایران قلمداد كرد؟

علی صالحی: اگر در قفای ما، در روزها و ماهها و سالهایی که طی کرده‌ایم و آمده‌ایم چنین حوادثی رخ نمی‌داد، ما می‌توانستیم امروز شکستن سنگ مزار ا. بامداد را نوعی پیام تاریک و تهدیدآمیز بدانیم نسبت به اهل قلم، اهل اندیشه و کسانی که به شرافت قلم سوگند خورده‌اند. اما این نیست به اعتقاد من. این شکستن سنگ مزارها از شهر سلحشوران، معروف به خاوران،‌ شروع شده است در طی این چند دهه و پیش از آن، در قطعه‌ی مبارزین شهیدشده‌ی پیش از انقلاب در بهشت زهرا هم ما ویرانی‌ها دیدیم، از جمله سنگ مزار خسرو گلسرخی را دیدیم که شکسته‌اند. نه! این یک مسئله‌ای‌ست که ادامه‌ی همان تفکر تاریک است و پیام خاصی ندارد. اما فقط همین اندک پیام را در درونش می‌توان جستجو کرد که می‌گوید،‌ مزارگاه کرج دیگر جای شماها نیست و اولین نشانه‌اش هم این بود که حدود ۵ ساعت ما در همین مزارگاه نشستیم تا رخصت خاکسپاری میت شاعر بزرگ معاصرمان، م. آزاد را گرفتیم و با دردسر روبرو شدیم. این یک نشانه بود و این نشانه یک علامت کوچکتر پیش از آن هم داشت و آن بردن میت منوچهر آتشی به بوشهر بود. چون قرار بود که میت منوچهر آتشی را در همین مزارگاه کرج خاک سپاری کنند،‌ ولی اجازه ندادند و بردند در بوشهر خاک کردند و بعد از آن برخورد اداری که اصلا قابل پیش‌بینی نبود و چنین مشکلی را ما تجربه نکرده بودیم. برای م.‌آزاد پیش آوردند وحالا شکستن سنگ احمد شاملو بزرگ و احیانا، ما نمی‌دانیم، شاید این سنگ شکستن‌ها در این مزارگاه بازهم ادامه پیدا بکند.

دویچه‌وله: آقای صالحی جامعه ادبی و هنری ایران چه عکس‌العملی نشان داده و آیا در تدارک مراسمی در مورد این مسئله است؟

علی صالحی: ببینید، وقتی به سنگ مردگان رحم نمی‌کنند، آیا به زنده‌گان این اجازه را خواهند داد که چنین تجمعی یا یادبودی داشته باشند؟ خیر! ما در ایران چون مستقیما تمام سرانگشتان‌مان را در کانون آتش گرفته‌ایم، می‌دانیم که چنین اجازه و مجوزی به اهل قلم مستقل نخواهند داد، از جمله اینکه به کانون نویسندگان طی این چهار سال بهیچوجه اجازه حتا مجمع عمومی رسمی خودش را، طبق همین قانون اساسی که الان وجود دارد، ندادند و تمام موازین انسانی را نادیده می‌گیرند. طبعا، نه! چنین چیزی نیست، بجز افسوس خوردن، بجز ابراز تاسف البته در درون ایران. ولی بیرون ایران حتما اهل قلم و دوستان و آزادیخواهان کار خودشان را خواهند کرد و مراسم خودشان را خواهند داشت و اعتراض خواهند کرد. اما اینجا در حد یک اطلاعیه دادن، آری!‌ و احتمالا انعکاس‌اش در تحریر و نوشته‌ی منفرد اهل قلم در آینده منعکس خواهد شد.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 ساعت 14:28 | لينک ثابت |
 
business article