تبليغاتX
احمد شاملو
گفتگویی با «مسلم منصوری» کارگردان فیلم «شاملو، شاعر آزادی «سعید شفا
ددر سنگسر واقع در استان سمنان متولد شده ام. سال 1370 در مجلات سینمائی شروع به کار کردم. حاصل گفتگوهایی را که برای چند مجله سینمایی انجام داده بودم، در قالب کتابی با عنوان«سینما و ادبیات» به چاپ رساندم. کتاب شامل کفتگوهایی است با احمد شاملو، نجف دریابندری، محمد علی سپانلو، آیدین آغداشلو، صفدر تقی زاده، هوشنگ گلشیری، مرتضا ممیز، بهرام بیضائی، ناصر تقوائی، پرویز کیمیاوی، عباس کیا رستمی، بهمن فرمان آرا، محسن مخملباف و داریوش مهرجویی.


سعید شفا: قبل از هر چیز یک معرفی کلی از خودتان بدهید. کجا متولد شدید، فیلمسازی را از چه زمانی آغاز کردید و تا کنون چند فیلم ساخته اید؟
مسلم منصوری: در سنگسر واقع در استان سمنان متولد شده ام. سال 1370 در مجلات سینمائی شروع به کار کردم. حاصل گفتگوهایی را که برای چند مجله سینمایی انجام داده بودم، در قالب کتابی با عنوان«سینما و ادبیات» به چاپ رساندم. کتاب شامل کفتگوهایی است با احمد شاملو، نجف دریابندری، محمد علی سپانلو، آیدین آغداشلو، صفدر تقی زاده، هوشنگ گلشیری، مرتضا ممیز، بهرام بیضائی، ناصر تقوائی، پرویز کیمیاوی، عباس کیا رستمی، بهمن فرمان آرا، محسن مخملباف و داریوش مهرجویی.
تحت پوشش کار مطبوعاتی، خارج از دستگاه اداره سانسور رژیم، هشت فیلم مستند بین سالهای 1373 و 1377 ساختم. تاکنون به جز فیلم های «کلوز آپ لانگ شات» و «شاملو، شاعر آزادی»، فیلم های زیر را به اتمام رسانده و در جشنواره های سینمایی به نمایش گذاشته ام.
فیلم «کلوزآپ لانگ شات» به زندگی «حسین سبزیان» بعد از فیلم کلوزآپ کیارستمی می پردازد. این فیلم را به همراهی «محمود شکرالهی» ساختم.
فیلم«شاملو، شاعر آزادی» در باره احمد شاملو است. «سینما و دیگر هیچ» ماجرای یک گروه فیلمساز هشت میلیمتری را در روستایی در اطراف تهران به تصویر می کشد. «زمین بدون سکس» چگونگی اشکال جنسی در ایران و موقعیت زنان خودفروش را بررسی میکند. «زندگی ممنوع» وضعیت زنان جنگزده را به تصویر می کشد.
«سیاهی لشکر» به سیاهی لشکرهای سینمای ایران می پردازد. این فیلم را به طور مشترک با «نصرالله شیبانی» ساختم. «بچه فروشی» در باره خرید و فروش کودکان در تهران است.
«غریب در وطن» داستان زندان های جمهوری اسلامی است. دو فیلم آخر ناتمام مانده است. «سیاهی لشکر» و «سینما و دیگر هیچ» تا چند ماه دیگر به نمایش گذاشته خواهند شد. در حال حاضر نیز مراحل فنی فیلم های «زمین بدون سکس» و «زندگی ممنوع» را انجام می دهم.
شفا: انگیزه ساختن فیلم در باره احمد شاملو شاعر بزرگ ایران چه بود؟ چرا او را انتخاب کردید؟
منصوری: در نوجوانی، شعرهای شاملو برای من حکم چیزی را داشت که خطوط درست تری را از زندگی رسم می کرد. در ایران قصد داشتم، در باره دو نفر « شاملو» و« احمد محمود» فیلم بسازم. به نظر من شاملو در شعر و احمد محمود در رمان، بیش از نویسندگان معاصر خودشان با موضوعات اجتماعی درگیر بوده اند و تب و تاب جامعه بازتاب بیشتری در آثارشان یافته است.
فیلمنامه «احمد محمود» را با مشورت خودش نوشتم و یک کپی از آن را برای بهمن مقصودلو پست کردم؛ چون قرار بود تهیه این فیلم را نیز مقصودلو به عهده بگیرد که به هرحال تا موقعی که در ایران بودم شرایط ساخت آن فراهم نشد.
شفا: چه مدت برای ساختن این فیلم صرف کردید؟
منصوری: نزدیک به دو سال. چون زمان فیلمبرداری، شاملو به شدت بیمار بود. میگرن شدید و درد پا فرصت چندانی برای او باقی نمی گذاشت. در نتیجه، بین هرجلسه فیلمبرداری، سه چهار ماه فاصله می افتاد. از سوی دیگر، من در اوایل کار، تهیه کننده ای نداشتم. در نتیجه تهیه کرایه دوربین و هزینه وسائل صحنه برایم مشکل بود. برای مثال، «محمود کلاری» که برای اولین جلسه فیلمبرداری آمد، 300 هزار تومان برایم فراهم کرد تا ادامه ی فیلمبرداری میسر شود. من ابتدا طرحی داشتم و می خواستم یک روز از زندگی شاملو را به تصویر بکشم. فیلم با سفری از تهران به خانه ی او آغاز می شد و در طول راه، گفتاری در باره جایگاه و اهمیت او در ادبیات ایران روی تصاویر می آمد. در انتهای گفتار به خانه ی شاملو می رسیدیم؛ با او پیرامون شعر و ادبیات معاصر و مسایل اجتماعی ایران صحبت می کردیم؛ آلبوم خانوادگی او ورق می خورد؛ روی عکس های دوره ی جوانی اش مکث می شد؛ و راجع به آن دوران و عشق او به «آیدا» و... صحبت می شد و در انتها، روز به شب می رسید و دوربین پشت پنجره ی اتاق «شاملو» قرار می گرفت. چراغ اتاق، پنجره را روشن می کرد و تیتراژ پایانی روی پنجره نقش می بست. اما موقع فیلمبرداری، نتوانستم براساس طرح قبلی حرکت کنم. در نتیجه با هر فرصتی که پیش می آمد از شاملو فیلم می گرفتم تا موقع تدوین به ساختمان فیلم برسم.
شفا: در فیلم کسانی مثل کیا رستمی و ناصر تقوائی نیز با شما همکاری کرده اند. آیا کسان دیگری نیز بودند که در ساختن این فیلم شما را یاری داده اند؟
منصوری: اگر منظور از همکاری در ساخت فیلم یا در تدوین و ارائه ی ایده ای برای فیلم است، هیچکدام چنین همکاری با من نداشتند. فقط راجع به شاملو در فیلم صحبت کرده اند. با ناصر تقوائی قبلاً چند بار به خانه ی شاملو رفته بودم(که ارتباطی به این فیلم نداشت) این بار می خواستم راجع به شاملو در فیلم صحبت کند؛ به این نتیجه رسیدیم که بهتر است موقع فیلمبرداری، او از شاملو عکس نیز بگیرد؛ چون از قبل تصمیم داشت مجموعه ی عکس هایی از شاملو را تهیه کند. فیلمبرداری صحنه های مربوط به کیارستمی را نیز پسرش «بهمن» با دوربین کیارستمی انجام داد.
اولین «راش»ها (نماها)یی که از شاملو گرفتم به اتفاق مخملباف دیدیم. مخملباف چند پیشنهاد داد که یکی این بود که کمتر از چهره ی شاملو در فیلم استفاده کنم و بیشتر از تصاویر و فضای بیرونی بهره بگیرم.
شفا: چگونه توانستید رضایت شاملو را برای تهیه ی این فیلم جلب کنید؟
منصوری: سال 1373 برای مصاحبه به دیدن شاملو رفتم که این اولین دیدار من با شاملو بود. بعد از این مصاحبه، هرچند وقتی پیش او می رفتم. بعد از مدتی پیشنهاد کردم که از او فیلم بگیرم. شاملو، کوچکترین رغبت و تمایلی نداشت. این کار را فقط وقت تلف کردن می دانست. می گفت: قبل از تو خیلی ها چنین پیشنهادی داده اند، و معتقد بود که این فیلم به درد هیچ بشری نمی خورد. یک بار بعد از این که فیلمبرداری تمام شد، گفت:«نتیجه ی کار امروز تو این بود که مرا دو ساعت از خوابیدن انداختی...»!
شفا: چهار چوب فیلم را چگونه بناکردید؟ سوآلات را شما طرح کرده و به پرسش کنندگان دادید، و یا آنها آزاد بودند تا حرف های خود را مطرح کنند؟
منصوری: از شاملو خودم سوآل می کردم. و افرادی که با او صحبت کرده اند، از قبل قرار شد هریک راجع به موضوعی صحبت کند. یکی راجع به روزنامه نگاری، یکی راجع به شعر و...
شفا: شعرخوانی فیلم یکی از بخشهای زیبای فیلم است. آیا شاملو در انتخاب این قطعات دخالت داشت؟
منصوری: نه، شاملو دخالتی در انتخاب شعرها نداشت. شعرها را خودم انتخاب کردم و شعر پایان فیلم، به پیشنهاد«سپانلو» بود.
شفا: فیلم شما گرچه در محدوده ی خانه ی شاملو و اتاق نشیمن او فیلمبرداری شده، اما با رفت و برگشت هایی که با افراد دیگر دارد، بسته و محدود به نظر نمی رسد.
منصوری: از ابتدا چندتا مشکل داشتم. یکی این بود که هنگام صحبت کردن با شاملو امکان تغییر زاویه ی دوربین را نداشتم؛ چون حداقل دوتا دور بین لازم بود که به دلیل مشکل مالی نمی توانستم همزمان دوتا دوربین کرایه کنم. دیگر اینکه می دانستم باید از شعرهای شاملو در فیلم استفاده کنم. اما نمی دانستم برای شعر از چه تصاویری استفاده کنم. از سوی دیگر نمی خواستم معادل تصویری خود شعر را استفاده کنم. چون تصویر در شعر شاملو چنان قدرتمند است که با هرگونه معادل بیرونی آن به قدرتمندی تصویر شعر نخواهد بود. مثلاجایی که شاملو از باران یا مه یا درخت... تصویر می دهد، اگر تصاویر باران یا درخت را به عنوان معادل شعری استفاده می کردم، احتمالا کار احمقانه یا متوسطی از کار در می آمد.
اگر قرار باشد آدم راجع به فیلمسازی فیلم بسازد، ساده ترین شکل این است که «کات» شود به فیلم های او. باخود می گفتم در باره ی یک شاعر به چه می توان برش زد؟ به این نتیجه رسیدم که به جامعه اش برش میزنم. جامعه ای که به نظر من انسان در آن غایب است- و فقط سلاخان هستند بر گذرگاه ها مستقر- برای همین، از تصاویری از کوچه های خالی و تک آدم هایی که سایه وار می گذرند استفاده کردم. هرچند این تصاویر ارتباط مستقیم با شعری که خوانده می شود ندارد، اما به نوعی به حس شعر نزدیکی دارد. البته آن گونه که از این تصاویر مد نظر بود، در اجرا نتوانستم صورت بندی درستی بدهم. ولی در موقع پیوند خیلی سعی کردم که فیلم یک صورت بندی داشته باشد و صرفاً به مصاحبه تبدیل نشود. برای همین با «ایپکچی» حدود سه ماه روی پیوند آن کار کردیم.
شفا: آیا کلیه ی امور فیلم در ایران انجام شد؟
منصوری: بله، ادیت نهایی آن در ایران انجام شد و ترجمه و زیرنویس آن را نیز در ایران انجام دادم. شعر و صحبت های فیلم را «آریانپور» ترجمه کرد؛ بعد کپی نهایی را برای «مقصودلو» به نیویورک فرستادم؛ و او توسط «قاسم ابراهیمیان» فیلمساز مقیم نیویورک، تغییراتی در فیلم داد و گفتار «ایران درودی» و یک بخش از صحبت های اسماعیل نوری علاء را در فیلم اضافه کرد. چون قبلاً با نوری علاء در نیویورک صحبت کرده بود و کپی آن را برایم فرستاده بود. من در ایران دو تکه از صحبتهای نوری علاء را در فیلم استفاده کردم. بعد یک «ورسیون» اولیه از فیلم «شاملو» را ادیت کردم با عنوان «آن پرسش سوزان». «مقصودلو» تصاویری از این فیلم و شعری که در ادیت نهایی استفاده نکرده بودم به فیلم افزود و مجموعه ی عکسهایی از شاعران کشورهای دیگر را به اول فیلم اضافه کرد.
بخشی از این تغییرات را «مقصودلو» با من در میان می گذاشت و من توسط فکس نظراتم را برایش می فرستادم. وقتی فیلم را با تغییراتی که در آن ایجاد شده بود دیدم، احساس کردم جاهایی هارمونی کلی فیلم به هم خورده. به خصوص در پایان فیلم تصاویری –از ورسیون فیلم قبلی- به آن اضافه کرده و قرینه سازی آن که در ادیت سعی شده بود تا سکانس های اول فیلم با سکانس های پایانی همخوانی داشته باشد، به هم خورده است.
شفا: «مقصودلو» چگونه از فیلم شما اطلاع پیدا کرد و چگونه به فیلم شما وارد شد؟
منصوری: سال 75 تصمیم گرفتم همان مقدار فیلمی که از «شاملو» دارم ادیت کنم. با «محمد علی سجادی» دو هفته ای در استودیو فیلم را ادیت کردیم با عنوان «آن پرسش سوزان» (سجادی یکی از فیلمسازان سینمای ایران است که سعی کرده حیطه ی متفاوتی را در سینمای ایران تجربه کند. قصد داشتم ورسیون هایی را نیز با او ادیت کنم که آن زمان مشغول ساختن فیلمی در شمال ایران بود. در نتیجه با «ژیلا ایپکچی» فیلم را ادیت کردیم)
«آن پرسش سوزان» که ادیت شد، به سجادی گفتم اگر تهیه کننده ای پیدا کردم آن را کامل تر می کنم و اگر نه، همین کپی را به عنوان فیلم نهائی ارائه می دهم. به هرحال، سال 75 به دعوت فستیوال فیلم «رئال» به فرانسه رفتم و در آنجا تلفنی با «مقصودلو» صحبت کردم و «مقصودلو» پذیرفت هزینه ی فیلم را بپردازد و تهیه ی آن را به عهده بگیرد. متعاقب آن، کپی «آن پرسش سوزان» را برایش فرستادم و بعد با صحبت هایی که کردیم، قرار شد با آدم های دیگر نیز صحبت شود که این صحبت ها به فیلم اضافه شد و من ادیت نهائی را انجام دادم.
شفا: بودجه ی فیلم چقدر بود و آیا خرج خود را درآورده است؟
منصوری: حدود هفت میلیون تومان، ولی بعد که فیلم را برای «مقصودلو»فرستادم او در نیویورک فیلم را به کپی 16 میلیمتری تبدیل کرد و اسم «اکبر قهاری» نیز به عنوان تهیه کننده به تیتراژ فیلم اضافه شد. اما اینکه هزینه ی خود را برگردانده یا نه، نمی دانم.
شفا: آیا این فیلم در ایران به نمایش درآمده است؟
منصوری: نه، در ایران به نمایش در نیامده است. ولی کپی آن را به چند نفر داده ام. ایران این ویژگی را دارد که پخش غیرقانونی، بیشتر تماشاگر دارد. من فیلم «کلوزآپ، لانگ شات» را نیز در ایران پخش نکردم. اگر امکان پخش این فیلمها وجود داشته باشد، دوست ندارم در چهارچوب قانون آخوندیسم کاری ارائه کنم. دوست دارم آثارم در ایران پخش بشوند، اما به صورت غیرقانونی.
شفا: در خارج چطور؟
منصوری:در جریان پخش و سرنوشت فیلم در خارج نیستم. فقط گاهی در بعضی از مطبوعات فارسی زبان چاپ خارج می خوانم که فیلم در اروپا و یا جاهایی از امریکا با حضور تهیه کننده به نمایش گذاشته شده است.
شفا:چطور شد به امریکا آمدید؟
منصوری:بعد از فیلمبرداری فیلم «زنان تن فروش» قصد داشتم از ایران خارج شوم تا فیلم هایم را ادیت و پخش کنم. از «مقصودلو»خواستم دعوتنامه ای برایم بفرستد؛ و او به بهانه ی نمایش فیلم «شاملو» دعوت نامه ای برایم فرستاد که به امریکا آمدم.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 15:0 | لينک ثابت
مرگِ شاملو - داستان | علیرضا محمودی ایران‌مهر

براي ا.بامداد


پيش از اين اولين تلفن دور صندلي‌ام مي‌دويدم. قبل از آن دست‌هايم را لب تخت گذاشته بودم و وزن خود را تحمل مي‌كردم. بيست و پنج بار شنا رفتم. كف اتاق دراز كشيدم و آن قدر نوك انگشت‌هايم را به شست پايم رساندم كه شكمم ازعرق خيس شد. مطمئنم با اين كار رسوب سيزده نخ سيگار كه ديشب كشيدم همراه عرق از تنم بيرون مي‌زند.چطور مي‌شود بدون اطمينان‌هاي احمقانه زندگي كرد؟ همانجا، دراز كشيده روي فرش ماندم و گذاشتم هواي تازه‌اي كه از لاي پنجره مي‌آمد به كف پايم بخورد. انگشت‌هاي پايم مرطوب بودند و جريان هواي تازه را در ميان آنها احساس مي‌كردم. كم‌كم بدنم سرد مي‌شد. حوصله‌ي دوش گرفتن نداشتم. چرا وقتي آدم در خانه تنهاست بايد دوش بگيرد؟
سراغ كيفم رفتم و دوباره پول‌هايم را شمردم. آن قدركم مانده بود كه مثل وسواس خاراندن زخم، هي دوست داشتم دوباره بشمارم‌شان.اين بار روي تختم دراز كشيدم و به آفتاب شفاف بامدادي نگاه كردم. نور از لاي پرده‌هاي عمودي كركره تابيده بود و ديوار لخت اتاق را راه‌راه مي‌كرد. تا وقتي حق التاليف مقاله‌ي سي و پنج صفحه‌اي‌ام را نگرفته‌ام، بهتر است فقط روي همين تخت دراز بكشم. (بوطيقاي مرفولوژيك شعر )اگر پولش هم مثل اسمش باشد كلي كيف مي‌كنم. تا مامان از مشهد برگردد بايد كاري بكنم. تا آن موقع، غير از دزدي سيگار و كتاب كارهاي اخلاقي ديگري هم مي‌شود در زندگي انجام داد.
با اولين زنگ تلفن فكر كردم مريم است، هر چند دفعه‌ي پيش براي هميشه از هم خداحافظي كرده بوديم. جليل آن طرف خط بود. صدايش كاملاً گرفته بود. گفت‌:
ـ خبر داري؟
ـ ازچي؟
ـ شاملو مُرد.
ـ مُرد؟
ـ آره.
ـ كي؟
ـ ديشب ساعت يك، توي آمبولانس.
فكر كردم : ( آخرين شير مرد ) انگار پيشتر هم اين جمله را شنيده بودم.
جليل هنوز صدايش گرفته بود. گفت‌:
ـ مي‌‌ خوايم براش مراسم بگيريم. تو هم هستي؟
ـ حتماً.
مي‌خواستم بگويم باورم نمي‌ شود. اما ديدم باورم شده است. كلمات هميشه باورپذيرتر از واقعيت‌اند. هيچ وقت از نزديك نديده بودمش، چون نمي‌دانستم چي بايد بگويم. گفتگو با بعضي آدم‌ها مثل پوشيدن كت شيكي ست كه كهنگي شلوار آدم را بيشتر نشان مي‌دهد. دوباره روي تخت دراز كشيدم و به آفتاب نگاه كردم. راه راه‌هاي سايه روشن از سقف فاصله گرفته بود و به كف اتاق مي‌رسيد. ( بامداد غروب كرد.) اين مي‌توانست تيتر روزنامه‌هاي امروز باشد. شاملو هم الان دراز كشيده است. با موهاي فرفري سفيدش كه شبيه سر قديسين است. لاي شمد سفيد، با بدني سفيد، در جايي تاريك... مثل شعرهاي لوركا ست، در ساعت پنج عصر....
تلفن دوباره زنگ زد. اين‌بار اصلا به مريم فكر نمي‌ كردم اما خودش بود.
ـ جدي خودتي؟
ـ چيه، خوشحال نشدي.
ـ چرا، خوشحالم.
ـ دروغگو.
ـ يه نفر مرده.
ـ كي؟ سعيد؟
ـ نه، شاملو.
ـ دوستت بود؟
ـ تقريباً.
ـ حالا چرا عقدت رو سر من خالي مي‌كني؟
ـ من كه چيزي نگفتم.
ـ رضا....
ـ جانم؟
ـ دوستتِ دارم.
ـ منم.... دوست ِ دارم.
ـ نمي‌ خواستم به‌ات زنگ بزنم. مي‌ خواستم فراموشش كني....
ـ مي‌ دونم.
ـ زنگ زدم اين بار واقعا ازت خداحافظي كنم.
ـ مي‌خوام ببينمت، بيا خونه.
ـ نمي‌ شه.
ـ بايد ببينمت، بيا خونه.
ـ مي‌خواي باز مامانت بيرون‌مون كنه.
ـ نيست، رفته مشهد.
ـ فقط همين يه‌بار، به شرط اينكه ديگه اصرار نكني.
كركره را كنار كشيدم و آفتاب سرتاسر ديوار را روشن كرد. تا نيامده بود بايد دوش مي‌گرفتم. بايد صبحانه مي‌خوردم كه دهانم بوي مرده ندهد. حتماً از فردا بچه‌ها يكي يكي تلفن مي‌زنند، درباره‌ي شاملو مطلب مي‌خواهند. مي‌شود يك شعر نوشت‌: شير پيري با موهاي درخشان، با يك پاي قطع شده، خوابيده در محفظه‌اي سرد و فلزي كه با نورهاي سفيد فلورسنت روشن شده است... ( شير آهن كوه مَرد، مُرد.)... (هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‌تربود.) از همه‌ي اين‌ها مي شود اين‌ها مي‌ شود توي شعر استفاده كرد.
توي آينه قدي حمام به خودم نگاه كردم. تيغ كند شده بود و روي صورتم صداي سمباده مي‌داد. گوشت صورتي از زير تيغ بيرون مي‌زد و رگه‌اي خاكستري از خورده ريش و كف روي شكمم پايين مي‌رفت. آدم وقتي خيس مي‌شود به ابديت نزديك‌تر است. آينه عرق كرد و كم كم محو شدم. اگر همين الان بميرم چه مي‌شود؟ آدمي خيس با صورتي پاك ميان نور و بخار، در فراسوي زمان! تا يك هفته كسي پيدايم نمي‌كند. اما كسي هم نيست در را روي مريم باز كند. بيشتر اوقات مرگ هم چيز با شكوهي نيست.
به اتاقم كه برگشتم، مربع نور از ديوار پايين آمده بود و كمي‌ از آن روي فرش رسيده بود. ذرات درخشان غبار در هوا بالا مي‌رفتند. احساس كردم اتفاقي مي‌خواهد بيفتد. مريم زنگ در را زد و اتفاقي كه در حال افتادن بود، جايي خودش را قايم كرد. مريم كفش‌هايش را دستش گرفته بود و خود را در آينه‌ي بالاي جا كفشي نگاه مي‌كرد. انگار تازه خودش را كشف كرده بود. يكبار كه مامان حمام بود به مريم گفتم، كفش‌هايش را بياورد توي اتاقم. در اتاق را از تو قفل كردم و به مامان گفتم جليل آمده. امروز مثل بچه مدرسه‌اي‌ها لباس پوشيده بود. گفتم‌:
ـ كفش‌هات رو بذار توي جا كفشي. هرجا دوست داري بشين، كسي نيست. چي دوست داري برات درست كنم. كاپوچينوي افغاني مي‌خوري؟ خودم اختراع كردم.
ـ نه، مي‌ خوام زود برگردم، فكر كنم امروز بابا بياد دانشكده دنبالم.
ـ چه خوشگل شدي.
ـ چاخان بازي نكن. اومدم فقط ازت خداحافظي كنم.
ـ چاي كه مي‌خوري.
ـ از همون كه خودت گفتي مي‌خورم.
رفتم توي آشپزخانه و مريم حرف مي‌زد. به سگ پشمالوي روي تلويزيون ور مي‌رفت و حرف مي‌زد. توي هر جيبش چند دليل داشت. اصرار داشت وضعيتم را برايم روشن كند. نمي‌دانم زن‌ها چه علاقه‌اي به حقيقت دارند.
ـ ... نمي‌شه، باور كن نمي‌شه، زندگي بايد متعادل باشه.
ـ آماده شد. توي عمرت همچين چيزي نخوردي.
دوست نداشت توي‌ هال بنشينيم. سيني را با فنجان‌هاي بزرگ سراميكي بردم توي اتاقم. چهار گوشي آفتاب پايين‌تر آمده بود و روي فرش تا نزديك پايه‌هاي تخت پيش مي‌رفت. آن اتفاق ناپيدا جايي همين جاها قايم شده بود. مريم پايين تخت نشست و پاهايش را توي آفتاب دراز كرد. جوراب‌هاي شفاف در نور ميدرخشيدند. پاهايش هميشه كوچك تر از حد انتظار بودند. چطور مي‌تواند با اين پاهاي كوچك در زندگي متعادل راه برود. شايد به خاطر همين انگليسي‌ها به زن مي‌ گويند گربه.
ـ هنوز تو فكر اون دوستتي كه مرده؟
ـ دوستم نبود، شوخي كردم.
ـ پس تو چرا ناراحتي؟
ـ مگه ناراحتم؟
ـ خيلي.
ـ اون شعري كه يه دفه روي بازوت نوشتم يادته؟
ـ خر ديوونه. هر چه مي شستمش پاك نمي‌ شد. نزديك بود بابام ببينه.
ـ شعرش مال شاملو بود.
ـ تو كه گفتي مال خودته! گفتي براي من نوشتيش ؟!
ـ چيزهايي كه آدم دوست داره مال خودشه.
ـ خوش به حالت.
ـ‌ ( لبانت به ظرافت شعر، شهواني‌ترين بوسه‌ها را به شرمي‌ چنان مبدل مي‌كند، كه جاندار غارنشين از آن سود مي‌جويد تا به صورت انسان در آيد...)
تقديمش مي‌كنم به تو.
ـ واقعا كه جونور غارنشيني.
آفتاب آرام از پاهاي مريم روي فرش بالا مي‌آمد. هنوز مانتوي دانشكده تنش بود. دوتا از دكمه‌هاي صدفي آن مي‌درخشيدند. قهوه، با خامه و دارچيني كه قاطيش كرده بودم طعم خوبي مي‌داد. بعضي چيزها در زندگي مثل عطري‌ست كه براي رفع بوهاي ديگر مي‌زنيم. مريم هميشه عطر خوبي مي‌زند. پدرش از انگلستان برايش آورده.
عطر انگليسي اتاق را پر كرده بود. آفتاب از روي تختخوابم گذشته بود، متكا و ملافه‌هاي سفيد را درخشان كرده بود و به سوي ديگر دنيا مي‌رفت. مريم جلوي آينه‌ي كوچك اتاقم ايستاده و دكمه‌هايش را مرتب كرد. بدون آنكه به من نگاه كند گفت‌:
ـ كار بدي كردم دوباره اومدم.
ـ زندگي پر از همين چيزاي بده ولي هيچ كس دوست نداره بميره.
ـ به هر حال كار بدي كردم. دوست ندارم دوباره اذيت بشي.
ـ بذار يه شعر ديگه تقديمت كنم. (در آن دور دست بعيد كه رسالت اندام‌ها پايان مي‌پذيرد و شعله و شور نبض‌ها و خواهش‌ها به تمامي‌ فرو مي‌نشيند و هر معنا قالب لفظ را وا مي‌گذارد. من درفراسوي مرزهاي تنم، تو را دوست مي‌دارم. )
ـ اين يكيش ازبقيه بهتر بود... رضا.
ـ جانم.
ـ مي‌خوام جدي بات حرف بزنم.
ـ مگه تا حالا شوخي مي‌كرديم.
ـ خيلي بي‌شعوري.
ـ عوضش دوسِت دارم.
ـ مي‌دوني رضا...از همه‌ي اين حرف‌ها گذشته فكر مي‌كنم من به دردت نمي‌خورم.
ـ مي‌شه از اين حرف‌هاي رمانتيك نزني.
ـ فكر كردم شاعرانه ست.
ـ شاعرا خشن‌ترين آدم‌هاي دنيان.
ـ دارم مي‌بينم. خب ديگه من مي‌رم. حسابي ديرم شد.
ـ صبر كن منم باهات تا يه جايي بيام.
ـ خيلي گشنمه، بيا بريم يه چيزي بخوريم.
ـ‌ ... خوبه.
ـ نترس، مهمون من.
رفت طرف كتابخونه و سرسري كتاب‌ها را نگاه كرد. از روي تخت بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم، تپه‌ي پارك از ميان شهر بيرون زده بود. در آفتاب اريب بعدازظهر صورتي مي‌زد. شبيه فنجاني وارونه بود كه نوك آن چمن و درخت كاشته باشند.
ـ بذار يك شعر ديگه تقديمت كنم‌: ‌( چشمه سراي در دل و آبشاري در كف، آفتابي در نگاه و فرشته ئي در پيراهن، از انساني كه توئي قصه‌ها مي‌توانم كرد غم نان اگر بگذارد. )
ـ غم نون رو ولش كن، زودتر آماده شو بريم، اگه نه از غم گشنگي مي‌ ميريم.
به فنجان صورتي ميان شهر نگاه كردم و پيراهنم را كردم توي شلوارم، صداي ورق زدن مريم را پشت سرم مي شنيدم. مثل وقتي كه هيچ‌كس در خانه نيست و آدم صداهاي موهوم مي‌شنود. آن اتفاق توي خودم قايم شده بود، داشت از درونم بالا مي‌آمد و توي گلويم گير مي‌كرد. كدام خري گفته مرد نبايد گريه كند ؟
ـ رضا، داري گريه مي‌ كني ؟
ـ من ؟!
ـ روت رو كن اين طرف ببينم.
ـ بيا، كدوم خري گريه مي‌كنه.
ـ اگه يه روز گريه كني ديگه به‌ات زنگ نمي‌زنم. گدا كه هستي، بچه ننه نباش.
ـ من‌شيش ساله گريه نكردم. آخرين باري كه گريه كردم يه كتاب از (يوكيومي‌‌شيما) خونده بودم. بعدش داداشم مرد، هر كار كردم گريه‌ام نگرفت.
ـ خيلي ماهي، به خاطر همين‌ دروغ ات دوستت دارم.
بيرون هواي تازه‌ي خوبي بود. يادم نيست چند روز مي‌شود از خانه بيرون نيامده‌ام. از تاكسي كه پياده شديم نور خورشيد به بالاي درختان چنار مي‌تابيد. مثل صبحي بود كه وارونه شده باشد. برگ‌ها تكان كه مي‌خوردند مثل آينه‌هاي كوچك برق مي‌زدند. بعد از نهار دوست نداشتم تند راه بروم.
ـ حسابي ديرم شده.
ـ كي ببينمت ؟
ـ خوابش رو ببين.
ـ جدي مي‌گم. مامان تا هفته‌ي ديگه نمي‌آد.
ـ مگه من شوخي مي‌كنم.
ـ باشه، هر جور راحتي.
ـ اما شايد براي مراسم اين دوستت كه مرده اومدم.
ـ الف بامداد.
ـ اسمش كه يه چيز ديگه بود.
ـ دوتا اسم داره، خودش از اين اسم دومش بيشتر خوشش مي‌اومد.
ـ اين همون شاعري نيست كه گفته هوا خيلي سرده ؟
ـ نه اون يكي ديگه ست، اين همونه كه گفته روزگار غريبي‌ست نازنين.
ـ‌چه بامزه، دو تا از پسراي دانشكده‌مون يه سري همين رو مي‌ گن.
ـ پس خودت زنگ مي‌زني؟
ـ نه.
ـ مگه نمي‌خواستي براي مراسم بياي؟
ـ گفتم شايد... رضا.
ـ جانم.
ـ از اينجا ديگه باهام نيا.
ـ مي‌ترسي ؟
ـ نه؟ ولي نيا.
ـ باشه.
ـ رضا... مي‌ دونستم بيام دوباره اذيت مي‌شي، ولي دوست داشتم بيام.
ـ خوب بود.
ـ دفه‌ي آخر بود. فراموشش كن. براي مراسم هم بهتره نيام.
ـ هرجور راحتي.
ـ اميدوارم نوبل بگيري. خداحافظ.
ـ خداحافظ .
ـ دوستِ دارم رضا.
كنار سطل آشغال خالي و بزرگي ايستادم و به مريم نگاه كردم كه مي‌رفت آن‌طرف خيابان. تاكسي جلويش نگه داشت و سوار شد. جلوتر دور جوان كه كوله‌هاي بزرگ داشتند سوار شدند و تاكسي رفت. سيگاري روشن كردم و دودش را بيرون دادم. بي‌چاره كورها كه وقتي سيگار مي‌كشند، بيرون آمدن دودش را نمي بينند. همينگوي هم جايي اين حرف را زده است. نور آفتاب به نوك چنارها رسيده بود. توي شعري كه براي شاملو مي‌گويم حتماً به اين موضوع اشاره مي‌كنم. آفتابي كه از همه چيز بالا مي‌رود. آفتابي در كشوي سردخانه. بعد توي زمين دفنش مي‌ كنند. اما فردا از مشرق طلوع مي‌كند. اگر ساختار ريلكه را پيدا كند عالي ست. الان حتما مريم از تاكسي پياده شده، از جلوي مغازه‌هايي كه نئون‌هاي سرخ و صورتي دارند مي‌گذرد. جلوي فروشگاهي كه يك جفت چوب اسكي را به طور ضرب دري توي ويترين گذاشته مي‌ايستد و به عكس پسر بلوندي كه كلاه بافتني قرمز و چشمان سبز دارد نگاه مي كند. بعد مي رود توي كوچه تا به پدرش تلفن بزند. بايد يك جوري اين چند ساعت غيبتش را توجيه كند. بوي سوختگي بلند شد. فيلتر سيگار را هم كشيده بودم. انداختمش توي جوي آب. اگر مريم دوباره زنگ زد از او مي‌ پرسم آيا همين كارها را كرده است يانه‌: ... حتما زنگ مي‌ زنه... ممكن هم هست نزنه... ولي به نظرم زنگ مي‌زنه، هر بار مي‌گه ديگه زنگ نمي‌زنم ولي چند روز بعدش زنگ ميزنه... ولي امروز فرق داشت، وقتي كسي زياد شوخي مي‌كنه حتما يه تصميم خيلي جدي گرفته.... واقعا ترسيده بود ديگه نتونه خداحافظي كنه... پس ديگه زنگ نمي‌زنه.... اما طاقتش رو نداره، مي‌ شناسمش، دو روز ديگه زنگ مي‌زنه مي‌گه مي‌خوام خداحافظي كنم.... توي دلش خودش هم به كارش مي خنده، آدم وقتي بتونه به خودش بخنده خيلي باهوش مي‌شه.... آدم باهوش هم محتاطه... پس ديگه زنگ نمي‌زنه، دليل هم نداره زنگ بزنه، به ضررش تموم مي‌شه.... اما آدم هميشه به طرف كاري كشيده مي‌شه كه برايش بيشتر ضرر داره... مثل آدم‌هايي كه خودشون رو از بلندي پرت مي‌كنن پايين... تا ده مي‌شمارم معلوم بشه مي‌زنه يا نه..... مي‌زنه.... نمي‌زنه.... مي‌زنه....نمي‌زنه.... مي‌زنه.... نمي‌زنه.... مي‌زنه.... نمي‌زنه.... مي‌زنه.... نمي زنه... پس نمي‌زنه... معلوم شد كه نمي‌زنه.... از اول هم معلوم بود... واقعاً تو زندگي چي معلومه ؟.... مثل توپ والي بال مي‌مونه... بالاخره توي زمين يكي مي‌افته. .. فقط همين معلومه....
سوار اتوبوس كه مي‌شدم فكر كردم توپ معلق در آسمان چيزي خوبي براي شعر است. مي‌شود آن را تبديل به خورشيدي سرگردان كرد. خورشيدي كه نمي‌داند به سمت شمال برود يا جنوب، مشرق يا مغرب. آن اتفاقي كه قايم شده بود داشت پيدا مي‌شد. يك تصوير بود. جايي توي تاريكي ايستاده بودم و داشتم سيگار مي‌ كشيدم....
قطره خوني در سياهي.... حيف شد كيفم را برنداشتم. وقتي هيچي تويش نيست خنده‌ام مي‌گيرد دستم بگيرمش. بايد يادداشتش كنم. شعري درباره‌ي خورشيد و مرگ. خدا رو شكر صندلي گيرم آمد بنشينم. ‌( هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود. هراس من باري، همه از مردن در سرزمين ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي‌ افزون باشد...) عضلاتم سفت شده بود. شايد تاثير ورزش امروز صبح باشد. فنجان صورتي وسط شهر بود. ولي حالا يك طرفش تاريك شده بود. شعرم داشت بيرون مي‌ زد‌:

آنك انساني كه منم
لخته خوني
بازمانده از قتلگاه غروب
ايستاده در مشرق تاريكي
با شعله‌هاي سرخ يك سيگار...
بر پيشاني شب
چون خال خونين گلوله
مي‌ لرزم...

شعر خوبي نيست، اما كاشكي مي‌توانستم يادداشتش كنم، چون تا خانه برسم بدتر مي‌ شود. آن اتفاق هنوز نيفتاده است. شايد هم بهتر باشد اگر مريم زنگ نزند. آدم اين طوري از خانه بيرون نيايد بهتر است، سبكي تحمل ناپذيري پيدا مي‌كند. ياد يك فيلم سياه و سفيد ايتاليايي افتادم، گداي بي چاره‌اي بود كه وقتي گرسنه مي‌شد، مثل بادبادك توي هوا به پرواز درمي آمد. بعد يكي مجبور مي شد سريع تكه‌اي نان دستش بدهد. اين طوري باد هرطرف بخواهد آدم را مي‌برد. يا زنگ مي‌زند يا نمي‌زند... هر طرف باد بيايد. بدهم نيست. اين هم يك جور آزادي‌ست. چه اهميت دارد كه مثل خيلي چيزهاي ديگر ابلهانه است. (‌ابلها مردا، عدوي تو نيستم من، انكار توام !‌). تولد آدم مثل شوت دروازه‌باني‌ست كه گل خورده. مي‌كوبد زير آدم تا بروي توي هوا و بالاخره جايي بيفتي. خورشيد نوك كوها بود. اگر خودت را ول مي كردي معلوم نبود مي خواهد بالا برود يا پايين.
عضلاتم هنوز سفت بودند. اتفاقي مي‌خواست بيفتد. شاملو ديگر نبود ولي اگر مي‌ خواستم، مي توانستم از اتوبوس پايين بپرم و كنار اتوبان بدوم.




داستان «مرگ شاملو» دو روز بعد از در گذشت او متولد شد. اما هيچ نشريه اي حاضر به انتشار آن نشد. تا نظر خوانندگان احتمالي آن چه باشد؟
از علیرضا محمودی پیش از این نیز داستانی در قابیل منتشر شده بود که در اینجا می توانید آن داستان را بخوانید: ماهی ها. او هم‌چنین وبلاگی دارد.
نوشته شده توسط امیر.م.ه در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 ساعت 10:40 | لينک ثابت |
 
business article